تا نمازم قضا نشود
اين را مردي لنگ مي گويد
كه ازخون آمده
شمشيري بالاي مناره مي رود
تا از اين بگويد
كه
خون هاي ريخته يا نمازم
كدام را غذا كنم! تير ماه 1378
شريعت محمدي زمان را شرافت داده تا ماهي كه شب قدر را به تجربه مينشيند قرآن مجيد را نيز خواهشمند رحمت باشد و اينچنين ديدن هلال ماه شوال ابروي آن يار يگانه را ميماند كه نميداني دلت را به كدام سمت كشيده ي آن آويزان كني. اينكه سحرهاي مناجات و شبهاي برتر از هزار ماه خدا را با كدام روزها ميشود عوض كرد. افطارهاي ربنا لاتزع قلوبنامان را ديگر با ملاحت كدام لحظه باز كنيم و... از سوي ديگر انگار تولدي دوباره، بيرون كشيدنمان را از بطن تاريكي قبل از رمضان المبارك انتظار ميكشد. آن هم با نمازي به درگاه جمال آن جميل يگانه. نياز بردني كه نشئه حضوري پرعظمت را در آن ميتوان به تماشا نشست. وقتي هر مرتبهاي كه پروانههاي قنوتمان را پرواز ميدهيم نجواي عاشقانه ماست كه «اللهم اهل الكبرياء و العظمه و اهل الجود و الجبروت...»
و انگار كه شاهد سرشاري مهربانيها و بركت حضرتش هستيم كه نميتوانيم به ركوع برويم و باز بايد دست نيازمان را از عطر واژههاي تمنا پر كنيم.و باز عشق است كه به ياري بيزبانيمان بايد بيايد تا بگوييم «... ان تدخلني في كل خير ادخلت فيه محمداً و آل محمد و ان تخرجني من كل سوء اخرجت منه محمد و آل محمد(ص)...» اينگونه است كه تنها با پيوند با حضرت رحمتللعالمين و آل الله است كه ميتوان دل يك دله كرد و با چشم حسرت ماه مبارك خدا را بدرقه كرد و دل به فطر داد كه؛
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
كو گوشهاي ز ابروي همچون هلال تو
آخرين نبرد پيامبر اعظم (ص) بود، با روميان يكي از قدرتمندترين دولتهاي روزگار صدر اسلام.
«تبوك» صحنهاي بزرگ، براي اسلام در حال انتشار مينمود و دقيقا در اين غزوه كه انگار سپاه اسلام بيشترين احتياج را به شمشير و شهامت و درايت علي ع داشت، پيامبر او را بهجاي ابناممكتوم جانشين خود در مدينه منصوب كرد و خطاب به حضرت گفت؛ تو براي من مانند هارون هستي براي موسي، جز آنكه بعد از من پيامبري نيست. دقت در اين كه نسل پيامبران بنياسرائيل نه از تبار و نسل موسي بلكه از فرزندان هارون بودند و مستندات اين حديث متواتر در غالب كتب معتبر حديثي چيزي جز آشكارگي فضل و تأييد وصايت حضرت امير نيست. و آشكارگي اينكه حضرت وقتي خود را تنها ستون وحدت جامعه اسلامي ميبيند نسبت به برخي نامراديها دم فروميبندد و در قامت مشاوري امين و فرمانده نظامياي لايق تنها به يك چيز، آن هم نااميدي و يأس دشمنان از ترد بودن نهال نوپاي اسلام در ميان قبايل متعصب و برتريجوي عرب ميانديشد. اينگونه است كه اولين و اصليترين درسي كه از سيره علوي ميتوان گرفت، انديشيدن به يكدلي و يكپارچگياي است كه امت اسلامي را عاملي پويا ميشود براي پيش بردن و پيش رفتن.
اين تأمل و عمل در تحقق وحدت امت اسلامي اما هيچگاه باعث نشد تا حضرت امير ع از اصل اساسي عدالت اجتماعي و اقتصادي و آرمانهاي قرآن و سنت نبوي تخطي كند كه باز شاهد مثال آن از سيره، تحكم حضرت با ابن عباس وفادار و خيرخواه است كه پيشنهاد مماشاتي موقت با معاويه را ميدهد.
مقدمهاي كه از سيره حضرت آورده شد آن هم در روزهايي كه در آستانه خاكبوسي درگاه آن جان جانان جهان هستيم، از آنروست تا اخلاق حرفهاي سياستورزي علوي را در تعامل با خردورزي سياسي به تماشايي معناجو بنشينيم.
اين روزها كه ادعاهايي غيرمستند به برخي سازمانها و نهادهاي مردمي و اجرايي انتساب داده شده و با همه تكذيب مقامات و مسئولان ذيربط، انگار منفعتطلبيها، چونان چشمبندي، حقايق را از پيش چشم عدهاي - كه اميدواريم تنها سادهانگاري باشد و نه از روي تعمد - پوشانده، توجه به اصل اخلاق حرفهاي رسانهاي و تلاش درجهت تحقق و يكپارچگي جامعه اسلامي با هر گرايش و سليقه سياسي، ضرورتي بيش از حد دارد.وقتي فردا روزي را بهعنوان روز جهاني قدس، آن هم در سالي كه تمام توجهها معطوف به اتحاد ملي و انسجام اسلامي است پيشرو داريم، برخي رفتارهاي غيراخلاقي سياسي در قامتي رسانهاي، آن هم از سوي رسانههايي كه با بودجه عمومي اداره ميشوند، آيا جز بيتوجهي به دسيسههاي ابوسفياني صهيونيزم بينالملل توجيهي دارد؟
سازمانها و دستگاههاي خدمتگزاري كه ندانسته و بهدروغ متهم به حمايت از سرمايهگذاري صهيونيزم بينالملل در حوزه لباس و مد در داخل كشور ميشوند، چرا در فصلهاي خطيري كه التفات نهادهاي مسئول بايد به جانب بيرون از مرزها و توطئههاي دشمن باشد، درگير كوتهبيني و منافع جناحي عدهاي قليل شوند.اخلاق رسانهاي در جامعهاي كه مدعي برانگيختگياي براساس سنت نبوي و سيره علوي است آيا اينچنين بياخلاقياي تفرقهافكن را برميتابد...
لطفاً
يك ليوان آب بدهيد
مي نوشم و
چشم غره ي مادر بزرگ است كه :نگفتي
مي پرسم: پسر از مادر ارث نمي برد ؟
چارقد مهربانش خيس ميشود
نگاه مي كند به من
به ليوان كه هنوز تشنه است
**
فردا حتماً در روز نامه مي نويسم
« قانون مهريه بايد عوض شود »
:اما روز نامه ي شما تا هزار و چهارصد سال پيش كه نمي رود
مي گويم:تا هزار و چهار صد سال آينده كه مي رود
واينكه چشمم آب نمي خورد
**
دلم هنوز تشنه است
مانند ليوان كه هميشه….. فاطمیه ۱۳۸۲
گفت وگو با محمدعلي بهمني درباره شعر حسين منزوي
خبر مرگ منزوي را در يك عروسي شنيدم. حيف مرد بود.دوست داشتم اداي ديني داشته باشم.به محمد علي بهمني زنگ زدم و در نمايشگاه كتاب،غرفه دارينوش قرار گفت و گويي با او گذاشتم...اين گفت و گو را از صفحه ي ۸ و ۵همشهري ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۳ مي خوانيد. با همان حال و هوا. راستي امروز سالروز۶۱ سالگي شاعر است....
منزوي هم غزل خداحافظي اش را خواند. محمدعلي بهمني براي تشييع جنازه منزوي به تهران آمده بود و براي نمايشگاه كتاب مانده بود، با او در نمايشگاه قرار گذاشتيم و به سراغش رفتيم.شاعر دلتنگ بود از اينكه رفيقش ديگر نيست، از اينكه كسي را كه غزلهايش را از ديرباز با شيفتگي مي خوانده، ديگر نمي تواند ببيند. از اينكه....مي گفت آنهايي كه بايد به مراسم منزوي مي آمدند و نيامدند به خودشان كم لطفي كرده اند، منزوي تا هميشه ماندگار خواهد بود و ديگر به اين لطفها نيازي ندارد.بهمني دلتنگ بود اما شرح اين دلتنگي ها را تنها در همين چند سطر اشاره مي خوانيد؛ چرا كه گفتگوي ما با او درباره منزوي تنها درباره شعر بود و شعر و به قول خودش؛ «تا باد زدنياي شما قسمتم اين باد.»
آقاي بهمني ما حسين منزوي را از دست داده ايم؛ شاعري كه حقيقتاً اعجازگري در غزل عاشقانه بود. با توجه به اينكه شعر معاصر ما شعريست كه بيشتر رويكردي اجتماعي و سياسي داشته و نسبت به قالب هاي كلاسيك هم بعضاً روي خوش نشان نمي دهد، حسين منزوي هم كسي بود كه به غزل تعلق خاصي داشت و بيشترين رويكرد را هم از منظر عشق به محيط اطراف خود داشت و همه چيز را عاشقانه مي ديد. پس از حسين منزوي، غزل و عشق بگوييد.
-من، فقدان حسين منزوي را به تمام شعرشناسان و اهل فرهنگ كشورمان تسليت مي گويم و اشاره مي كنم كه:بدخبران آنچه از او گفته اند / با دل خوش باورمان آن نبود
با چه دريغي بسرايم از او / او كه خود از خويش پشيمان نبود
وقتي ما به شعريت يك اثر بينديشيم چه عاشقانه، و چه اجتماعي نگاه اول ما بايد به شعريت شعر باشد كه منزوي چه در كارهاي عاشقانه اش و چه در كارهاي اجتماعي اش كه اتفاقاً كم هم نيست شاعر است و مجموع شعرهاي اجتماعي اش، خود مي تواند كتابي مجزا باشد- اگر چه وقتي از تغزل صحبت مي شود ذهن ما به سمت مفهوم عشق سوق پيدا مي كند- به هر جهت شعر در هر شكل بياني كه منزوي با آن برخورد مي كرد بصورت تعالي يافته اي در كلامش متجلي مي شد . منزوي تنها تغزل نمي كرد بلكه تفكر هم مي كرد و اين تفكر خاصه در غزل هاي برجسته او مشخص است.
* منزوي مطمئناً شاعري متفكر نيز هست، اما تفكري كه جانمايه آن عشق است .گاه زيبايي كه او در غزل هايش به ياري كلمات به ما منتقل مي كند تفكري در پس خود دارد كه اساسش بر عشق است و در گذشته و امروز منزوي را از افتادن به ورطه اي كه بسياري از شاعران ديگر به آن دچار شده اند بازداشته.
- البته، چرا كه اين عشق تأويل پذير و تعميم پذير است. وقتي ما مي گوييم عشق، عشق به انسان و عشق به فرهنگ نيز به عنوان بالاترين عشق ها تلقي مي شود و منزوي حقيقتاً اين دغدغه را در وجود خود داشت. منزوي را از آن زواياي پنهانش بايد ديد و نه از آن زوايايي كه خودش آشكار مي كرد.
* لطفاً از آن زواياي پنهاني وجود منزوي صحبت كنيد.
- تپشي كه منزوي براي هستي شعر داشت از همان زواياي پنهان وجود شعري منزوي است. ما عزيزاني را داريم كه خود را دگرگون كرده اند و جلوه شعرشان را زيباتر كرده اند ولي منزوي هميشه به شعر جلوه و هستي بخشيده، با اين كه بنده براي خانم سيمين بهبهاني به خاطر آن انرژي كه تا اين لحظه براي شعر گذاشته، احترام زيادي قائلم، اما به باور من بهبهاني تنها توانست شعر خودش را متحول كند در حالي كه منزوي غزل و شعر را متحول كرد. در اينجا اين وظيفه منتقدين است كه اين مسئله را مورد دقت قرار بدهند و ان شاءالله اگر فرصتي باشد بنده با تمام كم بضاعتي ام روزي اين كار را خواهم كرد.
منزوي به هر چه نگاه كرده و از هر چه حرف زده تشخص دوباره اي به آن بخشيده ،او حتي در شعر عاشورايي يعني شعري كه براي امام حسين(ع) گفته بسيار بسيار خوش درخشيده و بسياري از شاعران را تحت تأثير قرار داد است. مثل همان غزل معروف :«اي خون اصيلت به شتك ها زغديران»
از نظر مقوله هاي انساني آنچه كه منزوي از خود نشان مي داد وجه كامل شخصيتي منزوي نبود و اصلاً « او كه خود از خويش پشيمان نبود» اشاره كنم به خاطره اي. يك روز منزوي حرفي به من زد كه اين حرف هيچ وقت از يادم نمي رود.
روزي من به خاطر همان چند سالي كه از او بزرگتر بودم و زيستني كه از كوچكي با هم داشتيم اجازه اين گستاخي را به خودم دادم كه او را نصيحت كنم: گفتم، حسين جان كمي بيشتر به فكر خودت باش. منزوي جواب داد، بهمني جان، نصف قرن ديگر كه حتي ممكن است زودتر هم باشد، هيچ كس نمي پرسد منزوي يا بهمني چگونه زندگي مي كرد، سير بود يا گرسنه و ... تنها به شعرمان نگاه مي كنند و شعر من از تو بهتر است. وقتي اين حرف را زد من بلند شدم و او را بوسيدم و گفتم حرفت خيلي درست است اما مسئله اين است كه تو نمودار شعر ما هم هستي و اي كاش اين هر دو را با هم نشان مي دادي.اين شعر منزوي است كه قابل توجه است ، آن بي رحمي كه بر خودش روا داشته را جزء شعرش به حساب نياوريم، شايد آن بي رحمي ها خودش لطفي به شعر منزوي بوده است.
منزوي را بايد از اين زاويه ها كه عرض كردم ديد. من در مراسم تشييع منزوي خيلي متأثر شدم وقتي بسياري از كسان را كه هستي شعرشان را مديون او هستند نديدم، آنهايي كه در هواي غزل امروز تنفس مي كنند بايد بدانند كه اين تنفس از ريه منزوي است.