بيزمان ، بيمكان – تنهاي تنها
بدون شك در اين وقتها نداشتن فندك، تعارف بسته سيگار و جملههايي مثل اين كه« دود كه اذيتتان نميكند...» آغاز يك گفت و گوست و اين يعني رهايي از يك بنبست و بازشدن پنجرهاي روبه آفتاب آشنايي و دوستي و اين يعني انسان.
تفكر – تخيل – خيلي داخلي
تخيل ستون استوار آفرينش است و آفرينش وجه تفارق حيوان ناطق (انسان) با غير. با آفرينش است كه انسان وجهي پيدا ميكند با آن برگزيدگياي كه در متون مقدس، به آن مفتخر شده.
تخيل دستامد دنياي خيال است و دنياي خيال از افلاطون گرفته تا ابن عربي و بعدتر ملاصدرا، سرزميني است هم عرض و هم ارز جهان ملكوت. تخيل را اما در معنايي سادهتر ميتوان در تمركزي زميني براي آفرينش زميني نيز به دست آورد و در سودای آنچه تجربهاي است براي بعضي، حلاوتي است به نام سيگار.
همزباني در اَشكالي كه مانند بتي عيار، هر لحظه به شكل و شمايلي است و باز مانند هزار تويي از معنا تو را جادوي خيالهاي سياه و سپيد ميكند. دود سيگار را ميگويم كه آرام، آرام، دارد از تو رها ميشود و به ابديت ميپيوندد.
تنهايي – خارجي / ميخواهمت چنان كه لب تشنه، آب را
خستگي اهل قلم و معنا، مثل همه خستگيها نيست. نه در صورت و نه در سیرت. اصولا جنس خستگي هنرمند و نويسنده جماعت، از جنس دیگری است.(يعني همانهايي كه ديوارهاي سيماني را پنجره ميخواهند و بيابان را گلستان سعدي)
برای همین هم از خيليهاشان كه بپرسيد جز خلسه آتش به جان افتادگي يك سيگار، هيچ چيزي خيسيِِ خستگي روح يك معناجو را خاموش نميكند! ببخشيد اگر گفتم، هنرمند و نويسنده جماعت؛ از برخي علماي بزرگ نيز ميتوانيد اين را سراغ بگيريد. آن هایی که اشرفتر از هر نويسنده و هنرمندي اند.
لب پاشويه – خارجي، بسته
قبول. دارم مغلطه ميكنم. اما اين رفيق تنهاييمان را به چه نارفيقي ميتوانيم بفروشيم. رفيقي كه از تو جان ميخواهد، اما چاقو دستت نميدهد. رفيقي كه البته هم زهر است و هم ترياك(پادزهر). مثل ني كه بر لب مينهي و به قول مولانا:
« ني دواي هر كه از ياري بريد
همچو ني زهري و ترياكي كه ديد»
اين رفيق شفيق براي دانشآموزان بدون شارب و دختران فرسخها دور و اهالی عمله و طرب ، زهر است قبول. اما پادزهر بودنش را براي آنان كه يادشان از پيش رفت، چه بايد گفت. قبول. دارم مغلطه ميكنم.
این تیتر من بود در دبیری ویژه نامه ای برای نادر ابراهیمی که از اتفاق درست روز تشییع جنازه اش چاپ می شود. روزنامه همشهری دوشنبه ۲۰ خرداد را بخوانید.
لطف و تلاش بی حد و حصر دوست عزیزم سعید کیایی را نیز صمیمانه سپاس دارم .دوستی که این سال های رنج نادر ابراهیمی را پسری مهربان برای او بود...
در ضمن ضمیمه فرهنگ دوشنبه های ادبیات و کتاب و رسانه همشهری که در قالب صفحات ویژه ۲۱،۲۲،۲۳،۲۴ چاپ می شود را از دست ندهید.راجع به صفحه اندیشه هم که لازم نیست سفارش کنم می دانم خودتان از مشتریان پر و پا قرصش هستید...باقی بقای هر که منکر است...
سالي پيشتر بود كه در ميان جمعي از فرهيختگان كه براي صحبت درباره موضوعي معرفتآميز و تفكربرانگيز گردهم آمده بودند هميشه استاد »مدكتر رضا داورياردكاني«به مناسبتي كه از وضعيت فلسفهخواني و فلسفهداني، داد سخن ميراندند، جملهاي نغز و از سر عبرت گفتند كه از اتفاق آن را در صفحه اندیشه روز نامه همشهریبر تارك ستوني نشانديم. آن جمله اين بود »نخستين فيلسوف كشته شد.«در توضيح اين جمله پر عبرت كه انگار چون آيينهاي، تمام روزگاري كه بر فلسفه و بهويژه فلسفه اسلامي رفته، باز ميتاباند؛ بايد گفت وقتي سقراط را (با اندكي تسامح و نديدن پيش سقراطيان) مذبوحانه به نوشيدن جام شوكران محكوم كردند و او نيز شجاعانه تن در داد تو گويي اين سرنوشت خردورزي شد كه رفيق شفيق، تكفير و تفسيق و حتي كشته شدن باشد؛ اما اين مقدمه بهانهاي باشد براي سخني ديگر به مناسبت اين مجال كه سخني گزاف نيست، اگر » مكتب اصفهان« را ناجي تفكر عقلاني اسلامي يا به عبارت دقيقتر فلسفه اسلامي دانست.
مكتب اصفهان -كه مانند اكثر مكاتب، گروهها و نحلههاي فكري و نظري روزگار پيشامدرن، اعضايش با آگاهي به سراغ مكتبسازي و مرامنامه داشتن و مسمي تراشيدن براي اسم نرفتهاند- مكتبي فلسفي است كه در عصر صفوي پا گرفت و در همان عصر نيز به اوج رسيد.
مكتب اصفهان باعنواني كه3 تن از زندهكنندگان فلسفه اسلامي يعني سيدجلالالدين آشتياني، سيدحسين نصر و هانري كوربن به آن دادهاند و سعي بليغي كه در نشان دادن مختصات فكري آن به عمل آوردهاند، يك كانون اتكابراي مشروعيت علوم عقلي در مقابل علوم نقلي در تفكر اسلامي است.
اين مكتب كه با فيلسوف، فقيه محدث و مفسر بزرگ عصر شاه عباس يعني ميرداماد
پا گرفت، عملاً سعي كرد تا در چند راهه فكري كه تا آن روزگار جريان داشت با حضور نسبي تفكر مشايي، اشراقي و ابن عربيگون از يك طرف و دانش فقه و حديث و تفسير از طرف ديگر، توحيدي عقلاني با تأكيد بر تقدم شهود در معرفت ايجاد كند. واضعان تعبير مكتب اصفهان و حتي كساني چون توشي هيكو ايزوتسو كه بعدتر سعي در بسط و تشريح اين مكتب داشتند علاوه بر 3 ركن مكتب اصفهان يعني ميرداماد، شيخ بهايي و ميرفندرسكي به نامهاي ديگري چون قاضي سعيد قمي، ملاشمساي گيلاني و ملا رجبعلي تبريزي نيز اشاره كردهاند.
اما در اين ميان نام چهره درخشان اين مكتب به عمد از قلم افتاد تا او را به همراه 2 تن از شاگردان برجستهاش ديگرگون معرفي كنيم. كسي كه در مكتب او 2 شاگرد برجسته چون فيضكاشاني و عبدالرزاق لاهيجي وفادارانه فلسفه شيعي را تحقيق ميكردند، كسي نميتواند باشد چون خاتم المتالهين، ملاصدراي بزرگ كه مكتب اصفهان با پرچمداري او عقلانيت مبتني بر شهود را مساوق وجودي فلسفه شيعي ايراني كرد.
ملاصدرا دقيقاً همان كسي بود كه خواست آرزوي نهايي آنچه مكتب اصفهان تحقق آن را ميخواست، باشد؛ يعني تركيبي لطيف و دقيق از همه نگرشهاي عقلاني گوناگون كه گاه از فرط گونهگوني در تضاد با يكديگر بودند و گنجانيدن همه آنها تحت آموزههاي شرع نبوي و علوي.
تقدير اين كه بود كه شاه عباس صفوي در روزگاري كه ايوان مخوف در روسيه، اكبرشاه در هندوستان و اليزابت اول در انگلستان بود، از بزرگترين و مقتدرترين شاهان صفوي بلكه اعصار ايران باشد و ايران اسلامي اوج رونق اقتصادي و سياسي خود را توأم با حضور علماي بلندآوازه شيعي تجربه كند و اصفهاني كه پس از جنگ چالدران و كشيده شدن پايتخت از تبريز به قزوين و نهايتاً اصفهان پايتخت سياسي و فرهنگي جهان شيعه شده اوجي ديگر را با پا گرفتن مكتب اصفهان تجربه كند و ديگر باره نيز گويي تقدير چنين شد تا درخشانترين چهره اين مكتب در شيراز زاده شده باشد، 15سال در كهك قم به تهذيب و تزكيه پرداخته و بعد براي تدريس به شيراز بازگردد و نهايتا در راه زيارت خانه خدا در بصره جانبهجان آفرين متعال تسليم كند و تنها حضور او در اصفهان براي تلمذ باشد كه البته آن چند ده سال به درازا كشيد.
از سخن دور نشويم كه با توجه به سيطره برخي دانشمندان جزمينگر از طرفي و حضور برخي صوفيه رنگ باز از طرف ديگر و اضافه كنيد به آن تلاقي معرفتمشايي و اشراقي با يكديگر و همچنين هستيشناسي و معرفتشناسياي كه عارفي بزرگ چون ابنعربي ارائه كرده بود و بالاتر از همه معرفت شيعي برخاسته از عطر خاندان علوي، پا گرفتن مكتب اصفهان نعمتي بيبديل و ثمربخش مينمود و الحق كه چنين نيز بود و ماحصل آن يعني حكمت متعاليه در روزگاري كه در سردر برخي مدرسههاي علميه به صورتي ويژه ممنوعيت تعليم فلسفه را اعلام كرده بودند، آفتابي گرم بر پيكر سرمازده اهل خرد شد.كوشش مكتب اصفهان براي استوار كردن گسترههاي سترگ فلسفه و عرفان با تعاليم ائمه اطهار در حضور پررنگ فيلسوفي چون ملاصدرا كه در كنار دايرهالمعارف عظيم حكمت متعاليه يعني اسفارالاربعه، تفسير قرآن و شرح بر كتاب گرانسنگ حديثياي چون اصول كافي دارد خود گواهي است بر آنچه گفته شد. گفتيم مكتب اصفهان ناجي تفكر عقلاني در اسلام است اما خود همين مكتب و حكمت متعاليه نيز سالهاي سال دستخوش خطرات مخالفان خود بودند آنچنان كه با تمام رواداري حتي شاگردان ملاصدرا؛ يعني به تعبيري نسل سوم مكتب اصفهان ميبينيم كه مرحوم ذبيحالله صفا در تاريخ ادبيات خود آورده است كه ملامحمدطاهر قمي، ملامحسن فيض كاشاني را با آن ايمان روشنش به خاطر اشتغال به فلسفه «شيخ مجوسي» ميخواند و اين داستان به وقتي ديگر بايد گذاشت كه همه حكايت همان است كه اول سخن رفت و اين كه نخستين فيلسوف كشته شد و پس مكتب ناجي نيز خود نجاتدهندهاي ميخواست، چون حضرت امامخميني(ره) و علامه طباطبايي و شهيد مطهري.