گفتوگو با عليرضا مختارپور، مؤلف كتاب آسمان در آينه
خمش چندان بناليدم كه تا صد قرن اين عالم
در اين هيهاي من پيچد، برين هيهات من گردد
و با عليرضا مختارپور قهرودي نيز تنها پس از 8 قرن است كه بر هيهاي پرطنين مولانا باز پيچيدهايم و از حاصل تلاشي كه در هيأت كتابي گراسنگ منتشر شده جويا شدهايم. كتاب «آسمان در آينه» با عنوان فرعي «تجلي قرآن كريم بر ديوان كبير مولانا» حكايت از به ثمر نشستن پارهاي از چند هزار صفحه يادداشتهايي دارد كه مختارپور در سالهاي سال تحقيق بر آثار مولانا به ويژه ديوان كبير انجام داده است. اين كتاب ارزشمند را سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد در زمستان گذشته در شمارگان 2200 نسخه به چاپ رساند.
مختارپور پيشتر جداي از نظارت و مشاورت بر سري كارهاي متون كلاسيك ادبي و عرفاني و علمي انتشارات اهل قلم، كتابهاي «عشق در منظومه شمسي» (واژهيابي عشق در ديوان كبير مولانا جلالالدين محمد بلخي) و «چراغ راه دينداري» را نيز به چاپ رسانده است. آنچه در گفتوگوي ما با اين پژوهشگر، دل سپرده به عقل و سرسپرده به عشق رفت، خود گفتوگويي ديگر است و مجالي جز اين ميخواهد.
كوتاه شدهاي از اين گفتوگو را كه درباره كتاب «آسمان در آينه» انجام شده از نظرتان ميگذرد.
جناب آقاي مختارپور، اولين مواجهه با عنوان فرعي كتاب يعني «تجلي قرآن كريم بر ديوان كبير مولانا» ما را بر آن واميدارد تا در همين آغاز گفتوگو به سراغ علت وجودي ديوان كبير يعني شمس تبريزي برويم؛ شمسي كه در يكي از مهمترين گفتوگوهاي معرفتياي كه در جهان اسلام بلكه عالم انسان رخ داد، آتش به جان كسي مياندازد كه خود در نوجوانياش، توسط عطار پيشبيني شده بود كه آتش بر جان عاشقان عالم خواهد زد و اين چنين شد كه مولانايي كه در فيهمافيه ميگويد در ولايت و قوم ما از شاعري ننگتر كاري نبود، ديواني چند دههزار بيتي غزل دارد و مثنوياي در بيستوچند هزار بيت پس از آن براي هميشه تاريخ معرفت به يادگار ميگذارد. پس در همين ابتدا درباره تاثير شگرف حضور و غيبت شمس (اگر چه 3 سال نيز همه آن بيشتر زمان نداشت) در جان و به تبع آن بيان مولانا بگوييد.
آغاز خوبي است كه پيشتر از حرف زدن درباره آن بايد اشارهاي ضمني به نكتهاي داشت و آن اين كه در برخي از كتابهايي كه در طول ساليان مختلف درباره مولانا نوشته شده، گاهي اينگونه جلوه داده شده كه مولانا عالم معمولي و متوسطي در زمان خودش بوده است و بعد با حضور شمس تبريزي نه تنها راه عشق به حق و حقيقت بر او گشوده ميشود، بلكه از نظر معارف و علوم نيز در او تحولي رخ ميدهد و بعد تبديل به مولانايي ميشود كه امروز ما ميشناسيم و البته اين اصلا صحيح نيست. مولانا اگرچه شور و شيفتگي بعد از ديدار با شمس را پيشتر از آن نداشت اما از نظر علمي و معرفتي، عالمي بسيار بزرگ محسوب ميشده است. تحقيقات جديدي كه درخصوص مولانا انجام شده اين را نشان ميدهد. مثلا در كتاب «بهاءولد» پدر مولانا كه به تصحيح فريتيس ماير چاپ شده و همزمان دو ترجمه خوب نيز از آن در ايران به چاپ رسيد به روشني نشان داده ميشود كه پدر مولانا خود عالمي بسيار بزرگ بوده و بسياري از معارف ذوقي و عرفاني و حقيقتجويانه در اين كتاب هست. اصولا بهاءولد خود اهل ذكر و خلوت بوده؛ البته شمس در جهت دادن شخصيت و ارتفاع وجودياي كه مولانا ميگيرد و حتي زباني كه مولانا به عنوان زبان ادبي، عرفاني و به تعبير من قرآني اتخاذ ميكند تاثير اصلي داشته است.
از طرف ديگر اگرچه ما از شمستبريزي چيز زيادي نميدانيم و تنها مقالات شمس و برخي جملات پراكنده در كتابها از او بهجا مانده اما همين مقدار نيز نشان ميدهد شمس عارفي بسيار عميق، فرهيخته و نكتهبين است كه آثارش تاثير بسيار زيادي بر مولانا ميگذارد. اين تاثير نيز تنها از نوع حال و جذبه و شور نيست بلكه تاثيري علمي و معرفتي است. هر دوي اين بزرگواران با برخي رسوم متصوفه زمان مخالف بودند و همچنين به شدت پايبند به رعايت شريعت بودند. از طرفي هر دو مقيد به مردمداري و مراعات اجتماعياند و اين را ميتوان در مكاتيب مولانا نيز ديد.
ما شمس را به كثيرالسفر بودن ميشناسيم؛ شمس پرنده.شمسي كه خود به دنبال ولي خداست. اما در صحبتهاي شما صرفا به تاثير شمس بر مولانا اشاره شد.
بين مولانا و شمس رابطهاي دوسويه برقرار بود.در يكي از عبارات مقالات شمس كه جناب آقاي موحد (مصحح مقالات شمس) هم به درستي به آن اشاره كردهاند، آمده كه شمس ميگويد سالها پيش نيز من ولي خدا را ميجستم اما گفتند كه دستور نيست و هنوز بايد صبر كني. از سوي ديگر خود شمس ميگويد من خمي هستم از شراب رباني و اگر از اين شراب الهي به كسي چيزي برسد به واسطه مولاناست.
شمس نيز بعد از ديدار مولاناست كه به گفتن آمده و بسياري از آنچه مولانا نيز ميگويد از زبان شمس است؛ يعني شمس با زبان مولانا با ما حرف زده است. نظير آن را در فلسفه ميبينيم كه در پارهاي از آثار افلاطون در حقيقت اين سقراط است كه با ما حرف ميزند. پس ميتوان گفت همچنان كه ميگويند مولانا بعد از ديدار شمس است كه مولانا ميشود، شمس نيز اگر مولانا نبود، عارفي گمنام در تاريخ بود كه چيز زيادي از او نميدانستيم. به عبارت ديگر هم مولاناست كه شمس را ظاهر كرده و هم شمس است كه جان مولانا را از نهانخانه به درآورده است.
مطهري و عقلانيكردن دين
چه انگشت به گزيدن بالا ببريم و چه اَبرو به انكار، امروز يعني 12 ارديبهشتماه، انگار در تقويمهاي ما نوشته شده روز عادت به مطهري، روز چند مقاله، گفتوگو، يادداشت، پرونده ويژه و همان قرارداد نانوشته حرفهاي تكراري در رثاي معلم شهيد؛معلمي كه مغضوب بودنش را نزد برخي و آن رنجي كه برد از آن را فراموش كردهايم و عادت كردهايم به مطلوب بودنش؛ مطلوبيتي كه اگر بيمعرفت به مغضوبيتش باشد باز هم جفايي چون دوستي نادانان با او داشتهايم و اين همان داستان پر آب چشمي است كه در معرفت به اسطورههاي نه امروز كه هميشهمان، حكايتش رفته است.
۳ شهر( مشهد، قم و تهران) در واكاوي زندگي علمي و عملي استاد شهيد 3مركز ثقل است كه بايد آنها را خوب فهميد؛ مشهد كه زادگاه ايشان است با حضور پر قدرت نگاهي تفكيكي كه در عين حال تحت جرياني مذهبي و سياسي، هرگونه حركت سياسياي را به علتهايي كه برميشمرد روا نميداند؛ قم آن زمان كه زادگاهي بود براي طلبگي و شكوفايي علمي استاد كه مجتهدانی متهجد با نگاهی قاهرهرگونه نوآوري و عقلانيت فلسفي را در دين از هیچ کس بر نمی تافتند (چه تلخ است یاد آوری آنچه با دو استاد بزرگ وفیلسوف ایشان یعنی حضرت خمینی و علامه طباطبایی رفت) و تهران سكونتگاه كه استاد از همه مغضوب واقع شدنها به آنجا پناه ميبرد و آن هم با داستانهاي حسينيه ارشاد و ادامه طعنها و حرفها... اين دقيقاً همان گرانيگاه شناخت منش و روش حقيقي استاد شهيدي است كه عادت كردن به او، همدوش غبار معاصرت اين هشدار را ميدهد كه تا چند وقت ديگر (بخوانيد نسل ديگر) همه آنچه اين شهيد متفكر و مصلح فرجام تلاشش تلقي ميكرد تنها نقشي بر باد ميشود و شايد خاطرهاي در ياد.
اما آنچه كه شهيدِ مطهر را در كانونهايي در اين 3 شهر مغضوب كرده بود تنها در يك جمله ميتوان چنين خلاصه كرد كه ايشان به دين عقلاني ميانديشيد و در اين ميان فلسفه اسلامي مهمترين بلكه كارآمدترين ابزار نشان ميداد.
استاد شهيد آنجا كه به عقلاني كردن دين به عنوان يك پروژه نگاه ميكرد با استادي مسلم در فلسفه اسلامي و سعي در مفهومسازي در اين دستگاه توانمند به پي افكندن بناي اسلام متعقلانه در روزگار ازدحام فلسفههاي غربي و ايسمهاي رنگارنگ ميانديشيد و اينگونه شد كه از اهالي مكتب تفكيك كه هيچ دانشي را در خور ياري فهم دين نميدانستند و برخي مجتهدين متهجد كه فلسفه را كفر محض ميپنداشتند گرفته تا آنان كه حقيقت را جز در هيابانگهاي فرهنگ و فلسفه غرب جستوجو نميكردند همه در سعي صادق استاد به ترديد نگريستند و شد، آنچه شد.
مطهري كه خود را (به نقلي از شاگردانش) فيلسوف فطرت ميدانست با غور و تأمل در فلسفه اسلامي كه بسياري آن را تنها مفاهيم مجرد و انتزاعياتي محض ميپنداشتند توانست با فيلسوفي و نه صرفاً شرح و تدريس فلسفه، پروژه عقلاني كردن دينمداري و دينورزي زمانه خود را به گواه آثار پر بركتش سامان دهد.از ويژگيهاي بارز اين فيلسوفي با توجه به تعلق خاطر اصلي ايشان به حكمت متعاليه ملاصدرا، نگاه دستگاهمند به اين ساحت از فلسفه بود. فهم نظاممند شهيد مطهر از فلسفه صدرايي در بسياري از مواقع حتي به مشخص كردن اينكه خود ملاصدرا نيز در پارهاي اوقات از مباني خويش خارج شده، انجاميده و اين نكته نغزي است كه در فيلسوفي ايشان ميتوان نشان داد.
از جمله ابتكارات مهم شهيد فرزانه نگرش نو به مباحث معرفتشناسانهاي است كه سعي در مطرح كردن آن در فلسفه صدرايي دارد و به گواه متخصصان امر اين چيزي نيست كه به راحتي با تأمل در مثلاً اسفار به عنوان مهمترين مرجع فلسفه صدرايي بتوان به آن دست يافت. اينكه تا قبل از ملاصدرا مسئله معرفت، علم و ادراك در آثار فيلسوفان مسلمان بحثي كاملاً استطرادي بوده اما ملاصدرا آن را از اقسام هستي و از عوارض ذاتيه وجود برميشمارد در نگاه نظاممند شهيد مطهري به اين صورت سامان مييابد كه مثلاً در تعليقات و مقدمهاي كه بر مقاله اول (مقاله سوم، جلد اول) علم و ادراك كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم مينويسد، مجموعه بحثهايي كه درباره علم و ادراك وجود دارد را طبقهبندي كرده و به نظرات فيلسوفان غربي درباره معرفت و چفت و بستهاي نظري آن ميپردازد و نهايتاً نشان ميدهد كه راهحل اساسي در مشكل معرفت در فلسفه اسلامي ارائه شده و به بازخواني و بازسازي آن همت ميگمارد. همينطور است كه حتي كتاب مستقلي درباره شناخت مينويسد و مرتباً در تعليقاتي كه بر كتاب استاد برجسته خود علامه طباطبايي (اصول فلسفه و روش رئاليسم) داشته از اينكه ما تا ذهن را نشناخته باشيم نميتوانيم فلسفه داشته باشيم دم ميزند و اين يعني پيشرو بودن در تقدم معرفتشناسي بر مباحث ديگر فلسفه.
ذهن نقادانه و بصيرتمند شهيد مطهر در تسلط بر مباني صدرايي تا آنجا ريزبين است كه در درسهاي اسفار و منظومهشان موارد چندي پيش ميآيد كه اشاره ميكنند به اينكه در اين موارد صدرا از مباني خودش تخطي كرده و مطابق آن پيش نرفته.از ديگر ويژگيهاي برجسته تعمق فلسفي استادشهيد، توجه ايشان ( مانند متفكران معاصرغربي) به پيشينه و تاريخ انديشه به طور اعم و مباحث ويژه مورد تأملشان به طور اخص است كه اين خود در فهم و فهماندن مسائل علمي و فكري، امروز بسيار مورد اهميت قرار داده ميشود. اما آنچه كمي پيشتر گفته شد مبني بر استفاده ابزاري شهيد مطهري از فلسفه در فهم عقلاني دين و ديانت و بلكه دفاع از آن را ميتوان در ساحتي ديگر تحت عنوان كلام جديد به تماشا نشست و به پيشرو بودن استاد در آن اشاره كرد. از ميان برجستهترين كتب ايشان وقتي به «مقدمهاي برجهان بيني اسلامي» رجوع كنيم، صراحتا در جلد دوم كتاب به اينكه جهان بيني فلسفي وجهان بيني مذهبي وحدت قلمرو دارند اذعان شده است. استاد شهيد در اين كتاب ضمن اينكه جهانبيني را نوع برداشت و طرز تفكر يك مكتب درباره جهان و هستي اعم از انسان و كائنات برميشمارد،انواع جهانبيني را نيز در سه دسته جهانبيني علمي، فلسفي و مذهبي محصور ميداند و در همين موقعيت است كه صراحتا اعلام ميدارد « در برخي مذاهب مانند اسلام، جهانشناسي مذهبي در متن مذهب، رنگ فلسفي، يعني رنگ استدلالي به خود گرفته است» و بنابراين نتيجه ميگيرد كه «جهانبيني اسلامي در عين حال يك جهان بيني عقلاني و فلسفي است» با اين تفاوت كه استاد نهايتا قائل به قداست جهانبيني مذهبي ميشوند و اينكه جهانبيني فلسفي قداست ندارد. از طرف ديگر با كمي تسامح در تعريف دانش كلام و پيروي از آنان كه كلام را معرفتزا ميدانند و اعتقاد دارند به مانند فلسفه در كلام نيز تحصيل معرفت ميشود، آنگونه كه گفته ميشود، بايد استاد شهيد را از بنيانگذاران كلام جديد در همان پروژه عقلاني كردن دين و ديانت دانست.
شهيد مطهر نه تنها در تدريس خود ديگر آن متون كلاسيك كلامي را كارآمد نديده، متوسل به پرداختن فلسفي (استدلالي) به مباحث روز شد و خطاب به حوزههاي علميه براي نخستينبار از كلام جديد حرف زد بلكه باز با ارجاع به كتاب «مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي» ميتوانيم نخستين متني را كه به نوعي دورهاي خاص از كلام جديد است و باز به تعبير متخصصان ساختار خاص خود را نيز دارد جويا شويم. آنگونه كه پژوهشگران معرفت امروز، دورههاي كلام جديد را در ايران به سه دوره از مشروطه تا انقلاب ايران، از انقلاب اسلامي تا پايان دهه دوم و از دهه سوم تا امروز به بعد گزارش ميدهند، شهيد مطهري در قامت نه يك شارح و متكلم منفعل بلكه در قامت يك فيلسوف و متكلم فعال كه حتي خود توليد شبهه كرده و در پي پاسخگويي به آن است پروژه عقلاني كردن دين را دنبال ميكرد.
اما آنچه درآغاز اين نوشتار از عادت كردن به مطهري و مغضوبيتها و مطلوبيتهاي او گفته شد دغدغههايي است كه بايد به آن پاسخ داد وگرنه باز انگار مانند ارديبهشت سال 1358 ديگر هجرت از شهر علما به دانشكده الهيات تهران و صبوري بر كنايههاي بدتر از شمشير نيز اثر نخواهد گذارد و آخرالدواء،داغ .
«فرشتهها بوي پرتقال ميدهند»!! تعجب ندارد. اين اسم يك رمان از حسن بنيعامري است، رماني كه اگرچه در شناسنامهاش خورده چاپ اول: زمستان 85، اما چه كسي از اهل كتاب و ادبيات است كه نداند اين كتاب در نيمه دوم سال 86 بود كه تازه از زير چاپ بيرون آمد و روانه پيشخوان كتابفروشيها شد. به همين خاطر كتاب به تنها جايزهاي كه رسيد؛ جايزه هشتمين دوره كتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي بود. اما اسم جذاب و عجيب و غريب رمان هم با مراجعه به كارنامه نويسنده هيچ تعجبي ندارد. «گنجشكها بهشت را ميفهمند»، «نفس نكش، بخند، بگو سلام» و «آهسته وحشي ميشوم» اسم رمانهاي قبلي بنيعامري هستند. خود او در گفتوگويي از علاقه خود به اسمگذاري اين چنيني به آثارش ميگويد: «من علاقه خاصي دارم كه اسم تصويرساز باشد، حسبرانگيز باشد، سؤالبرانگيز و ضربهزننده باشد و يك مقدار بوي ايران را بدهد و مقداري بوي گذشتگان ما را» شايد اين حساسيت نويسنده روي اسم كتابهايش تا اكنون كساني كه بنيعامري را نميشناختهاند متوجه كرده باشد كه با يك متفاوتنويس در ادبيات معاصر مواجه شدهاند و البته بايد گفت درست است. رمان «نفس نكش، بخند بگو سلام» بنيعامري در سال 82 جايزه بهترين رمان متفاوت را از آن خود كرده است.
فرشتهها بوي پرتقال ميدهند 3 داستان بلند است كه اگرچه برخيها اعتقاد دارند هيچ ربطي به هم ندارد اما بسياري از منتقدان و اهالي مطبوعات آن را و بعضي هركدام از 3 داستان بلند را رمان ميدانند. صفحه اول كتاب با اين مقدمه موجز مخاطب را وارد دنياي كتاب ميكند. بازي نامه، فرشتهها بوي پرتقال ميدهند، صورتخواني در 3 معركه. عنوان داستان اول معركه دلاويز: فرشته با بوي پرتقال است. داستاني در 107 صفحه كه بنيعامري، باز نوشته آن را در سال 77 تمام كرده است. داستان دوم با عنوان معركه دلربا: باباي آهوي من باش و داستان سوم با عنوان معركه دلارام: خانه شبگردها دورست تنظيم شده است. كتاب را با آن جلد پرتقالي رنگش نشر نيلوفر با قيمت 3900 تومان منتشر كرده است.
سرگذشت هنر در هر سرزميني در پيوست با رودخانه خروشاني به نام تاريخ هنر سرشتي دوگانه دارد. اين سرگذشت از سويي منحصر به فرد است چون ريشه در زيستنگاه خويش دارد و از سويي از كاروان جهانپيماي هنر روزگارش نيز نميتواند عقب بماند و اين سرشت دوگانه خود ذات هنر ميشود.
اما بهانه اين يادداشت، هنري به نام ادبيات است. هنري كه با مقدسترين و شگرفترين نعمتي كه به انسان داده شده آغاز ميشود. هنري كه برانگيختگي كلمه است و كار كردش به قولي كاهش رنج زيستن. اما تعريف ادبيات خارج از جغرافياي پهناوري كه ميتوان براي آن قائل شد در رويكردي هنري است كه به ذات خود نزديك ميشود و در اين ميان فراخواندن ژانرهايي چون داستان، شعر، نمايشنامه و قطعه ادبي سرستونهاي اين ماندگارترين دستامد تامل و تكلم انسان است.
در اين ميان تجربه منحصر به فرد ادبيات پارسيگويان فلات ايران شكوهي چشمگير دارد.
اين شكوه چشمگير و چشمنواز آغاز اوج هنر پارسي است و تعمدي است در اين تركيب شايد ناسازوار «آغاز اوج».
تورقي از سر حوصله در تاريخ هنر جهان يادآور اين واقعيت است كه انسان از همان ابتداي دانستن با تصوير و حجم بيش از هر چيز ارتباط برقرار كرده و اين ارتباط در تمام روزمرگيها و حتي نيايشوارههايش ساري و جاري بوده است. اين سيالیت و جريان داشتن از بدويت انسان غارنشين تا آنجا كه خط را ميشناسد يا به تعبيري ميشناسانندش وجود دارد و جالب اين كه بعد از حضور كلمه نيز باز اين تصوير است كه ميخواهد معنا را به مقصود برساند و اين حديث دراز دامن تا آنجا كه ادبيات سلطه بلامنازعي بر تمامي هنرها پيدا ميكند ادامه دارد. چه مكمل عالي بودن بگوييم چه سلطه بلامنازع؛ نميتوان حضور جدي ادبيات را در اوج هنر نمايش يوناني در چندصد سال پيش از ميلاد مسيح انكار كرد. حتي در اعتلاي هنر رنسانس اين دوستيهاي شاعران بزرگ ايتاليايي و نقاشان و معماران چيرهدست فلورانسي است كه شاهكارهاي هميشه تاريخ هنر غرب را رقم زده.
درست اما قبل از اين اوج هنر، يعني در قرون وسطي در اين سوي جهان ما هنر ايراني را در گستره خيالانگيز خود يعني ادبيات در اوج ميبينم و آن تجربه منحصر به فرد هنر ايراني كه گفتيم؛ در آن زمان است كه «آغاز اوج» خود را به نظاره مينشيند. ادبيات پارسي با ريشه داشتن فرهنگ اسلامي در كلمه در اين دوره فرزانهگان برگزيده خود را سوار بر توسن آسمانفرساي زيباييهاي بياني و كلامي به تاخت ميبيند. فرازنهگاني كه قلههاي معرفت و معنا را در هالههايي از ابرهاي اساطيري زيبايي نحوي و بلاغي تا امروز زیر شهپرخود دارند نيز شوريدگان و شيفتهگان خود را از سراسر جهان به تعظيم و تكريمي ناخودآگاه واميدارند.
غزل عاشقانه و شعر عارفانه و منظومههاي غنايي و حماسي بازمانده از روزگاران گذشته پارسيگويان هنر ايراني، اما امروز تنها شناسنامهاي پرافتخار است و بس. شناسنامهاي كه آيينهداري در مقابل آن نيز خوابپران داعيهداران هنر روزگارمان نشده است. نميدانيم اين اتفاق كي و از كجا افتاد. نقطه شروع داشت يا شروعها، اما آن «آغاز اوج» فرجامي تلخ چون مرگ آرش در پايان كمانگيرياش داشت. تير آرش از كوه دماوند رها شد و در مرز ايران و توران به زمين نشست و افتخارها براي ايرانيان شد اما دريغ و درد جان پهلوان نيز با جان تير روانه شده بود و اين حكايت ادبيات پرافتخار كلاسيك، پارسي زباناني است كه امروز تنها به آن افتخار دلخوشيم و مرگ پهلوانانمان را از پس آن نميبينيم.
چه نديدن مرگي! وقتي هنوز مثنوي را به تصحيح نيكلسون انگليسي ميشناسيم و بعداز شاهنامه ژول مول با احتياط سراغ تصحيحهاي ديگر ميرويم و کشف المحجوب ژوكوفسكي هنوز توي كتابخانههامان با اقتدار نشسته و هزاران حرف پردرد مشترك ديگر كه كار را از فرياد هم گذرانده...و اضافه كنيد به آن اظهار فضلهاي بيجا و بيگاه برخي غورهنشدههاي مويز شده- هنر (ادبيات) مدرن- را كه به همان سنت مدرنيته، پدركشي جزء لاينفك تجربههاي بلندپروازانهشان شده است.
گزين گلايهاي كه رفت؛ حكايت ادبيات چهل تكه روزگار معاصرمان است كه سرماي استخوان سوز مدرنيته را كه هيچ از نسيم دردهاي روزمره نيز نميرهاندت. ادبياتي كه نميتواند حتي نيم ريشتر بلرزاندت يا تو را حتي به هوس لرزيدن بياندازد. انگار همه فهم ما از ذات هنر و ادبيات خلاصه شده در يك سوي عقب نماندن از كاروان جهانپيماي هنر و ادبيات جهان و تمام افتخارمان گاه جلو زدن آن- هم به زعم خودمان- از اين كاروان شده و سوي ديگر ذات دوگانه هنر يعني ريشه داشتن در بوم خود را گويي به بادها سپردهايم. بادهايي كه با بردن هويت باشكوه ادبياتمان، سخاوتمندانه ادبياتي وارداتي را به كشترازهايمان آوردهاند. راستي شما ميدانيد حالا كه كالاهاي چيني دارد بازار اقتصادي جهان را قبضه ميكند، از كجا ميتوان براي سال جديدمان به اندازه كافي ادبيات وارد كنيم!!
در كتاب داستان روزنامهنگاري متوسط الحال كه در 90 سالگي دلبسته دختري نوجوان ميشود بيان شده و شخصيت اصلي داستان ضمن اين عاشقي خاطرههاي گذشته خود را در ارتباط با روسپیانی که هم دمش بوده اند مرور ميكند.
كتاب اما جنجال بسياري برانگيخت تا جايي كه يك مقام وزارت ارشاد ضمن اعلام خبر لغو مجوز چاپ دوم كتاب صدور مجوز آن را ناشي از يك غفلت دانست و گفت فردي كه عامل اين غفلت بوده از كار بركنار شده است.رمان نسبت به شاهكارهاي ماركز با فاصله بسيار زيادي قرار دارد و شايد اگر اين حاشيه را نداشت هيچ وقت اين قدر در مركز توجه قرار نميگرفت.
انگشت نشانِ شهر و مردم شده ام
آواره ی کوچه های گندم شده ام
در مشهد تو راه ندادند مرا
زنجیری دربارِ تو در قم شده ام
قم ـ هزار و سیصد و بی کسی
تسليناپذير رمان پرحجمي از كازوئو ايشي گورو نويسنده ژاپنيالاصلي است كه از 5 سالگي با خانوادهاش به انگلستان مهاجرت كرده است. گورو نويسندگي را از سال 1982 شروع كرده و با رمان «بازمانده روز» به اوج شهرت رسيد به طوري كه اكنون كتابهايش به 28 زبان ترجمه شده و ميليونها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته است. از فيلم بازمانده روز فيلمي نيز به نقشآفريني «آنتوني هاپكينز» ساخته شده است. او براي اين كتاب جايزه بوكر را نيز گرفت.
گورو كه قبل از نويسندگي به نوشتن ترانه و مددكاري اجتماعي ميپرداخته است در اين رمان با سبك خاص خود دنياي از ناگهان ما را رقم زده است. رمان درباره مردی است كه به يكي از شهرهاي اروپا سفر ميكند و قادر نيست با روابط و مناسبات روزانه مردم اين شهر ارتباط برقرار كند. گورو در اين كتاب تجربه جديدي در فرم و ساختار روايت را به نمايش گذاشته و مخالفتها و موافقتهاي زيادي را برانگيخته است. نيويورك تايمز اين كتاب را اصليترين و عاليترين كار ايشيگورو كه تاكنون خلق كرده ميداند. در رمان تسليناپذير زندگي آنطور كه نويسنده حس ميكند بيان شده است؛ يك لابيزنت هزارتو . خود نويسنده تسليناپذير را ادامه رمان «بازمانده روز»ميداند و مانند آن داستان كتاب را متفاوت و سخت معرفي ميكند.
تسلي ناپذير را انتشارات ققنوس در 736 صفحه و تحت 36 فصل با ترجمه سهيل سمي منتشر كرده است.
كمتر كسي از اهالي فلسفه است كه گذارش به خيابان ابوريحان و انتشارات حكمت نيافتاده باشد و احيانا پشت ويترين آن معطل نشده و كتابي نخريده باشد.
اما اين انتشارات ممحض در حوزه فلسفه و عرفان كه برخي از كتابهاي معروف شهيد مطهري و علامه طهراني نيز اختصاصا توسط اين نشر انتشار يافته است امسال دو جلد ديگر از مجموعه چهارجلدي تاريخ فلسفه اسلامي را به زيور طبع آراسته، اين مجموعه بينظير و ترجمه آن به فارسي داراي اهميت بسياري است. واقعيت اين است كه تا جنگ جهاني دوم تمام تاريخ فلسفه اسلاميهايي كه در دسترس بوده يا توسط مورخان فلسفه غربي تدوين يافته بود يا ترجمهاي از كوششهاي اين دانشمندان عربي به زبانهاي ممالك اسلامي و مخصوصا عربي بود. تا جايي كه جعل تركيب فلسفه عربي به جاي اسلامي در برخي متون اتفاق افتاد. اما مجموعه حاضر در كنار كوششهاي ديگر اخير، اتفاقي بسيار خوب تلقي ميشود. مجموعه حاضر كه جلد اول آن پيشتر در سال 1383 ترجمه و چاپ شده بود زيرنظر دكتر سيدحسين نصر و دكتر اليورليمن در چند ده فصل و چهار جلد به انگليسي تهيه شده است.
ويژگي اين مجموعه اين است كه اصل هر مدخل به متخصصان جهاني آن موضوع واگذار شده و بعضي از مداخل نيز توسط دكتر نصر و دكتر ليمن كه از متخصصان نامآور فلسفه اسلامي هستند. نوشته شده. همچنين ترجمه اين 3 مجلد نيز توسط استادان خوب فلسفه دانشگاههاي ايران كه در ضمن با نويسنده اصلي متن و خود موضوع مدخل آشنايي كافي داشته؛ انجام گرفته است.به عنوان مثل ميتوان به مدخل كلام قديم كه توسط محمدعبدالعليم و مدخل ابنعربي و مكتبش كه به قلم ويليام چتيك نگارش يافته اشاره كرد و اين كه ترجمه هر دو اين مداخل توسط دكتر محسن جهانگيري انجام پذيرفته است. از ديگر ويژگيهاي اين كتابها سطح علمي و در عين حال روان و سليس بودن متن است كه در حوزه فلسفه معمولا به راحتي با هم جمع نميآيند.آنگونه كه دكتر نصر در پيشگفتار كتاب ميگويد اين اثر سومين كوشش در نيم قرن اخير براي تدوين يك تاريخ فلسفه اسلامي كامل است كه توسط انتشارات راتلج سامان پذيرفته. استقبال از جلد سوم مجموعه تا حدي بوده كه به نظر ميرسد ناشر براي نمايشگاه كتاب 87 مجبور به تجديد چاپ اين جلد شود.
به بهانه مرگ آرتور سی کلارک نویسنده داستانهای علمی تخیلی (فیلم « 2001 ، یک اودیسه فضایی »کوبریک که یادتان هست)
داستانهاي علمي- تخيلي، داستانهايي هستند كه ناشر آن ميگويد اين اثري علمي- تخيلي است! اين يك تعريف از ژانري است كه اين روزها يكي از برجستهترين پديدآورندگانش را از دست داده. قالبي كه در سينما و ادبيات طرفداران سينهچاك مخصوص خود را دارد. اما چرا ميان اين همه تعريف منطقي كه كوشش شده تا جامع و مانع نيز باشند سراغ تعريف ذكر شده ( كه بيشتر به يك شوخي ميماند) رفتيم؟ پاسخ با نگاهي به بستر زبانياي كه اين تعريف در آن مطرح ميشود، خيلي روشن است. ژانر علمي-تخيلي يعني همآميزي با شكوه تخيل و علم در سرزميني كه هنوز مدرسههاي كپري دارد و دانشآموزان و حتي دانشجويان رشتههاي فنياش خيلي از وسايل آزمايشگاهي را از نزديك نديدهاند كه هيچ بلكه اصولا نامشان را هم نشنيدهاند.
واقعيت اينكه اين قالب ادبي- سينمايي در فرهنگ ايراني هيچ جايي ندارد؛ چيزي خجالتآور نيست. حداقل خجالتآورتر از مفهوم وارداتياي كه تنها به ضرب ترجمه ميخواهيم بشناسيمش نيست.
آن هم ترجمهاي نيم بند و تازه بعد از چند 10سالي كه از پديدآمدن آن اثر گذشته و تمام پيشبينيهاي نويسنده محترم (پيشبينيهاي علمي برآمده از تخيل علمي نويسنده همه هويت و حيثيت برخي از زيرمجموعههاي اصلي اين نوع از ژانر است) ديگر از هيجانبرانگيزي خود افتاده...
به من حق بدهيد دست خودم نيست كه هر وقت از كتابهاي علمي-تخيلي ميشنوم ياد بچههاي معصوم آن دبستان روستايي ميافتم كه به خاطر نقض فني بخاري نفتيشان در قرن اتم...
پرتقال فروش را خودتان پيدا كنيد...
* در ضمن پرونده ویژه ی روزنامه همشهری (۱۵ فروردین) را درباره این نویسنده دانشمند از دست ندهید.
پانزدهم رمضان سال دوم هجرت
انگار بهار پاره اي از خويش را به زمين بخشيده است. پيامبر در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفتند و او را حسن ناميدند. نامي كه هيچ كس در دوره جاهليت نشنيده بود.فقط يك كنيه داشت و آن «ابو محمد بود»
غزالي در احياءالعلوم و ابوطالب مكي در قوت القلوب مي نويسند پيامبر خطاب به حسن گفته «تو در آفرينش و در رفتار و كردارت مانند من هستي»آسمان در بستر بيماري خطاب به او و برادرش گفت: هيبت و آقايي خود را براي حسن و جرأت و بخشش خود را براي حسين قرار مي دهم.
سال يازدهم هجرت:
حسن و حسين (ع) در مسجد هستند و به منبر غير از پدربزرگ و پدر را مي بينند..
سال سي وچهارم هجرت، بدرقه ابوذر، ربذه
حسن(ع): افسوس كه بدرقه كنندگان خواه وناخواه بايد بازگردند و وداع كنندگان بايد حقيقت تلخ و ناگوار وداع را طي چند لغت به زبان آورند وگرنه همگان ادراك مي كردند كه مرحله وداع چه مرحله دشواري است و حسرت وداع كنندگان هرگز انتها نخواهد يافت.
اي عم گرامي! هم اكنون مي بيني كه ما به بدرقه تو آمده ايم و همي خواهيم ترا وداع گوييم.
اي عم! دنيا را از كف فروبنه، دنيا را تحقير كن و در برابر فريب ها و حيله هايش بروز مرگ بيانديش. بر اين تلخي ها و رنج ها كه اكنون جان تو را مي آزرند شكيبا باش زيرا روزگارش اندك و عمرش كوتاه است.به وراي اين دنيا كه جهان جاويدان و عرصه حقايق است اميدوار باش.بردبار بمان تا بروز رستاخيز رسول اكرم را از خويشتن خشنود بيابي.و اين نخستين بار بود كه حسن بن علي فرزند اميركلام عرب به نام يك خطيب صحبت كرد.
جمادي الاخر سال سي و شش هجرت جنگ جمل
حسن پيش مي رفت. جنگ بود و جنگ، چكاچك شمشير بود و سپر و نيزه. حسن (ع) صف مي شكست، ستون مي شكست و بازهم پيش مي رفت.سپاه بصره از هم پاشيد.محمدبن حنفيه سر به زير انداخته.علي (ع): نه خجالت نكش محمد. خجالت نكش خود را با حسن مقايسه نكن او فرزند رسول الله (ص) است و تو فرزند من هستي.
بيست ويكم رمضان سال چهل هجري مسجد اعظم كوفه:
... انا بن البشير، انا بن النذير، انا بن الداعي الي الله باذنه.
... من اهل بيت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً...
و حسن (ع) اين گونه خود را مي شناساند.
هنوز خطابه حضرت به پايان نرسيده بود كه عبدالله بن عباس بلند شد و فرياد كشيد.
- اين پسر پيامبر شما و وصي امام شماست با او بيعت كنيد.
فريادهاي مردم كوفه بود كه: ما احب الينا و اوجب حقه علينا «اوه كه چقدر او در دل ما محبوب است، چقدر حق او بر ما واجب است.»بيعت بود و بيعت.
مداين اردوگاه لشگريان امام حسن(ع)
حسن (ع) خطاب به همان جماعت اندك: مرا فريب داديد. با من دورويي و حيله به كار برديد. شما به نفاق و انحراف عادت داريد. شما در گذشته ها نيز با ائمه و پيشوايان خويش روشي چنين به پيش داشتيد.
همه جا حيله مي ورزيديد و همه جا نيرنگ مي زديد. شما كه در ركاب من با دشمنان دين نمي جنگيد، بگوييد پس از من در ركاب چه كسي خواهيد جنگيد.
بيست وهشتم صفر سال پنجاهم هجرت
حسين(ع) در رثاي برادر سر بر خاك مي خواند:
«ان لم امت اسفاً عليك
فقد اصبحت مشتاقاً الي الموت»
«اگرچه حسرت مرگ تو مرا نكشته ولي هميشه خود را مشتاق مرگ مي بينم»
برای بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی
بازي تاريخ بود، كه حكومت عموزادگان عباسي آل هاشم، آنچنان كه با شمشير و تدبير ايراني آغاز و گسترده شد، به تدبير دانشي مردي ايراني نيز برچيده شد.
آن هم در سرانجامي كه نه براساس شعار آغازينش – الرضا آل محمد – بود و نه بر مرام گسترندگانش. ابومسلم آنگاه كه با شمشير تزوير عباسي جهان را پيش چشم خود تاريك ديد بيشك باز هم در افق نگاه خود در جستوجوي يك نژادة ايراني بود.
قرن هفتم هجري بود و فتح بغداد. ايلخان مغول – هلاكوخان – به مشورت خواجه بزرگ طوس كه ارج و قربي بياندازه برايش قائل بود فرمان به كشتن خليفه عباسي داد. بسياري بناي مخالفت گذاشتند. ازجمله حسامالدين منجم، صراحتا خان مغول را كه بر طبع مغولياش عجيب به خرافات اعتقاد داشت، ترساند. منجم ميگفت با كشتن خليفه مسلمين جهان زير و زبر ميشود. تدبير خواجه چنين بود، از آغاز خلفت تا اكنون هزاران نفر از مردم بيگناه را مانند يحيي بن ذكرياي پيامبر و حسين بن علي(ع) را كشتند و... كار جهان در مجراي طبيعي خود بود و هرگاه ايلخان نگران است شايسته است كه خليفه را در نمدي بپيچند و كمكم آنرا مالش دهند تا اگر اوضاع متغير شد دست نگهدارند و شد، آنچه شد.
تاريخ صادقترين گواه است درباره خواجهاي كه نصير ملت و دين ميناميدندش. گواه بر اين كه زمانه خواجه، چه حوادثي را آبستن بوده.
خواجه دانش و ديانت را چه در شرح اشارات ابن سينا در مقابل امام الشكاكين – امام فخر رازي – جوييم چه در نزد منطقيون كه غرق در اساس الاقتباس وي هستند و چه در رصدخانه مراغه و چه در مشاورت عالي ايلخان مغول، همه و همه نشانياند، از تركيب باشكوهي از درايت و ديانت اسلامي و ايراني.
اما آنچه در ابتدا اشارت به آن رفت به گمان برخي – كمتر در ديروز و بسيار در امروز – نقطهاي تاريك در سير فيلسوفي اين فرزانده دانشمند عالم اسلام است(1). اينكه سياستپيشگي خواجه بهويژه آن هم در ركاب ايلخان مغول نسبتي با فيلسوفي و منش آن ندارد. چه آنكه با تدبير خواجه است كه بغداد فتح و خليفه عباسي كشته ميشود.
اما آنها كه اهل اين گزندند آيا تاريخ آن روزگار را نيز با همين نگاه ورق زدهاند. وقتي كه خليفه عباسي در نامهنگاري با ايلخانان مغول است بر اينكه خوارزمشاهيان مقتدر مسلمان غيرعرب از سر راه برداشته شوند يا وقتي كه شيعيان آنچنان در رنج و تعبي طاقتفرسا از دياري به ديار ديگر هراسان در خفايند.
تاريخ اما فراموش نميكند وقتي هشت سال پيدرپي شهرهاي مسلمانان آماج قتل و غارت مغول هنوز مسلمان ناشده است و در دو سوي دجله، خليفه، در عيش و عشرت روزگار ميگذرند. واقعيت آن است كه فيلسوفي خواجه تنها حقيقت را نصبالعين او قرار داده بود و وحدت نژادي در نظر او برافتاده بود و جز وحدت مسلمانان هيچ چيز براي آن روزگار كارآمد نمينمود.
گواه از آن بالاتر كه وقتي خواجه به شفاعت بسم ابن الحديد سنيمذهب و برادرش به نزد هولاكو ميرود جان خود را عرضه ميدارد...
و اين همه برگهاي ايام روزگار خواجه نيست. چراكه تازه بعد از برقراري وحدت نسبي ميان مسلمانان و ثبات نسبي در بلاد اسلامي است كه خواجه درپي شوكت و شكوه تعقل اسلامي و ديانت بنا شده بر دانش است.
سخن آخر اينكه مدعيان منش و روش فيلسوفي، درباره خواجه ملت و دين اين را نيز بايد بدانند كه باز در همان برگهاي تاريخ كه از سر نو بايد با تأمل بسيار بيشتر در آن بنگرند بهكرات از حشمت و آزادگي خواجه در برابر حاكمان و ارباب قدرت سخن به ميان آمده آنگونه كه در كتاب مطارحالانظار آمده است در اشارت رفتن به قتل خواجه در گفتوگويي خلاف ميل هلاكو... و يا آن گونه كه هدايت در رياضالعارفين ميگويد؛ روزي خواجه به ايلخان گفت؛ كه چنان به خاطرت نرسد كه ترا از احترام بر من منتي است چراكه تو در حشمت از سلطان سنجر بيش نيستي و او حكيم خيام را پهلوي خود به يك تخت مينشانيد و حال آنكه من در علم و فضل از خيلي زيادهام و به خدمت تو تن دردادهام» (رياضالعارفين. رضا قليخان هدايت، 488)
و از طبع خود خواجه است كه؛
اقبال را بقا نبود دل بر او مبند / عمري كه در غرور گذاري هبا بود
ور نيست باورت ز من اين نكته گوش كن/ اقبال را چو قلب كني لابقا بود
در سوگ استاد دكتر سيدجعفر شهيدي
1 – پيشترها، شايد 4 الي 5 سال پيش بود كه تازه رعنايي استاد را گرد مريضي گرفته بود. ميدانستیم همكاران زيادي از رسانههاي مختلف با او تقاضاي گفتوگو داشتهاند و او تن به هيچكدام نداده. تازه اول ذيقعده بود در پی آن بودیم كه براي ميلاد امام رضا با استاد گفتوگويي داشته باشیم. مستأصل اين بودیم كه تقريبا جوابشان منفي است و بايد براي مصاحبه با شخصي ديگر آماده شویم، اما نميشد بدون نه شنيدن از استاد هم، موهبتي كه ميتوانست در گفتوگوي با ايشان نصيبمان شود را از دست بدهیم. به منزلشان زنگ زدیم. خودشان با آن صداي خسته از كسالت گوشي را برداشتند و جواب دادند. بعد از سلام و احوالپرسي بيمقدمه اضافي، تنها برگ برندهامان را روكردیم :«استاد درباره امام رضا(ع) ميخواهیم با شما گفتوگويي داشته باشیم».نام حضرت