مي ميريم ، مي ميريد ، مي ميرند
صفحات تسليت
اعلاميه هاي ورم كرده
كتا ب هاي بي صاحب
مي ميريم ، مي ميريد ، مي ميرند
لطفي ،
زرين كوب ،
آريان پور….
خاك اين همه مرد را براي چه مي خواهد
مگر كم روي كتابهايشان نشسته بود
پنجره را باز كن ؛
ديروز استاد ….
ديروز كتابخانه شخصي استاد….
ديروز مراسم چندمين سالگرد استاد.…
مي ميريم ، مي ميريد ، مي ميرند
هميشه بهانه اي براي نزيستن وجود دارد
شما، مير
ما، آنها، مير مي يد،
مي يم مي مير ند……………….
زمستان ۱۳۷۹
يك بار شريك در غم هم نشديم
با اين قد شمشاد ، كمي خم نشديم
«پینو كيو » بعد شصت قسمت ، آخر ...
آدم شد و ما هنوز.... آدم نشديم!!!
زمستان ۱۳۸۰
دكتر محمود احمدي نژاد هم تايمي شد . رييس جمهور ايرا ن كه براي شركت درشصت ویکمین نش
ست مجمع عمومی سازمان ملل متحد به نيويورك رفته بود ؛رو در رو باscott Macleod گزارشگر هفته نامه تايم به پرسشهاي او پاسخ گفت و براي اولين بار عكس ايشان روي مجله ي تايم قرار گرفت. علي رغم اينكه دكتر احمدي نژاد در پاسخ به برخي پرسشهاي زيركانه خبر نگار تايم با تعقل سياستمدارانه اي جواب داده اند اما روزنامه نگاران آمريكايي با چند حاشيه اي ژورناليستي زهر خودشان را ريخته اند.
*عكس داخل صفحه يكي از بدترين انتخاب هاي ممكن و قطعا هدف دار براي تخريب چهره و نما دادن غير مستقيم به شخصيت ايشان است
...خدا در منتهاي آفرينش بود و آدم اتفاق افتاد
گمانم كه ،خدا هم خسته بود ازخود كه عالم اتفاق افتاد
و زن هرگزنبود وعشق هم آري ،نبود آنجا ، كه دريك آن
زني پيداشد وعشق آمد و رنج آمد و غم اتفاق افتاد
خدا تقديرانسان را به عصيان كردن آغازيد و از آن پس
تمام بودن او ، در بهشت و در جهنم اتفاق افتاد
…
چه فرقي دارد آخر سيب ، گندم ، مار ، زن يا حضرت شيطان
كه پيشاني نوشتت از ازل اين بود و آن هم اتفاق افتاد
...
وخون حضرت هابيل ، برگ اول تاريخ انسان را
به امضايي ورق زد ،برگ برگ مرگ آدم اتفاق افتاد زمستان 79
۱_ پاپ بنديكت شانزدهم نامي بود كه 19 آوريل 2005 همه مسيحيان جهان بايد به خاطر مي سپردند. روزي كه بعد از چهارمين راي گيري كه ميان 115 كاردينال به وقوع پيوست بالاخره دود سفيد از دود كش واتيكان به هوا برخاست و پاپ جديد بر اريكه پاپي واتيكان تكيه زد. اين پاپ حالا چند روزي است كه با اظهار نظري موجب موضع گيري هاي فراواني در جهان شده.
پاپ در حال سخنراني در دانشگاهي در آلمان ضمن درس گفتارهاي شفاهي اش متني مربوط به سده چهاردهم ميلادي را مي خواند كه در آن متن پادشاه بيزانس با خردمندي ايراني محاجه مي كند و تلويحا مي گويد عقيده اي كه توسط پيامبر مسلمانان ترويج شده جز دعوت به شرّ و خروج از انسانیت چیز دیگری نیست!.........
این یادداشت را به صورت کامل در ادامه مطلب بخوانید :
ديشب به همراه دوست بزرگوارم سيد ابو الحسن مختاباد(از مجرب ترين روزنامه نگاران حوزه ي موسيقي وكتاب) كه آقاي شهرام ناظري ايشان را به كنسرتشان دعوت كرده بودند به آخرین شب كنسرت استاد ناظری رفتيم. برنامه در زمين تنيس مجموعه ي ورزشي انقلاب برگزار شد. استقبالی در خور از كنسرت شده بود . ناظري با اجراي« لوليان» و دو كار كردي حاظران را لبريز كرد. كار« زمستان»راهم كه قبلا با اركستر سمفونيك اجرا كرده بود ؛ با گروه سنتي اجرا كرد.خودم خيلي دوست داشتم كارهاي ديگري را بشنوم كه نشد . ناظري خسته بود از مختاباد شنيدم كه تازه از اسپانيا آمده . به هر حال ديشب شب ناظري نبود . گزارش كامل اين كنسرت را به قلم و نگاه شیوای مختاباد اینجا بخوانید.
...روزگار نوجواني وجواني يكي از كساني كه هميشه الگوي زيستن و دانش آموزي ام بود وهميشه عاشقانه مثل وحي منزل كلام و قلمش را دنبال مي كردم ؛ علامه دكتر عبدالحسين زرين كوب بود . زرين كوب براي من تمثال بي بديلي از طلب دانايي و فرزانگي بود و هست. حلاوت قلم و بن دانش زرين كوب هميشه مرا سحر مي كند . كسي كه به واسطه صغر سال افتخار شاگردي مستقيمش را نداشته ام و اين عقده ي ماندگاري برايم شده. زرين كوب را دوست دارم چون در چند حوزه ي موردعلاقه ام ، يعني ادبيات و تاريخ عرفان و تاريخ از كيمياهاي روزگار بود و مادر گيتي چه بايد باشد تا دوباره پسري ماننده ي او داشته با شد .
امروز هفتمين سالگرد رسيدن با شكوه سيمرغ جانش برقاف يقين مرگ است. ياد دوست داشتني اين دانشي مرد روزگارم را با خواندن سوره ي « نون والقلم » گرامي مي دارم.
: آقا به من گفته شده وقتي پيش شما مي آيم بايد حجاب داشته با شم.
۱- دنبال يادداشتي از خودم بودم كه چند سال پيش درمجله شعر چاپ شده بود . به همين خاطر سراغ googleرفتم . به لينك مقاله اي از خودم برخوردم كه سال 83 در روزنامه همشهري چاپ شده و سرنوشت جالبي پيدا كرده بود.
اسم مقاله «محمد(ص) و هويت نو پديد » بود . بعد از چاپ ، سايت الغدير مقاله را با ذكر نام من به صورت كامل روي تار نما گذاشته بود . نكته جالب داستان در اينجاست كه بلا فاصله بعد از آن، سايت هاي ؛ مركز تعليمات اسلامي واشنگتن ،باشگاه انديشه ، خبر گزاري فارس ، تبيان ، منادي ، سايت پيامبر اعظم و وبلاگ پيامبر اعظم هم مقاله را به صورت كامل با نام من آورده اند اما همه به نقل از سايت الغدير بدون کوچکترین یادی از منبع اصلی ِ یعنی همان روزنامه همشهری- . راستي در عالم رسانه به اين چه مي گويند ؟؟
۲- راستی دوم اینکه ؛ تیتر اول امروز روزنامه کیهان را از دست ندهید . به علت محذورات اخلاقی از هر گونه لینکی معذورم ، خودتان مراجعه کنید.
مي ايستد در روبروي آينه آن زن
ساعت همين نزديكي است ولحظه ي رفتن
پيچيده ليمو هاي خود را در حريري تند
پيراهن سرخابي اش را مي كند برتن
آن دامن كوتاه عنابي چه زيبا بود
...حالا چه زيبا تر شده با رنگ اين دامن
لبهاي خود را مي گزد تا قرمزي زيبا
جاري شود در بوسه هايش وقت بوسيدن
خطي به چشمش مي كشد دستي به گيسويش…
سر مي كند چادر نماز نازكش را زن
**
در بازشد…..در بسته شد، زن رفت تا ديدار
با آن قدمهاي ظريفش مثل يك پازن
**
در باز شد…در بسته شد ، چادرنماز افتاد
زن باغ شد باغي براي ديدن و چيدن
تابستان ۱۳۸۰
امروز به علتي رفتم چهار راه ولي عصر و از آنجا يك سره رفتم خيابان انقلاب رو بروي دانشگاه ودوباره پر از حس نفس كشيدن شدم .مثل تمام سالهايي كه آن حوالي بال وپرم مي داد.دوباره ميان آن همه دود و آهن و حجم هاي سيماني نفس كشیدم و جايتان خالي كه چه نفس كشيدن جانانه اي بود . همان اول خيابان ابوريحان پيچیدم در كتابفروشي حكمت و دست بر قضا دوست فاضلم مهندس محمد حسين غفاري پسر دكتر غفاري صاحب انتشارات حكمت هم آنجا بود. به اصرارش به طبقه ي بالا كه دفترشان بود و رفتيم و دو ساعتي را به گپ و گفت گذرانديم.از آنجا كتاب "نگره هاي هنر" "ژان لوك شالومو" ترجمه دكتر آيت اللهي را خريدم .درباره فلسفه زيبايي شناسي از افلاطون تا به حال است . اميدوارم حرفها ي تكراري دايره المعارفي نزده باشد . اين چند وقت به ضرورتی تقريبا تمام آثار ترجمه وتاليف در حوزه ی فلسفه ی هنر و زیبایی شناسی به زبان فارسي را دارم مي خوانم. حكمت كتابي را از سهيل محسن افنان تجديد چاپ كرده بود كه انصافا كار ارزنده اي است. واژه نامه فلسفي با مترادفات فارسي ، عربي ،انگليسي، فرانسه،پهلوي ،يوناني و لاتين. چاپ قبلي اين كتاب را داشتم خیلی داغان شده بود. خريدمش.
از حكمت كه بيرون آمدم ؛ سر فلسطين بساط يك دستفروش نظرم را جلب كرد . خيلي وقت بود كه از اين دست فروشها چيز دندان گيري نصيبم نشده بود اما امروز روز من بود . رساله "مفتاح النجات " از "شيخ احمد ژنده پيل " با تصحيح و تشحيه دكتر فاضل چاپ 1347؛ دو رساله از نجم الدين كبري با دو شرح مختلف چاپ 1362، رساله " تذكره المتقين" از "بهاري همداني" چاپ 75 و كتاب "انديشه غربي و گفت وگوي تمدنها" كه مجموعه مقالاتي ازهانري كربن ، شايگان ، ايزوتسو ، نراقي ، فلاطوري و........است؛ را خريدم . امروزم را جلدهاي مندرس و كاغذ هاي كهنه حالي به حالي كرد. خدايا شكرت.
راه ، راه پيراهنت
مرا به كدام سو خواهد برد
بهشت ، هرگز
چه جهنمي مي شود
اما باتو….
كه نمي توانستم بمانم
جا ماندم كنارت
كه نمي توانستم بروم
اما
به هر كسي كه رسيدم
گفتم:
خورشيد ، امروز صبح
از ايستگاه اتوبوس طلوع كرده بود پاییز ۷۹
۱ـ از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود / شاهزاده جوان هيچ چيز كم نداشت. همه کمربستگان به خدمت او بودند. دختران زیبا روی مهتابی و پسران برنای سپید دندان. پدر شاهزاده خواب ديده بود كه اين پسر نه بر سلوك او خواهد شد. حكيمان و معبران گفته بودند او را بايد حفظ كرد تا حفظ كرد. اما شد، آنچه بايد ميشد. شاهزاده شبي به ماه زد. مرگ را ديد و بيماري و پيري را فهميد. شاهزاده خواست نادانياش را بر زمين بكوبد و سرانجام پاي درختي به حقيقت رسيد و بودا شد. زيستن رنج است، تولد رنج است، پيري رنج است، بيماري رنج است. مرگ رنج است.
نجار جوان جز ملكوت خدا نه ميپنداشت، نه ميخواست. چشمهاي آبياش آسمان مهرباني بود براي رمهگان رميده از خدا، سرازير از هر چه تعلق بود، نه زني داشت و نه فرزندي، ملكوت خدا بود و رنجي عظيم براي نردبان اين ملكوت بودن. ميگفت دنيا رنج است و اين رنج از آن گناه ازلي است كه دامنگير انسان است. بايد رها شد و به ملكوت پدر پيوست. پسر شدن براي پدر آسماني،همان رهايي از رنج و گناه برآمده از اين رنج است.
گفته شده فتح مكه بود، «لا اقسم بهذا البلد» خداوند به مكه سوگند ياد ميكند. شهري كه حرمت آن را بر پيامبر روا نداشتند و سوگند ياد ميكند به پدري كه اين شهر را بنا نهاد و فرزندي كه پديد آورد و دوباره سوگند ياد ميكند. اين بار آسمان و زمين را ميلرزاند كه؛ «لقد خلقنا الانسان في كبد» ما انسان را در رنج و مشقت آفريديم.
2 - چرا من اين همه كوچك هستم ، كه در خيابانها گم ميشوم/ همه ما گم شدهايم. رنج يعني گم شدن و وقتي سوگند ياد ميكنند كه در رنج آفريده شدهايم، غمگنانهترين زمزمه عالم را داريم كه ما هيچگاه پيدا نميشويم از الف تولد تا ياي مرگ. آرامش يعني پيدا نشدن در رنج و خوگرفتن به سرنوشت محتوممان.
نميخواهم در پوچانگاري بغلتم كه اصلاً جنس حرفم از اين بيهودگيها نيست. من از آن «ستاره قرمز» ميگويم. در اين ميان اگر اطمينان قلبي به ذكر خداست. آرامشي فراي رنج نيست.دل دادن و فهم قويم است از رنج. از آنچه او ميخواهد.«لقد جئتمونا فردا كما خلقناكم اول مره» ما شما را تنها به نزد خود باز ميگردانيم، همچنان كه اولين بار شما را آفريديم. از درخت تنومند تنهايي جز ميوه رنج چه ثمري ميتواند به بار بنشيند.
3 - چه سرنوشت غمانگيزي، كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس ميبافت ، ولي به فكر پريدن بود/ اديان آمدهاند تا رنج و تنهاييمان را تفسيري كنندتا بفهميم و مهمتر از آن بگويند كه اين رنج و تنهايي پايان محتوم ماست. اما فرجام انسان اين نيست.
«حكايت غريبي است» پايان محتوم و فرجامي نه به اين سان داشتن! از صبح خلقت تا اكنون، ديگر عادت كردهاي به رنج بردن. ميداني با اين رنج خواهي مرد ولي به فكر پريدنيم، تار و پود تنهاييمان را عمري ميتنيم و در خيال بال نفس ميكشيم. راستي «بالت چهطور است؟»
4 - من پلههاي پشت بام را جارو كردهام ، و شيشههاي پنجره را شستهام ، كسي ميآيد/ انسان در رنج آفريده شده. انسان تنهاست. انسان منتظر است. هميشه. همه. عاليترين دستامد انسان كه وجه مميزهاش از حيوان در بالاترين نقطه تعالياش محسوب ميشود، هنر و فلسفه است كه هر دو از انسان تنهاي در رنج منتظر ميگويند.
5 - و اسمش آنچنانكه مادر، در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند ، يا قاضيالقضات است/ بوداي پنجم، سوشيانت است، ماشيح، صاحبزمان است و او كه ميآيد كسي است كه تمام پروانهها از شوق او ذات زيستنشان، خواب پريدن است.
6 - كسي ديگر ، كسي بهتر ، كسي كه مثل هيچكس نيست/ و مثل آن كسي است كه بايد باشد.
همين.
باز هم در كوزه افتادم. برنامه وخدايي كه در اين نزديكي است برنامه اي است كه توفيق آن را داشته ام_ سه سال بعد از اينكه مجري كارشناسي و گاه نويسندگي چند تا از برنامه هاي نشست انديشه و از عشق تا شكفتن در گروه انديشه شبكه فرهنگ بر عهده ام بود_ در حدود يك سال ونيم به طور مستقل روي آنتن ببرم.
...وخدايي كه در اين نزديكي است در حوزه ي الاهيات وفلسفه ي تطبيقي رقم مي خورد و سردبير آن دوست نازنينم سيد احمد نادمي است. انصافا كه سيد دست من را در اين برنامه خيلي باز گذاشته است .وغير از مجري گري و كارشناسي به نوعي طراحي برنامه و پيش بردن آن هم بر عهده خودم است. امروز مثل چند ماه پيش كه با عنوان در آمدي بر الاهيات مسيحي خودم چند جلسه ميهمان برنامه شدم و ديگر طراح و مجري كارشناس نبودم ، خواستم تا تيمنآ در باره انديشه اعتقاد به منجی در الاهيات تطبیقی چند جلسه اي را دوباره ميهمان برنامه شوم وسر كار خانم شكوهي گوينده برنامه مجري شد.اگر خواستيد تا آخر شعبان با اين موضوع در برنامه" ...وخدايي كه در اين نزديكي است " سمعا در خدمتتان هستم. راستي برنامه ، موسيقي محشري دارد كه توصيه ميكنم حد اقل آن را از دست ندهيد.
سه شنبه ها ساعت 30/16 تا۱۷ بعداز ظهر ؛ موج سراسري FM 106 / 7 برنامه "...وخدايي كه در اين نزديكي است " از گروه انديشه شبكه ي فرهنگ
«هر پیامبری اگر ولی نباشد صرفا یک مصلح اجتماعی است»
دقيقه پردازي تفكر حكمي و عرفاني ايران زمين، انديشه ولايت عرفاني را حضور و ظهور اصلي روح اسلام مي داند. روحي كه جريان اصيل شيعه كالبد آن بوده و توانسته است حيثيت خود را به واسطه آن از حيثيتي اعتباري به وجهي حقيقي بدل سازد. حقيقتي به بلنداي وجود حق. به همين خاطر گفت وگويي با دكتر شهرام پازوكي پژوهشگر و استاد فلسفه و عرفان و عضو هيات علمي انجمن حكمت و فلسفه انجام داده ام كه از نظرتان مي گذرد . اين گفت وگو به خاطر مصلحت هاي ژورناليستي با سانسور هايي در زمان چاپش رو به رو شد . متاسفانه نتوانستم اصل آن گفت وگو را پيدا كنم. اما صرف نظر از باز چاپ آن هم جالب نبود كه با توجه به تخصص دكتر پازوكي در عرفان شيعي وتدقيق فلسفي ايشان به نظر خودم گفت وگويي عالي از كار در آمده است كه توجه شما را به آن جلب مي كنم.
* آقاي دكتر اجازه بدهيد براي شروع بررسي انديشه ولايت به مجراي عام اين انديشه فارغ از دغدغه هاي مذهبي و فرقه اي بپردازيم و اينكه اصولا خاستگاه نظري انديشه ولايت در تفكر اسلامي ايراني كجاست؟
- موضوع ولايت بنابراين كه چه تفسيري از دين داشته باشيم مي تواند موضوع اصلي يا فرعي تلقي شود. اگر از جنبه تاريخي به مسئله نگاه كنيم چنانكه در محافل علمي به خصوص محافل اسلام شناسان مطرح است - معمولا گفته مي شود كه ولايت به عنوان يك موضوع فرعي و ثانوي در متون تصوف و عرفان با ترمذي يا ابن عربي آغاز شده است، به اين دليل كه بحث ولايت در متون صوفيه تا قبل از ترمذي يا ابن عربي ديده نمي شود. در اين صورت ولايت يكي از مباحث تصوف و عرفان است كه ابتداي آن به قرن پنجم و ششم هجري بر مي گردد. در اين تلقي،ملاك، طرح مسئله در متون است كه تابع يك گونه نگرش پوزيتيوستي تاريخي است. تلقي دوم اين است كه گفته مي شود اساس تصوف و عرفان ولايت است، چنانكه هجويري در كتاب كشف المحجوب مي گويد؛ بالاترين ركن تصوف ولايت است. اما هريك از مشايخ صوفيه به نحوي درباره اين موضوع بحث كرده اند.
«این گفت وگو را به صورت کامل در ادامه مطلب بخوانید»
بگو زسمت كدامين بهار مي آيي !
بگو سوار غزل پوش آرزو هايم
كدام جمعه شب جاده را مي آرايي؟
قبيله منتظر توست اي نزول سحر
كه پر شده است شب ما ز ناشكيبايي
شكوه شعله ور شاعرانه ي انسان
غرور ايل وتبارم چرا نمي آيي؟
هلا بلند ترين فصل آشنايي ها !
دلم گرفت از اين لحظه هاي تنهايي زمستان ۱۳۷۷
سلام . ببخشيد قرار نبود تا نيمه شعبان چيزي غير از آن ماه يگانه بنويسم .اما نشد . يك ساعت پيش هواپيماي توپولف بندرعباس _مشهد روي باند هنگام فرود، با 147 مسافر آتش مي گيرد . تا الان كه دارم این پست را می گذارم آزاده مختاري از بچه هاي حوادث خبر داد كه 80 نفر كشته شده اند . يا صاحب صبر به دادمان برس .
زمين سرشار داودي ترين تقسيم خواهد شد
سرانجام آرزوي سبز ما ترسيم خواهد شد
و بغض سالهاي دختران قريه مي تركد
پس از آن تا چهل شب عشق وگل تقسيم خواهد شد
كسي مي ايد انسان را كه از عطر نفسهايش
تمام كوچه هاي شهر ما تكريم خواهد شد
زمين در حيرت هنگامه ي موعود مي سوزد
زمان با آن همه دجالگي تسليم خواهد شد
بخوان شاعر! برایم غصه ی چشمان خيست را
سرانجام آنچه از آن مرد مي گوييم خواهد شد بهار ۱۳۷۸
شماره 6 دوره ي جديد خرد نامه هم در آمد. خرد نامه كه توانسته در همين 6 شماره قدرت خود را با سطح بالا گرفتن مخاطبش نشان بدهد ؛پرونده ي اين ماهش را با عنوان شمس محجوب به مهدويت اختصاص داده است . اين پرونده بانوشتار هايي ناب از هانري كربن ،علي محمد امير معزي ، سيد يحيي يثربي، محقق داماد ، راشدالغنوسي و........فراهم شده. تلاش اين شماره را به دوست عزيز ودانشورم دكتر سيد باقر مير عبداللهي كه سر دبيري خردنامه را بر عهده دارد تبريك مي گويم.
سلام! پنجره را كه از دوشت پايين گذاشتي، آسمان را هم از چشمانت به تماشا بگذار تا پرنده ها نبودن آبي را دق نكنند، گفتم پرنده، راستي بالت چه طور است؟ اگر از بال ما مي پرسي؛ ملالي نيست جز حس تلخ بي آسماني و پريدن.
اينجا همه خوبند اما فقط وقتي ماه به نيمه مي رسد شهر پراز خورشيد تماشا مي شود. چلچراغ ها رنگي، دلها رنگي تر آن قدر رنگي كه دوست داري همه جانت در گذشتن از كوچه ها و خيابان ها رنگي شود.
اينجا همه خوبند اما فقط وقتي كه شب خواب مي بينند كه مي آيي و حس مي كنند كور مي شوند اگر دروغ بگويند.
سلام و لطفاً از اينجا به بعد را فرشته ها نخوانند.
دلم خيلي، خيلي، خيلي، برايت تنگ شده، يادت هست كه وقتي تازه خورشيد را ديدم، پدر بزرگ بعد از اذان، اللهم كن لوليك... در گوشم خواند و دلم رفت، اولين بار كه طعم سفيد محبت مادر را مزمزه كردم لالايي اللهم كن لوليك... بود و دلم رفت و حالا كه ديگر دل رفته و نيامده و نيامده و نيامده...
پدر بزرگ يك صبح بعد از سجاده رفت، مادر يك شب بعد از سجاده. ببين چقدر بزرگ شده ام، آنقدر بزرگ كه مي توانم سخاوتمندانه برايت بنويسم.
« مگر شب شوم بي تو بودن چه چيز دارد كم از جهنم؟
چنان شكوفايم از نگاهت كه روي خاكسترم برآيد.
چمن چمن ارغوان و شيريني و نرگس و مريم از جهنم* »
مي توانم برايت بنويسم؟
يا حضرتا كجاي اين شب پرتلاطم اندوهواره نبودنت را به ساحل فرجت مي رساني؟
ببين چقدر بزرگ شده ام. به اندازه همه هزار و چند سال نيامدنت.
سلام، از اينجا به بعد را لطفاً شما هم نخوانيد.
يوكابد جوان بود كه موسي آمد.يعقوب پير بود كه يوسف آمد.آخرين ريسه هاي چراغاني بهشت بود كه زهرا(س) به آغوش پدر بازگشت.
خدا كند دايي محمد «مادر بزرگ مي گفت؛ محمد جوانم» پروانه ات شده باشد. محسن مشهدي اكبر كه از سوسنگرد تا بهشت را يك نفس دويده بود هم.
عليرضا پسر مريم خانم كه شلمچه بدجور عاشقش كرده بود، جوان بود كه آمد ببيندت.ما كه پير شديم نيامدنت را.
سلام ! لطفاً از اينجا به بعد را فقط فرشته ها بخوانند.
فرشته هايي كه با من سوار مي شوند اين قطار شلوغ را.
هي، بال هايتان زير پا نماند، صبر كنيد هر ايستگاه خلوت تر مي شود. سيصد و سيزده ايستگاه بيشتر نمانده.
سيصد و سيزده ايستگاه است و انگار دارد قطار خالي مي شود.
امروز سوم شعبان المعظم است . ماه شعبان با تمام ميلاد هاي مبارك كه در آن به وقوع پيوسته براي من وحتما خيلي هاي ديگر هويت اصلي اش به وقوع مبارك پانزدهمين روز آن يعني سالروز تولد حضرت صاحب الزمان بقيـه الله الاعظم _روحي و ارواح ابي وامي له الفداء_ است .نيمه شعبان براي من همه چيز است . قول مي دهم تا پانزدهم اين ماه دوست داشتني پلنگانه از آن ماه تمام بنويسم و با افتخار هم مي گويم كه پر مي نويسم وعالي سعی می کنم با دستهای پر بدرقه گویان نگاهتان باشم . راستی سفر کرده ای عازم دیار دوست دارم دعای خیرتان را تمنا دارم و آخر اينكه؛ هر كسي، كسي داره ........
مي شود براي دسته بندي انسانها در سه دسته متفاوت ؛كه اين سه قسم متفاوت را مي توان جداي نگاهي توصيف انگار با رويكردي اخلاقي و در مقام ارزش داوري نيز به نظاره نشست .
1_ بعضيها بود ونمودشان يكسان است .هماني اند كه هستند وبه اصطلاح جوهر نامكشوفي ندارند. يكدستند . به نظرم دوستي و بودن با اين آدم ها اصلا لطفي ندارد . چون اصلا نمي توان در آنها به جست و جو پرداخت.به قول شهيد مطهري « جاذبه و دافعه ي يكساني دارند . خنثي هستند»
2_ بعضيها نمودشان از بودشان بسيار بيشتر است . بادكنكي اند. پشت ظاهر پر طمطراقشان چيزي ندارند . از بودشان چيزي به تو نمي ماسد . از اين بعضي ها روزگار امانش بريده . در بعضي از آورد گاه ها مثل هنر وعلم با آن پله هاي ليزشان از اين جور آدم ها خيلي فراوان است .
3_ اما دسته سوم كساني اند كه بودشان بسيار بيشتر از نمودشان است. آنهايي كه اگر همرازشان شوي ، لذت بودنشان را درك مي كني . بودنهايي كه ريه هايت را پر از لذت مي كنند وقتي هواي تنفست در ميان آدم هاي آن دو دسته ي ديگر بدتر ازخيابانهاي تهران مي شود. نازنين هايي كه دوست داشتني اند به تمام معنا و خوب بايد اهل معنا بود تا....
قبل از تشعير ـ ياكوبسن زبان شناس بزرگ معاصر جايي درباره ي ژانرها قريب به اين مضمون
مي نويسد: اين ژانر است كه خودش را تحميل مي كند و حسها نمي توانند شعري را (شعر در همان معنای ناب جوهری اش )پيشا پيش و به اختيار شاعربيافرينند. حسين هدايتي پسر عموي نازنينم كه دفتر " تا از برهوت حرف بگذري " اورا اهل شعر مي شناسند مي گفت : بعضي از بهترين غزلهاي عاشقانه ام را وقت بيل زدن گفته ام .
خيلي وقت بود كه دوست داشتم غزلي براي مادرم بگويم و خب نمي آمد.چند سال پيش بود. جايي بودم و خبر فوت حجة الاسلام حاج عباس طباطبايي نژاد(نماينده ي مجلس وقت ) كه به واسطه اي نسبتي با او داريم را شنيدم . اين غزل را همانجا براي مادرم گفتم .
مردي كه تار و پود غرورش گسسته است
مادر سلام وبعد بدون مقدمه……..
وقتي مجال حوصله ها سخت بسته است
مردي نه! كودكي كه از آن تو بود و بس
محتاج دستهاي تو از پا نشسته است
آري ، پريدني نشده جوجه ات هنوز
آنسان كه بال هاي تو در هم شكسته است
مادر، دوباره چادر گلدار خويش را
نذري كن و بكش به نگاهي كه خسته است
مادرسلام و بعد……خداحافظت كه باز
مردي كنار عكس تو تنها نشسته است
1- «هيچ كس پرچم سفيدم نديد؛ بابا»
حبيبه (گلشيفته فراهاني )دختر راحله (مهتاب نصير پور) و مهندس شفيعي (پرويز پرستويي )رزمنده قدیمی است . دختر كه دانشجوي باستان شناسي است ،در حفاري يك تپه باستاني پيكاني قديمي پيدا مي كند و ناگهان پايش داخل گودالي مي رود كه قبلا پدرش براي جلو گيري از تجاوز دشمن به خاكش در همان جا مين كاشته بود .پاي حبيبه قطع مي شود پدر که در كارش ناکام وتحت تعقیب است حتي از همراهي دخترش در اتاق عمل باز مي ماند. مادر عاشق پدر است و بيشتر نگران اوست تا دخترش و ...........
ديالوگهاي خط قرمزي كه از حاتمي كيا پذيرفته است، تعليق هايي با تكنيك ضعيف، بازي بي حال و تكراري پرستويي، نمادانگاري روي كارگردان،طنز هايي كه گاه در خدمت مضمون نيستند و بيشتر به شوخي هايي بيجا مي مانند و پایان بندی معلق داستان كه به نظر مي رسد بيشتر گره افكني ضعيف است كه روايت حاتمي كيا را عاقبت بخير نمي كند ؛ از جمله ضعف هاي فيلم است.
به نام پدر بانام حاتمي كيا من را ارضا نكرد .به نام پدر فيلمي ضد جنگ است . با تمي عميق و روايتي سطحي كه شايد با پرداختي خوب، شايسته نام بلند حاتمي كياي عزيز مي شد كه نشد .

2- «درسته من آدم كثافت وآشغالي هستم ....ولي آدمهاي آشغال هم مي تونن خاطر خواه بشوند»
بعد ازخواندن "موش وگربه" ی"گونتر گراس"با ترجمه "كامران فاني"كه متن وترجمه هر دو محشر و درجه يك بودند ـ به خصوص حالا كه اعترافات گراس مبني بر عضويت او در اس.اس در صدر اخبار ادبي جهان واكنش هاي زيادي را بر انگيختهـ . خواندن استخوان خوك ودستهاي جذامي چنگي به دلم نزد. به نظر من مصطفي مستور كه تقريبا همه كارهايش را عميقا دنبال کرده ام ، دارد عامدانه آونگ بودن خودش ميان مخاطب عام و مخاطب خاص منفعل و با لفعل را تشديد مي كند. رمان كم حجم و خوشخوان مستور باز موضوع و تم خود را در طبقه متوسط شهري دنبال مي كند . طبقه اي كه باعث شده كتاب هاي مستور به فاصله كوتاهي چندين چاپ بخورد . نثر روان و پاكيزه و توصيف هاي قوي نويسنده ازكنش و واكنشهاي افراد در اين رمان پر ازشخصيت كه سعي شده به موازات هم نيز پيش بروند ؛ از نكات قوت کتاب است . اما اينكه رمان مي خواهد انديشه باشد و فقط در سطح مي گذرد و يا ناديده گرفتن فرم تا جايي كه گاه داستان به يك قصه تبديل مي شود را نمي توان به كسي مثل مستور بخشيد. آن آونگي هم كه گفتم پدر مخاطب را در مي آورد.
* براي حضرت « الف » كه همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي...

من از تو
من،تن تو را نمي خواستم
وچشمهايت بود
آن ابتداي ماجراي خواجه
و انتهاي من
نمي دانم؛
تاريخ اگر عاشق مي شد
باز اين فرشهاي زيبا
پاره مي شدند
بگذريم؛
كه نقشي جز مخمل چشمهاي تو
دراين زمينه ي لاكي
نمانده است
**
چه قشنك است
اين دسترنج زيباي دختر كان سياه چشم
آغا محمد خان
از نديدن شروع مي شود