دكتر داريوش شايگان در كتاب «نگاه شكسته» نيروهاي نخبه يك جامعه را به4 جريان تقسيم ميكند.ايدئولوگ، روشنفكر، تكنوكرات و مرد فرزانه. شايگان با اين جريان چهارمي پيداست كه نظر مثالي به شرق دارد، به تمدنهاي بزرگ سنتي دنيا كه نگاهشان معطوف به هويت آرماني و تأثير مرد فرزانه بر جامعه و حتي جريانهاي ديگر است. امروز يعني بيستوچهارم آبان ماه روز جهاني فلسفه، بيست و ششمين سالگرد نبودن يك فرزانه مرد به تمام معناست. علامه سيد محمد حسين طباطبايي.
فارغ از اين كه حضور و وجود مرد فرزانه را آنچنان كه پيشتر آمد، همعرض جريانهاي نخبه ديگر اجتماعي در صورت كلي آن بدانيم يا نه، پيشروي به سمت اين سؤال در مورد علامه فرزانه سيد محمد حسين طباطبايي ميتواند پرسشهايي بوميتر را در پيش چشمان متامل خود بگستراند.
اين را تصريح نانوشته نگارنده بخوانيد كه ابا كردم از نوشتن «فرزانه مرد ايدئولوگ روشنفكر تكنوكرات» كه تتابع اضافات دردسرساز آن شايد ذهنيت ناآشنايي با معناي اين اصطلاحات در نزد دكتر شايگان و بلكه خواص را تداعي كند.اما واقعيت سر رشته ديگري دارد. واقعيت اينكه علامه طباطبايي با آن جوشش سرشار و كوشش پربار در آن سنت ياد شده، مدرس و مؤلف فلسفه ميشود، عرفان تدريس ميكند و تفسير قرآن مينويسد. واقعيت اينكه نميخواهد فقه و اصول كه گويي همه چيز حوزههاي علميه آن روزگار بوده همه چيز او نيز باشد و اينگونه در مقامي منيع علمي و اجتماعي، مرد فرزانه عازم ميشود.
عازم تقرير «اصول فلسفه و روش رئاليسم» ميشود تا روشنفكرانه در موضعي فلسفي در مقابل جريانات فكري و انحرافي روز قرار بگيرد. جرياناتي كه با رويكردهاي وارداتي فلسفي تيشه به ريشهها مي زنند .«بدايهالحكمه» و «نهايهالحكمه» را مينگارد تا متني معتبر و متقن و زودياب براي محصلان فلسفه اسلامي فراهم آورده باشد و از آن طرف نيز عازم تأليف اين ميشود كه «روابط اجتماعي در اسلام»را سامان دهد و «شيعه در اسلام» را تدارك ببيند و با كربن فرانسوي مشتاق بنشيند و از شيعه بگويد و بخواهد آن هم در كوراني كه بسياري يا سر سپرده علم محض خويش بودند يا درگير هول و هراسهاي سياسي سالهايي كه هيچگاه تاريخ اين سرزمين آن را فراموش نميكند سالهاي حول و حوش 1328.
مرد فرزانه، گويي اما همچنان عازم است با الميزاني كه محك شد براي فهم شيعه از قرآن و چه آبرويي خريده شد وقتي كه «المنار» رشيد رضا در ميان اهل سنت بود و ما هنوز مبناي «ان قلت»هايمان «التبيان» شيخ طوسي از چند صد سال پيشتر بود...
مرد فرزانه آن گونه كه بايد فرزانگان باشند، اخلاق و عرفاني را كه سرآمد بود نيز تدريس ميكرد و تنها اين پرسش بزرگ از معنويت خويش را شبيه يك علامت سؤال بزرگتر پيشروي ما قرار داد كه چرا فرزانه روشنفكر و پيشروي روزگارمان در اين سنت هيچ قلمي نزد يا نخواست تقرير و تحريري از او حداقل در اين حوزه- حداقل از كتابهاي كلاسيك عرفان نظري- براي ما باقي بماند؟
علامه فرزانه پيشتر از اينها صف را شكسته بود و بيشتر و بيشتر جلو آمده بود! پس چرا آنچنان كه «بدايه و نهايهالحكمه» را در انداخت، از «فصوص و منازل و فتوحات و مصباح» حداقل تقرير يا تعليقهاي برايمان نگذاشت يا دستگيرياي را كه از طرف استاد بزرگوارش آيتالله قاضي شده بود فقط در عمل ميخواست و اين چرايي كم نيست.
آيا مرد فرزانه، جامعه را آماده آن نديد، يا واجبتر از آن را ديد؟! ضرورتهايي كه در تفسير و فلسفه و حتي حديث خود را نمودند، اما عرفان نظري آن هم از جانب صاحب علمي چون او نبود، نداشت، نشد، نگذاشتند...
فلسفه دين كه در ابتدا باتوجه به بنيادي ترين گزاره هاي ديني، يعني اعتقاد به وجود خدا، صفات الهي، وجود شر، چيستي ايمان و رابطه آن با عقل و علم و... به ژرف انديشي فلسفي پرداخت، بعدها باتوجه به پيشرفت بشر در زمينه هاي مختلف و به وجودآمدن مسايل تازه ، به دايره كندوكاو خود وسعت بخشيد.به همين منظور گفت وگويي با دكتر حميدرضا آيت اللهي، مدير گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي انجام داده ايم. با ايشان كه خود كتابهايي نظير «تاريخ فلسفه دين از ۱۸۷۵ تا ۱۹۸۰» ، «خدا ودين در جهان پسا مدرن» ، «فلسفه دين» و «مفاهيم و مسائل فلسفه دين» را ترجمه و نگاشته اند، پيرامون چيستي فلسفه دين و بايد و نبايدهاي اين رشته در جامعه علمي ايران صحبت شد.
* فلسفه دين يكي از دانش هايي است كه امروزه توجه بسياري از انديشمندان حوزه های فلسفه و دین را به خود معطوف كرده است. توجه به اين رشته نشان از رويكرد خاصي دارد كه انسان معاصر به وجه انديشندگي پیرامون دين دارد.به نظر مي رسد اگر در آغاز گفت وگو از چيستي فلسفه دين صحبت كنيم، مناسب باشد.
- فلسفه دين شاخه اي خاص از فلسفه است كه بيشتر ناظر به مسايل قرن بيستم است؛ در قرن بيستم است كه فلسفه دين به عنوان رشته اي مستقل مطرح مي شود. هگل و حتي هوگل در قرن هجدهم كتاب هايي با عنوان فلسفه دين داشتند، اما آن هيچ ربطي با فلسفه ديني كه اكنون مطرح مي شود، ندارد. در كتابي كه با عنوان «تاريخ فلسفه دين» ترجمه كرده ام، براي فلسفه دين يك سير تاريخي را از سال ۱۸۷۵ تا ۱۹۸۰ مي توانيم دنبال كنيم. اين نشان مي دهد كه نظام فكري و رشته اي كه به عنوان «فلسفه دين» در فلسفه مطرح مي شود، سابقه زيادي ندارد و اساساً در صد سال اخير است كه مطرح شده است و جالب است كه موضوع فلسفه دين بيشتر در حوزه آنالتيك و تحليلي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است.
* بهتر است از اين تاريخچه مختصر به چيستي فلسفه دين بپردازيم.
- فلسفه دين در واقع آن مسايلي است كه در فلسفه با ژرف انديشي در باره دين پيش مي آمد. اين مسايل ابتدا در دانشكده هاي الهيات مطرح مي شد. مرسوم بوده است كه دانشجويان در ابتداي ورود به دانشكده الهيات ابتدا بايد قباي تأله و الهي دان بودن را برتن كنند؛ يعني شخص بايد خدا باور باشد؛ اما در رشته فلسفه پرداختن به اين مسايل از قبل معمول بود. وقتي كه اين حوزه منحصر در پرداختن به مسايل دين شد، در حوزه فلسفه شاخه اي پيدا شد كه عهده دار بيان مسايل مبنايي، تحليلي، تبييني و بيان علل مسايل ديني است. برهمين اساس فلسفه دين به وجود آمد. بنابر اين، برداشت شخصي من اين است كه فلسفه دين توسط افرادي به وجود آمد كه از اساس با مسأله دين مشكل داشتند و مي خواستند اين مشكل را به نحوي ساختارمند مطرح كنند و مسايل طرف مقابل را تحت الشعاع قرار دهند و تجزيه و تحليل كنند.بعد از مدتي الهي دانان متأله نيز به اين ساختاري كه به عنوان فلسفه دين پديد آمد علاقه مند شدند و به آن گرايش پيدا كردند. آنها در مطالعات فلسفه دين ديگر ملتزمانه و معتقدانه با مسايل برخورد نمي كردند؛ يعني فارغ از دينداري و عدم دينداري به مسايل فلسفه دين پرداختند. آنها با اين ديدگاه مسايل و محورهاي فلسفه دين و همچنين نقد، تحليل ها و دلايلي كه «له» يا «عليه» يك موضوع ديني آورده شده بود را بدون التزام و اعتقاد ديني بررسي مي كردند. بنابر اين، فلسفه دين رشته اي است كه در آن رشته فرد به طور غيرملتزمانه و نه غيرمعتقدانه به بررسي مسايل مي پردازد. در اين شاخه از فلسفه صرفاً براي تبيين مسايل تلاش مي شود. در فلسفه دين ديگر اثبات، دفاع كلامي و ساختار دادن به مسايل فلسفي و ديني مدنظر نيست، بلكه بررسي و ارزيابي دلايلي كه براي يك موضوع مطرح مي شود مورد نظر است. پس در فلسفه دين يك نفر كه معتقد نيز هست، مي تواند يك مسأله را رد يا قبول كند. به عنوان مثال آقاي جوادي آملي معتقدند، برهان نظم كفايت برهاني ندارد. علامه جعفري وحائري يزدي برهان آنسلم را قبول دارند، اما شهيد مطهري و آقاي جوادي آملي برهان آنسلم را قبول ندارند و مي گويند كه مقدمات آن با يكديگر همخواني ندارد و براي نتيجه گيري برهان كافي نيست.
* اگرچه در صحبت هايتان اشاره كرديد كه فلسفه دين در مقام اثبات و دفاع كلامي گزاره ها نيست، اما با توجه به مثالتان مي توان شباهت هاي زيادي را بين فلسفه دين و كلام جديد پيدا كرد.
- من به چيزي با عنوان كلام جديد اعتقاد ندارم.
* يعني شما به دانشي كه متكفل دفاع از گزاره هاي ديني با استفاده از روش هاي مختلف و جديد باشد، اعتقادي نداريد.
- در دنياي كنوني در غرب چيزي به نام كلام جديد نداريم. در ايران است كه افرادي مسايلي را با عنوان كلام جديد مطرح كرده اند.
* از اولين كساني كه اين اصطلاح را وضع كرده اند مرحوم شهيد مطهري بوده است.
- شهيد مطهري، اصطلاح كلام جديد را تنها در چند جا به كار برده اند. دقت كنيد كه ما در كلام پنج وظيفه داريم كه جز در يكي از آن پنج وظيفه كه با فلسفه دين مشترك است، در بقيه وظايف، تفاوتي اساسي وجود دارد. اولين وظيفه اين است كه ما در كلام بايد به مسايل ساختار بدهيم، يعني اين كه مشخص كنيم اين مسأله بنيادي است يا نه! اصول و فروع و چارچوب ها را مشخص كنيم و به نوعي يك تنسيق داشته باشيم. دومين وظيفه، پيراستن دين از آرايش ها و آلايش هاست سومين وظيفه، تبيين مسايل است. فلسفه دين تنها در اين نكته با كلام مشترك است. تبيين، يعني ارزيابي دلايل عقلاني گزاره هاي ديني و اين كه صحت و سقم دلايل را مورد بررسي قرار دهيم. چهارمين وظيفه علم كلام، اثبات است در حالي كه فلسفه دين به هيچ وجه در پي اثبات چيزي نيست، البته در واقع در فلسفه شما به اثبات يا رد مسأله اي مي رسيد.پنجمين و آخرين وظيفه كلام، دفاع از دين در برابر شبهات است. اگر كسي كلام جديد را به معناي دفاع در برابر شبهات جديدي كه مطرح مي شود بداند، اصطلاح را درست به كار برده است. اما اگر بحث تنها پيرامون تبيين مسايل بنيادي دين است، فلسفه دين مطرح مي شود.
* آقاي دكتر! در اينجا دو بحث مطرح مي شود. از طرفي كلام جديد را به عنوان يك علم ديگر و متفاوت از فلسفه دين كه البته اشتراكاتي نيز دارند لحاظ مي كنيم از طرفي ديگر شما نسبت به ماهيت رشته اي علمي به نام كلام جديد ترديد مي كنيد.
- آقاي مطهري اصطلاح كلام جديد را وضع نكردند ايشان كلام جديد را به صورت اجمالي مطرح كردند. اما بعداً در حول و حوش مسايل آن و اين كه تجدد اين كلام در موضوع است يا غايت و... بحث هايي مطرح شده است.
* شما گفتيد كلام جديد در غرب وجود ندارد. در صورتي كه ما مي بينيم اين موضوع در غرب مطرح شده است.
- بنده تا به حال نديده ام.
* پس آن علمي كه در غرب مخصوصاً در بعد از رنسانس در پي پاسخگويي به شبهات ديني سنت مسيحي است، چه ناميده مي شد؟
- آن چيزي است به نام مدافعه گري ديني يا «آپولوژتيك» و معمولاً در دانشكده هاي الهيات رايج بوده است.
* مترادف فارسي اين آپولوژتيك چيست؟
- فن مدافعه گري از اصول بنيادين دين است كه بيشتر به قرون وسطي برمي گردد.
* تئولوژي را مي توان با تساهل همان كلام در نظر گرفت؟
- تئولوژي به الهيات ترجمه مي شود. شما در تئولوژي فقه، عرفان، فمينيسم، هنر ديني و جامعه شناسي دين و چيزهاي ديگري را مورد بررسي قرار مي دهيد كه لزوماً موضوع كلامي نيست، بلكه موضوعي الهياتي است.
همچنين الهيات استناد به وحي را جايز مي داند؛ يعني نقل را مورد استناد قرار مي دهد، اما در فلسفه دين استناد به وحي جايز نيست. البته اشتباه نشود كه اين امر با كاربرد آيات قرآن در فلسفه دين منافات ندارد؛ چرا كه شما مي خواهيد مثلاً گزاره هاي ديني اسلامي را مورد بررسي قرار دهيد و براين اساس از آيات قرآن استفاده مي كنيد، اما استناد به آنها جايز نيست....
(متن کامل این گفت و گو را در ادامه مطلب بخوانید)
شما به عنوان يك مسلمان ايراني با هر نوع سطح فكر و تحصيلاتي كه داريد، مي توانيد دوستاني از اديان ديگر نيز داشته باشيد و يا اصلا فكر كنيد به كشوري با جو ديني ديگر مهاجرت كرده ايد. آيا با شباهت ها و تفاوت هاي زيادي كه ميان خود و پیروان اديان ديگر مي بينيد، سؤال هايي به ذهنتان نمي رسد؟ اينكه، چرا دين من حق است؟ آيا تمام اديان از حقيقت بهره اي دارند؟ و يا تنها دين من حق است، اما پيروان ساير اديان نيز مي توانند رستگار شوند، كه در اين صورت شما يك تفكر شمول گرا داريد.
يكي از نزديكان شما از دنيا رفته است و شما در بهت ازدست دادن او به پايان كبوترانه او مي انديشيد و باز پرسش هايي مثل اينكه پس از مرگ به كجا مي رويم؟ چرا مي رويم؟ و چگونه زندگي بعدي خود را از سر مي گيريم؟ ذهن شما را دستخوش يك خلجان عميق كرده است.
سيل در شهري جان هزاران نفر را گرفت. زلزله اي شهري ديگر را با خاك يكسان كرد. اين همه ناكامي و شر كه در جهان وجود دارد ناشي از چيست؟ سر منشا آنها كجاست؟ مگر خداوند رحمت مطلق نيست؟ آيا انسان خالق اين شرور است؟
من ديندارم. دين چه ماهيتي دارد؟ گوهر دين چيست؟ صدف آن چه چيزي است؟ آيا صدف كه به اعتبار گوهر آن ارزش دارد، بعد از دستيابي به گوهر رها مي شود؟ آيا...
اين سوال ها فقط بخشي از مسايلي است كه امروزه فلسفه دين به عنوان دانشي نو پا(البته برای محافل آکادمیک ما ) با روشي جديد و فلسفي عهده دار پاسخ به آنها شده است.اين رويكرد فلسفي به دين اگرچه در بعضي مواقع منجر به رد و انكارهايي شده است، اما در كل تلاش هاي عقلاني فيلسوفان دين پژوه كمك هاي شاياني به محكم كردن پايه هاي استدلالي و بالتبع باورمند كردن گزاره هاي ديني كرده است.محققين بارزترين نمونه دادوستد بين دين و فلسفه را در انديشه «كلمنت اسكندراني» و «اوريگن» دو متفكر افلاطوني مسيحي اسكندريه نشان مي دهند. البته نبايد تفاسير و تأويل هاي نوافلاطوني اين دو حكيم در باب اعتقادات اساسي مسيحيت را فتح باب رشته اي كه امروز فلسفه دين مي نامند دانست، بلكه قرن بيستم خود خاستگاه زماني اين دانش نوپاست؛ دانشي كه مي كوشد با عقلانيتي فلسفي و روشي جديد كه كاملا متفاوت از روش سنتي الهيات است به تبيين و بررسي گزاره هاي بنيادين ديني بپردازد

خبر آوار بود. آواري صبحگاهي، درست مثل آوار فرورديني خبر مرگ سيدحسن حسيني يار پيش رفته قيصر امينپور. همو كه برايش در آخرين كتابش «دستور زبان عشق» نوشته بود؛
هر چه شعر گل كنم، گوشه جمال تو! / هر چه نثر بشكفم، پيش پاي تونثار
انگار اين بار قيصر جانش را شعر كرده براي رفيق. از او توقعي جز اين هم نبود كه خودش ميگويد: از تمام رمز و رازهاي عشق جز همين سه حرف ساده ميان تهي/ چيز ديگري سرم نميشود...
حالا انگار بايد آنگونه كه محمدعلي بهمني در سال 69 در سوگ اخوان سروده بود، بزرگ شاعري هم پيدا شود و در سوگ قيصري كه جز عشق نميخواست بفهمد، حرفي بزند يا حداقل از درد خبر رفتنش بگويد، آنگونه كه بهمني گفت:
ابرهاي خبر اين بار چه باراني بود / سخت سردم شده اين سوز زمستاني بود
***
نام قيصر امينپور، خاطرهاي به ياد ماندني در ذهن چندين نسل است. چندين نسل از اهالي چند سوي فرهنگ و هنر. ژورناليسم، نقد ادبي، شعر كودك و نوجوان، شعر بزرگسال، ترانه، پرورش استعدادهاي شعري و تدريس دانشگاهي. نه اين كه پاسداشت رسم ايراني نكوداشت هنرمند از دست رفته ،جز اغراق چيز ديگري ميهمان بساط گستردهمان نباشد، نه! حداقل درباره قيصر امينپور اين گونه نيست. و براي تمامي آنچه از طراوت او گفتيم بزرگترين گواهيمان، كارنامه كاري قيصر «حالا بدون روم و سناي» ماست، سردبيري سروش نوجوان به همراه بيوك ملكي در بهترين دورههاي حيات اين نشريه دهه هفتاد، نقدهايي كه در مطبوعات دهه شصت و هفتاد پيرامون ادبيات مينوشت و پاياننامه دكترايي كه با راهنمايي دكتر شفيعي كدكني با عنوان «سنت و نوآوري در شعر فارسي» و اين اواخر كتاب شعر و كودكياش كه به همت نشر مرواريد چاپ شده گواهان درخشيدن او در حوزه ژورناليسم و نقد ادبي است.ديگرگواه پرتيراژترين شدن كاست نيلوفرانه يك، عليرضا افتخاري است كه هنوز تاثيرگذارترين ترانه آن را كه كار امينپور بود بسياري زمزمه شبانهشان دارند تصنيف «خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا كن» كه باعث تيراژ سه ميليوني كاست نيلوفرانه يك شد.
امينپور با آن زبان صميمي توانست در سه قالب شعري نيمايي، رباعي و غزل جاودانههاي بسياري از خود براي ما به يادگار بگذارد و اين مدعا را چه نشاني بهتر از اين آخرين كتابش «دستور زبان عشق» كه در فاصله كمتر از چند ماه به چاپ دوم خود رسيده، همينطور است پيشوايي او در به پا داشتن خانه شاعران معاصر ايران و دفتر شعر جوان كه شوقها و استعدادهاي بسياري را طي دو دهه دستگيري كرده و لحظههاي بيبديلي را در خاطر شاعران جوان نقش زده است.
آن جلسههاي پاركشهر و بعدتر سه راهي دولت هنوز نفسهاي آشناي كسي را انگار گم دارند.
اما استادي امينپور به اين جلسات ختم نشده بود و فارغالتحصيلي از مقطع دكتراي ادبيات فارسي دانشگاه تهران و بعد عضويت در هيأت علمي گروه ادبيات فارسي اين كهن مركز معتبر دانشگاهي كشور كسوتي ديگر از مدعايي است كه پيشتر به آن اشاره شد.
امينپور 48سال بيشتر نداشت و دريغا گويي او را با آنچه از او گفتيم و ذكر آثار منتشر شدهاش بايد كامل كرد. اولين مجموعههاي شعر امينپور به ترتيب «در كوچه آفتاب» و «تنفس صبح» بود كه انتشارات حوزه هنري آن را چاپ كرد. در كوچه آفتاب مجموعه رباعيهاي امينپور بود با نگاه غالب به جنگ و شهادت و ايثار. تنفس صبح نيز بيشتر غزل بود و چند شعر نيمايي كه نويد حضور شاعري قوي و متعهد را در ميان شاعران انقلاب نويد ميداد. در سال 1365 انتشارات برگ مجموعه شعر نوجوانانهاي از او با عنوان «ظهر روز دهم» منتشر كرد. اين منظومه شعري عاشورايي براي نوجوانان بود كه با استقبال بسيار و تجديد چاپهاي مكرر روبهرو شد. چاپ مجموعه شعر« آينههاي ناگهان »؛ ديگر قيصر امينپور را به عنوان يكي از قويترين شاعران انقلاب مطرح كرد و با انتشار گزيده اشعار او كه انتشارات مرواريد در كنار سري گزيدههاي خويش از شاعران مطرح معاصر در سال 78 چاپ كرد. ديگر نام قيصر امينپور در جامعه شعري ايران به عنوان قلهاي شعري و ماندني در تاريخ ادبيات شعر فارسي تثبيت شد.
بعد از اين كتابها، كتاب «گلها همه آفتابگردانند» در سال 81 باز توسط نشر مرواريد به چاپ سپرده شد و همچنان با استقبال مخاطبان تجديد چاپ شد. «دستور زبان عشق» با كمي تاخير بعد از كتاب «شعر و كودكي» امينپور در سال 86 درآمد كه دستچيني از شعرهاي او در قالبهاي رباعي،آزاد، غزل و نيمايي است كه در سالهاي 80تا85 سروده بود.
اين كتاب اگرچه با استقبال چندان خوبي از سوي منتقدان مواجه نشد اما همچنان در ميان مردم مانند ديگر آثار امينپور با شوق مخاطبان همراه بود به طوري كه در فاصله كمي به چاپ دوم رسيد.
براي اين آخرين كتاب قيصر جلسات نقد بسياري برگزار شده بود. كه اتفاقا امينپور كه دستي در طنز هم داشت به اشارت در يكي از آنها گفته بود. «دستور زبان عشق» آخرين دفترم نخواهد بود. اما وقتي براي نوشتن اين سطرها بارديگر كتاب را ورق ميزنم انگار چيزي مرا ميخواند؛ وقتي ميبينم اولين شعر كتاب درست همان است كه بر پشت جلد كتاب خودنمايي ميكند و به خواندن دعوتت ميكنند، به خواندني كه انگار فرجام خود شاعر است.
شاعري كه چونان اسلاف خود فرجام آخرين كتابش را انگار فرجام خود ميديده و ميسرايد...
«قطار ميرود
تو ميروي
تمام ايستگاه ميرود
و من چقدر سادهام
كه سالهاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستادهام
و همچنان
به نردههاي ايستگاه رفته
تكيه دادهام!»
متن كامل را در صفحه ۱۷ همشهري روز پنجشنبه ۱۰ آبان بخوانيد