فال مرا هم بگير!
: مي شود …
كودك كه بودم
مادر بزرگ هميشه مي گفت :
الهي پير شوي !
و پدر بزرگ
عاشق!
لطفا، پرنده
فال مرا هم بگير!
: پيرانه سرم عشق جوانی …
كودك كه بودم
مادر بزرگ ، عاشق پدر بزرگ بود
«اين، يگانه تصويري ست كه از انسان وجود دارد و به احتمال زياد تا ابد همين يك تصوير وجود خواهد داشت؛ تصويري كه دقيقا از روي طبيعت كشيده شده و چهره راستين او را ترسيم كرده است. هركه هستيد،...به نام نوع بشر از شما تمنا دارم كه اين اثر يگانه و سودمند را از ميان نبريد؛ اثري كه مي تواند در مطالعه احوال بشر- مطالعه اي كه بي گمان هنوز آغاز نشده است- به عنوان نخستين معيار مقايسه به كار رود ....»
اين جملات، اولين فراز كتاب اعترافات روسوي فرانسوي ست. اين فيلسوف جامعه شناس، كتاب اعترافات را در سال هاي 1765 تا 1770 نگاشت و سعي كرد زندگي خود را از آغاز تا سال 1776 كه جزيره سن پي ير را ترك گفت، صادقانه بيان كند.سنت اتوبيوگرافي نويسي با اعترافات روسو در قرن هجدهم، نقطه عطفي را تجربه كرد.چراكه روسو در اين كتاب، خود را فارغ از بسياري از مصالحه ها و عافيت جوييها به بوته تماشا گذارد و سعي كرد به همه عيب هاي آشكار و پنهان خود اعتراف كند؛ آن هم در مقام چهره اي انديشمند و تاثيرگذار در فلسفه و جامعه شناسي سياسي زمان خود و يكي از دلايل محبوبيت و به دنبال آن، ترجمه اعترافات به بيشتر زبان هاي دنيا نيز همين بود. برخلاف سنت خاطره نويسي كه در شرق و به ویژه همین ایران خودمان جريان داشته و دارد و اينكه شخص در خاطراتش به خودسانسوري شديد دچار شده، در بسياري از مواقع، خاطرات او ضد اعتراف است و نه تنها احوال و انديشه آن فرد را مشخص نمي كند، بلكه زواياي پنهان روزگار شخص را نيز نشان نمي دهد...
(این یادداشت را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)
……و حالا كه من مي روم غربتم را
تورا نازنين مي سپارم به فردا
تو را مي سپارم به اين روزگاري
كه مانده است بي تو ، كه مانده است بي ما
....و حالا مگر مي شود دل بريد از
نگاه قشنگت به اين سادگي ها
...و اي كاش مي شد پل تازه اي زد
از اين دره ي مرگ تا آن بلندا
…خلاصه حلالم كن اما حرامم
اگر بعد تو گل كند صبح فردا
**
...طنابي گره خورده ، پايان نامه
چراغ قرمز
گونه هايي زرد
دلم كباب مي شود از دستان تكيده ي دختر سيخ فروش
چراغ كه سبز شد
دختر
از بهشت
به تمام عابران جهان
لبخند مي زند
با چند روز غفلت غير قابل بخشش اين پست را براي نازنيني كه ابرهاي تكلم هم چيزي براي تسلايش ندارند مي نويسم.آسمان جان فاطمه لنگری زاده اين روزها پر از بي نوازشي دستان مومن مهرباني است كه ديگر نيست. دوست خوبمان كه شايد خيلي ها مثل من لحظه هاي نابي را ميهمان بي تابي هاي قلمش بوده اند در سوگ عزیز خسته ای نشسته ....
براي او با اين هم نوايي كه :
حيدر بابا / دونيا يالان دونيادي / اوغول دوغوب / درد سالان دونيادي
زماني در جمعي، يكي ازدوستان كه از شاعران خوب معاصرنيز است و تازه از داوري يك كنگره شعر فارغ شده بود، گفت: اين همه دفتر شعر جديد را براي داوري بايد مي خواندم و خواندم و دريغ از يك شعر كه حتي بتواند فقط دو ريشتر از دلت را بلرزاند؛ آن هم فقط براي چند لحظه. اين حرف شايد شبيه همين عنوان كتاب شعر عباس صفاري باشدكه خودش هم باور دارد شعرها كبريت خيسي شده اند كه هيچ وقت نمي توان آنها را گيراند و گركشيد از تمام لحظه هاي عادي و روزمره زندگي.كبريت خيس ، مجموعه شعر سال هاي 13۸۱ تا 1383 شاعر است كه اتفاقا روي جلد آن هم اين نكته درج شده. به اضافه اينكه اين شاعر، همان شاعر برنده جايزه شعر كارنامه است و يادم مي آيد تنها سالي كه در اعلام جوايز شعر كارنامه حضور داشتم، همان سال 81 بود كه كتاب دوربين قديمي و اشعار ديگر صفاري، يكي از جايزه هاي شعر كارنامه را ربود. چه جلسه اي بود آن سال؛ آنها كه جايزه را حق خود مي دانستند، چه حرمت شكني ها كه نسبت به مرحوم آتشی روا نداشتند و...بگذريم كه آن دفتر صفاري، شاعر ايراني مقيم آمريكا انصافا شعرهاي خوبي نيز داشت. كبريت خيس با جلد خاص كهربايي يا خردلي رنگ و سادگي جالبي كه دارد، به نوعي يادآور جعبه كبريت هاي قديمي ست، اما اين بار درون اين جعبه كبريت، 59 شعر وجود دارد؛شعرهایي كه هركدام در فضا و زماني خاص از سال 81 تا 83 با روح وجان شاعر يكي شده اند و گوشه اي از دلش را آتش زده اند و حالا اين 59 شاخه كبريت شعري، وقتي به مخاطب رسيده كه با تواضع شاعر كبريتي خيس ناميده شده كه درنمي گيرد....
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
شايد شما هم بارها اين داستان كوتاه را شنيده باشيد، اما درك و دريافت تان از اين داستانك مي تواند هر دفعه متغير باشد و اين بار هم شبيه يكي از آن دفعات. اينكه دانش آموز داستان باتوجه به داده هايي كه از يك زندگي داشته، فقر را صفت نسبت حاكم بر همه آن داده ها مي گيرد و نتيجه اين پيش فرض ناصواب مطمئنا چيزي بيشتر از آن انشايي كه خوانديد، نخواهد شد. كتابي كه به قصد معرفي كردن آن، اين مقدمه را نوشته ام، موضوعش درست در مقابل موضوع انشاي آن دانش آموز است، شايد اگر اين بار معلمي در يك مدرسه در پايين شهر، موضوع انشايي بدهد با اين عنوان كه خانواده اي مرفه را توصيف كنيد، دانش آموزان ديگر انشايي شبيه دوست مرفه شان در وصف فقرا ننويسند.
نويسنده كتاب نظريه طبقه مرفه، تورستين بوند وبلن ، جامعه شناس، اقتصاددان و منتقد اجتماعي است كه در آمريكا در سال 1857 به دنيا آمده. وبلن را برخي، بنيانگذار اوليه مكتب نهادگرايي اقتصادي مي دانند، اما به طور كل بايد او را داراي يك چارچوب كلي فكري دانست تا تعلق به يك مكتب معين و مشخص.در دايره المعارف علوم اجتماعي درباره طرز تفكر وبلن آمده است كه سه خط عمده فكري در همه كارهاي وبلن تجلي يافته است: تكامل گرايي داروينيستي، آشوب گرايي تخيلي و مباحث فلسفه علمي....
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
دو ركعت نماز ِِ….
الله واكبر كه مي گويد
بوي نان تازه و چاي خوش رنگش
بيدارت ميكند
با نوازش دستان مومنش
**
حالا
چادر سپيد كنار قاب عكس
هيچكس را براي نماز بيدار نمي كند
همه چيز خيلي خوشمزه شروع شد ... كمال السيد شاعر ونويسنده ي خوب عراقي درخواست تابعيت ايراني كرده بود . رضا امير خاني رييس فعلي انجمن قلم طي نامه اي به آقا علت عدم تاييد تابعيت اين شاعر عراقي را جويا شده از اين شاعر حمايت كرده بود. تابعيت كمال السيد پذيرفته شد و شناسنامه جديد با عنوان عباس موسوي براي ايشان صادر شد. حالا اين شاعر عراقي الاصل ايراني طي يك شعر و همراه مداد سياهي كه از نيمه شكسته شده تقاضاي عضويت در انجمن قلم را كرده . اين دو نامه ياد شده را امير خاني براي دوست داستان نويسم ابراهيم زاهدي مطلق فرستاد كه درصفحه ادب و هنر روزنامه همشهري كار شود. اما نامه تقاضاي عضويت كمال السيد :
بسمه الجميل
برادر بزرگوار / جناب استاد اميرخاني
كلمات الحمد والشكران..
تركتني وحيداً..
وانكسر القلم..فهل بمقدور قلم مقهور آن يكون له
شرف الانتماء لي رابطه القلم ؟!
گريختند ، همه واژه هاي تشكر و سپاس ....
احساساتم را ، تنها گذاشتند..
و قلم من شكست..
آيا قلمي شكست خورده ، مي تواند افتخار عضويت
در انجمن قلم را داشته باشد؟!
« مارك تواين، بامزه ترين آمريكايي دوران خودش، در 70 سالگي مثل من به اين نتيجه رسيد كه زندگي براي خودش و ديگران آكنده از فشارهاي روحي ست و اينچنين نوشت: از زماني كه به بلوغ رسيده ام، هرگز دلم نخواسته است كسي از دوستانم كه به ديار باقي شتافته، دوباره زنده شود. او اين جملات را در مقاله اي آورده كه پس از مرگ ناگهاني دخترش ژان نوشته است. ژان و يكي ديگر از دخترهايش سوزي و همسر محبوبش و بهترين دوستش، هنري راجرز از جمله كساني بودند كه او هرگز مايل نبود به زندگي برگردند... . پدرم، كورت سينيور كه در ايندياناپليس، معمار بود، سرطان داشت. 15 سال پس از خودكشي همسرش، پليس اتومبيل او را به جرم رد كردن چراغ قرمز متوقف كرد و تازه معلوم شد كه او 20 سال بدون داشتن گواهينامه رانندگي مي كرده است .»
پل استر ، ايتالو كالوينو ، خوليخو كورتازار ، ونه گوت ، دونالد بارتلمي و ... از جمله خالقان ادبيات پست مدرن امروز هستند؛ هركدام به لحني و با همساني و ناهمساني هاي زيادي كه اگر بخواهيم ويژگي هاي سبكي ادبيات پست مدرنيسم را از آثار شاخص آنها بيرون بكشيم، كار چندان ساده ای به نظر نمي رسد.
زمان لرزه هم يكي از همين دست رمان هاي پست مدرن است از نويسنده آمريكايي آلماني الاصلي به نام کورت ونه گوت ( یا ونه گات ) كه با آثارش مرزهاي بسياري از زبانها و فرهنگها را درنورديده و حالا با اين آخرين رمانش كه براي اولين بار در سال 1997 در آمريكا به چاپ رسيده رسما اعلام كرده كه ديگر رماني نخواهد نوشت.....
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
اين داستان پر از حكمت كه ماخوذ از كتاب تبتي زندگي و مرگ است، اولين مفهومي ست كه لوك فری در مقدمه كتاب انسان وخدا یا معناي زندگي و با عنوان فرعي رويگرداني از يك سئوال ، به دنبال طرح آن است.
لوك فري - نويسنده كتاب - يكي از اعضاي نسل جديد فيلسوفان فرانسوي ست كه مثل آندره كنت اسپونويل، مهارت هاي يك استاد دانشگاه را با قابليت هاي رساله نويسي همگان پسندی درهم مي آميزد.......
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
از كوچه صداي « باز باران » آمد
عطر خوش ياد كودكي مان آمد
كوبيد به ديوار و در خاطره هام
باران ، اي واي! باز باران آمد شاید پاییز ۱۳۷۹
اين روز ها هواي كوچه هاي شهرم عجيب ابري است مثل دل آدمهاش . ابرهايي كه نم نم آن دردي را دوا نمي كند نه ترانه اي ، نه رنگين كماني ، نه.....
اما اين رباعي را براي دورتر از اين جا ها مي نويسم براي كسي كه دلتنگي هاش اين روزها گمانت خود باران است. مثل گره هايي كه مي نشينند تا بخوابند تا بخوابي ، اما نه با لالايي شان كه با لالايي تو شايد ... گل سرخ و سپيد و سبز و آبي...... براي حضرت فاطمه لنگري زاده
گفته مي شود در فلسفه مطلق و نه مضاف، چهار بحث اصلي مطرح است ؛ هستي شناسي، معرفت شناسي، انسان شناسي و وظيفه شناسي كه بحث هستي شناسي خود به دو ساحت وجودشناسي و جهان شناسي منقسم مي شود.
اينكه هستي چيست، مفهوم هستي يا وجود چه مي تواند باشد وهستي واقعي و ايده آلي در چه زماني مطرح مي شود، از جمله پرسش هايي است كه ذهن فيلسوفان را از همان ديرينه تاريخ به خود مشغول كرده است. اينكه آنها در حالتي كلي وجود را به چهار گونه؛ وجود ذهني، وجود عيني، وجود كتبي و لفظي تقسيم كرده اند كه اين دو نوع آخر به نوعي يك وجود زباني تلقي مي شوند، همچنين بحث طبقات هستي از جمله بحث هاي مطرح شده دراين باره است. در فلسفه اسلامي، حاج ملا هادي سبزواري در منظومه معروف خود در همان دو بيت اول، تعريف وجود را فقط يك شرح الاسم مي داند و مي گويد: وجود، حد و رسمي ندارد تا بتوان آن را تعريف كرد. مفهوم وجود، روشن ترين مفاهيم است و مصداق حقيقت وجود كه حاج ملاهادي از آن به كنه وجود ياد مي كند، در نهايت پنهاني و خفاست. اما در فلسفه غرب بخصوص از فلسفه يونان، تعاريف و شرح و بسط هاي ديگر و متعددي براي پاسخ به سئوالات يادشده انجام شده كه از جمله آنها همين تلاش هاي نيكلاي هارتمان آلماني است كه در كتاب بنياد هستي شناختي طرح شده، با اين تفاوت كه او با اعتقاد به اينكه دوران نظام سازي هاي فلسفي را سپري شده است، در دو بخش نخست كتاب، پيش پرسش هايي را طرح مي كند كه قصد دارد از طريق همان ها، برداشت هاي نوين خود را از هستي شناسي به صورت پرداختي كلي و نوين به مجموعه مسائل عمده مربوط به هستي شناسي عرضه كند .......
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
اتاق عاشق من ، طاقت نديدن تو
دو گوش خيره به در داده تا شنيدن تو
...که روي پنجره چسبانده صورتش را باز
...که چشم دوخته بيرون ، براي ديدن تو
دلش گرفته اتاقم براي آمدنت
دلش گرفته براي ز در رسيدن تو
سلام گفتنت و عاشقانه خنديدن...
كرشمه كردن و گلهاي بوسه چيدن تو
اتاق عاشق من خشت خشت خاطره هاش
نفس نفس زده با هر نفس كشيدن تو
پراست از هيجان صداي زيبايت
به وقت بازي و نازيدن و چميدن تو
**
اتاق عاشقم اما بدون تو قفسيست
كه ميله ميله مرا بسته با پريدن تو
**
اتاق عاشق من خواب ديده ديشب باز
خرابه اي شده از طاقت نديدن تو تابستان ۱۳۸۰