لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مره «ما شما را تنها به نزد خود بازمي گردانيم، همچنان كه اولين بار هم شما را تنها آفريديم.»
۱- انسان تنهاست. تنهايي در تمام معناهايش، شعور دلهره آوري است كه به قول فلاسفه اگزيستانس بر روح و جان آدمي چنگ مي زند. باور اين تنهايي در سه ساحت مذهب، هنر و عشق كه زيستگاه علوي انسان محسوب مي شود، داراي رنجي تماشايي است.
تنهايي انسان در يك نگاه كلي به دو ساحت تنهايي فيزيكي و مادي و تنهايي معنوي تقسيم مي شود كه همان گونه كه اشاره رفت، هر دو وجه چيرگي خود را بر جان انسان دارند. تنهايي فيزيكي؛ نازل ترين احساس تنهايي است كه رنج ناشي از آن نيز بستگي تام به جاني دارد كه اين تنهايي را با خود حمل مي كند. وقتي نتوانيم با افرادي ديگر باشيم يا ارتباط برقرار كنيم اين تنهايي كه محصوريت طبيعي و فيزيكي نيز در ذات خود دارد رخ مي نماياند. انساني كه دچار اين گونه تنهايي شده از منظر روانشناسي و جامعه شناسي به فردي منزوي تبديل مي شود كه توانايي برقراري ارتباط با ديگران را از دست داده و دچار نوعي انزواجويي شده است. تنهايي در اين نوع خود قابل درمان است و بالتبع رنج آن نيز درمان پذير است و قابل انقطاع. از بعدي ديگر اين تنهايي خود قابل مطالعه است چرا كه اگرچه ابتدايي ترين منظور از تنهايي به ويژه در حوزه فهم عامه، همين معنا است اما در سير مطالعه و تدقيق پيرامون مفهوم تنهايي با اين منظور ابتدايي در سطحي كلان تر نيز برخورد مي كنيم كه در آنجا ديگر اين منظور يك وجه خود خواسته و پراگماتيك از يك نظر و تامل عميق است.
جداي از تنهايي فيزيكي، تنهايي معنوي را داريم، كه فصل الخطاب و اصل منظور از احساس تنهايي است. در اينجا ديگر تنهايي يك حس عميق تلقي مي شود كه البته مي تواند منشأهاي خاص خود را داشته باشد. طيف هاي مختلفي از انديشمندان حوزه هاي مختلف از فيلسوفان و دين پژوهان گرفته تا انسان شناسان، روانشناسان و جامعه شناس ها در بازكاوي مفهوم تنهايي و يافتن تأملاتي كه خاستگاه اين احساس مي شود بحث كرده اند. يكي از اين تصويرها كه احساس تنهايي را به فرد متبادر مي كند، احساس جاي نداشتن در تصور و ذهن ديگران است. اين كه هر انساني دوست دارد در ذهن و خيال ديگران باشد و انگيزه شهرت طلبي و ميل به خودنمايي و خودفريبا نشان دادن در تصور و آگاهي ديگران ريشه در همين احساس دارد. تحليل اين حس در حوزه روانكاوي است و نگاه فرويدي به اين مفهوم را مي طلبد كه خود مجال وسيع ديگري طلب مي كند.
نوعي ديگري از احساس تنهايي به مسأله حب ذات و سطوح ذهني عافيت جويي انسان برمي گردد. اين نوع انسان اين احساس را عميقاً در خود پرورش مي دهد كه هيچ كس او را به خاطر خودش دوست ندارد و هركس كه كوچك ترين مراوده اي با او دارد تنها از سر ميل و انتفاع ناشي از آن است كه او يا مي تواند به آن شخص نفعي برساند يا ضرري را از او دور كند. اين مسأله و توجه به آن چون جزء ساختار رواني انسان قرار مي گيرد و اراده و اختياري نيز نسبت به آن در روح انسان وجود ندارد نمي تواند مورد ارزش داوري قرار گرفته و صرفاً به عنوان مسأله اي غيرارادي مطرح مي شود. به تعبير استاد ملكيان و يادآوري اين كه اولين بار كانت اين نكته را تذكر داد كه «هرچه روانشناسي رشد كرد ما انسان ها فهميديم كه چقدر خود دوست و خود خواهيم و نزديكي ما به ديگران صرفاً از سر مطلوب بودن نتيجه حاصله براي خودمان بوده است.»
نوع سومي از تنهايي معنوي كه در تقريرات مختلف انديشمندان آمده، حسرت از حصار گذشته و آينده اي است كه شخص را در «آن» خود محبوس كرده است.اما تلقي از تنهايي به عنوان رنجي معنوي كه انسان آن را مي چشد تا به تعالي خاص تري برسد، رنجي خداي گونه آن طور كه در اساطير و متون مذهبي ما آمده و سمت و سوهايي كه چراغ تنهايي براي روح و جان ما مي تاباند، بحثي ديگرگون است.
تا به حال تنهايي از منظر جامعه شناسي و روانشناسي آن گونه كه ذكر آن رفت چه از بعد فيزيكي و چه از منظر معنوي آن تنها مزايايي بود كه اين حس را روشن مي كرد. اما تنهايي خودخواسته كه احساس عميق معنوي و فلسفي اي با آن همراه است نيز وجود دارد كه به نوعي تنهايي به سوي جمعيتي است كه اتفاقاً در آن انواع قبلي نيز اگرچه كم سو اما قابل رويت است.
ما در ازدحام تنهايان به سر مي بريم- تام تيلور-
۲- انساني كه به اعتقاد جامعه شناسان مدني بالطبع است، در عالي ترين و عميق ترين زواياي روح خود در جست وجوي تنهايي خويش است و اين راز متناقض نماي اين جمع گراي تنهاست. گفتيم كه سه ساحت مذهب، هنر و عشق به عنوان سه معبر آفتابي انسان براي تحمل رنج زيستن در بالاترين نمود خود اين تنهايي را به او گوشزد مي كنند. دكتر علي شريعتي كه در زواياي مختلف فرهنگ و روشنفكري اين مرز و بوم به انديشيدن پرداخته، تأملي جدي درباره مفهوم تنهايي داشته است. براي فهم و بازكاوي نگاه شريعتي به مفهوم تنهايي مقدمه اي بر انسان شناسي شريعتي و شناخت او از انسان امري ناگزير به نظر مي آيد.انسان در ساحت نگاه شريعتي با ابعاد مختلفي كه دارد سويه هاي متفاوتي از تفكر و تأمل را نيز برمي انگيزاند. او در نوشته ها و سخنراني هايي كه بعد يا قبل از مرگ دريغ انگيزش از خود بر جاي گذاشته؛ نوشته هايي تحت عنوان انسان و اسلام، انسان و تاريخ، انسان- اسلام و مكتب هاي غربي، انسان آزاد- آزادي انسان، اگزيستانسياليسم، و همچنين بحث هاي استطرادي در لابه لاي نوشته هاي مستقل ديگرش به طور كلي خطاب خود را به انسان كلي و انسان ايراني در گذر از سنت به مدرنيته با فريادي عميق از دل مي رساند...
(متن کامل این مقاله را در ادامه ی مطلب بخوانید)
هفت صف فرشته در يمين ، هفت صف فرشته در يسار
پيش رو علي و جبرئيل، پس چهار طفل بي قرار
هفت صف فرشته سر زنان ، ضجه مي زنند عشق را
مي برند روي دست خويش آيه اي كبود وداغدار
آيه ي كدام سوره است روي دست اين فرشتگان
اين بزرگ آسمان وعرش اين غريب واره در ديار
باورم نمي شود خدا پاره ي تن محمد است
اين كه روي دوش مي برند اين فرشتگان سوگوار
آسمان تكيده مي شود ،خاك غرق گريه مي شود
باد شرحه شرحه مي شود، بغض كرده است ذوالفقار
شعله شعله اشك وآه وخون مي دود ز چشمها برون
هفت صف فرشته در يمين، هفت صف فرشته در يسار تابستان۱۳۷۹
دوست داشتن يك مفهوم است، مفاهيم از نظر منطقي نمي توانند حد و رسم داشته باشند تا در تعريف بيايند مثل شادي، مثل غم. پس دوست داشتن تعريف منطقي ندارد چه برسد به اين كه بخواهيم بگوييم تعريف بايد جامع و مانع باشد و معرِف اجلي از معرَف باشد و...
اين همه داستاني است كه واژه «دوست داشتن» با همان عين و شين و قافش را از دفتر بزرگ فيلسوفان گرفته- يعني همان وقت كه آناكسيمندر و فيثاغورث به دنبال علت جهان در بيرون از جهان مي گشتند تا افلاطون بزرگ و رساله اختصاصي اش تا شفاي حكيم بوعلي و اقيانوس بي پايان و بي پايا بي مثل فتوحات مكيه- تا دفتر خاطرات دختركان دبيرستاني و قرمز شدن گونه آدم هاي عاشق شده كارتون ها وقتي از جنس مخالف خود ديگري را مي بينند «بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت.»
حكايت غريبي است؛ دوست داشتن را مي گويم كه از ژرف ترين مفاهيم آنجا كه راز خلقت را مي جويند و تنها دليلش مي پندارند تا پيش پاافتاده ترين و مبتذل ترين صورت ها را در بر مي گيرد.
از لاهوت تا ناسوت را با يك واژه طي كردن از سر كژ فهمي باشد يا كژخواهي هيچ تأثيري در نرسيدن و رسيدن ما به پرسش هايمان ندارد. پرسش هايي ازلي و ابدي از «او» و تازه اميدوارم فكر نكني كه حداقل «او» را مي فهمي و مي شناسي كه «لو علم ابوذر في قلب سلمان، قد قتله».
دوست داشتن همه چيز ها گاه شبيه به هم است و گاه نيز فرسنگ ها با هم فاصله دارد. گاهي از پرده انزال برون مي افتد و گاه در نغمه تنزيل مي وزد. وقتي خوش است و زماني ناخوش. گاهي مي داني و مي شناسي و دوست داري و گاه نمي داني و نمي شناسي و دوست داري و خلاصه آن كه به قول ابوسعيد ابوالخير «شيري است قوي پنجه و مي گويد فاش» كه از جان گذشتن شرط اول است و به قول حضرت حافظ اصلاً خودش «شيوه رندان بلاكش» است.
۲- وجود نازنين حضرت زهراي مرضيه(س) خودش از آن مفاهيمي است كه مگر مي توان دوستش نداشت. مگر مي توان به شكرانه شنوايي اي كه خدا به ما داده تا نام مقدسش را بشنويم از پاي برنخيزيم. گلاب گل معطر وجود رسول الله، فاطمه است و اين يعني «بضعة الله» بودن، فراي از هر گونه كفري كه مي پندارند.
فاطمه خود دوست داشتن است. اما دوست داشتني كه آن قدر پرمهابت است كه حتي عقل هم وقتي مي خواهد تماشايش كند بايد آنقدر سرش را بالا بگيرد تا ناچار كلاه از سرش بيفتد و تازه باز هم ستيغ آفتاب وجود زهرا نگذارد عقل به تماشاي گوشه اي از دلبري آن وجود نازنين بنشيند.
فاطمه، فاطمه است و دوست داشتن او از آنجا كه مقتضاي ذات دوست داشتن است دوست دارانش را دو دسته مي كند. برخي از سردانايي و معرفت آنقدر بلنداي عميق وجود او را مي بينند كه سيمرغ هيچ فكر و دلي را تواناي بال كشيدن به عنقاي مغرب او نمي دانند و همين جاست كه اگر پنهان كردن شيدايي شان را نيز ناتوانند از جسارت دوست داشتن او عذر خواهند كه... . برخي ديگر نيز چونان كودك كه زيبايي آتش را مي بينند اما حريم آن را نمي دانند دست به سوي گدازندگي و شعله وري آن دراز مي كنند و موسي وار آن گونه كه در دامان آسيه بود آتش را به دهان مي برند كه بگويند دوستت داريم.
۳- مولانا با جميع مريدان از كوچه مي گذرد. پير خورشيد رخ ايستش مي دهد و مي پرسد، محمد(ص) بالاتر بود يا بايزيد بسطامي.
مولانا جواب مي دهد، سبحان الله، آفتاب اعظم كجا و پير بسطام كجا.
پير دريا باطن مي پرسد پس چرا، بايزيد مي گفت سبحان اعظم من شاني و محمد(ص) گفت الهي؛ ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك ؟
از دفتر ازلي دوست داشتن اين واژه ها را بر زبان مولانا ريختند كه محمد(ص) دريانوش بود و صهباي حقيقت را يكسره سر كشيده بود و پير بسطام تنگ حوصله اي بود كه به جامي عربده برساخته بود.
۴- «آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
، آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند.
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند.»
حرف تشنگي بود و نه خستگي. ياد تمام درختان منتظر افتادم.خاطره لحظه لحظه دستهاي كشيده به خورشيد كه كرامت ابر را مي بوييدند. يادت هست! چقدر فرسنگهاي رسيدن را دويديدم، چقدر صورتمان هرم عطش را نوازش كرد؛ چقدر گلويمان از محبت غبارها گريه اش گرفت، چقدر عاشق بوديم.
خيلي هامان مي دانستيم و خيلي هامان هم نمي دانستيم، مي دانستيم كه خورشيد حقيقت هميشگي ماست اما نمي دانستيم امامت باران را هم از او بايد خواست. امامت باران يعني پشت در پشت دريا منتظر باشي.
**
دلم مي لرزد مثل تو كه اين روزها دستت.
دلم مي لرزد مثل تو كه آن روزها...
از امامت باران مي گفتم كه دوازدهمين روز زمستاني چند ده سال پيش با شولاي بهاري اش بر دوش وارث تمام خوبي هاي زمين آمد.نگاهش كرامت ابري را داشت كه در ني ني اش مشت مشت عاشق شده بوديم و تفنگ تفنگ جسارت را پشت سر گذارديم.
دلت مي لرزد مثل من كه آن روزها كودك تر از آن بودم كه نبودنت را هجي كنم.كودك تر از آنكه تشنگي را مزه كنم. دلت مي لرزد مثل دل من و حق داري.پلنگ نگاه مان وسعت خالي آسمان را تاب نمي آورد كه دلمان نلرزد، دارد شب ۱۴ مي شود پس كو ماه تمام.كدام پلنگ ياغي وسعت خالي آسمان را مي تواند تاب بياورد دارد شب چهاردهم ماه مي شود، پس كجاست، ماه.
***
باران شكوه مشرقي اش را به ما سپرد/ گل مشرب شقايقي اش را به ما سپرد
پيري كه با تجرد اين جاده انس داشت / اسب و قباي عاشقي اش را به ما سپرد
هميشه گفته اند خيلي از وقت ها كلمات ياري نمي كنند تا آنچه مي خواهي بگويي اما اين بار كلمات بيشتر از همه و هميشه كمك مي كنند تا از ثقلين آن پير مانوس با تجرد اين جاده ها سخن بگويي.از شكوه مشرقي و مشرب شقايقي كه به ما سپرده شده از اسب و قباي عاشقي، از همه چيز...
مي داني يا نمي فهمي. نمي داني يا مي فهمي. صحبت از ثقلين امامت باران است.از آنچه كه به ما سپرده شده. انقلاب و مردم.انقلابي كه بايد براي مردم بماند و مردمي كه براي انقلابند.اسب و قبايي كه مرد وقت خداحافظي به ما سپرد همه چيز يك مرد است، مبادا «برادران غيور» يوسف باشيم و قبا را هبا كنيم. مبادا اسب رزم را مركب بزم كنيم. كه اين دو (انقلاب و مردم) روزي كنار هم جمع مي شوند و آن وقت «شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز كرد»
باورش سخت است، اين كه بداني شمربن ذي الجوشن همو كه در زيارت عاشورا لعن شده است و سابقه آن جنايات را دارد در اوج جواني و شمشيرزني در صفين در ركاب و سپاه حضرت امير(ع) بوده باشد. اما اگر خوشمان هم نيايد، تاريخ را نمي شود انكار كرد؛ تاريخي كه در همان جنگ مالك اشتر را هم دارد و چه بازيها دارد اين تاريخ...
اهل تحقيق با كتاب گرانسنگ اسدالغابه ابن كثير كه شرح احوال صحابي پيامبر است آشنا هستند و شايد اكنون با شنيدن اين كه كتابي با عنوان اصحاب امام علي(ع) و عنوان فرعي، شرح زندگي 1110 صحابي اميرالمؤمنين(ع)چاپ شده لبخندي بر لبانشان بنشيند كه كتابي درخور فراهم شده است.كتاب حاضر از آنجا كه رويكردي تحقيقي دارد همه نوع از ياران امام علي را كه در سه دسته احصاء مي شوند معرفي كرده است. ياران وفادار و اصيل ايشان، كساني كه در نيمه راه بريده و عزلت پيشه كردند و گروه سوم كه در نيمه راه بريده به صف مقابل حضرت پيوستند.كتاب اصحاب امام علي(ع) در 1300 صف
حه در دو مجلد به گونه اي شكيل و آراسته به چاپ رسيده است. منابع رجالي و تاريخي كه مؤلف از آن بهره فراوان برده همچنين ذكر اسامي اي كه گوشه سمت چپ صفحات جهت سهولت در دسترس درج شده از نكات قوت كتاب است.
اصحاب امام علي (2 جلد) / سيداصغر ناظم زاد قمي / بوستان كتاب قم/ 1385/
اين مقاله را تير ماه 84 براي روزنامه همشهري با اسم مستعار محمد ياسر زفرقندي نوشته ام.همان روزها سايت هاي دفتر مطالعات و تحقيقات زنان، آفتاب، مناسبتها و چند وبلاگ گاه با ذكر منبع و نام من وگاه بي آن اقدام به باز چاپ مقاله كردند... کار همه شان ماجور
۱- دقيقاً هفتاد روز از هجدهم ذيحجه سال دهم هجري گذشته است كه آخرين فرستاده خداوند، رحمة للعالمين حضرت محمد(ص) به لقاي ابدي حق شتافته. بيست و هشتم صفر سال يازدهم هجري است. هفتاد روز بيشتر از اين نگذشته است كه پيامبر در آخرين سفر حج خود رو به مردم كرده مي گويد، مردم! نمي دانم سال ديگر شما را خواهم ديد يا نه. مردم! هر خوني كه در جاهليت ريخته شده زيرپا مي گذارم. خون و مال شما بر يكديگر حرام است تا آن گاه كه خدا را ملاقات كنيد(۱). در بازگشت از مدينه در منزل جحفه آن جا كه راه مردم مصر، حجاز و عراق از يكديگر جدا مي شود در مكاني به نام (غدير خم) فرمان الهي را بايد اجرا كند: دست علي(ع) را گرفته بالا مي برد: «من كنت مولا فعلي مولاه...» بر هر كسي كه من ولايت دارم، علي مولاي اوست. خدايا بپيوند با كسي كه به او بپيوندد و دشمن بدار كسي را كه او را دشمن دارد و دوست بدار كسي را كه او را دوست بدارد و دشمن باش با كسي كه دشمن اوست و خوار كن كسي كه او را خوار كند و حق را با او بگردان، هرجا كه بگردد. آن كس كه حاضر است اين سخنان را به آن كس كه غائب است برساند. (۲) پيامبر در اين سفر احكام حج را به مردم تعليم داد و امتيازات قريش را در زيارت خانه خدا از ميان برد. درست در همين سفر بود و دقيقاً هفتاد روز بيشتر نگذشته بود كه نسياني اين چنيني چون صاعقه اي كه برقوم عاد آمده گويي همه را كور و كر كرده حافظه ها را به يغما برده بود. آنچنان كه همين مردم كه پيشتر سفارش شده بودند جنازه فرد مؤمن بر زمين نماند پيكر پيامبر خود را رها كرده غسل و كفن و دفن و نماز را به خاندان بني هاشم واگذار كرده خود در ايوانچه سايبان دار بني ساعده گرد هم آمدند تا مبادا آفتاب حقيقت بر ايشان بتابد و سايه گمراهيشان كفايتي بس خطرناك براي ايشان كرد. هفتاد روز پيش پيامبر امتيازات اشرافي قريش را _كه خود نيز از همان قوم و قبيله بود- در زيارت خانه خدا از ايشان سلب كرد و امروز سخني از آستيني بيرون مي آيد كه از پيامبر شنيدم كه فرمود: «الائمه من قريش». داغ ها تازه شده انگار دوباره مويه هاي مادران كفر در عصر بدر از پس كوچه هاي جنازه كشان مكه وزيدن گرفته. دوباره رجزهاي زنان گريبان چاك كفر در تهييج شوهران و پسران و برادرانشان در هتك حرمت به پيامبر و مسلمانان در دامنه احد زنده شده. اربابان غلام ازدست داده بارسنگين عدالت مانده بردوششان را رم كرده زمين مي گذارند. سران اوس و خزرج ياد قبل از صلح حديبيه و رياست يثرب برافروخته شان كرده و اينها اكنون همه التهابي برنده شده در زير ايوانچه سايبان دار بني ساعده. آن چنانكه شهرستاني در اختلاف پنجم مسلمانان در ملل والنحل مي گويد: در هيچ هنگامي، در اسلام هيچ شمشيري چون شمشيري كه به خاطر امامت (خلافت) كشيده شد بر بنياد دين اسلام آهيخته نگرديد.» (۳)در اين ميان فاطمه زهرا(س) است كه با چشمان غم آلوده از مرگ پدري چون محمد(ص) هجمه هاي نشانه رفته به ريشه اسلام را مي بيند و اين بار فغانش دردناك تر از هميشه است و او كه از پدر شنيده كه نزديكترين فرد است در ملحق شدن به پيامبر(ص) بعد از رحلتش، آخرين شعله هاي خويش را باشكوه تر از هميشه مي خواهد. چنان كه گفته وقتي پيكر پاك رسول الله(ص) را به خاك سپردند فاطمه به انس بن مالك گفت: چگونه دلتان راضي شد كه پيامبر را در زير خاك ها پنهان كنيد؟ و پس از آن بسيار گريست و چنين مرثيه خواني كرد: اغير افاق السماء و كورت شمس النهار و اظلم العصران و الارض من بعد النبي كئيبه اسفاً عليه كثيره الرجفان فليبكه شرق البلاد و غربها و لتبكه مضر وكل يمان وليبكه الطود المعظم جوده والبيت ذوالاستار و الاركان يا خاتم الرسل المبارك ضوءه صلي عليك منزل القرآن ...
( اين مقاله را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
دوست عزيزم حميد رضا ابك را كساني كه انديشه را درفضاي ژورنال دنبال مي كنند خوب مي شناسند...حميد رضا به چند اعتبار دوست داشتني است. با سواد است. خوش قلم است.با ذوق و خلاقيت است .به شدت زرنگ است. ارتباطات وسيعي دارد و...و خب همه ي اينها باعث مي شود كه گاهی هم مورد غضب برخی قرار بگیرد و غيره...
ابك بعد از دبيري انديشه ي روزنامه شرق ديروز و اينكه اكنون جزو شوراي
دبيران شرق است . سر دبيري " را نيز بر عهده گرفته . امروز دومين شماره اخبار فلسفه به همراه دعوت نامه مراسم شب ابن عربي به دستم رسيد .شب ابن عربي به همت خانه فلسفه ايران و مجله بخارا با دست اندر كاري خود ابك و به مناسبت انتشار ترجمه فصوص الحكم دكتر محمد علي موحد برگزار ميشود...
توصيه ميكنم هم اخبار فلسفه را از دست ندهيد و هم اين مراسم را ..مراسم شب ابن عربي سه شنبه هشتم خرداد در باغ هنر ، خانه ي هنرمندان ايران ساعت 17 تا 19 برگذار مي شود....
پل بنجامين استر، نويسنده، فيلمساز و شاعر آمريكايي است كه تقريباً در ايران او را به عنوان نويسنده بزرگ پست مدرن معاصر مي شناسند و بالتبع رمان هاي زيادي نيز از او ترجمه و چاپ شده است. كتاب اوهام كه اكنون ترجمه آن روانه بازار نشر شده از موفق ترين آثار اين نويسنده 60 ساله است.تنهايي، بازگشت به زندگي در آستانه مرگ، پول هاي بادآورده، همزاد و ديگر مضامين آشناي استر در كتاب اوهام در بستر سينما و در قالب زندگي يك كارگردان روايت مي شوند.رمان حاضر با اين جمله از شاتوبريان در پيشاني خود شروع مي شود كه انسان زندگي واحد ندارد. او زندگي هاي بسيار دارد كه
هر يك از پس ديگري مي آيند و همين عامل فلاكت اوست. كتاب اوهام در 323 صفحه چاپ شده به همراه مقاله اي از احسان نوروزي با عنوان پاسخ به نداي ديگري كه نقبي به دنياي داستاني پل استر است .
كتاب اوهام/ پل استر / ترجمه؛ امير احمدي آريان/ نشر مرواريد/ 1385