پله پله تا ملاقات او؛به انگیزه روز بزرگداشت مولانا« صفحه تلفن همراهم روشن و خاموش می شد .انگار یک پیامک خودش را داشت به در و دیوار گوشی می کوبید تا بخوانمش. دکمه را که فشار دادم، دیدم جای شماره نوشته خدا.ماندم.هیچ وقت نصف شب به من پیامک نزده بود.متن مسیج چشمم را دزدید.نوشته بود.صبور باش زينبْناز زیبای من.خوشم آمد.خدا هم بالاخره به زیبایی ام اعتراف کرده بود.
فردا صبح که از خواب بلند شدم انگاری صبورترین زينبْناز زمین بودم اما گرفتاری های عالم و آدم بود که نازل میشد.تا زينبْنازت کم آورد.خیلی خیلی.دیگر نماز هم نمی خواندم. به مادر میگفتم دیدی خدا هم دروغ گفته بود. تا این که تو آمدی.آن هم شب قدر.شب بیست و سوم واقعا آمده بودی...»
زن ایستاد.چادرش را باد پیچاند دور رعنایی اش.زن خندید. با ردیفی از مروارید های سفید.همانطور که او دوست داشت.میگفت وقتی می خندی انگار سلطان بحرین مروارید می بخشد.مروارید خلیج. و زينبْناز به ناز ابرو در هم می کشید.
قاب عکس روبروی زن اما دلتنگ خدا حافظی شده بود. زينبْناز گفت سلام .
از چند هفته پیش شنبه ها در رادیو فرهنگ برنامه زنده ی اشراق نیم ساعت به عنوان کار شناس برنامه یک دوره تاریخ فلسفه میگویم.تا به حال هم این قسمت ها گذشته : چیستی فلسفه ،دشواری ها وفایده فلسفه خوانده ،آغاز فلسفه ، اندیشه های تالس ، اندیشه های آناکسیماندروس و...بشتابید تا بلکم رستگار شوید.
برنامه اشراق شنبه ها از ساعت ۳۰/۱۱ تا 13_ کارشناسی از ۱۵/۱۲ تا ۱۳
رادیو فرهنگ: 7/106
حس خوبی است .یک حس دلپذیرکه هر وقت به سراغت می اید تا ته دلت مثل سر کشیدن یه لیوان بلند کریستالی شربت آلبالو با جرینگ جرینگ یخ های شناورش،طعم پیدا میکند. مثل مزه مزه کردن یک کاسه استیل فالوده ی یزدی وقتی چله تیرماه وسط یه کوچه با خانه هایی خشتی درشهر بادگیر ها هستی...حس دیدن دو تا آدم را می گویم.دو تا ادمی که رابطه تو با آنها این حس را میسازد.
پنجشنبه دو تا از شاگردهام میهمانم بودند و حس خوب دیدنشان . احسان هادی و امیر ناظمی .یکی دارد مهندس عمران میشود و شاعر خوبی شده البته و دیگری که می بینی برای خودش قدی کشیده و ریش سبیل هنری ای گذاشته و سفت و سخت به تئاتر چسبیده بی خیال مهندسی کامپیوتری که چند ترم است دیگر سر کلاس نرفته. و من که خوشم میاید از این بی بند باری در درس خواندنشان .که اینگونه هم شاگرد من شده بودند.که هیچ وقت یادم نمی آمد سرکلاسشان یادشان داده باشم که به دلشان اهمیت ندهند.
وقتی بعد از ظهر های ادبیات فارسی، درس های شعری را با موسیقی متن فیلم های کلاسیک برایشان دکلمه می کردم که مبادا خوابشان ببرد.وقتی سر کلاس از زمین و زمان برایشان میگفتم انفدر که خیلی از اوقات از کتاب هایی که وظیفه مان بود عقب می افتادیم. و حالا من در استانه بیست و نه سالگی دو جوان بیست و دو ساله پر از شور وشر را روبرویم نشسته میبینم . حس خوبی است که مثل هیچ حس دیگری نیست ...باید بهشان بگویم مثل هیچ حس خوب دیگری نیستند . بایدی که حالا انگار با این حس خوب رژه می روند پیش رویم . سال آخری پنج ساله معلمی من در مدرسه این دو پسر رفت. مدرسه ای غیر انتفاعی در منطقه یک تهران. سه روز در هفته انجا بودم و سه روزدیگر را دبیرستانها ی دولتی شرق تهران روزگار میگذارندم .غرق ان همه تفاوت و این که چکار می توانم کنم با این همه مخالفت رنگ ها.
حس های خوب الان از دیدن شاگردهای دیروز و کسانی که امروز برای خودشان چیزی شده اند اما هنوز تو را معلم خود میدانند و این را با ابراز دلتنگیشان میگویند همه ی شیرینی این ماجرا نیست...یاد بچه های دیگری می افتم که از دبیرستان های دیگر شاگردم بودند و یاد معلم های خوب رشته های ریاضی و هندسه و جبرکه گاهی هنوز به یاد شوق قدیمی بحث با معلم زبان عربی و ادبیات فارسی خیلی خیلی جوان آن روزگار زنگی می زنند و تفقدی و احیانا پرسش و پاسخی.شاگردهای ان دبیرستان ها هم یکی الان در روزنامه ای دگر اندیش قلم میزند و دیگری اواسط پزشکی است و چه حکمتی داشت که من به ندرت با بچه های انسانی کلاس داشتم و این که شاید این حس های خوب الان برای من نمی شدند.
ان روز ها گذشت روزهایی که باید جوانی ام که همه ی شوق من بود را از بچه ها پنهان کنم تا نفهمند فاصله سنی من و انها گاهی به زحمت به چهار سال میرسد و حالا که دارد جوانی ام گم میشود بودن این جوانها حس خوب زندگی میشود که یعنی روزگاری بوده که بوده باشی. شاید باید وقتی بگذارم تا با نوشتن بزرگسالی هایم و خاطرات روزهای معلمی باز آن حس های خوب زنده شود. حس هایی به خیسی سبزه ای کوهی زیر زبان تابستان.
تأملي در متمهديان ديروز و امروز تاریخ
آرزوي «كسي ميآيد كه همه چيزهاي خوب را قسمت ميكند» در فرهنگ شيعه يك فرجام محتوم است. در اين فرهنگ، اويي كه شعروار با شمشير ميآيد تا همه خوبيهاي دنيا تقسيم شود و بديها نابود، ديگر يك آرزو نيست بلكه پايان قدسي تاريخ است. شيعه با اعتقاد جازم و دلايل عقلي و نقلي اين باور را به عنوان فصلالخطاب زيستبوم خويش در همه جهات زيستياش ميشناسد و دقيقا همين باور است كه مميزه اصلي تفارق شيعه با همه مكاتب نظري و عملي در اديان و غيراديان است. شيعه با اين باور، تكليف انسان را با رستگارياي كه هميشه آرزو ميكند، يكسره ميكند. انديشه اعتقاد به منجي در شيعه با عنوان مهدويت نضج گرفته است؛ اعتقاد به مهديآلمحمد(عج) كه همكنيت با رسول مهرباني، محمدمصطفي(ص) نيز هست. مهدي شيعه آميزه شعر است و شمشير؛ ميآيد كه ظلم نباشد و خوبي رنگ هميشگي آسمان باشد. مهدي آلمحمد در روايات معصومين شيعه نيز جايگاهي اصيل و بيبديل دارد و حتي از كلام جاري پيامبر در مجامع روايي اهل سنت نيز نام و نشان دارد.دلايل عقلي و نقلي شيعه درحقانيت وجودي و معرفتي حضرت مهدي(عج) ضمن نشاءكردن فرهنگ انتظار و باليدن اين فرهنگ در بطن و متن زيستبوم شيعي، شاهد ايجاد و رشد گياه هرزي به نام مدعيان دروغين مهدويت كه در فرهنگ اسلامي از آنها با عنوان متمهديان ياد ميشود نيز شد.
نوشتار حاضر اما تاملي تاريخي و تحليلي- معناشناختي و البته مجمل است از متمهديان از ديروز تا امروز اسلام؛ تاملي كه در پي آن است تا ضمن بازشمردن و شناسايي تفاوت نوع انگيزه متمهديان ديروز و امروز هشداري باشد براي اينكه اين گياه هرز همچنان دارد رشد سحرآميز خود را حتي در روزگاري كه انسان نوشده داعيه مبارزه با خرافات از هر نوعش را سر ميدهد ادامه ميدهد. نامها و ژستهاي پرطمطراق، بسياري از اوقات در خلوت و جلوت با كسوتي گاه متشرعتر از هر متديني چونان تبر به ذات اسلام عقلاني و پويا ميافتد و گاه نيز با وفاق 3 راس زر ، زور و تزوير، مثلث دامي را بنا مينهند كه شيطان نيز آفرينگوي آنهاست.
****
بعد از رحلت پيامبر(ص) واقعيت تاريخي جامعه اسلامي گواهي ميدهد كه تلاش پيامبر آنگونه كه ميخواست به ثمر ننشست و متاسفانه در مسير انحرافي، انديشه ولايت در باور اصيل همه مردمان جامعه اسلامي پا نگرفت و به جاي آن در 2شاخه جهل و كژفهمي عوام و حيلهگري و نفاق خواص تعليمات اسلام پي گرفته شد. آنچه ثمره پيوستن اين دو جوي نحس در تاريخ بود، حكومت امويان و به تبع آن مروانيان به عنوان خلافت اسلامي بود؛ مردماني كه مطرودان و لعنشدگان پيامبر بودند بر سر امور شدند و مقدادها و سلمانها و ابوذر و عمارها نيز يا به تبعيد رفتند يا به انزوا كشانده شدند و يا سر سرخشان در قفاي زبان سبزشان رفت. تاسفبارتر براي تاريخ، اينكه بعد از مروانيان نيز شاهد حكومت گروهي ديگر شديم كه باز در پيوند زر و زور و تزوير در كسوتي ميشنما، گرگ جان و روح مسلمانان شدند. اين ميشنمايي البته در اواسط قرن چهارم هجري (اوايل غيبت صغري) به گرگنمايي مطلق نيز رسيد تا جايي كه صراحتا در منزل امام حسن عسكري(ع) به جستوجوي موعود معهود برآمده تا وعده نصر الهي را در نطفه بتوانند خفه كنند و زهي خيال باطل.
اما ثمره ناميمون دو مسير انحرافي در بعد از رحلت پيامبر يكي از عوامل رشد گياه هرزه وجود متمهديان است. ظلم و جور بياندازه آنها كه با عنوان خليفه مسلمانان در 5 نوبت اقامه نماز ميكردند اما صاحبان اصلي ولايت و حكومت اسلامي و پيروانشان را با هر وسيله ولو به جبارانهترين و خونخوارانهترين روش ممكن حذف ميكردند چيزي نيست كه تاريخ اسلام و مسلمانان نتواند آن را به خون مظلومان مهر و امضا نكند. اين را اضافه كنيد به ستم و ظلمي كه بر عامه و كافه مردم مسلمان در سرزمينهاي اسلامي ميرفت؛ ظلم و ستمي كه ذكر آن در تاريخ خونبار بهويژه شيعه قابل مشاهده است و گواهان بسيار دارد. در اين ميان انديشه اعتقاد به مهدويت يكي از آموزههاي اصيل مبارزاتي شيعه براي مقاومت بود. شيعه بايد به هر وسيله حقانيت خويش را اثبات ميكرد و براي اثبات، احتياج به مقاومت داشت و چه آموزه اصيلي مثل مهدويت و اويي كه ميآيد تا مصداق منتقمبودن اسماءالله باشد ميتوانست اين كاركرد را داشته باشد؟
شيعه با تمسك به مهدويت و آنچه در فرهنگ انتظار از اولياي دين خود يافته بود توانست نارضايتي عمومي خود را هميشه در وجهي از مبارزات منفي و مثبت با رويكرد اصيل اعتقادي خود همراه داشته باشد.نمونه عملي آن را ميتوان در تاريخ روضهالصفا ديد كه ميرخواند مينويسد در سبزوار «هر بامداد و شب، به انتظار صاحبالزمان(ع)، اسب كشيدندي»... يا گزارش ياقوت حموي را كه نقل ميكند در كاشان، مردم شهر هر جمعه هنگام سپيدهدم با اسب زينكرده خود براي همراهي با قيام وعده داده شده مهديصاحبالزمان(عج) از دروازه شهر خارج ميشدند و ببينيد بسياري از متون تاريخي كهن را در فرهنگ اصيل انتظار. روي ديگر اين سكه اما متمهدياني بودند كه با ادعاي مهدويت در پي خروج بر ظلم و ستم حكام برآمده از زر و زور و تزوير، حاكم بر سرزمينهاي اسلامي شده بودند.
همچنان در اين نوشتار گواه ما تاريخ است. قيام مردم فارس تحت رهبري شيخ شرفالدين در سال 665قمري، قيام سيدمحمد مشعشع غالي در خوزستان در سال 845قمري، قيام عبدالله بنميمون در خوزستان، قيام متعدد داعيان اسماعيلي در مراكز مختلف سرزمينهاي اسلامي كه گاه فرجامي بسيار خونبار نيز داشت، قيام محمدبنعبدالله تومرت (مهدي اهرعي) در مغرب (مراكش فعلي)، قيام محمدمهدي سنوسي در قرن سيزدهم در مغرب و قيام مهدي سوداني در فاصله سالهاي1264-1292 پارهاي از معروفترين قيامها با عنوان البته دروغين مهدويت بوده است.
(متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)
درنگی در مفهوم نیایش در اندیشه اسلامی
فرقي ندارد. حتي اگر انسان بهرهمند روزگار نو شده اكنوني نيز باشي، باز يك موجود رازورزي؛ حتي راز بزرگ تو نيز تغييري نكرده است با راز بزرگ نياكانت در چندهزار سال پيش.تو رازهاي كوچكي داري كه مثل ستارهها دور خورشيد راز اعظم تو ميگردند و سالهاست كه انسان در پس پاسخ به اين رازها پلههاي معبد نيايش را گام برميدارد، شايد آن رمز جاوداني را بيابد كه البته نيز مييابد و اما اين بار باز رازي از نو وجودش را پر ميكند و خوش اينكه اين نوشدگي راز، بسيار دوستداشتني است براي انسان چرا كه او را مقيم دائم معبد نيايش و دعا ميكند. وجود رازورز انسان با دعاست كه صيروريت ويژهاي را تجربه ميكند، حتي اگر به تعبير ابنعربي نام آن وجود اعلي و صاحب راز اعظم را بلد نباشد و از ياد برده باشد؛ او كه نام خويش را ميداند. او كه ميداند بندهاش چه ميخواهد. پدر كه لكنت زبان و نادانيشناسايي فرزندش را بهانه بر نياوردن نيازش نميكند... . اما رازهاي كوچكي كه هميشه نيز هستند، همان نداشتههاي هميشگي است؛ نداشتههايي كه تا لحظه آخر كه با مرگ بيدار ميشويم، داشتنشان را ميخواهيم. خوب كه نگاه كنيم ميبينيم هيچ وقت آسمان بودنمان از اين همه ستارههاي پرشمار رازهاي كوچك زيستمان و خورشيد راز اعظم وجوديمان خالي نيست؛ چه در دخمهاي جنگلي در كوره دهاتي در هند باشي و آفتابسوخته و گرسنه و نيمهبرهنه پارهاي از اوپانيشادها را زمزمه كني، چه در پنتهاوس آسمانخراشي 50طبقه در قلب منهتن، معطر و سير و مسرور صحيفه سجاديه روبهرويت باز باشد. انسان مقيم معبد نيايش است. گفتيم كه فرقي ندارد.
نوشتار حاضر اما درنگي دارد در مفهوم نيايش در فرهنگ اسلامي شيعي. چه شيعه را پژوهندگان خرد و ذوق غير از ولايت و امامت و جهاد و شهادت به نيايش نيز ميشناسند. آنها ميدانند كه نيايش براي شيعه غير از توجهي ذاتي آنچنان كه گفتهشد (ذات انسان مقيم معبد نيايش است) حضوري عرضي نيز دارد. چرا كه پناهگاه معصومين و مقدسين دين و مكتب ما بوده در اوقاتي كه جز كلام پيچيده در بلاغت و آرايه آن هم خطاب به پيشگاه حضرت سلام، سلامتي در پي نداشته است، و اينگونه چراغ راه براي ما هميشه روشن بوده، از كميل علي تا عرفه حسين و صحيفه سجاد كه بهانه وجودي اين نوشتار نيز ميلاد صاحب اين زبور آلمحمد است در پنجم شعبان سال 38هجري؛ معصومي كه شيخ كليني در كافي او را «ابنالخيرتين» مينامد چرا كه از سوي پدر به بهترين عرب يعني قريش و تيره هاشم نسب ميبرد و از طرف مادر ايراني است و نژاده؛ مردي كه امام ساجدين است و صاحب اختالقرآن.
****
۱ – متون مقدس اديان جهان، اولين آيينه تمامنماي مشتركات حيات زيسته انسان در طول تاريخ خود است. اين متون بازتابنده سير رابطه انسان با وجودي فرابرتر و متعالي است؛ رابطهاي كه در هر صورتبندي و در هر ساختار زبانياي و با هر نشانهشناسياي كه به مطالعه آن بپردازيم، رابطهاي رازآميز و با شكوه است ميان موجودي داني و صاحب راز و وجودي عالي و صاحب راز. در اين ميان رازي مشترك است كه موجود داني ميپندارد خود صاحب آن است و براي رمزگشايي آن دست به دامن وجود عالي ميشود و وجود عالي كه ميداند صاحب اين راز موجود داني نيست با در حيرتانداختن رمزگشايي راز براي موجود داني او را
راز آشناتر ميكند. اين رابطه همان است كه انسانپژوهنده امروز آن را در قالب نيايشوارهها كه ماحصل گفتوگوي موجود داني با وجود عالي است ميبيند؛ گفتوگوهايي كه برحسب موقعيتهاي زماني، مكاني، تاريخي و همينطور نژادي و جنسيتي و شخصيتي موجود داني متفاوت از هم هستند اما در سطوح معرفتي مشتركاتي عميق نيز با هم دارند. اينكه موجود داني در همه زمانها خسته، دلآزرده و غمگين است، او نميداندهاي زيادي دارد و مهمتر از همه تنهاست. اما آن وجود عالي، خسته و غمگين نيست، نميداند ندارد و مهمتر از همه تنهايياش آنقدر بزرگ، است كه انگار تنها نيست. اديان به انسان ياد دادند اين تنهاي بزرگ تنهايي كوچك انسانها را دوست دارد، جواب نميدانمهايشان را به آنها ياد ميدهد و خستگي و آزردگي خاطرشان را برطرف ميسازد اما به يك شرط؛ آنها بايد بخواهند. خواستن هم مثل هر رفتار ديگري آداب دارد.
انسان ادب خواستن داني از عالي را از مقدسين هر دين يا خود متون مقدس اديان فرا گرفت و اينگونه انسان به نجواهاي نهاني خود با وجودي بيرون از خودش صورت استعلايي بخشيد. اديان آمدند تا انسان با رازهايش تنها نباشد و كندوكاو براي رمزگشايي آنها باعث نشود روزي گمان كند رازهايش تمام شده است؛ روزي كه انسان با رازهاي سرگشاده خود دهشتناكترين بيمعنايي وجودي خود را تجربه كند؛ روز وقوع واقعه.
۲ – دعا يعني «خواهاني به سوي خدا»؛ اين را ناظمالاطبا در معناي لغت دعا نوشته است. همچنان كه علامه دهخدا در يادداشتهاي خود ذيل عنوان اسم مصدري دعا مترادف زيباي «خداي خواني» را ثبت كرده است.
در معناي اصطلاحي دعا يا همان نيايش فارسي در كشاف اصطلاحات الفنون تهانوي آمده: «دعا در عرف علما كلمهاي است انشايي دلالتكننده بر طلب با اظهار خضوع و آن را سؤال نيز گويند...».
اما در حوزه دينپژوهي و معنويتپژوهي جديد ميان دعا و نيايش يا مناجات تفاوت اصطلاحي و معنايي قائل ميشوند. اينكه دعا به معناي خواست و طلب چيزي از وجود عالي است اما مناجات و نيايش ارتباط قلبي و وجودي موجود داني با وجود عالي است. از طرفي در تعبيرهاي ديگر اهل خرد، ما در نيايش و دعا با يادكرد كسي كه هميشه حاضر است ميخواهيم پرده غفلت موجوديت خود را كنار بزنيم و نه اينكه توجه وجود هميشه حاضر را جلب كنيم.
در اديان مختلف نيايشها با مراسم و آداب مختلف سفارششدهاي همراه هستند كه در بسياري از اوقات روح نيايش به خاطر عينيت و تكلف آن آداب توسط برخي دستخوش تلاطمهايي نيز ميشود. گفتنيها بسيار زياد است اما مجالِ كم، الزام پرداختن به مفهوم نيايش در اسلام را ضروري مينماياند.
( متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)
فردا دوشنبه 5 مرداد ماه تا 4 هفته ی دیگر برنامه ی «...و خدایی که در این نزدیکی است » دکتر سید حبیب نبوی مدرس و پژوهنشگرعرفان و ادبیات میهمان برنامه است. موضوع گفت و گوی من با ایشان الاهیات عاشقانه است.
پیش از این هم در اردیبهشت ماه چهار برنامه را با همین موضوع الاهیات عاشقانه داشتیم که این چهار برنامه جدید به نوعی تتمه آن موضوع است البته با رویکردی خاص. مبنای تحلیل ما از الاهیات عاشقانه در این چهار برنامه تحلیل ملاصدرا در جلد 4 اسفار از عشق است و همین طور نگاه مولانا به الاهیات عاشقانه .
(..و خدایی که در این نزدیکی است)دوشنبه ها از ساعت ۱۶ تا ۳۰/16
(FM ۱۰۶/۷۰ موج رادیو فرهنگ)
خبرگزاري فارس: دبير انديشه روزنامه همشهري گفت: ما بايد در برخي رسانههاي خود به يك بازتعريف از رابطه متقابل مخاطب و رسانه خود برسيم. در اين باز تعريف قطعاً از اولين سر فصلها احترام به مخاطب است.
یاسر هدايتي زفرقندي در گفتوگو با خبرنگار اجتماعي فارس در پاسخ به اين پرسش كه چه چيزهايي را به عنوان اساس برون رفت از اين وضعيت ميدانيد، گفت: احترام به مخاطب يعني، احترام به شعور مخاطب؛ اينكه ما در جريان آزاد اطلاعات اگر قرار است دروازهباني خبر داشته باشيم، مصلحتهايمان را اصول حرفهاي تعيين كند و نهايتاً آنچه كه در چهارچوب امنيت ملي تعريف ميشود و نه بيشتر.
اين روزنامهنگار افزود: وجه ديگر احترام به مخاطب، پيش رفتن با استانداردهاي جهاني روزنامهنگاري است آن هم در وضعيتي كه رسانههاي غير مكتوب با تمام امكانات مختلف خود سعي در تسلط بي چون و چرا بر مخاطبان خود دارند. نكته ديگر اينكه با تمام مشكلات و اقرار به كماقبالي مخاطبان به رسانههاي مكتوب نسبت به ديگر رسانهها، هنوز ما روزنامههايي را ميبينيم كه در كشور ما با رعايت نسبي و تلاش در رعايت بيشتر اصول حرفهاي پيش گفته، جزء پر تيراژترين و پر مخاطبترين روزنامههاي كشور محسوب ميشوند و ما نبايد وضعيت كماقبالي مخاطبان را به همه رسانههاي مكتوب تسري بدهيم. اگرچه فاصله بلندي تا مطلوبمان داريم.
وي درباره كميت مخاطبان روزنامهها اظهار داشت: از زواياي مختلفي ميتوان كماقبالي مخاطبان به رسانههاي مكتوب را بررسي كرد. يكي از اين زوايا سيطره روزافزون رسانههاي ديداري، شنيداري و سايبر در فضاي رسانهاي جهان و به تبع كشور ماست. مختصات خاص اين رسانههاست كه توانسته همچنان به وسعت چيرگي آنها دامن بزند و در اين ميانه اين رسانههاي مكتوب هستند كه دارند گامهايي رو به عقب برميدارند.
اين مجري كارشناس راديو فرهنگ درباره مختصات خاص رسانههاي غير مكتوب تصريح كرد: سرعت انتشار، كم هزينگي نسبي، قابليت بيشتر ارتباط مستقيم با مخاطب، بعضاً عدم محدوديت مكاني و جذابيتهاي بيشتر بصري و دسترسي آسان و گاه به مراتب كم هزينهتر از جمله اين مختصات خاص رسانههاي ديداري و شنيداري و مجازي هستند كه باعث ميشود اقبال به رسانههاي مكتوب ركود قابل توجهي را تجربه كنند.
هدايتي زفرقندي در ادامه ضمن بر شمردن ديگر زواياي بررسي كماقبالي مخاطبان به روزنامهها گفت: اعتماد متقابل بين ارباب جرايد و مخاطبان رسانهها نيز چيزي است كه به نظر ميرسد گريبان برخي از رسانههاي مكتوب را گرفته و اين را بايد به شرايط مختلف اجتماعي، فرهنگي و سياسي اكنوني جامعه ايراني اضافه كرد.
اين روزنامهنگار در تحليل خود همچنين كم مخاطبي روزنامهها را در ادامه سرانه كم مطالعه جامعه ايراني دانست و افزود: ما بايد در كند و كاو پيرامون پاسخي براي چرايي كماقبالي به روزنامهها همچنين نقبي نقدآميز به خود جامعه روزنامهنگار داشته باشيم؛ اينكه ما چقدر توانستهايم جذابيتهاي ويژهاي براي جذب مخاطب در مطبوعه خاص خود بيافرينيم و اصولاً نقد ر ا كه جز لاينفك مطبوعات به عنوان يكي از اركان دموكراسي جديد است را در درون خود بپروريم.
وي افزود: وقتي مخاطبان جذب يك رسانه مكتوب ميشوند كه اين رسانه را مانند پليس جامعه ببينند و اگر قرار باشد همه چيز گل و بلبل گزارش شود، در حقيقت غير از اينكه يكي از بازوان اصلي دموكراسي خواهي و يكي از اركان نقادي جامعه غيرفعال ميشود جز سلب اعتماد و به تبع آن ريزش مخاطب نتيجه عايدي آن نخواهد شد.
درنگي در بعثت هميشه جاري محمدي
اگرچه نگاري به مكتب نرفته و خط ننوشته بود اما آن كس كه بايد درس نامه رستگاري انسان را ميآموزاند، آخرين معلم نيز شد.40سال صبر گذشت تا قرار تقدير بر اين شد، تا اويي كه به غمزهاي مسئلهآموز صد مدرس بايد ميشد، فراخوانده شد به خواندن. خواندن نام پروردگاري كه انسان را آفريد. از خون بسته. او كه انسان را نيز خود آموزاند.
آن مرد كه در 40سالگياش از رحمت خداوندي آمد و خود دليل رحمت جهان شد، از يگانگي خالق گفت و اينكه ظلم نكنيد و اين جوهره آموزههاي مردي بود كه آورده شده بود تا آخرين حجت رساننده باشد. آخرين آموزگار انسان، در قامت پيامبري فروفرستاده شده از عصمت آسمانها.
خالق يكي است و ظلم نكنيد. گفتيم اين جوهره درسنامه رستگاري انسان بود كه گويي از پس اين همه بيقراري تاريخ انسان رسيده بود به 40سالگي محمدبن عبدالله و قرار شد 23سال او باشد و تلاش آفتابوار براي اينكه انسان بتواند اين جمله را كليد رستگاري خود داشته باشد.و اينچنين شد كه كافران و ظالمان تنها دشمنان مردي شدند كه رحمت للعالمين بود.
23سال تلاش محمدبن عبدالله، كافران را فهماند كه خداوند يكي است اما ظالمان كه گويي تقدير ازلي قابيلي بر بودنشان حكم ميراند با سربرآوردن از نفاق همچنان ظالم ماندند و اينگونه گويي هنوز بايد آن بعثت باشكوه جاري باشد اما نه براي مهار مستي شتران كفر كه براي بردباري و آيينهداري در مقابل راسوهاي نفاق كه در وقت ظلم، شتران فحل مست شبه جزيرهاند انگاري. و چه سرگذشت شبيهي دارند اديان به هم.مگر نهاينكه وقتي متي در باب بيستودوم كتابش از قول عيسي ميگويد، مال قيصر را به قيصر ادا كنيد و مال خدا را به خدا. زلالي كلام مسيح را گمشده در آن مييابيم. آنگونه كه قرنها بعداز كلام محمدبن عبدالله كه ميگويد: الملك يبقي معالكفر و لايبقي معالظلم. مسلماناني را ميبينم كه سر ميدهند، چه فرمان يزدان، چه فرمان شاه.
پس اگر قرار باشد بعثت جاري پيامبر راستي، ميهمان اكنون انسان نيز باشد (وه كه چه آرزوي بلند و روشني) جز فرمان بر نابودي ظالم و توقف بر هر ظلمي چه چيز ديگر ميتواند رستگاري انسان باشد؟!
فروكاهيدن لفظي و نه معنايي آموزههاي اصيل حضرت محمد(ص) به 2 گزاره بسيط خداوند يگانه است و ظلم نكنيد آنچنان كه در درآمد اين نوشتار رفت نه از سر زبانپردازي كه از سر مداقهاي است كه ميتوان در تتبع در تاريخ اسلام و همچنين آنچه تحليل اهل پژوهش و معرفت است به آن رسيد. در ايضاح مفهومي اين ادعا غير از نشانآوردن از فصلالخطاب پيام پيامبر و سيره رفتاري و گفتاري حضرتمحمد(ص)، تحليل تاريخي وضعيت مردمان مخاطب آن هنگام رسول خدا و مخاطبان هميشگي اين پيام (كه بايد به آن اعتقاد داشت چرا كه در غير اين اعتقاد ديگر وحي و بعثت از كاركرد اصيل خود دور ميماند) نيز مورد توجه است. اين ادعا هنگامي دقيقتر ميشود كه ما فحواي دو گزاره را در يك گزاره جمع كرده و نهايتاً نيز در تحويل قسمت اول آن (يعني اعتراف به يگانگي و يكتايي پروردگار رجل و اعلا) به قسمت دوم آن به اين آموزه برسيم كه اصولاً بعثت حضرتمحمد(ص) مبتني بر نفي هرگونه ظلم و ظالم است.
تحويل اساس بعثت پيامبر بر نفي هرگونه ظلم و ظالم در درجه اول به تبيين معرفتي مفهوم ظلم برميگردد. در لغت واژه ظلم به معناي قراردادن چيزي در غير جاي خويش و منحرف شدن از جاده و ميانهروي معنا ميشود. ستمكردن و بيدادگري مترادفات ديگر ظلم است. تهانوي صاحب كشاف اصطلاحات فنون درباره معناي اصطلاحي ظلم در شريعت آن را تعدي از حق بهسوي باطل و مترادف ستم معرفي ميكند.
اما آنچه بيشتر از هر چيز در توضيح ادعاي پيشگفته مورد نظر است توجه قرآن بهعنوان فصلالخطاب به مفهوم ظلم است. در قرآن ظلم در گونههاي مختلف و در ذيل آن در معناي بسيار متعددي بهكار گرفته شده است...
(متن کامل مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)
در باژگونگي و راستي مفهوم زن در انديشه اسلامي
جانت تازه ميشود از اين احساس ناب و بلند؛ وقتي جملهاي اينچنين آن هم بهعنوان يك حديث و در قالب سنت ديني، منقول از پيامبرت ميشنوي؛ «ما اكرم النساء الاكريم و لا اها نهن الا لئيم» گرامي نداشت زنان را مگر آنكه خود بزرگوارست و به ايشان اهانت روا نداشت مگر پست و فرومايه.
اما شعف شنيدن اين روايت و بسيار از اين دست وقتي سبز ميشود و زندهتر ميكند جان شنونده را كه بداند چه بر اين وجود پر رمز و راز طبيعت آمده است. ويژه آنكه اين جمله بر زبان پيامبري در هزار و چهارصد و اندي سال پيش رفته است؛ پيامبري كه بيشك رحمه للعالمين بودنش چيزي مهم كم داشت اگر اينگونه نبود. اگر نميگفت «خياركم خيركم لنسائه... گزيدگانتان نيكوكارترين مردماند با زنان خويش». اگر براي همسرانش زانو زمين نميزد تا ركاب بگيرد و زنان مكرمهاش پاي بر زانوي ايشان نهاده سوار مركب شوند و اگر دست دخترش را نميبوسيد. در روزگاري كه طلاق (شغار) رسم بود و مثل ميزدند «نعم الختن القبر» قبر براي دختر بهترين داماد است...
باري اما امروز وضعيت جهاني زن مسلمان در روزگار نو شده معاصر چه نسبتي برقرار ميكند با آنچه انسان داشت و آنچه با اسلام پيدا كرد يا در يك نگاه شمولگرايانهتر توحشي كه نسبت به وجود زن در گوشه و كنار اين روزگار روا داشته ميشود خود روشنترين نسبتها را واگويه ميكند... و كيست كه در وضعيت موجود تأمل كرده باشد و با آمار بالاي خشونتهاي بيحد و حصر نسبت به اين وجود ظريف انساني برخورد نكرده باشد. از خشونتهاي منجر به جرح و قتل گرفته تا خشونتهاي اجتماعي و زيستي و حتي اقتصادي. از خانههايي كه ديگر امن نيستند تا خشونتهاي مدرن در فضاي مجازي. جستار زير اما به انگيزه روز زن فراهم آمده است؛ روزي كه در تقويم ملي – مذهبي ما روز ميلاد بانوي آب و آفتاب و اميره رحمت حضرت فاطمه – سلام خداوند بر او باد – است.
اين درنگ ادعاي آنرا دارد كه توجه به زن و اعاده حيثيت وجودي براي او تنها در اسلام است كه پرداخته شده است و توجه ويژه اسلام با محوريت شخص پيامبر (ص) در بعد از رحلت ايشان دوباره دستخوش مردسالاري مضاعف تاريخي تازه مسلمانان شد و منشي كه گمان ميرود از همان آغازين تاريخ ميخواست تا زن، جنس دوم بلكه پستتر باشد باز اينبار با شمايلي تازه جان گرفت و از آنچه روح حقيقي اسلام بود دور و دورتر شد. اما آنچه در اين جستار ميخواهد ويژه باشد اين ادعا نيز هست كه مغفول ماندن پيام اسلام درباره زن روند قاطبه انديشه اسلامي در بعد از پيامبر نبود و ما در ابعاد اجتماعي و فكري ميتوانيم ريشهها و نگرشهاي متفاوتي مأخوذ از اين ريشهها را در مكتب اهل بيت و عرفاني كه باز منشعب از همين تشيع است پيبگيريم.
(متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)
مرگ
زن زیبای همسایه است
که شوهرش
به گیلاس های هفده سالگی اش نرسید
زن زیبای همسایه که بدون لبهایی لبریز قرمز
هیچ وقت پشت پنجره نمی آید
مرگ
زن زیبای همسایه است
با چشمانی قهوه ای که یک فنجان آشنایی تعارف میکنند
با قامتی که پرده حریر پنجره اش را می ماند
وقتی نسیم می آید
مرگ
زن زیبای همسایه است
که هر وقت پشت پنجره می آید
انگار تمام عقربه های جهان به احترامش می ایستند
نسیمی می وزد
گیلاس ها می رسند
و تو در آرامش آغوشش
جرعه های قهوه ی نگاهش را سر میکشی
( این مقاله را پیشتر در تاریخ 30 خرداد 1384 با اسم یاسر زفرقندی برای روزنامه همشهری نوشته بودم که بعدتر خبر گزاری فارس و سایت بانک مقالات و اطلاعات فارسی نیز مقاله را به نقل از همشهری کامل باز چاپ کردند.اجرشان ماجور)
سوم جمادي الثانی به روايتي معتبر روز شهادت حضرت زهراي مرضيه(س) است. تأمل در سيره حضرت فاطمه(س) به عنوان دردانه پيامبر(ص)، مادر عصمت و طهارت و الگوي زن مسلمان افق هاي زيادي را پيش روي ما مي گشايد. اينكه شناخت سيره حضرت در چه سطوحي مي تواند طبقه بندي شود، مشخصه هاي اين سطوح چه هستند و به طور كلي سيره حضرت به چه مقاطع تاريخي قابل تقسيم بندي است؟ از مسائلي است كه در مقاله حاضر به آن پرداخته شده است.
وجود زهراي مرضيه(س) بعنوان مادر معنوي پيامبر و كسي كه آغاز ذريه خاندان عصمت و طهارت از وجود مبارك ايشان است. نقطه كانوني در پژوهش پيرامون شخصيت و سيره اهل بيت(ع) است. زندگي ايشان از ابعاد گوناگوني مي تواند قابل تفسير و تبيين باشد. آن چنان كه در طول تاريخ نيز با نگره هاي مختلفي به آن نگريسته شده است. به طور كلي بايد گفت ما در جريان بازشناسي سيره حضرت با توجه به نقش مبنايي ايشان در بروز تفكر شيعه بلافاصله بعد از رحلت پيامبر(ص) با دو سطح مختلف فهم روبرو هستيم. يك سطح فهم خواص و عالمان دين از سيره حضرت و سطح ديگر فهم عوام است.
نظربه اينكه سيره حضرات معصومين(ع) در بطن زندگي مردم جاري است، سطح درك مردم عادي و به طور كل عوام متوقف بر چند ويژگي است. بنابر مقتضيات تاريخي، روان شناختي و جامعه شناختي اولين سطح فهم از سيره معصومين كه همان تعدي و ظلمي است كه برايشان رفته مي باشد ميان اقشار مردم واسطه فهم شده است. دومين سطح يا لايه شناختي مكتب اهل بيت مبارزات آنهاست كه البته با پيش فهمي عوامانه به باور مردم عادي رسيده است و اينها همه خود باعث دخل و تصرفات شخصي در سيره ايشان در ميان مردم مي باشد. اما لايه هاي معناشناختي سيره اهل بيت(ع) خود بعنوان يكي از اصلي ترين منابع معرفتي اسلام و به ويژه تشيع تنها مورد نظر خواص است. البته اين به آن معنا نيست كه اين قسمت از فهم سيره اهل بيت اولا و بالذات مختص به خواص باشد و غير از آن نيز قابل تصور نباشد. بلكه اصولا يكي از وظايف خواص در فهم لايه هاي معناشناختي سيره معصومين(ع) ترويج الگوسازي و قابل فهم كردن معارف آن براي ديگر قشرهاي جامعه است.چرا كه اگرچه گاهي عامه مردم از نخبگان اثر مي گيرند اما هميشه نیز اين گونه نيست و گاهي نيز پيش مي آيد كه عوام راه خود را از نخبگان جدا مي كنند و به نوعي تلاش عالمان ديني تلاشي بايد باشد براي مبارزه با باورهاي كژي كه عامه مردم در ذهن خود ساخته اند.
در يك نگاه كلي در فهم سيره حضرت زهرا(س) مي توان زندگي ايشان را به سه بخش مجزا تقسيم كرد. بخش اول ولادت ايشان تا ازدواج با حضرت علي بن ابي طالب
بخش دوم از آغاز زندگي مباركشان تا رحلت پيامبر(ص) و ماجراي سقيفه
خش سوم از ماجراي سقيفه تا شهادت ايشان كه البته در تاريخ قطعي آن نيز به مانند تاريخ تولدشان اختلافاتي ميان مورخان وجود دارد.
(متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)
یکشنبه گذشته در کوران برگزاری بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب از سری نشست های گروه فلسفه و دین سرای اهل قلم نشست نیم قرن فلسفه را داشتم که با حضور دکتر رضا داوری ،دکتر غلامحسین دینانی و دکتر علامرضا اعوانی برگزار شد. حضور این سه استاد که دو نسل از استادان فلسفه دانشگاهی بعد از انقلاب همه شاگردان ایشان بوده اند برای من به عنوان مدیر این نشست که بسیار جذاب بود .برای همین شما را میهمان می کنم به کوتاه شده ای از ان چه در این نشست گذشت. این گزارش به قلم دوستم سید پیام کمانه در صفحه اندیشه روزنامه همشهری چاپ شده
دوست دارم قبرم عمودی باشد
شاید یک چاه کوچک
نه اینکه بخواهم ایستاده بمیرم
(که تنها مبارزه ای را که می خواستم ، همین شکست آخری نتیجه اش شد)
می خواهم
بی ادب نباشم
مرگ
مثل یک اتفاق
می افتد روی لباس سفیدت
وقتی در حیاط را باز می کنی
و شاخه های پر از شاهتوت
لج می کنند و کنارنمی روند
مرگ
مثل یک اتفاق
می افتد در حوض آپارتمانی
که اصلا « حیات » ندارد
تا تو رنگارنگی چین خوردن دامنی را بمیری
مرگ
مثل یک اتفاق
می افتد روی سرت ،
سیبی که نباید بخوری
وقتی که زیر یک پنچره آهنی ،
«امشب ،شب مهتابه» می خوانی
وقتی که کشف می کنی
بر خلاف تمام جاذبه ها
مرگ
مثل یک اتفاق
می افتد
تا تو را بالا ببرد
مرگ خاطره ای است
آنقدر نزدیک
که دورت می کند از بودن
مثل همین شعر که انتظار داری
خاطره ای دور باشد
حس می کنی
جایی دیده ای او را ...
از پیش تر ها می شناسی اش
فقط بینی اش را عمل کرده ... سر بالا شده ...
سرت را پایین می اندازی
یعنی نشناختی اش ...
مرگ خاطره ای غریب است