تبليغاتX
از هیچ کجا تا خداحافظ

گفت‌وگو با عليرضا مختارپور، مؤلف كتاب آسمان در آينه

خمش چندان بناليدم كه تا صد قرن اين عالم 

  در اين هيهاي من پيچد، برين هيهات من گردد

و با عليرضا مختارپور قهرودي نيز تنها پس از 8  قرن است كه بر هيهاي پرطنين مولانا باز پيچيده‌ايم و از حاصل تلاشي كه در هيأت كتابي گراسنگ منتشر شده جويا شده‌ايم. كتاب «آسمان در آينه» با عنوان فرعي «تجلي قرآن كريم بر ديوان كبير مولانا» حكايت از به ثمر نشستن پاره‌اي از چند هزار صفحه يادداشت‌هايي دارد كه مختارپور در سال‌هاي سال تحقيق بر آثار مولانا به ويژه ديوان كبير انجام داده است. اين كتاب ارزشمند را سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد در زمستان گذشته در شمارگان 2200 نسخه به چاپ رساند.

مختارپور پيش‌تر جداي از نظارت و مشاورت بر سري كارهاي متون كلاسيك ادبي و عرفاني و علمي انتشارات اهل قلم، كتاب‌هاي «عشق در منظومه شمسي» (واژه‌يابي عشق در ديوان كبير مولانا جلال‌الدين محمد بلخي) و «چراغ راه دينداري» را نيز به چاپ رسانده است. آنچه در گفت‌وگوي ما با اين پژوهشگر، دل سپرده به عقل و سرسپرده به عشق رفت، خود گفت‌وگويي ديگر است و مجالي جز اين مي‌خواهد.

كوتاه شده‌اي از اين گفت‌وگو را كه درباره كتاب «آسمان در آينه» انجام شده از نظرتان مي‌گذرد.

 جناب آقاي مختارپور، اولين مواجهه با عنوان فرعي كتاب يعني «تجلي قرآن كريم بر ديوان كبير مولانا» ما را بر آن وامي‌دارد تا در همين آغاز گفت‌وگو به سراغ علت وجودي ديوان كبير يعني شمس تبريزي برويم؛ شمسي كه در يكي از مهم‌ترين گفت‌وگوهاي معرفتي‌اي كه در جهان اسلام بلكه عالم انسان رخ داد، آتش به جان كسي مي‌اندازد كه خود در نوجواني‌اش، توسط عطار پيش‌بيني شده بود كه آتش بر جان عاشقان عالم خواهد زد و اين چنين شد كه مولانايي كه در فيه‌مافيه مي‌گويد در ولايت و قوم ما از شاعري ننگ‌تر كاري نبود، ديواني چند ده‌هزار بيتي غزل دارد و مثنوي‌اي در بيست‌وچند هزار  بيت پس از آن براي هميشه تاريخ معرفت به يادگار مي‌گذارد. پس در همين ابتدا درباره تاثير شگرف حضور و غيبت شمس (اگر چه 3 سال نيز همه آن بيشتر زمان نداشت) در جان‌ و به تبع آن بيان مولانا بگوييد.

آغاز خوبي است كه پيش‌تر از حرف زدن درباره آن بايد اشاره‌اي ضمني به نكته‌اي داشت و آن اين كه در برخي از كتاب‌هايي كه در طول ساليان مختلف درباره مولانا نوشته شده، گاهي اين‌گونه جلوه داده شده كه مولانا عالم معمولي و متوسطي در زمان خودش بوده است و بعد با حضور شمس تبريزي نه تنها راه عشق به حق و حقيقت بر او گشوده مي‌شود، بلكه از نظر معارف و علوم نيز در او تحولي رخ مي‌دهد و بعد تبديل به مولانايي مي‌شود كه امروز ما مي‌شناسيم و البته اين اصلا صحيح نيست. مولانا اگرچه شور و شيفتگي بعد از ديدار با شمس را پيش‌تر از آن نداشت اما از نظر علمي و معرفتي، عالمي بسيار بزرگ محسوب مي‌شده است. تحقيقات جديدي كه درخصوص مولانا انجام شده اين را نشان مي‌دهد. مثلا در كتاب «بهاءولد» پدر مولانا كه به تصحيح فريتيس ماير چاپ شده و همزمان دو ترجمه خوب نيز از آن در ايران به چاپ رسيد به روشني نشان داده مي‌شود كه پدر مولانا خود عالمي بسيار بزرگ بوده و بسياري از معارف ذوقي و عرفاني و حقيقت‌جويانه در اين كتاب هست. اصولا بهاءولد خود اهل ذكر و خلوت بوده؛ البته شمس در جهت دادن شخصيت و ارتفاع وجودي‌اي كه مولانا مي‌گيرد و حتي زباني كه مولانا به عنوان زبان ادبي، عرفاني و به تعبير من  قرآني اتخاذ مي‌كند تاثير اصلي داشته است.

از طرف ديگر اگرچه ما از شمس‌تبريزي چيز زيادي نمي‌دانيم و تنها مقالات شمس و برخي جملات پراكنده در كتاب‌ها از او به‌جا مانده اما همين مقدار نيز نشان مي‌دهد شمس عارفي بسيار عميق، فرهيخته و نكته‌بين است كه آثارش تاثير بسيار زيادي بر مولانا مي‌گذارد. اين تاثير نيز تنها از نوع حال و جذبه و شور نيست بلكه تاثيري علمي و معرفتي است. هر دوي اين بزرگواران با برخي رسوم متصوفه‌ زمان مخالف بودند و همچنين به شدت پايبند به رعايت شريعت بودند. از طرفي هر دو مقيد به مردم‌داري و مراعات اجتماعي‌اند و اين را مي‌توان در مكاتيب مولانا نيز ديد.

 ما شمس را به كثيرالسفر بودن مي‌شناسيم؛ شمس پرنده.شمسي كه خود به دنبال ولي خداست. اما در صحبت‌هاي شما صرفا به تاثير شمس بر مولانا اشاره شد.

بين مولانا و شمس رابطه‌اي دوسويه برقرار بود.در يكي از عبارات مقالات شمس كه جناب آقاي موحد (مصحح مقالات شمس) هم به درستي به آن اشاره كرده‌اند، آمده كه شمس مي‌گويد سال‌ها پيش نيز من ولي خدا را مي‌جستم اما گفتند كه دستور نيست  و هنوز بايد صبر كني. از سوي ديگر خود شمس مي‌گويد من خمي هستم از شراب رباني و اگر از اين شراب الهي به كسي چيزي برسد به واسطه مولاناست.

شمس نيز بعد از ديدار مولاناست كه به گفتن آمده و بسياري از آنچه مولانا نيز مي‌گويد از زبان شمس است؛ يعني شمس با زبان مولانا با ما حرف زده است. نظير آن را در فلسفه مي‌بينيم كه در پاره‌اي از آثار افلاطون در حقيقت اين سقراط است كه با ما حرف مي‌زند. پس مي‌توان گفت همچنان كه مي‌گويند مولانا بعد از ديدار شمس است كه مولانا مي‌شود، شمس نيز اگر مولانا نبود، عارفي گمنام در تاريخ بود كه چيز زيادي از او نمي‌دانستيم. به عبارت ديگر هم مولاناست كه شمس را ظاهر كرده و هم شمس است كه جان مولانا را از نهانخانه به درآورده است.

(متن کامل این گفت و گو را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

مطهري و عقلانيكردن دين  
چه انگشت به گزيدن بالا ببريم و چه اَبرو به انكار، امروز يعني 12 ارديبهشتماه، انگار در تقويمهاي ما نوشته شده روز عادت به مطهري، روز چند مقاله، گفتوگو، يادداشت، پرونده ويژه و همان قرارداد نانوشته حرفهاي تكراري در رثاي معلم شهيد؛معلمي كه مغضوب بودنش را نزد برخي و آن رنجي كه برد از آن را فراموش كردهايم و عادت كردهايم به مطلوب بودنش؛ مطلوبيتي كه اگر بيمعرفت به مغضوبيتش باشد باز هم جفايي چون دوستي نادانان با او داشتهايم و اين همان داستان پر آب چشمي است كه در معرفت به اسطورههاي نه امروز كه هميشهمان، حكايتش رفته است. 
۳
 شهر( مشهد، قم و تهران) در واكاوي زندگي علمي و عملي استاد شهيد 3مركز ثقل است كه بايد آنها را خوب فهميد؛ مشهد كه زادگاه ايشان است با حضور پر قدرت نگاهي تفكيكي كه در عين حال تحت جرياني مذهبي و سياسي، هرگونه حركت سياسياي را به علتهايي كه برميشمرد روا نميداند؛ قم  آن زمان كه زادگاهي بود براي طلبگي و شكوفايي علمي استاد كه مجتهدانی متهجد با نگاهی قاهرهرگونه نوآوري و عقلانيت فلسفي را در دين از هیچ کس بر نمی تافتند  (چه تلخ است یاد آوری آنچه با دو استاد بزرگ وفیلسوف ایشان یعنی  حضرت خمینی و علامه طباطبایی رفت) و تهران سكونتگاه كه استاد از همه مغضوب واقع شدنها به آنجا پناه ميبرد و آن هم با داستانهاي حسينيه ارشاد و ادامه طعنها و حرفها...  اين دقيقاً همان گرانيگاه شناخت منش و روش حقيقي استاد شهيدي است كه  عادت كردن به او، همدوش غبار معاصرت اين هشدار را ميدهد كه تا چند وقت ديگر (بخوانيد نسل ديگر) همه آنچه اين شهيد متفكر و مصلح فرجام تلاشش تلقي ميكرد تنها نقشي بر باد ميشود و شايد خاطرهاي در ياد.
اما آنچه  كه  شهيدِ مطهر را در كانونهايي در اين 3 شهر مغضوب كرده بود تنها در يك جمله ميتوان چنين خلاصه كرد كه ايشان به دين عقلاني ميانديشيد و در اين ميان فلسفه اسلامي مهمترين بلكه كارآمدترين ابزار نشان ميداد.
استاد شهيد آنجا كه به عقلاني كردن دين به عنوان يك پروژه نگاه ميكرد با استادي مسلم در فلسفه اسلامي و سعي در مفهومسازي در اين دستگاه توانمند  به پي افكندن بناي اسلام متعقلانه در روزگار ازدحام فلسفههاي غربي و ايسمهاي رنگارنگ ميانديشيد و اينگونه شد كه از اهالي مكتب تفكيك كه هيچ دانشي را در خور ياري فهم دين نميدانستند و برخي مجتهدين متهجد كه فلسفه را كفر محض ميپنداشتند گرفته تا آنان كه حقيقت را جز در هيابانگهاي فرهنگ و فلسفه غرب جستوجو نميكردند همه در سعي صادق استاد به ترديد نگريستند و شد، آنچه شد.
مطهري كه خود را (به نقلي از شاگردانش) فيلسوف فطرت ميدانست با غور و تأمل در فلسفه اسلامي كه بسياري آن را تنها مفاهيم مجرد و انتزاعياتي محض ميپنداشتند توانست با فيلسوفي و نه صرفاً شرح و تدريس فلسفه، پروژه عقلاني كردن دينمداري و دينورزي زمانه خود را به گواه آثار پر بركتش سامان دهد.از ويژگيهاي بارز اين فيلسوفي با توجه به تعلق خاطر اصلي ايشان به حكمت متعاليه ملاصدرا، نگاه دستگاهمند به اين ساحت از فلسفه بود. فهم نظاممند شهيد مطهر از فلسفه صدرايي در بسياري از مواقع حتي به مشخص كردن اينكه خود ملاصدرا نيز در پارهاي اوقات از مباني خويش خارج شده، انجاميده و اين نكته نغزي است كه در فيلسوفي ايشان ميتوان نشان داد.
از جمله ابتكارات مهم شهيد فرزانه نگرش نو به  مباحث معرفتشناسانهاي است كه سعي در مطرح كردن آن در فلسفه صدرايي دارد و به گواه متخصصان امر اين چيزي نيست كه به راحتي با تأمل در مثلاً اسفار به عنوان مهمترين مرجع فلسفه صدرايي بتوان به آن دست يافت. اينكه تا قبل از ملاصدرا مسئله معرفت، علم و ادراك در آثار فيلسوفان مسلمان بحثي كاملاً استطرادي بوده اما ملاصدرا آن را از اقسام هستي و از عوارض ذاتيه وجود برميشمارد در نگاه نظاممند شهيد مطهري به اين صورت سامان مييابد كه مثلاً در تعليقات و مقدمهاي كه بر مقاله اول (مقاله سوم، جلد اول) علم و ادراك كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم مينويسد، مجموعه بحثهايي كه درباره علم و ادراك وجود دارد را طبقهبندي كرده و به نظرات فيلسوفان غربي درباره معرفت و چفت و بستهاي نظري آن ميپردازد و نهايتاً نشان ميدهد كه راهحل اساسي در مشكل معرفت در فلسفه اسلامي ارائه شده و به بازخواني و بازسازي آن همت ميگمارد. همينطور است كه حتي كتاب مستقلي درباره شناخت مينويسد و مرتباً در تعليقاتي كه بر كتاب استاد برجسته خود علامه طباطبايي (اصول فلسفه و روش رئاليسم) داشته از اينكه ما تا ذهن را نشناخته باشيم نميتوانيم فلسفه داشته باشيم دم ميزند و اين يعني پيشرو بودن در تقدم معرفتشناسي بر مباحث ديگر فلسفه.
 ذهن نقادانه و بصيرتمند شهيد مطهر در تسلط بر مباني صدرايي تا آنجا ريزبين است كه در درسهاي اسفار و منظومهشان موارد چندي پيش ميآيد كه اشاره ميكنند به اينكه در اين موارد صدرا از مباني خودش تخطي كرده و مطابق آن پيش نرفته.از ديگر ويژگيهاي برجسته تعمق فلسفي استادشهيد، توجه ايشان ( مانند متفكران معاصرغربي)  به پيشينه و تاريخ انديشه به طور اعم و مباحث ويژه مورد تأملشان به طور اخص است كه اين خود در فهم و فهماندن مسائل علمي و فكري، امروز بسيار مورد اهميت قرار داده ميشود. اما آنچه كمي پيشتر گفته شد مبني بر استفاده ابزاري شهيد مطهري از فلسفه در فهم عقلاني دين و ديانت و بلكه دفاع از آن را ميتوان در ساحتي ديگر تحت عنوان كلام جديد به تماشا نشست و به پيشرو بودن استاد در آن اشاره كرد. از ميان برجستهترين كتب ايشان وقتي به «مقدمهاي برجهان بيني اسلامي» رجوع كنيم، صراحتا در جلد دوم كتاب به اينكه جهان بيني فلسفي وجهان بيني مذهبي وحدت قلمرو دارند اذعان شده است. استاد شهيد در اين كتاب ضمن اينكه جهانبيني را نوع برداشت و طرز تفكر يك مكتب درباره جهان و هستي اعم از انسان و كائنات برميشمارد،انواع جهانبيني را نيز در سه دسته جهانبيني علمي، فلسفي و مذهبي محصور ميداند و در همين موقعيت است كه صراحتا اعلام ميدارد « در برخي مذاهب مانند اسلام، جهانشناسي مذهبي در متن مذهب، رنگ فلسفي، يعني رنگ استدلالي به خود گرفته است» و بنابراين نتيجه ميگيرد كه «جهانبيني اسلامي در عين حال يك جهان بيني عقلاني و فلسفي است» با اين تفاوت كه استاد نهايتا قائل به قداست جهانبيني مذهبي ميشوند و اينكه جهانبيني فلسفي قداست ندارد. از طرف ديگر با كمي تسامح در تعريف دانش كلام و پيروي از آنان كه كلام را معرفتزا ميدانند و اعتقاد دارند به مانند فلسفه در كلام نيز تحصيل معرفت ميشود، آنگونه كه گفته ميشود، بايد استاد شهيد را از بنيانگذاران كلام جديد در همان پروژه عقلاني كردن دين و ديانت دانست.
 شهيد مطهر نه تنها در تدريس خود ديگر آن متون كلاسيك كلامي را كارآمد نديده، متوسل به پرداختن فلسفي (استدلالي) به مباحث روز شد و خطاب به حوزههاي علميه براي نخستينبار از كلام جديد حرف زد بلكه باز با ارجاع به كتاب «مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي» ميتوانيم نخستين متني را كه به نوعي دورهاي خاص از كلام جديد است و باز به تعبير متخصصان ساختار خاص خود را نيز دارد جويا شويم. آنگونه كه پژوهشگران معرفت امروز، دورههاي كلام جديد را در ايران به سه دوره از مشروطه تا انقلاب ايران، از انقلاب اسلامي تا پايان دهه دوم و از دهه سوم تا امروز به بعد گزارش ميدهند، شهيد مطهري در قامت نه يك شارح و متكلم منفعل بلكه در قامت يك فيلسوف و متكلم فعال كه حتي خود توليد شبهه كرده و در پي پاسخگويي به آن است پروژه عقلاني كردن دين را دنبال ميكرد.
اما آنچه درآغاز اين نوشتار از عادت كردن به مطهري و مغضوبيتها و مطلوبيتهاي او گفته شد دغدغههايي است كه بايد به آن پاسخ داد وگرنه باز انگار مانند ارديبهشت سال 1358 ديگر هجرت از شهر علما به دانشكده الهيات تهران و صبوري بر كنايههاي بدتر از شمشير نيز اثر نخواهد گذارد و آخرالدواء،داغ .

+ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

«فرشته‌ها بوي پرتقال مي‌دهند»!! تعجب ندارد. اين اسم يك رمان از حسن بني‌عامري است، رماني كه اگرچه در شناسنامه‌اش خورده چاپ اول: زمستان 85، اما چه كسي از اهل كتاب و ادبيات است كه نداند اين كتاب در نيمه دوم سال 86 بود كه تازه از زير چاپ بيرون آمد و روانه پيشخوان كتاب‌فروشي‌ها شد. به همين خاطر كتاب به تنها جايزه‌اي كه رسيد؛ جايزه هشتمين دوره كتاب سال نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي بود. اما اسم جذاب و عجيب و غريب رمان هم با مراجعه به كارنامه نويسنده هيچ تعجبي ندارد. «گنجشك‌ها بهشت را مي‌فهمند»، «نفس نكش، بخند، بگو سلام» و «آهسته وحشي مي‌شوم» اسم رمان‌هاي قبلي بني‌عامري هستند. خود او در گفت‌وگويي از علاقه خود به اسم‌گذاري اين چنيني به آثارش مي‌گويد: «من علاقه خاصي دارم كه اسم تصويرساز باشد، حس‌برانگيز باشد، سؤال‌برانگيز و ضربه‌زننده باشد و يك مقدار بوي ايران را بدهد و مقداري بوي گذشتگان ما را» شايد اين حساسيت نويسنده روي اسم كتاب‌هايش تا اكنون كساني كه بني‌عامري را نمي‌شناخته‌اند متوجه كرده باشد كه با يك متفاوت‌نويس در ادبيات معاصر مواجه شده‌اند و البته بايد گفت درست است. رمان «نفس نكش، بخند بگو سلام» بني‌عامري در سال 82 جايزه بهترين رمان متفاوت را از آن خود كرده است.
فرشته‌ها بوي پرتقال مي‌دهند 3 داستان بلند است كه اگرچه برخي‌ها اعتقاد دارند هيچ ربطي به هم ندارد اما بسياري از منتقدان و اهالي مطبوعات آن را و بعضي هركدام از 3 داستان بلند را رمان مي‌دانند. صفحه اول كتاب با اين مقدمه موجز مخاطب را وارد دنياي كتاب مي‌كند. بازي نامه، فرشته‌ها بوي پرتقال مي‌دهند، صورت‌خواني در 3 معركه. عنوان داستان اول معركه دلاويز: فرشته با بوي پرتقال است. داستاني در 107 صفحه كه بني‌عامري، باز نوشته آن را در سال 77 تمام كرده است. داستان دوم با عنوان معركه دلربا: باباي آهوي من باش و داستان سوم با عنوان معركه دلارام: خانه شبگردها دورست تنظيم شده است. كتاب را با آن جلد پرتقالي رنگش نشر نيلوفر با قيمت 3900 تومان منتشر كرده است.

+ جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 6 PM محمد ياسر هدايتي |

سرگذشت هنر در هر سرزميني در پيوست با رودخانه خروشاني به نام تاريخ هنر سرشتي دوگانه دارد. اين سرگذشت از سويي منحصر به فرد است چون ريشه در زيستن‌گاه خويش دارد و از سويي از كاروان جهان‌پيماي هنر روزگارش نيز نمي‌تواند عقب بماند و اين سرشت دوگانه خود ذات هنر مي‌شود.

اما بهانه اين يادداشت، هنري به نام ادبيات است. هنري كه با مقدس‌ترين و شگرف‌ترين نعمتي كه به انسان داده شده آغاز مي‌شود. هنري كه برانگيختگي كلمه است و كار كردش به قولي كاهش رنج زيستن. اما تعريف ادبيات خارج از جغرافياي پهناوري كه مي‌توان براي آن قائل شد در رويكردي هنري است كه به ذات خود نزديك مي‌شود و در اين ميان فراخواندن ژانرهايي چون داستان، شعر، نمايش‌نامه و قطعه ادبي سرستون‌هاي اين ماندگارترين دستامد تامل و تكلم انسان است.

در اين ميان تجربه منحصر به فرد ادبيات پارسي‌گويان فلات ايران شكوهي چشم‌گير دارد.

اين شكوه چشم‌گير و چشم‌نواز آغاز اوج هنر پارسي است و تعمدي است در اين تركيب شايد ناسازوار «آغاز اوج».

تورقي از سر حوصله در تاريخ هنر جهان يادآور اين واقعيت است كه انسان از همان ابتداي دانستن با تصوير و حجم بيش از هر چيز ارتباط برقرار كرده و اين ارتباط در تمام روزمرگي‌ها و حتي نيايش‌واره‌هايش ساري و جاري بوده است. اين سيالیت و جريان داشتن از بدويت انسان غارنشين تا آنجا كه خط را مي‌شناسد يا به تعبيري مي‌شناسانندش وجود دارد و جالب اين كه بعد از حضور كلمه نيز باز اين تصوير است كه مي‌خواهد معنا را به مقصود برساند و اين حديث دراز دامن تا آنجا كه ادبيات سلطه بلامنازعي بر تمامي هنرها پيدا مي‌كند ادامه دارد. چه مكمل عالي بودن بگوييم چه سلطه بلامنازع؛ نمي‌توان حضور جدي ادبيات را در اوج هنر نمايش يوناني در چندصد سال پيش از ميلاد مسيح انكار كرد. حتي در اعتلاي هنر رنسانس اين دوستي‌هاي شاعران بزرگ ايتاليايي و نقاشان و معماران چيره‌دست فلورانسي است كه شاهكارهاي هميشه تاريخ هنر غرب را رقم زده.

درست اما قبل از اين اوج هنر، يعني در قرون وسطي در اين سوي جهان ما هنر ايراني را در گستره خيال‌انگيز خود يعني ادبيات در اوج مي‌بينم و آن تجربه منحصر به فرد هنر ايراني كه گفتيم؛ در آن زمان است كه «آغاز اوج» خود را به نظاره مي‌نشيند. ادبيات پارسي با ريشه داشتن فرهنگ اسلامي در كلمه در اين دوره فرزانه‌گان برگزيده خود را سوار بر توسن آسمان‌فرساي زيبايي‌هاي بياني و كلامي به تاخت مي‌بيند. فرازنه‌گاني كه قله‌هاي معرفت و معنا را در هاله‌هايي از ابرهاي اساطيري زيبايي نحوي و بلاغي تا امروز زیر شهپرخود دارند نيز شوريدگان و شيفته‌گان خود را از سراسر جهان به تعظيم و تكريمي ناخودآگاه وامي‌دارند.

 غزل عاشقانه و شعر عارفانه و منظومه‌هاي  غنايي و حماسي بازمانده از روزگاران گذشته پارسي‌گويان هنر ايراني، اما امروز تنها شناسنامه‌اي پرافتخار است و بس. شناسنامه‌اي كه آيينه‌داري در مقابل آن نيز خواب‌پران داعيه‌داران هنر روزگارمان نشده است. نمي‌دانيم اين اتفاق كي و از كجا افتاد. نقطه شروع داشت يا شروع‌ها، اما آن «آغاز اوج» فرجامي تلخ چون مرگ آرش در پايان كمان‌گيري‌اش داشت. تير آرش از كوه دماوند رها شد و در مرز ايران و توران به زمين نشست و افتخارها براي ايرانيان شد اما دريغ و درد جان پهلوان نيز با جان تير روانه شده بود و اين حكايت ادبيات پرافتخار كلاسيك، پارسي زباناني است كه امروز تنها به آن افتخار دلخوشيم و مرگ پهلوانانمان را از پس آن نمي‌بينيم.

چه نديدن مرگي! وقتي هنوز مثنوي را به تصحيح نيكلسون انگليسي مي‌شناسيم و بعداز شاهنامه ژول مول با احتياط سراغ تصحيح‌هاي ديگر مي‌رويم و کشف المحجوب ژوكوفسكي هنوز توي كتابخانه‌هامان با اقتدار نشسته و هزاران حرف پردرد مشترك ديگر كه كار را از فرياد هم گذرانده...و اضافه كنيد به آن اظهار فضل‌هاي بيجا و بي‌گاه برخي غوره‌نشده‌هاي مويز شده- هنر (ادبيات) مدرن- را كه به همان سنت مدرنيته، پدركشي جزء لاينفك تجربه‌هاي بلند‌پروازانه‌شان شده است.

گزين گلايه‌اي كه رفت؛  حكايت ادبيات چهل تكه روزگار معاصرمان است كه سرماي استخوان سوز مدرنيته را كه هيچ از نسيم دردهاي روزمره نيز نمي‌رهاندت. ادبياتي كه نمي‌تواند حتي نيم ريشتر بلرزاندت يا تو را حتي به هوس لرزيدن بياندازد. انگار همه فهم ما از ذات هنر و ادبيات خلاصه شده در يك سوي عقب نماندن از كاروان جهان‌پيماي هنر و ادبيات جهان و تمام افتخار‌مان گاه جلو زدن آن- هم به زعم خودمان- از اين كاروان شده و سوي ديگر ذات دوگانه هنر يعني ريشه داشتن در بوم خود را گويي به بادها سپرده‌ايم. بادهايي كه با بردن هويت باشكوه ادبياتمان، سخاوتمندانه ادبياتي وارداتي را به كشترازهايمان آورده‌اند. راستي شما مي‌دانيد حالا كه كالاهاي چيني دارد بازار  اقتصادي جهان را قبضه مي‌كند، از كجا مي‌توان براي سال جديدمان به اندازه كافي ادبيات وارد كنيم!!

+ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 2 PM محمد ياسر هدايتي |