از نويسنده وشاعر و روزنامهنگار جماعت متفرعنتر نديدم، نمرودهاي كوچكي كه خدا از كوچكيشان خجالت ميكشد حتي يك پشه بيمقدار حرامشان كند.
عمورضا آمده بود، دكتري فارغالتحصيل از آمريكا كه حالا رئيس جامعه خيرين مدرسهسازشده و با دو تا از همكارهايش آمده بود. در تحريريه گرداندمش و با بچه هاي سرويس هاي مختلف آشنايش كردم. تا حالا يك عالمه مدرسه ساخته بود. وصف كارهاي ديگرش را از طريق برادرزاده معلمش كه همكار مرتضي مجدفر بود شنيدهام. از آنچه ميخواهند و ميكنند گفت. با اين كه سالهايي بر عمورضا گذشته بود هنوز قامت ستبرش سروستان بود.
افشين امير شاهي از انگيزهاش پرسيد، گفت: سالهاي مياني دهه هفتاد بود كه تنها پسر جوانم را داماد كرده بودم، آن موقع آپارتماني 150 ميليوني براي او در تجريش خريدم. شب عروسي بعد از مراسم راهي شمالش كردم، در جاده بومهن تصادف كرد و مرغ پر شد. آن آپارتمان را فروختم و دبيرستاني در بروجرد ساختم. حالا 1200 نفر در آن دبيرستان درس ميخوانند. مدرسه ساختن جوان نگهش داشته بود. قامتش به جوان از دستدادهها نميمانست.
از دوستان ديگرش گفت. از خيري كه نابيناست و مدرسهاي ساخته و خودش فراش آن مدرسه شده تا بانگ هياهوي بچهها دم و بازدم زندگياش باشد. از خيري كه با مقنيگري و كار سخت، اندك پولش را جمع ميكند و جمع ميكند و مدرسه ميسازد، عمورضا يا همان دكتر رضا حافظی امروزم را له كرد، خدايا پشه اي بفرست!
عبدالكريم سروش در سمينار دين ومدرنيته علي ر
غم
اين كه در تمامي تبليغات هاي سمينار آمده بود حاضر نشد و در گفت وگويي با شرق علت حضور نيافتنش را تهديد برخي از دشمنانش معرفي كرد .اميدوارم اين از آن دست هوچي گري هاي استاد نباشد كه آخرش ازخدا خواهان توفيق ادب می شود. اما آنچه در اين ميان حايز اهميت است جدال تاريخي است كه بايد اتفاق ميافتاد و افتاد. آنچه كه پيچيده در الفاظ عتاب آلوده ميان دكتر سيد حسين نصر و دكتر سروش اتفاق افتاد به قول محمد قوچاني"جدل محتوم عصر ما است. عصری كه در آن محافظه كاری دینی به گل نشسته و اصلاح طلبی دینی به بن بست رسیده است.." سردبير جوان شرق سرمقاله خود را با پرداختن به اين موضوع يادداشتي خواندني كرده است.اين مطلب را در اينجا بخوانيد
روزنامه جيولاندپستن دانمارك- پرتيراژترين روزنامه دانماركي- با چاپ تصاويري موهن كه در آن مستقيماً به ساحت پيامبر اسلام توهين شده بود، آتشي را در خرمن كاهاندود تصورات خود روشن كرد. بسياري از اهالي انديشه و قلم اين مسأله را تقبيح كردند و نتايج حاصله از خشم مسلمانان را امري طبيعي و ازپيشدانستهشده قلمداد كردند. بعد از دانمارك، چند روزنامه نروژي هم دست به اين خبط زدند. پرچم نروژ و دانمارك در برخي از كشورهاي اسلامي به آتش كشيده شد، سفارتهايشان مورد تهديد قرارگرفت و تظاهرات مسلمانان بود كه پشت سر هم- حتي در كشورهاي اروپايي و آمريكا- خشم توفنده يكميليارد و چند صد ميليوني مسلمانان جهان را به نمايش گذاشت. در خبرها آمد كه فلمينگ رز- دبير فرهنگي و كاريكاتوريستي كه تن به چاپ اين تصاوير در جيولاند پستن داده بود- به مرخصياي هميشگي رفت. در ايران هم تظاهرات بود و تجمع و محكومكردن و آتشزدن پرچم و تحصن در مقابل سفارتخانههاي نروژ و دانمارك.
اما اين همه ماجرا نبود. در ايران، سال 85 با عنوان سال پيامبر اعظم خوانده شد؛ پيامبر مهرباني و رأفت. همه شعارها معطوف به اين مسأله بود. نمايشگاه بينالمللي كتاب با حديث نبوي: «اگر علم در ثريا باشد، مرداني از فارس به آن خواهند رسيد» شروع شد. مانورها و افتتاح پروژههاي عمراني همه، رنگ و بوي سال پيامبر اعظم را داشت و حالا ما در آستانه عيد برانگيختگي هستيم.
سال 85 همه ما يكباره يادمان آمد كه سال برانگيختگي متمم مكارم اخلاق است. يادمان آمد كه سال رحمهللعالمين است و... .
اما اگر فقط چند لحظهاي درنگ كنيم بايد يادمان بيايد كه توجهات ما از سر يك توهين وقيح و زشت به تمامي هويت و اگر بخواهيم با تاملتر بگوييم، تشخص وجودي ماست.
1426 سال از تاريخ قدسي ما(تاريخي كه خداوند بر انسان، منت وجود مطلقه خليفهالهياش را گذارده) ميگذرد و بايد يك اهانت وقيح و رذيلانه، ما را متوجه ساحت اعظم پيامبر كند.
... داريم به سراشيبي سال 85 نزديك ميشويم. سال پيامبر اعظم هم ميگذرد. گيرم سال پيامبر اعظم را ده سال ديگر هم تمديد كرديم! به تمامي روشنفكران مسلمان تاريخنابلدي كه داستان مسجد ضرار و آن شاعر هتاك پيامبر را فراموش كردهاند هم لگام زديم، اصلاً تهران مدينهالنبي و سال هفتم هجرت است.
سيدحسن نصرالله هم فرزند حيدر است و يهوديان قلعه خيبر هم كه آتشبس را پذيرفتهاند. فلمينگ رز مثل سلمان رشدي خفهخون گرفته، كودكان قانا خوابيدهاند. قذاقي ديگر خواب امام موسي صدر را نميبيند. صدام اعتصاب غذاي كلهگنجشكي ميكند. طارق رمضان هنوز روشنفكر است. رايس با آنجلا مركل دوره زنانه گذاشتهاند.
شهردارها رئيس جمهور ميشوند. رئيسجمهور، تهران را شهرداري ميبيند. مانا نيستاني مهدورالدم است. شوراي شهر جلسه هيأت دولت تشكيل ميدهد. دكتر سروش كلاسهاي آموزش فحش به سبك مثنوي گذاشته. افلاطون خوشحال است از اينكه همه استادان گروه فلسفه تهران دارند اتوپيا را ميسازند. تهران بوي گند سياست ميدهد. اويس قرني، سال 68 از اين كوچهها رفته.
آقا ببخشيد! شما پيامبر ما را نديدهايد...؟
دکتر مهاجرانی تحلیل شیوا و دقیقی ازسخنرانی جدید بوش وتحلیل مطبوعات اسراییلی دارد که مثل کتابهایشان با رفرنسهایی درجه یک نوشتاری خواندنی است . مطلب را اینجا بخوانید دكتر محمد رضا تركي استاد و دوست خوبم، نوشتار محققانه اي درباره حكايت «ملك پيلان و خرگوش » از كليله و دمنه را با رويكردي اسطوره شناختي مورد توجه قرار داده و نگاهي تا حدودي تطبيقي نيز با حكايتي شبيه آن در دفتر سوم مثنوي داشته كه توصيه مي كنم آنرا از دست ندهيد.
قصه ي چوپان دروغ گو و شفقت موسي (ع) به آن بره كوچك جا مانده از گله را هم كه يادتان است.
اين شعرم را چهار سال پيش استاد ضياالدين ترابي در صفحه ي شعر " زن روز " چاپ كرد . يادش بخير.

آي، بره ي كوچك
آي، بره
آي
اين گله ي گرگ
به هيچ كس رحم نمي كند
به چوپاني كه شغل انبياست
دروغ نمي گويم
زحمت مي كشي و رنج مي بري. هميشه جواب سئوال هايت را استادانت از كتابها پيدا نمي كنند، مي ماني، خسته نمي شوي، پيش مي روي.
در اتوبوس، تاكسي، پارك، يك ميهماني دوستانه، فرقي ندارد نشسته اي. كتاب «بدايه الحكمه» يا جلد چهارم تاريخ فلسفه كاپلستون «از دكارت تا لايپ نيتس» در دستت است. نگاهي به كتابت
مي اندازد .سر صبحت باز مي شود.
: دانشجو هستيد؟/- بله./: چه رشته اي؟/- فلسفه.
(با نگاهي از سر تعجب كه انگار از مريخ آمده اي يا «اول ما خلق الله» ت مشكل دارد)
: آخرش چه كاره مي شوي، به چه دردي مي خورد؟
- اگر خاطره تمام سئوالهاي بي جوابت در دوره ليسانس در تو زنده شود حق داري. خودت را جمع و جور مي كني.با خودت مي گويي؛ شايد پاسخ اين سئوال را حداقل در دوره فوق ليسانس بتواني پيدا كني. پس دوباره، كتاب مي خواني و كتاب مي خواني و كتاب مي خواني: فكر مي كني و زحمت مي كشي و رنج مي بري. فوق ليسانس قبول شده اي.
كتاب «نهايه الحكمه» يا فرقي ندارد جلد هشتم تاريخ فلسفه كاپلستون «از بنتام تا راسل» در دستت است.در اتوبوس، تاكسي، پارك، يك ميهماني دوستانه فرقي ندارد نشسته اي. كسي نگاهي به جلد كتابت مي اندازد.
: دانشجو هستي؟/- بله
: چه رشته اي؟/- كارشناسي ارشد فلسفه/(نگاهت مي كند اين مرتبه حتم داري از اورانوس آمده اي)
: خيلي سخت است. نه؟/- متبخترانه لبخند مي زني. و مي گويي: بايد تشنه دانايي باشي و عشق به آگاهي و معرفت داشته باشي. بايد....
: آخرش چه كاره مي شويد؟(تمام علامت سؤالهاي دنيا پيش چشمت رژه مي روند)
- آخرش... (يادت مي آيد ابن رشد گفته: همان طور كه برخي مردم واقعا عابد هستند و برخي به ظاهر عابد ولي در واقع اهل ريا و خودنمايي و همان طور كه برخي از طلا و نقره ها واقعي هستند و چيزهايي وجود دارند كه به نظر مي رسد طلا و نقره اند، همچنين برخي قياس ها نيز واقعا قياس اند و برخي شبيه قياس، يعني در حقيقت، قياس نيستند، كه آنها را مغالطه مي ناميم)*
- آخرش... ان شاءالله، فيلسوف مي شوم./(نگاهت مي كند اين مرتبه انگار از بيرون از منظومه شمسي آمده اي...)
* تلخيص السفسطه، ابن رشد، تحقيق محمد سليم سالم، ص ۲-۴.
لحظه هاي بالكني بيست دقيقه اي جردن ، سيگار، چاي ، پيپ و اطراق براي نفس كشيدن لحظه هاي با مزه اي است. كه معمولا سپري كردنش با دوست خوبم دكترميرعبداللهي براي من لحظه هاي سرشاري است . دكتر شاعر ونويسنده خوبي است و دوستان مشترك زيادي اين بين هستند كه خوب هركدام هم براي خود سوژه اي هستند .
لنگ ماندن هاي بساطمان مثل جهنم ايرانيها به يك طرف، بحث و جدل هايي كه بين من و دكتر درهمين
اطراق بيست دقيقه اي پيش مي آيد هم به يك طرف. اين مقدمه را داشته باشيد تا بعد ....
آبي فيروزه اي در تركيب با رنگ هايي گرم گويي تو را به ميهماني آسمان مي برد، به ميهماني خدا. قاب بندي ها، طره هاي كنار سردر، قوس ها، مقرنس ها، شمسه ها، اسليمي هايي بافته چون گيسوي يار و پريشاني دل عاشقانش، تجسم مينوي حضور است. حضور در مكاني كه نشسته اي تا با او حرف بزني او حرف تو را گوش كند و اين كه دلي يك دله كني با آن صنم، با آن يگانه.
اگرچه به قول حافظ همه جا خانه عشق است، اما خانه عشق مسلمانان مسجد است و ۳۰ مرداد ماه روز جهاني مسجد. سال 83 با دكتر حسن بلخاري استاد و دوست عزيزم كه دكتراي فلسفه هنر از هند دارد قرار گذاشتيم به خاطر تخصص پايان نامه اي ايشان كه مباني عرفاني معماري اسلامي است گفت و گويي درباره معماري مقدس ومسجد داشته باشيم .
اين گفت وگو ماحصل بسيار خوبي داشت كه شما را هم دعوت به خواندنش مي كنم .
آخراينكه ويكتورهوگو وقتي براي اولين بار قصر «الحمراء» را با آن معماري اصيل اسلامي
مي بيند، در شعري مي گويد: «اين كار انسان نيست بلكه ستايش فرشته هاست.»
بعد از دريغا گويي اهالي غزلي؛ سيد حسن حسيني و حسين منزوي، نوذر پرنگ هم آهنگ رحيلش راغزل كرد و پر كشيد .

موسسه ي خوب گفت وگوي اديان كه بنده هم چند صباحي توفيق همكاري با بزرگواران دست اندر كارش را داشته ام لطف كرده اند ومن را به سميناري كه به نظر مي رسد از آن كارهاي خوب آقاي ابطحي باشد دعوت كرده اند . من كه با ديدن عنوان آن و ميهمانان سخنرانش كلي ذوق كردم و اميدوارم بتوانم حتما در آن شركت كنم . سمينار دين ومدرنيته پنجشنبه 26 مرداد از ساعت 30/9 تا 19 بعداز ظهر در حسينيه ارشاد بر گزا ر مي شود . دبير اين همايش حميد رضا جلا يي پور است . سخنرانان آن هم طبق برنامه اي كه همراه دعوت نامه بود . از اين قرارند :
سعيد حجاريان ، ژند شكيبي ، عليرضا علوي تبار ،محسن كديور ، دكتر عبدالكريم سروش ، سيد علي طالقاني ، سعيد بينايي مطلق ، محمد راسخ، محمود صدري، مراد فرهاد پور ، عليرضا شجاعي زند ، سارا شريعتي
فرانسيس بيكن مي گويد: «اطلاع ساده و سطحي از فلسفه، شخص را به انكار وجود خالق سوق مي دهد، ولي اطلاع وسيع و عميق از فلسفه شخص را متدين و خداشناس مي نمايد».
درست است ذات فلسفه كاري با اويي كه بايد باشد و هست ندارد، اما فيلسوفان به عنوان دقيق ترين انسان ها كه در جست وجوي حقيقت همه چيز در همه جايند، اولين سؤالشان از خود هستي است و اين پاسخ گريزي از وجود باري ندارد. فلسفه آن گونه كه فيلسوف و سياستمدار انگليسي گفته است وراي هر چيزي - جز وحي- مي تواند ما را به شناسايي آن ذات يگانه رهنمون شود و در اين ميان به قول پوپر ما بايد بر شانه هاي غولان بايستيم و با پژوهش در آثار آنان پنجره هاي بيشتري را براي تنفس در هواي آزاد فلسفه در اختيار داشته باشيم.
امروز دلش گرفته بود .نمي تواند از من پنهان كند .شايد هم نمي خواهد . كتش را همينطوري پوشيده بود .انگاري آماده رفتن باشد .از دلتنگي اش پرسيدم. آرام آرام برايم از بي معرفتي شاگردي گفت و من حيران كه نسبت اين همه شعر و ظرافت باروزنامه نگاري چيست؟ بعد، ازعلي رضا فرهمند گفت كه نسل روزنامه نگار پيش از او در كيهان بوده ويكبار بعد از اينكه مطلبش را به او داده و او برخلاف تعريف كردن هميشه حرفي نزده به او گفته«چرا فكر مي كني وقتي من 55ساله مطلب خوبي مي نويسم ، احتياج به تشويق ندارم.......». پرسيد خوشحالي از اينكه 25 ساله اي گفتم نه . پرسيد دوست داشتي بيست ساله بودي.خنديدم ، گفتم : خيلي ....خنده تلخي داشت گفت: وقتی وسط داغی تابستون سرما تو تنته مهم نیست چند سالت باشه ! مهم اینه که سردته.
از تركي استانبولي ......من فقط اين را مي دانم كه هر وقت دارد سيگار بهمن كوچك مي كشد يعني كفگير فعلا ته ديگ همينجوري يه وري دارد كنگر مي خورد. بگذريم اما محمد در وبلاگ نارنج دارد زحمت زيادي براي معرفي شاعران ترك مي كشد. جهان شاعران ترك با آن پاي در شرق و سر در غرب تماشايي است . محمد جان موفق باشي .
عكسي بگير از دل اين زن كه سالهاست
تنها ترين جنوبي مرد شمالهاست
تصويري از بلندي يك اعتماد تلخ
قرباني سعادت اين بد رجالهاست
**
اين شكل و ژست رنگي و مغرور را نبين
اين عكس دستكاري آن ابتذالهاست
قدري كنار كادر بيا پشت عكس تا...
خاكي بروبم از دل و جانت كه سالهاست؛
بد ديده اي وبد تر از آن فكر كرده اي
كآخر چه پيش آمده بر اين غزالهاست
تنها نگاه كرده اي و رد شدي و بعد...
گويي دلت پر از خلجان سؤالهاست!
**
«..شايد همين فرشته ي معصوم رنگ رنگ
دنداني شكاري اي از ناحلالهاست
شايد،هزار شايد ديگر …و : بي خيال»
اينگونه رد شديم كه اينها خيالهاست
**
عكسي بگير ازدل اين زن و بغض هاش
بغضي كه مانده روي دلش تا مجالهاست
عكسي سياه از دل و جان زني سپيد
تصويري از سياه وسفيدي كه سالهاست….
مواظب باشيد 
اين مشتها باز نشود
آن مشتها را باز كنيد
اين دهانها بسته شوند
آن دهانها باز بمانند
تا نان بدود
آزادي بدود زندگي بدود
ما هم….
وطنم ، وطنم نفرينم كرده است

تبریک به استاد عزیز علی شید فر به خاطر مدیر کلی روابط عمومی تالار تئاتر شهر.
البته بر دوستانی که ایشان را می شناسند پوشیده نیست ونخواهد بود که قدر ایشان که یکی از بنیان گذاران کانون ملی منتقدان تئاتر هستند بسیار بیشتر از اینهاست .
صبح مداد رنگي
چشمهاي من را
تا صبح هزار گله ي گوسفند مي برد
تا امروز سر كلاس نقاشي
خانم معلم
مهربانتر از هميشه باشد
با آن لپهاي گلي و چشمهاي آبي اش
من فكر ميكنم
پدرم
شنا كردن با ماهي هاي قرمز را
خيلي دوست دارد
وقتی هر پنجشنبه مي آيد
تا تمام درسهايم را از معلمم بپرسد
**
صبح مداد رنگي
درست مثل بعد از ظهر دوچر خه است
چه فرقي دارد
زرد وسبز
هي ركاب ميزني و ركاب ميزني
و به همه ي بچه هاي كوچه
لبخندي شبيه نادر تحويل مي دهي
ركاب ،ركاب است
چه فرقي دارد؟
چهره ي روشنش شبي حكيمان زادگاه كويري اش كرده بود .
عطر فرزانگي و دانايي اش را از پس روحانيت لباس وصدايش مي توانستي به تماشايي قشنگ بنشيني .از دانايي برايمان گفت و ازمدنيت. از لوازم دموكراسی و ضرورت هاي رسانه واينكه راز رسيدن به استانداردهاي حداقلي تنها رسالت تبييني داشتن است و در پي توجيه نبودن.
خاتمي عزيز مثل هميشه با اهل قلم مهربانترين بود.حرف زد،عكس گرفت ، شوخي كرد و...
دكتر اصغرواعظي از چهره هاي جوان در حوزه تحقيق و تدريس فلسفه است كه با سواد خوبي كه در فلسفه اسلامي دارد واز طرفي تحصيل در حوزه علميه ودانستن زبان آلماني وانگليسي وتسلط خوب بر زبان عربي وعضويت در گروه فلسفه غرب دانشگاه شهيد بهشتي مي تواند نمايش خوبي از توانشهايش را در عرصه اصيل علمي به نمايش بگذارد.با آشنايي كه باايشان دارم مدتي بخاطر دغدغه هاي انتصاب در مديريتهاي مختلفي كه بر عهده گرفته بود به نظر من عملاًكفران نعمت توانايي واستعداد خويش را مي كرد .اما خوشبختانه خيلي زود از دردي كه بسياري از فاضلان مدير (نخوانيد مديران فاضل)جمهوري اسلامي دچار آنند، جامه پس كشيده توانسته به كار علمي خود برسد كه كتاب برهان وجودي از آنسلم تا كانت ماحصل اين كوشش است . تا جايي كه خبر دارم كتابي ديگر درباره ي كانت، نوشته" ژيل دلوز"فيلسوف پست مدرن فرانسوي را هم ترجمه كرده وانتشارات ني آن را به زودي در مي آورد. اميدوارم باز بتوانم خبرهاي خوبي از كارهاي علمي اين استاد و دوست خوبم بنويسم .مطلب زير نگاه مجملي به كتاب چاپ شده ايشان است كه از نظر شما مي گذرد.
برهان وجودي؛از آنسلم تا كانت- دكتر اصغر واعظي- دفتر نشر فرهنگ اسلامي- 204 صفحه
دلايل اثبات وجود خداوند، يكي از مهمترين سرفصلهاي انديشه فلسفي است و راز چگونگي شكلگيري برهانهاي عقلي اثبات وجود خدا در سنت اديان توحيدي نيز دقيقاً در همين تفلسف وجودشناختي است.
خودتان بخوانید:سلیمان /لال می خواند/ غزل غزل هایش را
نو جواني بعضي از ما كم و بيش با نوستالوژيهاي مشتركي همراه است. يك دسته از اين نوستالوژي ها نويسندگان محبوب آن زمان مان هستند.نويسندگاني كه گاه از فرط دوست داشتن و تاثير پذيري از ايشان نوجواني مان را هرچند مدتي با رنگ آميزي آنها از دنيا
مي ديديم." آلبر كامو" يا به قول آن حاج آقاي جوانشناس ناصح " اكبر كامو" از آن دست نويسندگان است.
گاهي پيدا كردن بعضي از اين نوستالوژيهاي مشترك خيلي لذت بخش ميشود . يادداشت دوست خوبم محمدرضا ارشاد دقيقا به همين خاطر اينجا آمده است.محمدرضا ارشاد كه بعدا خيلي بيشتر از او خواهم نوشت ؛ دوست فاضل بي ادعايي است كه در اين ادعا سراي چندروزه توفيق همکاری با او را داشته ام .فوق ليسانس زبانهاي باستاني است اما انگليسي و فرانسوي را خيلي خوب ميداند .ادبيات را ميشناسد وبهتر از آن فلسفه واسطوره را. يادداشت او را از دست ندهيد.
منطق بنياد گرايي و طغيان كامويي
محمد رضا ارشاد- نيهيليسم سرنوشت جهان ماست و در اين ميان بنيادگرايي و نيهيليسم دو روي يك سكهاند. اگر نيهيليسم در هنگامهاي به ظهور رسيده كه ناقوس مرگ تمامي ارزشها به صدا درآمده است، بنيادگرايي در اين غوغاي بيبنيادي ميكوشد تا بنياد پيريزد.
بنيادگرايي- در هر شكل آن- با اين پرسش روياروست كه چگونه ميتوان در غياب بنيادها، بنيادي در انداخت؟ به بيان بهتر، بنيادافكني با ارجاع به چه بنيادي امكان وجود مييابد، وقتي كه پنداري حتي بنيادي از آغاز نبوده است؟ بنيادگرايان به نام چيزي اعمال خود را موجه ميسازند كه دستخوش فروپاشي شده است؛ به همين خاطر بنيادگرايي بر منطقي پارادوكسي استوار است. در اين ميان، كنش بنيادگرانه معطوف به خشونتي غريزي ميشود كه بر آن غايتي جز اعمال كوركورانه متصور نيست. براي مثال، اگر در گذشته ميتوانستيم از جنگهاي صليبي سخن بگوييم، درست به اين دليل بود كه هنوز بنيادها در جايي استقرار داشتند و ارجاع ما به آنها مشخص بود؛ اما اكنون چه؟ چگونه ميتوان در جهاني چنين بيمعنا، معنا آفريد؟ تمام مسئله همين است
براي محسن احمدي عزيز كه سياهپوشان عزيزانش شده
تازه مسئو ليت چهار صفحه يك هفته نامه فرهنگي را به عهده گرفته بود .دنبال خبر نگار مي گشت. قول داده بودم كسي را معرفي كنم.ظهر پنجشنبه شماره او ميس كال روي گوشي ام افتاده بود.زنگ زدم مثل هميشه با شوخي من وسرزندگي او همراه بود.ازمن اجازه گرفت كه شماره ام را به ناشري بدهد ،گفتم فلاني كه خبرنگار اجتماعي است و الان هم بيكار است به تو زنگ مي زند. به آن خانم گفتم عصر زنگ بزن. ساعت هفت آن خانم زنگ زد كه آقاي احمدي پريشان به سمت قم در حركت بوده ، گفته كه" ماشيني كه همه خانواده ام در آن بودند چپ كرده و آتش گرفته ،وهيچ كس از سلامتي شان به من چيزي نمي گويد" از خدا خواستم كه محسن كه تازه پدرش را از دست داده دوياره درسوگ كسي ننشيند.
محسن احمدي روزنامه نگار خوب خانواده هميشه در تلاطم مطبوعات ظهر پنجشنبه در سوگ مادر، خواهر، خواهر زاده و شوهر خواهر خود نشست. الان جز آرزوي رحمت الهي براي گلهاي پرپر محسن وصبر براي خود او آرزوي ديگري ندارم.راستي محسن در مراسمي كه جشنواره مطبوعات وتنظيم خانواده دوشنبه 16 مرداد بر پا ميكند،به عنوان سخنگوي هيأت ژوري بايد صحبت كند.شما هم براي او آرزوي صبر در اين مصیبتها را كنيد تا دوباره مثل هميشه پر توان به خانه دومش برگردد.
نزديكي هاي سيزده رجب كه مي شود هميشه هوايي ام . روزهایی كه دوست دارم در ثانيه هايش فقط چرخ بزنم و فرياد كه؛ مرده بدم زنده شدم ..........پارسال سيزده رجب شنبه بيست ونهم مرداد بود و خوب آدينه اي كه قرار باشد خورشيد فردايش تولد حضرت امير باشد اگر جانت تا صبح دوام بياورد شايد داماد كام كار گنبد سياه شوي.به هر حال اين يادداشت نسبتا مفصل را با هواي چميدن در آن آدينه براي صفحه اول صفحات مياني همشهری
نوشته بودم. يا علي
1- حجاب معاصرت، حجاب غليظي است. آن قدر غليظ كه گاهي آفتاب ميانه روز را هم نتواني ببيني، آفتاب ميانه ظهر تابستاني كه در روشنايي و گرمايش حرباي آفتاب نديده هم شك ندارد. حجاب معاصرت را اضافه كنيد با چشم بندي كه مي بندند و يعني اين كه نوري نباشد مي خواهيم بخوابيم.
تابستان حقيقت است سال بيست و سوم هجري ماه ذي الحجه.
بلاذري صاحب فتوح البلدان و انساب الاشراف باسناد خود از ابن عباس مي آورد: «كه عمر پيش از زخم خوردن گفت نمي دانم با امت محمد چه كنم!»
- وقتي كسي را شايسته خلافت است داري چه جاي غصه است!.
علي را مي گويي؟
- بله با خويشي و دامادي او با پيامبر و سابقه اي كه در اسلام دارد و مجاهده هايي كه در راه خدا كرده شايسته اين منصب است!
درست است اما اندكي بذله گو و خوش طبع است!
- طلحه چه طور؟
مرد متكبر و خودخواهي است.
- عبدالرحمان بني عوف؟
مرد خوبي است، اما ناتوان است.
- سعد چه طور؟
سعد مرد حمله و جنگ است. اگر كار شهري را به عهده او بگذارند در اداره آن در مي ماند.
- درباره زبير چه عقيده اي داري؟
مرد زيرك متلون بخيلي است كه گاه رضا مومن و گاه غضب كافر است. كسي بايد عهده دار اين كار شود كه توانا باشد نه با خشونت و مهربان باشد، نه از روي ناتواني ببخشد و اسراف نكند.
- عثمان چطور است؟
اگر عثمان اين كار را بر عهده بگيرد پسران ابي معيط را بر گردن مردم سوار خواهد كرد و اگر چنين كرد او را مي كشند.
سابقه اش در خويشي و نزديكي به پيامبر مجاهده در راه اسلام و ايمان غيرقابل كتمان است اما اندكي بذله گو و خوش طبع است، زهي دليل! و باز هم به قول حضرت سلمان كردند و نكردند.
نمي دانم آيا علي را نديدن حجاب معاصرت است يا حجاب نفس؟
نديدن علي، يعني نديدن حضوري كه سايه اسلام است، از ليله المبيت تا غسل و كفن و دفن پيكر پاك پيامبر(ص). به نظر مي رسد اگر بخواهيم حجاب معاصرت را مطرح كنيم اين حجاب تنها مانعي است براي آن دسته از عوام مسلمانان كه هر از چند گاهي براي زيارت رسول خدا(س) و تجديد حيات معنوي شان نزد پيامبر(ص) و گاه حضرت علي(ع) مي آمدند و اگر ذكر و خاطره اي از علي نيز بوده تا زمان حيات پيامبر كه جسته و گريخته شنيده اند و بعد از رحلت ايشان با منع كتابت و تدوين حديث در زمان ابوبكر و دشمني قسم خورده چون معاويه و مروان و... ديگر توانايي درك اين انسان لاهوتي عصر خود را نداشته اند. گواه جهل مركب اين عوام در تاريخ استدلال مردان انصار در محاجه حضرت زهرا(س) است كه اگر علي(ع) زودتر پيش قدم شده (و تغسيل و تدفين پيامبر را نيمه كاره رها كرده دوان به سمت سقيفه شده بود) ما با او بيعت مي كرديم. اما حجاب معاصرت براي برخي ديگر بهانه اي سخيف تراز هر چه گمان بريم است. همانهايي كه بايد مي ديدند تا بفهمند و چشم بستند تا نبينند و اين گونه بگويد كه نفهميدند. اين برخي، بارها كنار علي شمشير زده اند، آيه هاي قرآن را به محض جوشيدن از سرچشمه وحي به خامه كشيده اند، در شعب ابي طالب گرسنگي ها چشيده اند، ديده اند كه پيامبر چگونه دخترش را به او مي سپارد تا شبانه به مدينه هجرت كنند. ترسي را كه عمربن عبدود در روز احزاب بر مهره هاي كمرشان انداخته بود هنوز حس مي كنند. سپر در خيبر را در فيروزي بر شعاع آفتاب ديده اند و بالاتر از همه من كنت مولاه فهذا علي مولاه را به رساترين بانگ تاريخ شنيده اند....
اين جا ديگر حكايت ندانستن و ناداني از ندانستن نيست. اين جا «كرديد و نكرديد» است. «الملك العقيم» است. اينجا حق اسلام را باز هم نبايد داد و آن هم به بالاترين جرم كه «علي(ع) خوش طبع است» ...
جهيزيه ات قرآني و فلاخني
دختر داود نيستي
اما جالوت ها كه دوستت ندارند
چقدر دوست داشتم
برايت تفنگي بخرم
كه به چفيه ات بيايد
ودامادي دشمن را كفن كني
جهيزيه ات….
عروسي2
صداي كل كشيدن خواهرانت
در باران مي پيچد
وقتي
سنگي خونين از حجله ات پرتاب مي شود
به اين زودي؟
اصلا فكر نميكردم به اين زودي اتفاق بيفتد كه پيشاني نويس وبلاگ كسي باشم كه كمتر از نصف عمر مرا دارد وآشنايي و همكاري ما از 3 ماه تجاوز نميكند.
اما هدايتي خيلي خوب با من گره خورد. دستيار من است و مهمتر با ادبيات، رمان و شعر آشناست و مهمتر دوم؛ اهل فكر و فلسفه است. عامل سومي هم در اين ارتباط دخيل است؛ ارتباط؛ روابط عمومي رنگين و پر نقش و نگاري دارد.
همين شد كه در دهه نمايشگاه كتاب كه من تازه سر از همشهري در آورده بودم، در چشم به هم زدني با ترفندي خاص يادداشتي از من گرفت براي ويژه نامهي روزنامه كه خودش مسؤول آن بود.
به اين زودي؟
نه به اين زودي فكر نميكردم مرا طي كند و به من برسد. پيمودن بقيه من كمي سختتر است. نرميهاي من زود لو ميرود؛ مهآلود و بارانزا. زبريهايم كم كم در جريان كار پيدايش ميشود.
به اين زودي؟
بله به اين زودي اتفاق ميافتد، وقتي اهل شعر و داستان باشي، اهل خرد و خيال باشي. وقتي چابك و چالاك باشي؛ اتفاق ميا فتد وقتي به فكر ادب و هنر هم باشي، يعني دغدغه آن را داشته باشي و او دارد. وقتي جمعي از جنس خود او با خود او در گفت وشنود هستند؛ ظهور وبلاگي به نام او و با نام از"هيچ كجا تا خداحافظ" بديهي است. پس مبارك است.
مي ماند يك نكته كه بگويم؛ قرار نيست ارتباط اين نسل همهاش از طريق سكوت و سكون باشد؛ نوشتن! پس گفتن رو در رو، نفس به نفس، چشم در چشم و گرماي معلق بين دو گفتن و چقدر گفتن چه مي شود؟
احساس ميكنم با وجود ارتباطات ديجيتالي، مدرن و مهيا، به تدريج اين نسل و نسل بعد به جاي آنكه سايهها دنبال آنان باشد . اينان بايد از پي سايهي خود بروند.
- نه! كجايي برادر! ميخواهم ببينمت، بشنومت، بخوانمت، ببويمت
- كجايي برادر! بيا و بمان و آفتاب شو. نرو و نمان و سايه نباش
- پسر خوب آفتاب را گم نكن!
*يكي از معناهاي با فريدون صديقي بودن هميشه شرمنده بودن است. شرمنده زلالي پرنده بودنش. چيزي نميتوانم بگويم جز اينكه؛ ببخشيد.
این وبلاگ در حال راهاندازی است و در چند روز آینده با مطلبی از فریدون صدیقی، ازاساتید روزنامه نگاری ،مدرس ارتباطات ونويسنده افتتاح میشود. فعلا...
www