این هفته و دو هفته ی دیگر برنامه ی «...و خدایی که در این نزدیکی است » دکتر ان شاءالله رحمتی مترجم متون فلسفی و مدرس فلسفه دانشگاه آزادمیهمان برنامه است. موضوع گفت و گوی من با ایشان معرفت شناسی و انسان شناسی حکمت مشرقی ابن سینا ست.
دوست بزرگوارم دکتر رحمتی از محققان و مترجمان محجوب ایران زمین است که تمام سعی بلیغ خود را این روز ها در برگردان کتاب های مهم حوره فلسفه گذاشته است و در عین حال هم سردبیری ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت را بر عهده دارد.از جمله کتاب های مهمی که دکتر رحمتی تا به حال ترجمه کرده است ،باید به کتاب نقد عقل عملی کانت،فلسفه ی دین در قرن بیستم از تالیافر،تخیل خلاق در عرفان ابن عربی و ابن سینا و تمثیل عرفانی از هانری کربن اشاره کرد.
(..و خدایی که در این نزدیکی است)دوشنبه ها از ساعت ۱۶ تا ۳۰/16 (FM ۱۰۶/ موج رادیو فرهنگ)
گفتم :« تنت، تهران است
با پس کوچه هایی گم ،برای عاشقی کردن »
دوستم ،
موی بلندش را از پیشانی اش کنار زد،گفت:
«تنت، تبریز است
اصیل و قوی»
آن یکی دوستم،
(همان که ریش بلندش را تا ناف بلند کرده بود)
گفت:
«تنت ، تبّت است
در جست و جوی بودای کوچک دستهام»
آن یکی تر گفت:
«تنت ، تل آویو است
که در هر نقطه اش می خواهی
یک فلسطینی شهادت طلب باشی»
تو ،
تو،اما
ساکت بودی و خیره
به نقشه ی ایران مچاله شده در دستهات
ساکت بودی و خیره
به چهار شاعر گرگ چشم
که بر سفره ی تنت
مشاعره اشان گرفته بود...
(این شعر بی پایان نیست....اما !بگذریم که چرا پایان این شعر نمی تواند خودش باشد ...)
این روزها که نه ،از خیلی پیشترها دارم به نسبت معناهای اسمم با خودم فکر میکنم. نسبت های عجیب و غریبی است.ترکیب خوش آوای سین و الف ، راء بی ترکیب را هم تراش داده است . از این ترکیب خوشم می آید . در ترکیبی دیگر می شود سارا .از اسم سارا از بچگی خوشم می آمده .از طرفی یاسر یعنی؛جزّار قمار،کشنده ی شتر،چپ رو ،آسان گیر و اسم اعلم است برای اولین شهید اسلام، همسر سمیه.
و من میان این همه معنا بوده ام و نبوده ام .انگاری ثانیه ها و دقیقه هام آونگ این همه معنا بوده.
این معنا ها هرکدام با تمام هویتی که برای خود دارند اما اسمی اند برای یک مسمای واحد.مسمایی که فقط فکر میکنم واحد است و چهل تکه ای اصل را می ماند بیشتر. چهل تکه ای که در بیست هشت سالگی ام به آن رسیده ام که به درد زمستان های تنهاییم هم نمی خورد.
آن وقتی که باید پیری و ناتوانی درماندگی و عقب ماندنم را زیر کرسی گذشته هام بگذرانم، می دانم این چهل تکه به دردم نخواهد خورد...سردم شد.
آن وقت ها که دوره راهنمایی را میگذراندم ،همان روز هایی که هر چیزی را می خواندم (که می بلعیدم)جز درس هایم را ،روزی معلم علوم کاری به تمام معنا زشت ،از من دید. گفت تو خاسری .به دنبال معناش به ان الانسان لفی خسر رفتم. اما او کارم را آسان کرد.گفت: خاسر یعنی زیان کار.
از آن روز تا حالا این کلمه برای من بی خاطره ،انگاری تکه ی بزرگ مسمای چهل تکه ی یاسر شده.
به غیر از آینه اما کتابخانه ام همه ی تصویر این مسمای چهل تکه است. جایی که همیشه آرامم می کند.با قدم زدن در کنارش.با در آغوش کشیدن وسعتش، با ورق هایی که دست می کشند روی صورتم. با نوازش ستردن خاک از روی ماهشان. کتابخانه ای که خود خودچهل تکه ام است.
قفسه های تاریخ و حدیث و تفسیر و علوم قرآنی نوجوانی ام است.قفسه های عرفان و کلام و ادیان و فلسفه روزهای سرشار بیست سالگی تا بیست و پنج سالگی ام است.روزهایی که مرگ و دوست داشتن هم بازی کوچه های تنهاییم بودند. قفسه های جامعه شناسی و هنر و سیاست و و سینما بعد تر آمدند تا نمی دانم آشفتگیم را سامان دهند و سی سالگی سر به راهی برایم روبه راه کند یا فکر می کردند این چهل تکه رنگ هایی کم دارد.
قفسه های گردن کلفت ادبیات هم که با جلد های رنگارنگ شعر و داستان خودنمای نوجوانی این چهل تکه تا امروزم بوده است و این آخری تمام این چند سال همان خاسر این چهل تکه است.
از شاگردی عینک سازی و اگزوز سازی و بقالی گرفته تا تدریس در دبیرستان و شاعری و روزنامه نگاری و مشاور و سردبیر و مجری و کارشناس و مدیر پروژه بودن، تکه های دیگر این یهودی سرگردان است. تکه هایی که انگار از اول باید می بودند تا باشند. تکه هایی که بودنشان عین نیستنم است.
این روزها خیلی ها یاد من می افتند. کسانی ازهشت - ده سال پیش و پیش تر . فقط کَس ها نه که چیزها هم.همیشه از بی خاطره ای خودم خوشحال بوده ام. خاطره ها اما ...نمی دانم.
گفتم همه چیز و همه کس. دبیر چهل و چند ساله ی عکس - همین میز کناری - این روزها بهانه های زیادی پیدا می کند برای خاطره گفتن . از رادیو دریا و اجرای گوگوش و منوچهر نوذری گرفته تا عکس های مرصاد که در گاو صندوق آقای ؟؟؟؟؟ محبوس ماند و باقی سفرهای سیاسی اول انقلاب و دوربین آنالوگ.
میز آن طرف تر از خاطرات اول مهرهزار و سیصد پنجاهش می گوید.میز آن طرف تر کل تاریخ دربی های تهران را بلند بلند کری می خواند. من اما بی خاطره ترینم. خوشم می آید این بی خاطرگی را .
شبها اما آدم هایی که بعید میدانم حتی اسم همدیگر را هم شنیده باشند.انگار در توافقی امضا شده به نوبت زنگ می زنند. تلفنی که 18 سال است شماره اش همان است که آشنایشان بوده اما خاطره دار تر از من است . شماره همراه هشت ساله نیز شریک اش شده .
کسی منشی یک آدم بی خاطره نمی شود انگاری.
آدم ها، کتاب ها، عکس ها ، شعرها،هدیه های باز نشده وشده ....
به کسی نگویی اما خوشحالم که این همه آدم ها و چیز های رفته نرنجیده اند ،گیرم اذیت شده اند قبول.اما خاطره ای شیرین بوده ام به گمانم که تکرارش را حتی از پس این همه سال، قند دانسته اند.خیلی ها شان گفتند.
این وسط اما شما که زنگ زدید ، نفس بندان شد.آنقدر که همه ی بی خاطرگی این چند سال را یک دل سیر گریه کردم. نفهمیدم محل دادید یا نه .اما محل ندادنتان هم حالی به حالی می کند این دل بی صاحب را .
این وسط اما شما که زنگ زدید تمام قد با احترام ایستادم.گوشی را که گذاشتم داد زدم.می دانم شنیدید. می دانم می دانید تنها جایی بود که شوقم را شیرین شدم .
این روزها اما شما که شمایید را منتظرم. نکند نهم آذر ماه امسال بیاید و من آنجا که باید باشم نباشم.سپید پوشانتان را از سیاهتان دریغ نکنید زبانم لال. شما که شمایید.
فوتبال چرک یک اصطلاح من درآوردیِ البته از سر تامل است.وقتی بعد از تماشای حسرت بار دربی های فوق العاده زیبای میلان و لیور پول و اتفاقا برد سرخ پوشان در هر دو دربی- هم آس میلان ،اینتر را برد و هم لیورپول، اورتون را – آخر هفته به تماشای دربی تهران می نشینی و در آن مربی پر مدعای زبونی را میبینی که جواب میلیون ها تماشاگر مشتاق را با چیدن سیستم 10-0-0- می دهد. با این اوصاف بنویسید فوتبال چرک یعنی در مقابل یک تیم سراسر انگیزه و پر اشتها و پر ستاره بتوانی یک گل – آن هم بر اساس اشتباه آفسایدگیری مدافعان حریف – بزنی و بعد 10 نفرت را در محوطه هیجده خودت جمع کنی تا از گل باد آورده ات دفاع کنی و نهایتا باز مترصد یک ضد حمله باشی. فوتبال چرک یعنی بعد از اینچنین بازی ای با وقاحت تمام از برنامه داشتن تیمت صحبت کنی وبگویی با سیستم کشیدن زیر توپ ، تیم حریفت که 40 دقیقه تمام نفست را گرفته بود توانست ،به گل دست پیدا کند. زهی جوانمردی ، آن هم از کسی که قبل بازی می گوید:( نتیجه دست بالاییه)
پی نوشت : همچنان شجاعت مردی ستودنی است که تمام دفاع های خودش را بیرون میکشد و مهاجم اضافه میکند تا معنای دل شیرداشتن را ثابت کند.
با تپش پنجره ها دست و دلت را به آب مي سپاري تا تطهير كند دل و جانت را، الله اكبري مي گويي و به نام صاحب سلام، سي پاره لسان الغيب را باز مي كني؛
بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
نفست از اين همه تنفس بند مي آيد، الله اكبري ديگر مي گويي و مي خواني؛
نماز در خم آن ابروان محرابي
كسي كند كه به خون جگر طهارت كرد
يا صاحب سلام؛ سرشار از بشارت مي شوي پر از جشن بودني دوباره از پس گداختن در رمض نبودن. از ميهماني نبودن آمده اي و حالا در عيد بودني با قدحي از شفافيت وجود.
انگار تازه به دنيا آمده اي. از سي روز استقامت حمل شكوهمند وجود ،از آن سوهايي كه مي خواستي، مي خواستند و حالا رويارويي با آفتاب حقيقتي محض كه هلال شوال شعاعش شده و بايد نماز خواند _ و اين بار با وضويي ديگر- كه «در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون».
دلت تذكره الاوليا مي شود، چشمت رابعه اي است كه بهار را نه در صحرا كه در دلش به تماشا مي نشيند، لبهايت بايزيد است كه ماسواي جبه ها را مي گويد.
دلت مقالات شمس مي شود، خط سومي مي شوي كه نه خطاط مي توانست بخواند و نه ديگري.
دلت كشف المحجوب است كه محمد به مدينه بازگشته و عطر اويس قرني است كه هنوز كوچه هاي مدينه را مي وزاند.دلت ديوان كبير مي شودٍ،
مردم از اين بيت و غزل اي شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا
شمس جانت به غلغله در مي آيد از شراب اين قدح آسماني كه انگار دارد از آسمان ستاره مي ريزد تا كاسه روزه ات را سيراب كند و روحت را تازه.
تو از نبودن آمده اي، عقل سرخي، آواز پر جبرئيلي، اصلا خود خود شيخ اشراقي، نمط نهم اشارات دردي را دوا نمي كند اگر بفهمي مي تواني سجده خضوع ابن سينا شوي پر از شفا پر از قانون...
چه لحظه هايي است، چه آسمان هاي پي درپي اي است كه بر ما نازل مي شود، راستي امشب شب قدر نيست؟
میهمان چهار هفته ی پیش روی برنامه «...و خدایی که در این نزدیکی است » دکتر سید یحیی یثربی استاد تمام فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی است که با ایشان پیرامون الاهیات و عقلانیت به بحث پرداخته ایم.حدود چند ماه پیشتر بحث عقلانیت و الاهیات را درهمین برنامه داشتیم که در آن بحث داغی با دکتر یثربی درباره عقل انگاری اسلام و الاهیات عقلانی و ملاک های چند گانه ی آن مطرح شدو این برنامه ها در امتداد همان گفت و گو هاست
دکتر یثربی از اساتید خوب و پرکارحوزه فلسفه اسلامی است. از ویژگی های ایشان ضمن معتبر شمردن فرهنگ علوی، عقل گرایی محض است .به طوری که علی رغم این که کتاب عرفان نظری ایشان جزو منابع واحد عرفان دکتری و کارشناسی ارشد فلسفه است اما فردی ضد عرفان معرفی میشوند.از دکتر یثربی تا به حال آثار زیادی در حوزه فلسفه، عرفان،روشنفکری، دین و رمان به چاپ رسیده است و بعضی ازرمان های ایشان در حال فیلمنامه شدن است.
خود کامگی فرهنگ، عرفان و شریعت، از راه تا راز،آب طربناک،زبانه شمس و زبان مولوی،روشن اندیشی و روشن فکری، ماجراي غم انگيز روشنفكري در ايران ،فلسفه عرفان ، الهيات نجات، مقدمه اي برفهم و كاربرد درست مفاهيم و اصطلاحات فلسفي درادبيات فارسي، فلسفه امامت، قلندر و قلعه ، فلسفه مشاء ،از يقين تا يقين(راه نو در معرفت شناسي و متافيزيک) نقد غزالي (تحليلي از خردورزي و دينداري امام محمد غزالي) ازجمله کتاب ایشان است.
دکتر یثربی با ایمان به آنچه می اندیشد،صراحت لهجه ای شیرین دارد(البته در مذاق بنده شیرین و در چشم بسیاری خار وار) به همین خاطر از برنامه هایی که با ایشان چه به صورت زنده و چه به صورت ضبطی در رادیو و حتی گفت و گوهایی روزنامه ای دارم، خاطره های بسیاری برایم به جا مانده که درعین حال بعضی از آنها را با دوست خوبم سید احمد نادمی که سردبیر برنامه و خدایی که در این نزدیکیست شریکم. امیدوارم روزی بتوانم با اجازه از استاد درباره خیلی از این حرف های مگو نیز حرف بزنم.ایدون باد.
(...و خدایی که در این نزدیکی است)دوشنبه ها از ساعت ۱۶ تا ۳۰/۱۶ ( FM ۱۰۶/۷موج رادیو فرهنگ)
سیگار روشن،بالکن تاریکمان را نور می داد .
گفتم معرفت گاو را عشق است .گفت: وقتی به دستور متوکل قرار شد قبر را خراب کنند ، ابتدا برآنجا آب بستند و بعد ابراهیم دیزج را ماموریت دادند تا با گاوانی زمین قبر را شخم بزند. گاوها از یمین و یسار قبر رد می شدند و از روی قبر نمی رفتند . گاوها را تا پایین قبر آوردند.گاوها تکان نمیخوردند. دیزج گفت شلاقشان بزنید.گاو ها زیر شلاق مردند؛ اما از روی قبر رد نشدند.
گفت :به اندازه کافی خیس شدم، ببندم تا نسوزم.
بالکنمان داشت بی نور می شد.
الاحتجاج طبرسی را بستم.