"فلسفه زندگي" در گفت و گو با دکتر بیوک علیزاده
يكي از بنيادي ترين پرسش هاي بشر از خود و محيط پيرامونش همين پرسش از چيستي زندگي است. پرسشي كه شاید تمام توجه انسان را در طول حيات زيستي و معنوي اش معطوف به خود كرده است به گونه اي كه از ابعاد گوناگوني به اين مهم توجه كرده و پاسخهايي را نيز براي آن فراهم آورده است. پاسخهايي كه هر يك به فراخور حال و زاويه نگاه پرسش طرح شده و لااقل در بخشي از طرح شدن خود آرامشي ولو نسبي را نصيب پرسندگان خود كرده است. پرسندگاني كه اغلب خود را مستغرق و تنها، در كيهان مي يابند و دائم به دنبال تفسيري حيات بخش از خود و جهان مي گردند.
يكي از اين زاويه ديدها نگاه فلسفي و انديشه ورزانه به فلسفه زندگي است، نگاهي كه شايد بتوان آن را ژرف ترين نگاه بشر به زندگي دانست.اين دغدغه موضوعي شد تا آن را با استاد و دوست بزرگوارم دكتر بيوك عليزاده از مدرسان پر آوازه ی فلسفه و عرفان و سردبير فصل نامه ی « نامه حكمت» در گفت وگويي در ميان بگذارم .ما حاصل گفت و گوي حاضر است كه در دو بخش تنظیم شده، در بخش نخست به تنهایی انسان و فراروی از این تنهایی اشاره شده با این وصف که انسان تنهاي بزرگي است كه در جامه زندگي بشري به دنبال فرارفتن از تنهايي خود به رهايي مي انديشد و در اين انديشيدن، سپهر مذهب و انديشه فلسفي و ديني به او، خودشناسي و مراجعه به درون خود را گوشزد مي كند كه به قول مولانا - در پايان داستاني كه مرد به دنبال گنج ؛ تير را در كمان گذارد زه را نكشيد و تير در جلوي پايش افتاد و با حفر آن قسمت از زمين گنجي را كه در جست و جويش بود زير قدمگاه خويش يافت.
اي كمان و تيرها بر ساخته / صيد نزديك و تو دور انداخته
آنچه حق است اقرب از حبل الوريد / تو فكندي تير فطرت را بعيد
در واپسن بخش گفت وگو نیز به نگاه اگزيستانسياليستي كه به زندگي مي شود و همچنين آنچه كه در متون ديني و عرفاني ما راجع به فلسفه و معناداري زندگي مطرح مي شود اشاره شده نگاه هايي كه ما را از داشتن به بودن سوق مي دهد.
( اين گفت و گو سال 83 در دو شماره در صفحه ي انديشه روزنامه همشهري چاپ شده است و سايتهاي باشگاه انديشه و گروه انديشه خبرگزاري ايسجا و .... به صورت كامل آن را انعكاس داده اند. این بحث بعد تر ها در گروه اندیشه شبکه فرهنگ نیز توسط بنده و دکتر علیزاده پی گرفته شد... )
(این گفت و گو را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)
بيست و چهارم آذر ماه پانزدهمين سالگرد روزنامه ي همشهري دانشگاه تهران، دانشكده ي ادبيات و علوم انساني. از در كهنسال اصلي كه وارد كريدور دانشكده مي شوم پنچ قاب پيچيده به قامت ديوار، درگاه دور بوسيدنم است. قاب وسط اما اذن ورود هميشگيست .
شهيد محمد هدايتي دانشجوي تاريخ ؛ همه نوشته ي پايين قاب است و اين مي بردم روبروي ديوار كاهگلي مقابل خانه ي مادر بزرگ و ديوار نوشته ي سرخ رنگش از شهيد بهشتي كه ؛ ما راست قامتان جاودانه ي تاريخ هستيم.
دايي محمد عجيب با سواد بود ( اين را شاگردْ مريدانِ همرزم ديروز و فرماندهان و معاونان وزير امروز به من مي گفتند).دايي محمد مرد بود ( اين را هيچ كس كه نداند تو مي داني، تو). دايي محمد عاشق شهيد بهشتي بود.(خيلي خوب شد كه پرپر شدنش را نديد؛ مادر مي گفت)دايي محمد چتر باز بود(ارتفاعات بازي دراز شاهدند) . محمد شهيدم 2ارديبهشت 1360 در ارتفاعات بازي دراز ستاره شد ( درست 68 روز بعد فاجعه هفت تير بود و بهشتي). من پسر اول خانواده ي مادري ام هستم.(يك سال در آغوش نبودن محمد بودم تو گويي از پس هزار سال نداشتن ). همه ي پسرهاي خانواده ي مادري ابتداي نامشان محمد شد ( حتي اگر سال 83 هم متولد شده باشند). محمد اما نيست...مثل همه ي بعد از اينها...
مردي كه سبز بود ونشد زرد بعد از اين…
آيينه در جواب تو تكرار مي كند
مي پرسد از خودش كه چه شد مرد بعد از اين…
**
هي با تو ام غريبه ي مغموم با توام
مي ماند اگر دوباره چه مي كرد بعد از اين …
وقتي كلاغ وارث شورعقاب شد
تنها ميان اين همه نامرد بعد از اين…
**
مي پرسي از خودت و پر از گريه مي شوي
هق هق بلند مي شود از درد بعد از اين…
سال 83 گويي هيچ ميانه اي با شاعران نداشت؛ سالي كه ابرهاي خبر ماه به ماه باراني بود. قبل از سال، نصرالله مرداني از تبار غزل حماسه ها و بعد از سال تيمور ترنج شروه خوان دريا و آفتاب و دكتر سيدحسن حسيني همنوا با حلق اسماعيل و گنجشك و جبرئيل و اواسط ارديبهشت، حسين منزوي شكوه غزل معاصر كه شوكران و شكر و كهربا و كافور را به هم آميخته، پلنگ سان از ماه مي گفت.
این نامها همه از مسافران آن سال شاعران كشان بودند.
اما جداي از اينكه سال 83 را سال شاعركشان ببينيم، اين سالها با دو دهه شعركشي نيز روبه رو هستيم. هنگامي كه شعرها - به قول كسي - يك دهم ريشتر هم دلي را نمي لرزاند و نقد تنها متاعي است كه هيچش بازار نيست و اگر هم داد و ستدي در گوشه اي از اين بازار مكاره باشد، رنگ و لعابش سره و ناسره اش را از يادها برده است. با همه اين اوصاف - شعركشي و شاعركشان - باز نفس كشيدن كساني چون حسين منزوي در شعر معاصر كه البته ديگر بايد بازدم هاي معنوي او را نظاره گر باشيم، براي شعر معاصر بويژه در قالب غزل بسيار غنيمت است. اما براي بسياري كه منزوي را با كتاب هايي چون از شوكران و شكر ، با عشق در حوالي فاجعه، با سياوش از آتش و از كهربا و كافور تنها يك غزلسرا مي دانند، قلم نثر او، آنهم در ژورناليسم و آنهم در نقد و بازخواني، شايد عجيب بنمايد. به هر حال انتشارات آفرينش در هجدهمين نمايشگاه بين المللي كتاب، دو كتاب از منزوي منتشر كرده بود؛ همچنان از عشق و ديگري همين كتاب اخير (ديدار در متن يك شعر)...
(این یادداشت را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)
فصلي پر از ترانه و آواز مال تو
من راضيم به قسمت خود نازنين من
شور غزل براي من و ناز مال تو
مي رقصم اين جنون دل انگيز عشق را
رسواييش براي من و راز مال تو
اينك پرنده ام پر و بالي بگستران
اين آسمان آبي و پرواز مال تو
اين شعر هم به نام تو پايان گرفت باز
يعني هم انتها و هم آغاز مال تو بهار ۱۳۷۹
جان .ف.ستانديش كه ايران شناس برجسته انگليسي ست براي مطالعات تخصصي اش درباره خليج فارس در ميان شرق شناسان غربي از شهرت زيادي برخوردار است. او از اعضاي انجمن سلطنتي جغرافيايي انگلستان بوده و اين كتاب (ایران و خلیج فارس) را در سال 1998 براي نخستين بار در انگلستان به چاپ سپرد و با آنكه قبل از انتشار كتاب فوت كرد، اين اثر را از خود به يادگار گذارد. جان ستانديش، اما در اين اثر علمي خلق و خوي استعمارگرانه بريتانيايي- سلطنتي خود را كنار نگذارده و با اينكه در پژوهشي صرف قدم و قلم مي زند به دنبال توجيه سياست هاي انگلستان در منطقه نيزهست و در مواردي حتي از دستكاري و تحريف ظريف تاريخ نيز ابايي ندارد....
(این یادداشت را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)
به نظر مي رسد، فيلسوفان يونان باستان براي اولين بار سعي در به دست دادن يك مفهوم عقلاني از عدالت داشته اند. در نظر آنها عدالت در مرتبت و تناسب است. قرار گرفتن موجودات در منزلت طبيعي آنها، اساس مفهوم عدالت را نزد يونانيان باستان تشكيل مي داد. به همين خاطر آنها اكثرا صفات عادلانه و طبيعي را مترادف با هم به كار مي برند و از حقي كه ناشي از مرتبه طبيعي موجودات است سخن مي گفتند. به طور كل بايد گفت، فيلسوفان يوناني مفهوم عدالت را از چارچوب محدود دستورات و پندهاي اخلاقي صرف بيرون آورند، اما شايد بتوان گفت برداشت ارسطو از عدالت قرن هاست كه ديگر به كار نمي آيد.
در روزگار معاصر نيز يكي از دغدغه هاي برخي از فيلسوفان بويژه فيلسوفان سياست، مسئله عدالت است.در اين ميان يكي از بزرگترين فيلسوفان سياست قرن بيستم، جان رالز با مطالعات و تحقيقات خود روي مسئله عدالت و تلاش در نظريه سازي درباره آن از مشهورترين نظريه پردازان عدالت به حساب مي آيد. دو كتاب مشهور او درباره عدالت با عنوان هاي عدالت به مثابه انصاف و نظريه عدالت از ماخذ عمده جست وجو در آثار او به حساب مي آيند....
(این یادداشت را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)
: مي گويند
غريب بودي و باور ندارم
كه امروز غريب تري
كه ديروز اگر جوادي داشتي
امروز سيل، سيل درماندگان حاجت خواه
: مي گويند غريب بودي و باور ندارم
كه ديروز اگر به نامت سكه زدند
امروز هم به نامت
درجيب ها،
سكه ها سرازير مي شود
و گرسنگان حالاي جهان
تنها گذشته اي را خاطره دارند
كه همسفره ات بودند
: مي گويند غريب بودي و مگر
ميان اين همه آدم و زرق و برق
غريب نمي توان بود زمستان ۱۳۷۸
براي ما ايرانيان كه افتخار حضور معنوي و پاسداشت پيكر مطهر هشتمين ستاره درخشان آسمان امامت را در خاك پاك خود داريم ، ميلاد مبارك اين امام همام نيز ياد و خاطره اي بس شورانگيز است به خصوص اين كه بخواهيم سر دلبرانه و معرفت آموز زندگي اين امام را از لسان استادي خجسته پي و فرخ نهاد بشنويم كه دانش سترگش سالهاست ميراث سلف مردمان دانش پرور و خردورز اين مرز و بوم را به نمايش گذارده است، و اين شنودن حاصلي عزيز براي من يعني همين گفت وگو را داشت. گفت وگويي چالشی با استاد دكتر سيدجعفر شهيدي، مردي از تبار نژاد گان پاك دانشی مردان پارسی . گفت و گويي با اين آغاز از استاد؛ «بسم الله الرحمن الرحيم و صل الله علي سيدنا محمد وآله الطيبين الطاهرين . ميلاد مبارك امام هشتم حضرت ثامن الحجج را به شيعيان و دوستداران آن بزرگوار تبريك مي گويم و از خداوند متعال عاجزانه درخواست مي كنم، لطف و رحمت خود را بر سر اين مردم كه افتخار تشيع را دارند، مستدام بدارد...»
(متن کامل این گفت و گو را در ادامه ی مطلب بخوانید)
اين كه انسان معناجو در پي محملي است تا بتواند به بهترين صورت آنچه كه مي جويد و آنچه را كه يافته منتقل كند و وسيله اي نيك تر از هنر نمي يابد، به نوعي هنرمند را يك معناجو مي شناساند. معناجويي كه با غوص در ساحت هنر كه ساحتي از تفكر است و محصول آن نه در ذهن بلكه در عين صورت مي بندد، به دنبال جاودانگي و آن حكمت خالده است. شايد سرگرداني صورتبندان كه نامي ديگر از هنرمند تهي ازمعنويت و حكمت است نيز ناشي از همین باشد كه غلبه كفر بر هنر و غلبه حجب و عدم رفع آن خود بن مايه و اساس سرگرداني است....
با اين اوصاف به بيراهه نرفته ايم كه هش داريم كه تنها با گذشت از حجاب هاي ظلماني عصر حاضر است كه به حقيقت و ذات هنر به معني اصيل آن بازخواهيم شد و در اين ميان يكي از آنچه كه ما را مي تواند راهنماي چشمه خضر باشد، سنت است؛ سنتي نه به معناي آنچه كه ميراث دار آن از گذشتگان خويش شده ايم.در هنگام سخن گفتن از سنت گرايي آن سنتي در نظر ماست كه از قيد زمان و مكان بيرون است و پيوسته در عالم، حضوري زنده دارد. از اين منظور سنت همان حقايق پاينده و جاودانه اي است كه خداوند خلق و مقدر كرده.....سنت ازلي و بي زوال است با اين وصف كه گاهي در محاق مي افتد و رخ نمي نماياند. اما سنت گرايي، انديشمندان بزرگي در دامان خود پرورده است، انديشمنداني كه گاه چون دكتر سيد حسين نصر مسلمان اند و بيشتر ايشان نيز كه پيرو اديان ديگر بوده اند مانند فريتيوف شوان و تيتوس بوركهارت و رنه گنون در ميانه و اواخر عمر به اسلام گرويده اند و حتي نام اسلامي براي خود برگزيده اند....
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
«الكبريت في يدي و دويلاتكم من ورق» (كبريت در دستان من است و دولتکهاي شماست كه كاغذي است).دولتهاي مصغّر عرب كه صبرا و شتيلا را نابينا شده بودند،اينگونه مورد خطاب نزار قبّاني بزرگ قرار گرفتند. قبانياي كه پول داده بودند تا كشته شود، واژههاي اعتراضش را كبريتی ساخته بود براي جان دولتهاي كاغذي عرب.
حالا اما كبريت روزگار، ديگر از جنس كلمه و فرياد صرف نيست؛ از جنس مشت و موشك است.چهار ماه بيشتراز جنگ 33روزه اسرائيل و لبنان نميگذرد. جهان هنوز در بهت است.
حماسه مقاومت سيدحسن نصرالله دو ساحت متفاوت را تجربه ميكند. درلبنان بحرانزده با نخست وزيري سينيوره و خلع سلاح نظامي و انزواي سياسي دارد دست و پنجه نرم ميكند و در كشورهايي كه حالا سيدحسن نصرالله سمبل ابنالحيدربودن است، با نمايشگاههاي هنري و كنفرانسهاي بينالمللي كه در رثاي مقاومت برگزار ميشود، لبخند ميزند.
سكه حماسهاي كه اوج بشكوه مقاومت 33روزه لبنان بود، دو رو دارد؛ رويي با فرجامي تراژيك در لبنان كه ذات حماسه است و رويي مختوم در غزل در خارج از لبنان و اينكه حماسه چون به غزل ختم ميشود، زيباست. سيدحسن نصرالله و حماسه مقاومت اين روزها مصداق دقيق نحنابناءالحيدر است.از سويي «امالعبايه»اي است كه عباي اين شكوه مقاومت را چونان اسطوره مردانگي دارد در دنيا به اهتزاز ميچرخاند و از سويي ترورهايي است كه ميخواهند آشوبش را به حزبالله و تهديد او بر سرنگوني دولت با دعوت به تظاهرات عمومي، نسبت دهند.
سيدحسن اين روزها كبريت محض است و دولتهاي كاغذي زيادياند كه پرواي اين شعور شعلهور را دارند؛ اسرائيل، دولت سينيوره، دولتهاي عرب. مقاومت، اين روزها عجيب حيدري است. در خانه حديثها دارد و در بيرون نفسها بايد بزند و تنها هوشياري رهبران حزبالله است كه ميتواند اين تلاطم را به ساحل نجات برساند؛ هوشيارياي از جنس همان آتشي كه بر خيال خام كاغذي اسرائيل در همين نزديكيها انداخت.