تلويزيون روشن است و شما به همراه كودك خود داريد كلاه قرمزي محبوب كودكتان را تماشا ميكنيد. كلاه قرمزي به آقاي مجري ميگويد: «خرابم بيوفا... شكلات بده». كودكتان از شما ميپرسد: «كلاه قرمزي كه سالم است، چرا ميگويد خرابم؟»
ميخواهيد به همراه خانواده شام را در بيرون از منزل صرف كنيد. به يك رستوران نزديك ميرويد. مينشينيد. منو را ميبينيد. انگشت اشارهتان را كه بالا ميبريد پيشخدمت به سمت شما ميآيد... . بعد از سفارش به اطرافتان كه نگاه مياندازيد و هيچكس را نميبينيد. بهخودتان وعده ميدهيد كه نبايد غذاي با كيفيتي را انتظار بكشيد... .
با دوستتان قرار ملاقاتي ميگذاريد منزل دوستتان در كوچه بنبستي است به اسم«باز». شك ميكنيد كه آدرس رادرست شنيدهايد يا نه؟ميپرسيد آيا ميتوان از خيابان پشتي« بنبست باز» به منزل دوستتان برسيد؟ نشانه ديگري ميخواهيد كه آدرس دوستتان را دقيقتر بفهميد...
واقعيت اين است كه از منظري، زندگي يعني نشانهها و اين بههمپيوستگي نشانههاست كه ارتباط ما را در جهان ميسازد؛ نشانههايي كه آنقد ر به ما نزديك هستند كه نميتوانيم از آنها فاصله بگيريم؛ نشانههايي كه هستند، خواهند بود و هميشه اين نكته را به ما گوشزد ميكنند كه براي هر ارتباطي بايد با آنها باشيم و آنها را بيشتر و بيشتر بشناسيم تا بتوانيم به چرايي دلالت نشانهها و اصولا پديدههاي پيرامونمان دست پيدا كنيم. و اينگونه است كه انسان قرن بيستم گريزي براي خود نديد جز اينكه نشانهشناسي را به مثابه يك دانش روشمند به پژوهش بنشيند. اما اينكه «نشانه چيست؟» بهعنوان ابتداييترين سؤالي كه در اين دانش مطرح ميشود پاسخي آنچنان صريح نميتواند داشته باشد چرا كه از همان ابتداي نشانهشناسي ما با 2تلقي زبانشناختي و فلسفي از چيستي نشانه روبهرو هستيم؛ پس بهتر است ابتدا از ايجاد خود نشانهشناسي اين اجمال آغاز شود.
جان لاك، فيلسوف تجربيمسلك انگليسی، اولين كسي بود كه در رسالهگونهاي از خود با عنوان «رساله در زمينه قدرت فاهمه انسان» واژه «نشانه شناخت» را به كار برد. او در توضيح نشانهشناخت بهعنوان يكي از قسمهاي سهگانه دانايي مينويسد: «انگاره نشانهها، كه بيشتر واژهها هستند و نام در خور آن منطق است؛ روندي كه در آن طبيعت نشانههايي كه مغز آدمي در جريان فهم چيزها يا رسانيدن آگاهي به ديگران به كار ميبرد، سنجيده ميشود».
اما آنچه ما امروز از آن با عنوان بنيانگذاري دانش نشانهشناسي از آن نام ميبريم متعلق به 2چهره ديگر است؛ فرديناند دو سوسور (زبانشناس سوئيسي در دانشگاه لوزان) و چارلز سندرس پيرس (فيلسوف پراگماتيست آمريكايي در دانشگاه شيكاگو). جالب اينكه اين هر دو بنيانگذار نشانهشناسي نيز از علايق ويژه خود به مطالعه نشانه آگاه نبودند و نتايج تحقيقات خود را بهطور جداگانه در قالب درسگفتارها و مقالاتي منتشر كردند كه البته فضل تقدمي حدودا بيستساله را در انتشار نتايج تحقيقات براي سوسور بايد قائل شد.
سوسور بر خلاف آنچه افلاطون در رساله كراتيلوس خويش قائل بود رابطه ميان واژه و شيء را يك رابطه حقيقي ندانست و براي نخستينبار به اعتباري و قراردادي بودن آن و اينكه نام اشيا و اصولا نشانهها زاده يك قرارداد اجتماعي است، اشاره كرد.
سوسور در زبانشناسي عمومي خويش از علمي صحبت كرد كه ميتواند به مطالعه زندگي نشانهها در جامعه بپردازد و اينكه نشانهها از چه چيزي تشكيل شدهاند و چه قوانيني بر آنها حاكم است. سوسور نشانه را دالي ميدانست كه بر مدلولي دلالت ميكند. او دال را تصوري معرفي كرد كه از صورت در ذهن ما پديد ميآيد و درباره مدلول گفت تصوري است كه از مصداق خارجياي كه مدلول خواسته نشانه آن باشد در ذهن ما جا گرفته. سوسور بهعنوان يك ايدهآليست، وحدت دال و مدلول را از ديگر دلالتهاي نشانه دانست و عامل فرهنگي را به مثابه قراردادي اجتماعي در اين وحدت دخيل دانست. به عبارت ديگر ما وقتي در رستوراني خلوت هستيم دال خلوتي رستوران مدلولي مثل بيمشتريبودن آن را ميرساند و اين قرارداد ناشي از تجويز فرهنگي خاصي ميتواند باشد. همين گونه بود كه سوسور زبان را پديدهاي فرهنگي تلقي ميكرد. خلاصه آنكه بايد گفت در نظر سوسور فرهنگ پديدهاي است زبانشناختي و نشانهشناسي روشي است كه با آن ميتوان صورتهاي فرهنگي را تحليل كرد.در مقابل، پيرس- منطقدان پراگماتيست آمريكايي- با دغدغهاي كه نسبت به معرفت و فهم حقيقت داشت آن را معطوف به فهم عميق زبان ميدانست و نشانه را عين تفكر تلقي ميكرد. او نشانه را در 3عنصر مربوط به هم معرفي كرد: نمود نشانه كه به چيزي غير از خود اشاره ميكند، آنچه نشانه را پديد آورده و تعبير نشانه. پيرس به اين ترتيب پيوند ميان ذهن آدمي و جهان خارج را از 3 راه شمايلها، نمايهها و نمادها تفسير ميكند. شايد به تعبير دكتر كورش صفوي بهتر است ديدگاه پيرس را ديدگاه كاربرد شناختيتري از نشانه دانست كه ضعفهاي نگاه سوسور را در بعضي از موارد پوشش ميدهد.به هر روي بعدها متفكران بسيار ديگري چون رولان بارت، چارلز موريس، امبرتو اكو، آلگر داس گريماس، توماس سبيوك و... به بحث و بررسي و توسعه دانش نشانهشناسي پرداختند.زبانشناسي، روانشناسي، فلسفه، جامعهشناسي و زيباييشناسي از جمله دانشهايي هستند كه پيوندي تنگاتنگ با دانش نشانهشناسي برقرار ميكنند و اين دانش بهويژه در نقد هنريهاي سمعي و بصري و متون ادبي و حتي متون ديني و همينطور تحليل فرهنگي، اجتماعي و رواني و برنامههاي تبليغاتي از روشهاي درجه يكي محسوب ميشود كه به خوانشي صحيح از متن (اعم از رويداد يا رفتار) كمك ميكند.
متأسفانه در ايران ما با تاخيري چند ده ساله با دانش نشانهشناسي مواجه شدهايم و اين توجيه اصلي فقر منابع نظري- و چه برسد به عملي- ما در اين حوزه است. با وجود تلاشهاي فرهنگستان هنر در زمينه گسترش دانش نشانهشناسي و برگزاري همايشهاي كاربردي همچنان بهويژه جامعه منتقدين ما كمابيش از روشمندي اين دانش محروم است و از اين حوزه از علوم جديد تنها به داشتن چند كتاب ترجمه و پارهاي مجموعهمقاله دلخوشيم كه بادا اينگونه مباد.
ميلاد آسماني مردي از نژاده پيامبران اولوالعزم است. بزرگ پيام آوري از تبار روشنايي و سپيدي و گل مريم كه اگر نشان آخرين فرستاده الهي گل سرخ محمدي است، اين فرستاده قبل از او با عطر گل مريم لحظات زمين را سرشار كرده است.
ميلاد باشكوه مردي كه در آخرين كتاب الهي بيست و پنج مرتبه نام مقدس عيسايي اش و يازده مرتبه شكوه سزاوار مسيحايي اش ذكر شده و نام مقدس مادر مطهرش كه نفس نفس عاشقي و پاكي را حوالت انسانهاي ماتم زده عصر خود كرد، سي و چهار بار زنان عالم را در قرآن شوكت بخشيده تا به اين ترتيب چون نور بر شب دنيا حك شود كه هر پيامبري هر چقدر بزرگ زني ستايش شده را در كنارش بايد.
زمين و زمان مژده در مژده دارد كه عبدالله، غلام زكي، رسول، نبي، ابن مريم، روح خدا و كلمه مي آيد، مي آيد و وقتي مي آيد كه دل تمام فرشته هاي خدا برايش تنگ شده، دل تمام آوازهاي غمگين شبانانه. آن هم براي «شبان خوبي كه مراقب گوسفندان خويش بوده و جان خود را در خدمت حيات آنان قرار مي دهد.»(۲)
گر تمام رودهاي جليل تشنه او هستند بعيد نيست وقتي كه اوست «درخت تاك حقيقي كه پيروانش شاخه هاي پربار آن هستند.» (۳)
اگر تمام سفره هاي زمين منتظر بركت او هستند غريب نيست كه اوست «نان حيات بخش الهي» (۴)
و اگر با آمدن اوست كه زمين مي تواند قبل از وجود نازنين محمد(ص) طعم وجاهت را بچشد ، عجيب نيست كه قرآن بعد از موسي او را وجيه(۵) مي داند در مقابل خداوند آسمانها و خداوند است كه چشمان دل مريم عذرا را بشارت مي دهد به كلمه خويش كه نامش مسيح عيسي بن مريم است كه در دنيا و آخرت وجاهت دارد.(۶)
پس سلام بر او همچنان كه خود را سلام مي دهد در آن روزي كه متولد شده و در آن روزي كه برانگيخته شود. روزي كه همراه صبح خاتم، منجي عالم ،حضرت قائم مي آيي و تمام سروهاي عالم را فرمان چمن مي دهي روزي كه مي خوانيم:
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
پانوشت ها:
1- اوصاف و القابي كه حضرت مسيح در سوره هاي مريم و نساء به آن خوانده شده است.
2- انجيل مرقس ۱۳/۲۶
۳- انجيل يوحنا ۱۵/۶
4- نجيل يوحنا ۶/۳۳
5- سوره احزاب آيه ۶۹
۶- سوره آل عمران آيه ۴۵
- برای ۲۰ آذر و شهیدآیت الله دستغیب
زنده ياد دكتر شريعتي در نگاهي جامعه شناسانه كه به انقلاب هاي دنيا داشت هر انقلابي را داراي دو پايه اصلي عقل و حركت توده يا شعور و شور مي دانست.
در تحليل اين گفته بايد اضافه كرد درصورت هر نقصاني در هريك از اين دو ركن حركت به سوي دره اي انحرافي سوق پيدا خواهد كرد و اين كه، تبيين اين دو اصل به عنوان دو نقطه در تقابل باهم مطرح نيست، بلكه هردو پايه شور توده و شعور فرهيختگان در تعامل با هم مي تواند يك حركت را در تعادل نگاه دارد.
اما در اين تحليل نيز بايد درنظر داشت كه شور توده خود نيز احتياج به شعوري جداي از شعور تئوري ساز انقلاب دارد و اين واسطه گري در انقلاب ايران كه بر محوريت آزادي و استقلال و براساس اسلاميت بنا شده است عهده اي خودآگاه بر دوش روحانيت مبارز بوده است. در اين ميان البته واسطه گري ها نيز هريك در سطحي جريان داشت كه اتفاقا روحانيت شيعه در تمامي سطوح حد اعلاي آن محسوب مي شد چنان كه تاريخ سياسي معاصر ايران نيز گواه آن است.
شهيد آيت الله عبدالحسين دستغيب ازجمله روحانيون مبارز و برجسته اي بودند كه با مبارزه و رهبري مذهبي توده مردم سعي در هدايت اصيل شعور توده در به بارنشستن آزادي خواهي و استقلال طلبي آنها داشت.
ايشان با آثار متعددي كه نگاشتند در بعد خاص خود تجربه اي اصيل از تربيت مذهبي مردم را در منطقه اي از ايران به نمايش گذاشت و با تكيه مردم بر مرجعيت روحانيت بود كه توانست رهيافتي قابل توجه را در ميان شعور توده مذهبي به دست آورد.
همان طور كه اشاره شد سطوح مختلف مرجعيت روحانيت همان گونه كه شخصيت هايي چون علامه طباطبايي، امام خميني (ره)، شهيد مطهري، شهيد بهشتي، شهيد باهنر و شهيد مفتح و... در آن قرار داشتند متفاوت بوده است، اما بايد درنظر داشت كه همين سطوح مختلف رهبري مذهبي نيز ناشي از سطوح مختلف شعور توده است. اين كه شعور توده كه خود زيربناي شور جامعه است چه ارتباطي با شعور اوليه اي كه جرقه حركت و ازآن نخبگان جامعه است مي تواند داشته باشد،بحث قابل توجهي خواهد بود كه مجال وسيع ديگري مي طلبد اما نكته اي كه گفته آمد اصلي است كه ما را به ويژه در داوري منصفانه آثار بسياري از اين بزرگان و نقش آنان در به بار رسيدن نهال انقلاب ياري خواهد كرد.
سیگاری شدن اتفاق ساده ای نیست . برای همین ترک کردن آن هم ساده نیست .می دانم نخ نماست اما به نظرم همچنان عمیق است این جمله مارک تواین که «چه کسی گفته ترک سیگار سخت است من خودم صد مرتبه این کار را کرده ام ».
ساده بودن صفتی ، واژه ای و رفتاری در مقابل پیچیده بودن است که البته با این اوصاف در حالت اطلاق قرار می گیرد و ناظر بر معنا و ماده ی آن صفت ،واژه یا رفتار قرار میگیرد نه صورت آن.
سیگاری بودن اما به نظر من یک رفتار است که صورت صفتی به خود می گیرد ؛ صفتی عارضی که مانند عادتی ثانویه همراه صاحبش می شود .این عادت ثانویه گاهی (اگر به هرم نیازهای مزلو قائل باشیم و البته بر عکس آن ) حرکت نیز می کند و در بعضی ها از امری صفاتی به مقوله ای ذاتی بدل می شود. و به این ترتیب از راس هرم به قاعده ی هرم نزدیک می شود و می شود نیازی پایه ای.
داستان نزدیک شدن افراد به سیگارهم در هر جامعه ای بستگی به شرایط متفاوت فرهنگی ،اجتماعی و حتی سیاسی آن جامعه دارد .
اما روایت من از سیگار درایران خودمان را با این مثل ترکی شروع می کنم.بیله دیگ بیله چغندر...
سیگار در ایران دو نماد کاملا متضاد را نمایندگی می کند .دو نمادی که خود سر نمون دو طیف خاص و کاملا مقابل هم هستند.
سیگار کشیدن در ایران یا نماد روشنفکری است. یا ناراحت و نا بهنجار بودن .
درطیف روشنفکری ؛ دگر اندیشان(نه به معنای صرفا سیاسی اش )، نویسندگان،نخبگان فکری و علمی و هنر مندان می گنجند و اگر هیچ کدام اینها نباشی و سیگاری باشی،یعنی آدم ناراحتی هستی (فرقی هم نمی کند که چه ناراحتی ای حتما یک نابهنجاری اجتماعی یا مشکلی داشته ای یا داری ).
گاهی نیز جامع هر دو می شوی یعنی هم ناراحتی و هم هنرمند و نویسنده (مثالش را می توانید در اهالی سینما و شاعران زیادی ببینید ).اگر در این دو طیف دقت کنید زیاد نمی خواهد دنبال پرتقال فروش بگردید چرا که نابهنجاری همان وجه مشترک است البته با عینکی فرویدی می توانید قطب مثبت و منفی آن را کشف کنید ...
کاری به قطب منفی آن فعلا ندارم چون هیچ وقت مورد توجهم نبوده است ؛سیگار در بین این دست افراد نشانی از اعتراض و فرار دارد اینکه عده ای دختر و پسر که معمولا هم از سطح خانوادگی و پایگاه اجتماعی خوبی بر خوردار نیستند برای اینکه به جمع های دارای خرده فرهنگ خاص از گروه همسالان خود وارد شوند به سمت سیگار می روند و خب متاسفانه در اکثر اوقات هم این آغاز خوش فرجام نیست و رو به ناکجاآباد دارد وغالبا نیز جامعه ی ایرانی ، به این دسته از افراد، روی خوشی نشان نمی دهد و قس علی هذا....
اما شاید بتوان گفت از بعد ورود جریان های مدرن در ایران بود که کم کم سیگار هم جزو لوازم روشنفکری به حساب آمد و بسیاری از نویسندگان و هنرمندان و اصحاب فکر به سمت سیگار کشیده شدند. اما این طیف نیز در نگاهی روانشناختی و جامعه شناختی به دو دسته تقسیم می شوند.گروهی که خود در جست جوی مخدری سبک برای رسیدن به لحظه هایی خوشایندند.لحظه هایی که یا در کاهش رنج دانایی و زیستن میان نادانان سهیم باشد یا در خلق خلسه هایی برای سیال شدن در صمیمت وجود که منجر به خلق اثری هنری یا نگارشی و مفهومی می شود .
اما گروه دومی نیز در این طیف هستند که می توان آن ها را زیر شاخه ی جوانان این طیف محسوب کرد. جوانانی که تشبه به اهل فکر را دوست دارند.سیگار کشیدن را پز روشنفکری و هنر مندی می دانند و نهایتا دوست دارند با سیگار به همان چیز های پیش گفته درگروه اول این طیف برسند.مذهبی و غیر مذهبی هم فرقی نمیکند .چون وقتی بحث تشبه به این طیف می شود پای بسیاری به میان میاید .از جلال آل احمد گرفته تا دکتر علی شریعتی و آیت الله بهاءالدینی ...جالب اینکه تاثیر این بزرگواران بر تشبه جویان جوان آن قدر بود که بسیاری ازجوانان دهه چهل وپنجاه به تاسی از جلال و شریعتی سیگارهای دیزلی ایرانی از قبیل هما و اشنو را می کشیدند ....
این مثنوی اما حکایت هایی دارد قدر هفتاد من کاغذ و هزاران نکته ی باریک تر از مو....
*اینکه تشبه جویان جوان بی استعداد نه می خوانند و نه می دانند و تنها(گاه) بلغور کردن چند اصطلاح و مدل سیگار کشیدن شان نشان دگر اندیش بودنشان است....
*اینکه تشبه جویان زیبا رو در کنار این پز روشنفکری چه قدر باید مواظب زیبایی شان باشند تا حدی که خبر نگاری میگفت من انقدر دندان هایم را بعد از سیگار مسواک می زنم که مینایش خراب شده...
*اینکه سیگار کشیدن گاه انقدر بد است که خانم دکتری با افتخارمی گفت در کل خانواده پدری و مادری ما یک سیگاری هم نیست ....و سکانس بعدی داشت از دوست پسری تعریف میکرد که وقت کوه رفتن ،هنگام گذر از باریکه ها او و دوستش را بغل می کرده و تا مسافت زیادی...!
*اینکه با تمام مضراتی که هر روزه در رسانه های مختلف درباره سیگار گفته می شود پافشاری بسیاری از اهل فکر و هنر بر استفاده از آن با یقین به این که تهدیدی جدی برای سلامتی شان است انگار رفتاری ناخود اگاه و پوچ انگارانه برای رفتن به سمت نیستی ای زود هنگام است! حرکتی ناخود آگاهانه و فلسفی به سمت نیستی . (که البته در بطنش، خود آگاهی محض است) یک جور خویش کشی رضایتمندانه. یک جور لبخند به رهایی.(در برابر خود کشی که نشانه اصلی اش نا رضایتی است)...
*اینکه گاه سیگار خود وسوسه است ...وسوسه ی بزرگ روزگار مدرن شده ...
*اینکه نوع سیگارو چگونگی کشیدن آن هم روانشناسی دارد و به کمک آن می توان پایگاه اقتصادی ، اجتماعی و حتی تحصیلی فرد را تحلیل کرد...
*اینکه دوست دارم دوستانی را که وقت خانه رفتن دوش ادکلن می گیرند و کلی آدامس می جوند که مبادا مادرشان ،همسرشان یا بچه هاشان بفهمند آنها لب به سیگار می زنند...
*اینکه دو سال تمام دستیار و شاگرد یکی از معروف ترین روزنامه نگاران ایران بودم و او در حالی که روزی دو پاکت سیگار می کشید همیشه توصیه میکرد که روزنامه نگار و نویسنده جماعت یا باید خوش تیپ باشد و یا سیگاری. و او خودش آنقدر خوش تیپ بود که بسیاری را عاشق سیگار کشیدنش کرده بود...بسیاری را....(اینجا تمام قد به احترام مردی که هیچ گاه جلوی او به خود اجازه ندادم سیگار بکشم ایستاده ام ....می دانم استاد دوست داشت این احترام را )
*اینکه دیدم دکتر....پدر ارتباطات سایبر ایران در سن پنجاه و چند سالگی و با شهرت بین المللی ، دارد نق می زند و در جواب پرسشم ، با آن لهجه شیرینش گفت:یاسر فکر کنم نفهمیده باشد ،گفتم چه چیز را ؟ گفت سیگار دستم بود که در آسانسور باز شد و استادم دکتر معتمد نژاد را دیدم .نفهمیدم سیگار را کجا انداختم ....خدا کند ندیده باشد ....
بهانه تاملات دودی خماری این دو هفته است.سیگار کشیدن در سر میز ممنوع شده . درب بالکن را هم بسته اند. در ضلع غربی تحریریه بچه ها زود به زود غیب می شوند ...کلافگی اذیت کنی است. سعید میگفت وقتی می روم حیاط یک مرتبه هشت نخ سیگار میکشم و دودش را ذخیره میکنم...
یاد خاطره ای از هوشنگ مرادی می افتم با تیتر«در کویر شتر فراوان است».می گفت ؛در بچگی روزی در شهر توانستم یک دیزی بخرم .آبش را با ولعی خاص با تلیت نان خوردم .سیر سیر شدم.خجالت می کشیدم گوشت کوبیده اش را با خودم بیرون ببرم . دلم هم نمی آمد بگذارم بروم.ناچار نشستم و با رنجی وحشتناک آن گوشت را با نان فراوان خوردم.مرادی کرمانی می گفت بعد از آن تا یک هفته نتوانستم غذا بخورم. مثل شتر انگار غذا را ذخیره کرده بودم....
من اما شترانگی بلد نیستم ....کلافه ام ....حیاط کجاست...
با تپش پنجره ها دست و دلت را به آب مي سپاري تا تطهير كند دل و جانت را، الله اكبري مي گويي و به نام صاحب سلام، سي پاره لسان الغيب را باز مي كني؛
بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد
هلال عيد به دور قدح اشارت كرد
نفست از اين همه تنفس بند مي آيد، الله اكبري ديگر مي گويي و مي خواني؛
نماز در خم آن ابروان محرابي
كسي كند كه به خون جگر طهارت كرد
يا صاحب سلام؛ سرشار از بشارت مي شوي پر از جشن بودني دوباره از پس گداختن در رمض نبودن. از ميهماني نبودن آمده اي و حالا در عيد بودني با قدحي از شفافيت وجود.
انگار تازه به دنيا آمده اي. از سي روز استقامت حمل شكوهمند وجود ،از آن سوهايي كه مي خواستي، مي خواستند و حالا رويارويي با آفتاب حقيقتي محض كه هلال شوال شعاعش شده و بايد نماز خواند _ و اين بار با وضويي ديگر- كه «در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون».
دلت تذكره الاوليا مي شود، چشمت رابعه اي است كه بهار را نه در صحرا كه در دلش به تماشا مي نشيند، لبهايت بايزيد است كه ماسواي جبه ها را مي گويد.
دلت مقالات شمس مي شود، خط سومي مي شوي كه نه خطاط مي توانست بخواند و نه ديگري.
دلت كشف المحجوب است كه محمد به مدينه بازگشته و عطر اويس قرني است كه هنوز كوچه هاي مدينه را مي وزاند.دلت ديوان كبير مي شودٍ،
مردم از اين بيت و غزل اي شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا
شمس جانت به غلغله در مي آيد از شراب اين قدح آسماني كه انگار دارد از آسمان ستاره مي ريزد تا كاسه روزه ات را سيراب كند و روحت را تازه.
تو از نبودن آمده اي، عقل سرخي، آواز پر جبرئيلي، اصلا خود خود شيخ اشراقي، نمط نهم اشارات دردي را دوا نمي كند اگر بفهمي مي تواني سجده خضوع ابن سينا شوي پر از شفا پر از قانون...
چه لحظه هايي است، چه آسمان هاي پي درپي اي است كه بر ما نازل مي شود، راستي امشب شب قدر نيست؟
(برای یازده قرن تنهایی انسان)
۱ـ از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
شاهزاده جوان هيچ چيز كم نداشت. همه کمربستگان خدمت او بودند. دختران زیبا روی مهتابی و پسران برنای سپید دندان. پدر شاهزاده خواب ديده بود كه اين پسر نه بر سلوك او خواهد شد. حكيمان و معبران گفته بودند او را بايد حفظ كرد تا حفظ كرد. اما شد، آنچه بايد ميشد. شاهزاده شبي به ماه زد. مرگ را ديد و بيماري و پيري را فهميد. شاهزاده خواست نادانياش را بر زمين بكوبد و سرانجام پاي درختي به حقيقت رسيد و بودا شد. زيستن رنج است، تولد رنج است، پيري رنج است، بيماري رنج است. مرگ رنج است.
نجار جوان جز ملكوت خدا نه ميپنداشت، نه ميخواست. چشمهاي آبياش آسمان مهرباني بود براي رمهگان رميده از خدا، سرازير از هر چه تعلق بود، نه زني داشت و نه فرزندي، ملكوت خدا بود و رنجي عظيم براي نردبان اين ملكوت بودن. ميگفت دنيا رنج است و اين رنج از آن گناه ازلي است كه دامنگير انسان است. بايد رها شد و به ملكوت پدر پيوست. پسر شدن براي پدر آسماني،همان رهايي از رنج و گناه برآمده از اين رنج است.
فتح مكه بود، «لا اقسم بهذا البلد» خداوند به مكه سوگند ياد ميكند. شهري كه حرمت آن را بر پيامبر روا نداشتند و سوگند ياد ميكند به پدري كه اين شهر را بنا نهاد و فرزندي كه پديد آورد و دوباره سوگند ياد ميكند. اين بار آسمان و زمين را ميلرزاند كه؛ «لقد خلقنا الانسان في كبد» ما انسان را در رنج و مشقت آفريديم.
2 - چرا من اين همه كوچك هستم ، كه در خيابانها گم ميشوم
همه ما گم شدهايم. رنج يعني گم شدن و وقتي سوگند ياد ميكنند كه در رنج آفريده شدهايم، غمگنانهترين زمزمه عالم را داريم كه ما هيچگاه پيدا نميشويم از الف تولد تا ياي مرگ. آرامش يعني پيدا نشدن در رنج و خوگرفتن به سرنوشت محتوممان. نميخواهم در پوچانگاري بغلتم كه اصلاً جنس حرفم از اين بيهودگيها نيست. من از آن «ستاره قرمز» ميگويم. در اين ميان اگر اطمينان قلبي به ذكر خداست. آرامشي فراي رنج نيست.دل دادن و فهم قويم است از رنج. از آنچه او ميخواهد.«لقد جئتمونا فردا كما خلقناكم اول مره» ما شما را تنها به نزد خود باز ميگردانيم، همچنان كه اولين بار شما را آفريديم. از درخت تنومند تنهايي جز ميوه رنج چه ثمري ميتواند به بار بنشيند.
3 - چه سرنوشت غمانگيزي، كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس ميبافت ، ولي به فكر پريدن بود
اديان آمدهاند تا رنج و تنهاييمان را تفسيري كنند تا بفهميم و مهمتر از آن بگويند كه اين رنج و تنهايي پايان محتوم ماست. اما فرجام انسان اين نيست. «حكايت غريبي است» پايان محتوم و فرجامي نه به اين سان داشتن! از صبح خلقت تا اكنون، ديگر عادت كردهاي به رنج بردن. ميداني با اين رنج خواهي مرد ولي به فكر پريدنيم، تار و پود تنهاييمان را عمري ميتنيم و در خيال بال نفس ميكشيم. راستي «بالت چهطور است؟»
4 - من پلههاي پشت بام را جارو كردهام ، و شيشههاي پنجره را شستهام ، كسي ميآيد
انسان در رنج آفريده شده. انسان تنهاست. انسان منتظر است. هميشه. همه. عاليترين دستامد انسان كه وجه مميزهاش از حيوان در بالاترين نقطه تعالياش محسوب ميشود، هنر و فلسفه است كه هر دو از انسان تنهاي در رنج منتظر ميگويند.
5 - و اسمش آنچنانكه مادر، در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند ، يا قاضيالقضات است
بوداي پنجم، سوشيانت است، ماشيح، صاحبزمان است و او كه ميآيد كسي است كه تمام پروانهها از شوق او ذات زيستنشان، خواب پريدن است.
۶ - كسي ديگر ، كسي بهتر ، كسي كه مثل هيچكس نيست
و مثل آن كسي است كه بايد باشد.همين
بيزمان ، بيمكان – تنهاي تنها
بدون شك در اين وقتها نداشتن فندك، تعارف بسته سيگار و جملههايي مثل اين كه« دود كه اذيتتان نميكند...» آغاز يك گفت و گوست و اين يعني رهايي از يك بنبست و بازشدن پنجرهاي روبه آفتاب آشنايي و دوستي و اين يعني انسان.
تفكر – تخيل – خيلي داخلي
تخيل ستون استوار آفرينش است و آفرينش وجه تفارق حيوان ناطق (انسان) با غير. با آفرينش است كه انسان وجهي پيدا ميكند با آن برگزيدگياي كه در متون مقدس، به آن مفتخر شده.
تخيل دستامد دنياي خيال است و دنياي خيال از افلاطون گرفته تا ابن عربي و بعدتر ملاصدرا، سرزميني است هم عرض و هم ارز جهان ملكوت. تخيل را اما در معنايي سادهتر ميتوان در تمركزي زميني براي آفرينش زميني نيز به دست آورد و در سودای آنچه تجربهاي است براي بعضي، حلاوتي است به نام سيگار.
همزباني در اَشكالي كه مانند بتي عيار، هر لحظه به شكل و شمايلي است و باز مانند هزار تويي از معنا تو را جادوي خيالهاي سياه و سپيد ميكند. دود سيگار را ميگويم كه آرام، آرام، دارد از تو رها ميشود و به ابديت ميپيوندد.
تنهايي – خارجي / ميخواهمت چنان كه لب تشنه، آب را
خستگي اهل قلم و معنا، مثل همه خستگيها نيست. نه در صورت و نه در سیرت. اصولا جنس خستگي هنرمند و نويسنده جماعت، از جنس دیگری است.(يعني همانهايي كه ديوارهاي سيماني را پنجره ميخواهند و بيابان را گلستان سعدي)
برای همین هم از خيليهاشان كه بپرسيد جز خلسه آتش به جان افتادگي يك سيگار، هيچ چيزي خيسيِِ خستگي روح يك معناجو را خاموش نميكند! ببخشيد اگر گفتم، هنرمند و نويسنده جماعت؛ از برخي علماي بزرگ نيز ميتوانيد اين را سراغ بگيريد. آن هایی که اشرفتر از هر نويسنده و هنرمندي اند.
لب پاشويه – خارجي، بسته
قبول. دارم مغلطه ميكنم. اما اين رفيق تنهاييمان را به چه نارفيقي ميتوانيم بفروشيم. رفيقي كه از تو جان ميخواهد، اما چاقو دستت نميدهد. رفيقي كه البته هم زهر است و هم ترياك(پادزهر). مثل ني كه بر لب مينهي و به قول مولانا:
« ني دواي هر كه از ياري بريد
همچو ني زهري و ترياكي كه ديد»
اين رفيق شفيق براي دانشآموزان بدون شارب و دختران فرسخها دور و اهالی عمله و طرب ، زهر است قبول. اما پادزهر بودنش را براي آنان كه يادشان از پيش رفت، چه بايد گفت. قبول. دارم مغلطه ميكنم.
سرگذشت هنر در هر سرزميني در پيوست با رودخانه خروشاني به نام تاريخ هنر سرشتي دوگانه دارد. اين سرگذشت از سويي منحصر به فرد است چون ريشه در زيستنگاه خويش دارد و از سويي از كاروان جهانپيماي هنر روزگارش نيز نميتواند عقب بماند و اين سرشت دوگانه خود ذات هنر ميشود.
اما بهانه اين يادداشت، هنري به نام ادبيات است. هنري كه با مقدسترين و شگرفترين نعمتي كه به انسان داده شده آغاز ميشود. هنري كه برانگيختگي كلمه است و كار كردش به قولي كاهش رنج زيستن. اما تعريف ادبيات خارج از جغرافياي پهناوري كه ميتوان براي آن قائل شد در رويكردي هنري است كه به ذات خود نزديك ميشود و در اين ميان فراخواندن ژانرهايي چون داستان، شعر، نمايشنامه و قطعه ادبي سرستونهاي اين ماندگارترين دستامد تامل و تكلم انسان است.
در اين ميان تجربه منحصر به فرد ادبيات پارسيگويان فلات ايران شكوهي چشمگير دارد.
اين شكوه چشمگير و چشمنواز آغاز اوج هنر پارسي است و تعمدي است در اين تركيب شايد ناسازوار «آغاز اوج».
تورقي از سر حوصله در تاريخ هنر جهان يادآور اين واقعيت است كه انسان از همان ابتداي دانستن با تصوير و حجم بيش از هر چيز ارتباط برقرار كرده و اين ارتباط در تمام روزمرگيها و حتي نيايشوارههايش ساري و جاري بوده است. اين سيالیت و جريان داشتن از بدويت انسان غارنشين تا آنجا كه خط را ميشناسد يا به تعبيري ميشناسانندش وجود دارد و جالب اين كه بعد از حضور كلمه نيز باز اين تصوير است كه ميخواهد معنا را به مقصود برساند و اين حديث دراز دامن تا آنجا كه ادبيات سلطه بلامنازعي بر تمامي هنرها پيدا ميكند ادامه دارد. چه مكمل عالي بودن بگوييم چه سلطه بلامنازع؛ نميتوان حضور جدي ادبيات را در اوج هنر نمايش يوناني در چندصد سال پيش از ميلاد مسيح انكار كرد. حتي در اعتلاي هنر رنسانس اين دوستيهاي شاعران بزرگ ايتاليايي و نقاشان و معماران چيرهدست فلورانسي است كه شاهكارهاي هميشه تاريخ هنر غرب را رقم زده.
درست اما قبل از اين اوج هنر، يعني در قرون وسطي در اين سوي جهان ما هنر ايراني را در گستره خيالانگيز خود يعني ادبيات در اوج ميبينم و آن تجربه منحصر به فرد هنر ايراني كه گفتيم؛ در آن زمان است كه «آغاز اوج» خود را به نظاره مينشيند. ادبيات پارسي با ريشه داشتن فرهنگ اسلامي در كلمه در اين دوره فرزانهگان برگزيده خود را سوار بر توسن آسمانفرساي زيباييهاي بياني و كلامي به تاخت ميبيند. فرازنهگاني كه قلههاي معرفت و معنا را در هالههايي از ابرهاي اساطيري زيبايي نحوي و بلاغي تا امروز زیر شهپرخود دارند نيز شوريدگان و شيفتهگان خود را از سراسر جهان به تعظيم و تكريمي ناخودآگاه واميدارند.
غزل عاشقانه و شعر عارفانه و منظومههاي غنايي و حماسي بازمانده از روزگاران گذشته پارسيگويان هنر ايراني، اما امروز تنها شناسنامهاي پرافتخار است و بس. شناسنامهاي كه آيينهداري در مقابل آن نيز خوابپران داعيهداران هنر روزگارمان نشده است. نميدانيم اين اتفاق كي و از كجا افتاد. نقطه شروع داشت يا شروعها، اما آن «آغاز اوج» فرجامي تلخ چون مرگ آرش در پايان كمانگيرياش داشت. تير آرش از كوه دماوند رها شد و در مرز ايران و توران به زمين نشست و افتخارها براي ايرانيان شد اما دريغ و درد جان پهلوان نيز با جان تير روانه شده بود و اين حكايت ادبيات پرافتخار كلاسيك، پارسي زباناني است كه امروز تنها به آن افتخار دلخوشيم و مرگ پهلوانانمان را از پس آن نميبينيم.
چه نديدن مرگي! وقتي هنوز مثنوي را به تصحيح نيكلسون انگليسي ميشناسيم و بعداز شاهنامه ژول مول با احتياط سراغ تصحيحهاي ديگر ميرويم و کشف المحجوب ژوكوفسكي هنوز توي كتابخانههامان با اقتدار نشسته و هزاران حرف پردرد مشترك ديگر كه كار را از فرياد هم گذرانده...و اضافه كنيد به آن اظهار فضلهاي بيجا و بيگاه برخي غورهنشدههاي مويز شده- هنر (ادبيات) مدرن- را كه به همان سنت مدرنيته، پدركشي جزء لاينفك تجربههاي بلندپروازانهشان شده است.
گزين گلايهاي كه رفت؛ حكايت ادبيات چهل تكه روزگار معاصرمان است كه سرماي استخوان سوز مدرنيته را كه هيچ از نسيم دردهاي روزمره نيز نميرهاندت. ادبياتي كه نميتواند حتي نيم ريشتر بلرزاندت يا تو را حتي به هوس لرزيدن بياندازد. انگار همه فهم ما از ذات هنر و ادبيات خلاصه شده در يك سوي عقب نماندن از كاروان جهانپيماي هنر و ادبيات جهان و تمام افتخارمان گاه جلو زدن آن- هم به زعم خودمان- از اين كاروان شده و سوي ديگر ذات دوگانه هنر يعني ريشه داشتن در بوم خود را گويي به بادها سپردهايم. بادهايي كه با بردن هويت باشكوه ادبياتمان، سخاوتمندانه ادبياتي وارداتي را به كشترازهايمان آوردهاند. راستي شما ميدانيد حالا كه كالاهاي چيني دارد بازار اقتصادي جهان را قبضه ميكند، از كجا ميتوان براي سال جديدمان به اندازه كافي ادبيات وارد كنيم!!
به بهانه مرگ آرتور سی کلارک نویسنده داستانهای علمی تخیلی (فیلم « 2001 ، یک اودیسه فضایی »کوبریک که یادتان هست)
داستانهاي علمي- تخيلي، داستانهايي هستند كه ناشر آن ميگويد اين اثري علمي- تخيلي است! اين يك تعريف از ژانري است كه اين روزها يكي از برجستهترين پديدآورندگانش را از دست داده. قالبي كه در سينما و ادبيات طرفداران سينهچاك مخصوص خود را دارد. اما چرا ميان اين همه تعريف منطقي كه كوشش شده تا جامع و مانع نيز باشند سراغ تعريف ذكر شده ( كه بيشتر به يك شوخي ميماند) رفتيم؟ پاسخ با نگاهي به بستر زبانياي كه اين تعريف در آن مطرح ميشود، خيلي روشن است. ژانر علمي-تخيلي يعني همآميزي با شكوه تخيل و علم در سرزميني كه هنوز مدرسههاي كپري دارد و دانشآموزان و حتي دانشجويان رشتههاي فنياش خيلي از وسايل آزمايشگاهي را از نزديك نديدهاند كه هيچ بلكه اصولا نامشان را هم نشنيدهاند.
واقعيت اينكه اين قالب ادبي- سينمايي در فرهنگ ايراني هيچ جايي ندارد؛ چيزي خجالتآور نيست. حداقل خجالتآورتر از مفهوم وارداتياي كه تنها به ضرب ترجمه ميخواهيم بشناسيمش نيست.
آن هم ترجمهاي نيم بند و تازه بعد از چند 10سالي كه از پديدآمدن آن اثر گذشته و تمام پيشبينيهاي نويسنده محترم (پيشبينيهاي علمي برآمده از تخيل علمي نويسنده همه هويت و حيثيت برخي از زيرمجموعههاي اصلي اين نوع از ژانر است) ديگر از هيجانبرانگيزي خود افتاده...
به من حق بدهيد دست خودم نيست كه هر وقت از كتابهاي علمي-تخيلي ميشنوم ياد بچههاي معصوم آن دبستان روستايي ميافتم كه به خاطر نقض فني بخاري نفتيشان در قرن اتم...
پرتقال فروش را خودتان پيدا كنيد...
* در ضمن پرونده ویژه ی روزنامه همشهری (۱۵ فروردین) را درباره این نویسنده دانشمند از دست ندهید.
پانزدهم رمضان سال دوم هجرت
انگار بهار پاره اي از خويش را به زمين بخشيده است. پيامبر در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفتند و او را حسن ناميدند. نامي كه هيچ كس در دوره جاهليت نشنيده بود.فقط يك كنيه داشت و آن «ابو محمد بود»
غزالي در احياءالعلوم و ابوطالب مكي در قوت القلوب مي نويسند پيامبر خطاب به حسن گفته «تو در آفرينش و در رفتار و كردارت مانند من هستي»آسمان در بستر بيماري خطاب به او و برادرش گفت: هيبت و آقايي خود را براي حسن و جرأت و بخشش خود را براي حسين قرار مي دهم.
سال يازدهم هجرت:
حسن و حسين (ع) در مسجد هستند و به منبر غير از پدربزرگ و پدر را مي بينند..
سال سي وچهارم هجرت، بدرقه ابوذر، ربذه
حسن(ع): افسوس كه بدرقه كنندگان خواه وناخواه بايد بازگردند و وداع كنندگان بايد حقيقت تلخ و ناگوار وداع را طي چند لغت به زبان آورند وگرنه همگان ادراك مي كردند كه مرحله وداع چه مرحله دشواري است و حسرت وداع كنندگان هرگز انتها نخواهد يافت.
اي عم گرامي! هم اكنون مي بيني كه ما به بدرقه تو آمده ايم و همي خواهيم ترا وداع گوييم.
اي عم! دنيا را از كف فروبنه، دنيا را تحقير كن و در برابر فريب ها و حيله هايش بروز مرگ بيانديش. بر اين تلخي ها و رنج ها كه اكنون جان تو را مي آزرند شكيبا باش زيرا روزگارش اندك و عمرش كوتاه است.به وراي اين دنيا كه جهان جاويدان و عرصه حقايق است اميدوار باش.بردبار بمان تا بروز رستاخيز رسول اكرم را از خويشتن خشنود بيابي.و اين نخستين بار بود كه حسن بن علي فرزند اميركلام عرب به نام يك خطيب صحبت كرد.
جمادي الاخر سال سي و شش هجرت جنگ جمل
حسن پيش مي رفت. جنگ بود و جنگ، چكاچك شمشير بود و سپر و نيزه. حسن (ع) صف مي شكست، ستون مي شكست و بازهم پيش مي رفت.سپاه بصره از هم پاشيد.محمدبن حنفيه سر به زير انداخته.علي (ع): نه خجالت نكش محمد. خجالت نكش خود را با حسن مقايسه نكن او فرزند رسول الله (ص) است و تو فرزند من هستي.
بيست ويكم رمضان سال چهل هجري مسجد اعظم كوفه:
... انا بن البشير، انا بن النذير، انا بن الداعي الي الله باذنه.
... من اهل بيت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً...
و حسن (ع) اين گونه خود را مي شناساند.
هنوز خطابه حضرت به پايان نرسيده بود كه عبدالله بن عباس بلند شد و فرياد كشيد.
- اين پسر پيامبر شما و وصي امام شماست با او بيعت كنيد.
فريادهاي مردم كوفه بود كه: ما احب الينا و اوجب حقه علينا «اوه كه چقدر او در دل ما محبوب است، چقدر حق او بر ما واجب است.»بيعت بود و بيعت.
مداين اردوگاه لشگريان امام حسن(ع)
حسن (ع) خطاب به همان جماعت اندك: مرا فريب داديد. با من دورويي و حيله به كار برديد. شما به نفاق و انحراف عادت داريد. شما در گذشته ها نيز با ائمه و پيشوايان خويش روشي چنين به پيش داشتيد.
همه جا حيله مي ورزيديد و همه جا نيرنگ مي زديد. شما كه در ركاب من با دشمنان دين نمي جنگيد، بگوييد پس از من در ركاب چه كسي خواهيد جنگيد.
بيست وهشتم صفر سال پنجاهم هجرت
حسين(ع) در رثاي برادر سر بر خاك مي خواند:
«ان لم امت اسفاً عليك
فقد اصبحت مشتاقاً الي الموت»
«اگرچه حسرت مرگ تو مرا نكشته ولي هميشه خود را مشتاق مرگ مي بينم»
برای بزرگداشت خواجه نصیرالدین طوسی
بازي تاريخ بود، كه حكومت عموزادگان عباسي آل هاشم، آنچنان كه با شمشير و تدبير ايراني آغاز و گسترده شد، به تدبير دانشي مردي ايراني نيز برچيده شد.
آن هم در سرانجامي كه نه براساس شعار آغازينش – الرضا آل محمد – بود و نه بر مرام گسترندگانش. ابومسلم آنگاه كه با شمشير تزوير عباسي جهان را پيش چشم خود تاريك ديد بيشك باز هم در افق نگاه خود در جستوجوي يك نژادة ايراني بود.
قرن هفتم هجري بود و فتح بغداد. ايلخان مغول – هلاكوخان – به مشورت خواجه بزرگ طوس كه ارج و قربي بياندازه برايش قائل بود فرمان به كشتن خليفه عباسي داد. بسياري بناي مخالفت گذاشتند. ازجمله حسامالدين منجم، صراحتا خان مغول را كه بر طبع مغولياش عجيب به خرافات اعتقاد داشت، ترساند. منجم ميگفت با كشتن خليفه مسلمين جهان زير و زبر ميشود. تدبير خواجه چنين بود، از آغاز خلفت تا اكنون هزاران نفر از مردم بيگناه را مانند يحيي بن ذكرياي پيامبر و حسين بن علي(ع) را كشتند و... كار جهان در مجراي طبيعي خود بود و هرگاه ايلخان نگران است شايسته است كه خليفه را در نمدي بپيچند و كمكم آنرا مالش دهند تا اگر اوضاع متغير شد دست نگهدارند و شد، آنچه شد.
تاريخ صادقترين گواه است درباره خواجهاي كه نصير ملت و دين ميناميدندش. گواه بر اين كه زمانه خواجه، چه حوادثي را آبستن بوده.
خواجه دانش و ديانت را چه در شرح اشارات ابن سينا در مقابل امام الشكاكين – امام فخر رازي – جوييم چه در نزد منطقيون كه غرق در اساس الاقتباس وي هستند و چه در رصدخانه مراغه و چه در مشاورت عالي ايلخان مغول، همه و همه نشانياند، از تركيب باشكوهي از درايت و ديانت اسلامي و ايراني.
اما آنچه در ابتدا اشارت به آن رفت به گمان برخي – كمتر در ديروز و بسيار در امروز – نقطهاي تاريك در سير فيلسوفي اين فرزانده دانشمند عالم اسلام است(1). اينكه سياستپيشگي خواجه بهويژه آن هم در ركاب ايلخان مغول نسبتي با فيلسوفي و منش آن ندارد. چه آنكه با تدبير خواجه است كه بغداد فتح و خليفه عباسي كشته ميشود.
اما آنها كه اهل اين گزندند آيا تاريخ آن روزگار را نيز با همين نگاه ورق زدهاند. وقتي كه خليفه عباسي در نامهنگاري با ايلخانان مغول است بر اينكه خوارزمشاهيان مقتدر مسلمان غيرعرب از سر راه برداشته شوند يا وقتي كه شيعيان آنچنان در رنج و تعبي طاقتفرسا از دياري به ديار ديگر هراسان در خفايند.
تاريخ اما فراموش نميكند وقتي هشت سال پيدرپي شهرهاي مسلمانان آماج قتل و غارت مغول هنوز مسلمان ناشده است و در دو سوي دجله، خليفه، در عيش و عشرت روزگار ميگذرند. واقعيت آن است كه فيلسوفي خواجه تنها حقيقت را نصبالعين او قرار داده بود و وحدت نژادي در نظر او برافتاده بود و جز وحدت مسلمانان هيچ چيز براي آن روزگار كارآمد نمينمود.
گواه از آن بالاتر كه وقتي خواجه به شفاعت بسم ابن الحديد سنيمذهب و برادرش به نزد هولاكو ميرود جان خود را عرضه ميدارد...
و اين همه برگهاي ايام روزگار خواجه نيست. چراكه تازه بعد از برقراري وحدت نسبي ميان مسلمانان و ثبات نسبي در بلاد اسلامي است كه خواجه درپي شوكت و شكوه تعقل اسلامي و ديانت بنا شده بر دانش است.
سخن آخر اينكه مدعيان منش و روش فيلسوفي، درباره خواجه ملت و دين اين را نيز بايد بدانند كه باز در همان برگهاي تاريخ كه از سر نو بايد با تأمل بسيار بيشتر در آن بنگرند بهكرات از حشمت و آزادگي خواجه در برابر حاكمان و ارباب قدرت سخن به ميان آمده آنگونه كه در كتاب مطارحالانظار آمده است در اشارت رفتن به قتل خواجه در گفتوگويي خلاف ميل هلاكو... و يا آن گونه كه هدايت در رياضالعارفين ميگويد؛ روزي خواجه به ايلخان گفت؛ كه چنان به خاطرت نرسد كه ترا از احترام بر من منتي است چراكه تو در حشمت از سلطان سنجر بيش نيستي و او حكيم خيام را پهلوي خود به يك تخت مينشانيد و حال آنكه من در علم و فضل از خيلي زيادهام و به خدمت تو تن دردادهام» (رياضالعارفين. رضا قليخان هدايت، 488)
و از طبع خود خواجه است كه؛
اقبال را بقا نبود دل بر او مبند / عمري كه در غرور گذاري هبا بود
ور نيست باورت ز من اين نكته گوش كن/ اقبال را چو قلب كني لابقا بود
در سوگ استاد دكتر سيدجعفر شهيدي
1 – پيشترها، شايد 4 الي 5 سال پيش بود كه تازه رعنايي استاد را گرد مريضي گرفته بود. ميدانستیم همكاران زيادي از رسانههاي مختلف با او تقاضاي گفتوگو داشتهاند و او تن به هيچكدام نداده. تازه اول ذيقعده بود در پی آن بودیم كه براي ميلاد امام رضا با استاد گفتوگويي داشته باشیم. مستأصل اين بودیم كه تقريبا جوابشان منفي است و بايد براي مصاحبه با شخصي ديگر آماده شویم، اما نميشد بدون نه شنيدن از استاد هم، موهبتي كه ميتوانست در گفتوگوي با ايشان نصيبمان شود را از دست بدهیم. به منزلشان زنگ زدیم. خودشان با آن صداي خسته از كسالت گوشي را برداشتند و جواب دادند. بعد از سلام و احوالپرسي بيمقدمه اضافي، تنها برگ برندهامان را روكردیم :«استاد درباره امام رضا(ع) ميخواهیم با شما گفتوگويي داشته باشیم».نام حضرت ثامن(ع) انگار جوابي جز جواب قبول بر زبان ايشان نميتوانست بگذارد. به خانه استاد واقع در اميرآباد رفتیم.
بعداز پذیرایی كنجكاوي ما بود و پاسخهاي استاد، استادي كه هر چالشي را با دقيقترين كدها پاسخ ميگفت و از پس آن همه سترگي دانش بعد از هر جوابي تركيببند حرفهايش اين جمله بود؛« منابع تاریخی این را ميگويد، اما خدا عالم است... ما نميدانيم...»
استاد قبل از هر حرفي وقتي ديد دستمان دكمه قرمز ضبط را فشار ميدهد، اينگونه گفت؛ بسم الله الرحمن الرحيم، و صل الله علي سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين ميلاد مبارك امام هشتم حضرت ثامنالحجج را بر همه شيعيان آن حضرت تبريك ميگويم و از خداوند متعال عاجزانه درخواست ميكنم لطف و رحمت خود را بر سر اين مردم كه افتخار تشيع را دارند مستدام بدارد...
چشمان استاد مثل دلش انگار هنوز در 30سالگياش در نجف مانده بود...
2 –« پس از پنجاه سال، پژوهشي تازه پيرامون قيام امام حسين(ع)» را سال 58 انتشارات اميركبير درآورد. كتاب از همان روزها برگ زر شد. زبان شيوا و تحقيق بليغ استاد زبانزد خيلي از اهالي قلم شده بود.كتابی پژوهشي درباره فیام عاشورا ، كه جواني 33 ساله كه 5 سالی ميشد از نجف آمده بود، آنرا نوشته.تحقيق كتاب سال 1330 تمام شده بود اما سال 58 اولين چاپ آن منتشر شد.
نگاه جامعهشناسانه تاريخياي كه دكتر شهيدي در اين كتاب به قيام امام حسين(ع) داشت. بسيار خواندني و قابل تأمل بود.با اينكه پيشتر از اين دكتر كتاب (فتنه الكبري) طه حسين را ترجمه كرده بود و كتابهاي «شيرزن كربلا» و «زندگاني علي بن حسين(ع)» را نوشته بود اما نگاه تازه او در اين كتاب كه روايت تاريخ پنجاهساله اول اسلام تا واقعه عاشورا را درپي داشت، از موشكافي و دقت نظر اديبي تاريخدان و تاريخپژوه حكايت داشت.كتاب طي اين سالها به زبانهاي انگليسي، عربي، تركي استانبولي و آذربايجاني، ژاپني و اردو ترجمه شده و سي و چند بار هم تا به حال تجدید چاپ شد، كتاب را با نوجواني مشتاقمان مرور ميكنیم؛سال 1376 چاپ بيستم، دفتر نشر فرهنگ اسلامي: انگار صداي گرم استاد است كه در كلاسهاي دانشگاه تهران ميپيچد. «سرانجام آنچه نبايد بشود، شد. يا آنچه نبايد روي ميداد آغاز شد. صحنهاي پديد آمد كه قرآن در نيم قرن پيش از آن خبر داده بود...آين مردم پس از 50 سال به خوي ديرين خود برگشتند؛ به زندگي جاهليت... 50 سال قرآن و حديث و سيرت بزرگان صحابه و رفتار مسلمانان راستين در مدت چند ساعت به يكسو نهاده شد...»
3 – اين اواخر پلههاي دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران تا طبقه چهارم كه گروه ادبيات فارسي بود براي گامهاي نحيف استاد زياد ميآمد.بچههاي دانشجوي دكتري، بعضي غنيمت شمردن دم استاد را به جان پاس ميداشتند و زعفرانيه، ايستگاه پسيان، بنياد لغتنامه دهخدا، كلاس درس شده بود، اما سال 86 سال خبرهاي خوبی از استاد نبود...كتابهايي از استاد كه همينطور خريده ميشدند و خوانده ميشدند و تجديد چاپ ميشدند هم خبرهاي خوبي از حال استاد نداشتند...
4 – تمام شدن «شرح مثنوي شريف» استادش فروزانفر آرزويي خوب بود كه استاد پيشترها به فرجامش رسانيده بود... اما امان از دست اين بيمارستانهاي...
5 – فقط پنج روز ديگر تا هزار و سيصد و شصت و هشتمين عاشوراي حسيني مانده بود كه استاد نزديك صلاه ظهر خداحافظي كرد. به قول خودش سرانجام آنچه نبايد ميشد، شد.
6 – حسين منزوي در غزلي براي امام حسين(ع) بيتي اينگونه دارد؛
«حد تو رثا نيست عزاي تو حماسه است
اي كاسته از شأن تو اين معركهگيران»
دكتر سيدجعفر شهيدي جداي از نسبت داشتن با خاندان ولایت، مهر ارادت به ايشان را نيز بر جبين داشت.حيفمان ميآيد در سوگ او نيز اين بيت را زمزمه نكنیم، اما نميخواهیم معركهگير اين روزهاي او باشیم. ميدانیم كه او هم دوست دارد اين بيت تنها براي جدش زمزمه شود.
تصوير واضحي نبود. با صدايي كه با زياد كردن صداي دستگاه پخش نيز به سختي شنيده ميشد. اين فيلم كوتاه توسط يك گوشي تلفن همراه ضبط شده و با سرعتي باورنكردني در همه جا پخش شده بود. آيتالله جوادي آملي با آن لحن و بيان خاص، براي رئيس جمهور و هيأت همراهش از سيره پيامبر ميگفت. اين كه پيامبر مردي را ديد كه گوشه عبايش را طوري بالا برده كه چهارپاي باربرش گمان كند در دامن مرد كاه و يونجه است و به همين خاطر دنبال مرد روان شده بود. پيامبر اما مرد را نهي كرد كه حيوان را فريب نده...
و اين تصوير و اين بيان با همه كوتاهي و كيفيت بد بصرياش ديديم كه اثرها داشت. پيامبر اما نهي كرد كه حيوانات را نيز فريب ندهيم و سيره عملي پيامبر رحمت و شارع اعظم اگر جز اين حكم ميكرد جاي تأمل داشت.اين روزها اما در آستانه انتخابات مجلس شوراي اسلامي انگار باز آن چيزي كه در اولين زمزمهها و همهمههاي سياسي به مذبح ميرود همان اخلاق ماخوذ از سنت نبوي است. اين روزها اما انگار انقلابي كه دارد ميانسالي خود را نيز كمكم تجربه ميكند برخلاف آن گزاره معروف اهل نظر سياست كه هر انقلابي در آغاز گاه فرزندان خود را ميبلعد، فرزندان برومند خود را كه حالا ميانسالان و كاملان جهان ديده شدهاند به مثابه فرزندان خلف خود، ناخلفانه به نيش ميكشد. اين نيش كشيدن نيز تنها و تنها در بياخلاقياي است كه هتك حرمتها و بدزبانيها و تهمتها آن را تشكيل ميدهند.
تلخ است اما انگار كار از هر كاري گذشته است وقتي در حين خواندن عاشقانهترين مناجاتها آن هم در جمعي كه مشتاقان اهل بيت فراهم آمدهاند، پير غلام اهل بيت يادش بيايد به رسمي تاريخي- كه عمر بن عبدالعزيز جوانمرد براندازش بود- واگويههاي سياسياش را با هتك حرمت نسبت به برادر ايمانياش و فرزندي از فرزندان انقلاب ادا كند.
تلخ است اما وقتي در انتخابات رياست جمهوري گذشته نتوانستيم يا نخواستيم و چشم پوشيديم از آن بياخلاقي و حرمتشكنيها نسبت به مردان و كاملان انقلاب، اين روزها هم زياد دور از ديدن نبودهاند.
كه از شر جز شر چه چيزي زايانده شود.
تلخ است، اما باور اين كه اين گونه هزينه كردن از منبع تجديدناپذير اعتماد و علاقه مردم به دين روزهاي سختي را تاوان خواهد داشت.
اي كاش تصوير اين حرفها هم كه اين روزها- دقيقاً در سالي كه رهبر معظم انقلاب آن را سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي ناميدهاند- ناباورانه در تارنماهاي مربوط به معاندان و دوستان انقلاب ديده ميشود، و لبخندها و اشكها با خود دارد، واضح نبود و اصلاً صدايش درنميآمد.
« غربت» و «غريب» از آن دست مضاف يا مضافاليههاي كاربردي براي واژه انسان است كه مخصوصا بعد از اومانيسم آن را از زواياي بسياري ميتوان به نظاره نشست.
روانشناسي، عرفان، اسطورهشناسي، فلسفه، هنر و... پنجرههايي است كه از آنها انسان غريب يا غربت انسان را مي توان پي گرفت و شناخت و بازشناساند.در فرهنگ ايراني-اسلامي ما نيز اين مفهوم در بسترهاي مختلفي شرح و بسط ميشود، غربت و غريب بودن اما در زبان مذهبي و فرهنگ توده ما خود حكايتي غريب است.
ما سيزده كهكشان روشن بعد از وجود مقدس نبوي را غريب زادگاني ميدانيم كه قدسيان به معرفت و شناساييشان آگاهترينند و ما به خاطر طينت سفله« صلصال كالفخار»مان از معرفت زميني ايشان عاجزيم و اين هم از منظري روانشناختي قابل تبيين و صحبت است و هم با نگاهي جامعهشناختي و با تدقيق در سيره ايشان و تاريخ زيست و تعامل مردم با اين خاندان علوي.
همه اين خاندان در نظر ما غريبند، از آنجا كه روزگارشان نتوانست قدر آنها را بجا آورد، به معرفتشان نائل شود و حتي فراتر از آن نتوانست وجود مباركشان را تحمل كند و اينچنين اوتاد جامعه صدر اسلام هر يك با غربتي دوچندان جان نيز بر سر اين غربت نهادند و جز چهاردهمين معصومي كه حكم قضا بر فرمانروايي آخرين او بر زمين و زمان رفته، همه جام قريب شهادت را نوشيدند.
آنچه در شرح مجمل توصيف اين غربت رفت امروز خود غربت است و شاهد آن حضرت غريبالغربايي كه دور از جانان خود در فرسنگها فاصله از خاندان رسالت در طوس اكنون تربتش كعبه اهل نظر است.تربتي كه پاس احترام ظاهر آن را انصافا تا دوردستترينها بردهايم. تا جايي كه مشهد رضوي اولين شهر زيارتي جهان است و آمار زائرين آن از مكه مكرمه نيز فراتر رفته.اما...
جان شيفته حضرت نور، امام صادق (ع) مشغول تلاوت آسمان بود.كسي از مخلصين نزد ايشان آمد. شتابان و سرخجان، با شنيدن صداي تلاوت حضرت كمي آرام شد. حضرت با ان الله معالصابرين، صدقالله گفت؛ پرسيد: چگونهاي؟مرد انگار كوه داغ چند ساله شيعه از دوشش بر زمين افتاد؛ چرا قيام نميكنيد؟
: مگر من چقدر شيعه دارم؟ مرد نگاهي به ديوار معطر اطراف امام (ع) انداخت و با نفسي عميق عددي را گفت: امام گفتند: با من بيا.صحرا غرق ابر بود و گوسفندان به چراي محتوم خويش مشغول بودند. چوپان تا حضرت (ع) را ديد گل از گل جانش شكفته شد و زانوي ادب زد. حضرت به مخلص همراه گفتند: اين مرد چند گوسفند دارد؟
يادتان هست كه هر سال تولد امام صادق (ع) اين را چقدر ميشنويم!
دكتر داريوش شايگان در كتاب «نگاه شكسته» نيروهاي نخبه يك جامعه را به4 جريان تقسيم ميكند.ايدئولوگ، روشنفكر، تكنوكرات و مرد فرزانه. شايگان با اين جريان چهارمي پيداست كه نظر مثالي به شرق دارد، به تمدنهاي بزرگ سنتي دنيا كه نگاهشان معطوف به هويت آرماني و تأثير مرد فرزانه بر جامعه و حتي جريانهاي ديگر است. امروز يعني بيستوچهارم آبان ماه روز جهاني فلسفه، بيست و ششمين سالگرد نبودن يك فرزانه مرد به تمام معناست. علامه سيد محمد حسين طباطبايي.
فارغ از اين كه حضور و وجود مرد فرزانه را آنچنان كه پيشتر آمد، همعرض جريانهاي نخبه ديگر اجتماعي در صورت كلي آن بدانيم يا نه، پيشروي به سمت اين سؤال در مورد علامه فرزانه سيد محمد حسين طباطبايي ميتواند پرسشهايي بوميتر را در پيش چشمان متامل خود بگستراند.
اين را تصريح نانوشته نگارنده بخوانيد كه ابا كردم از نوشتن «فرزانه مرد ايدئولوگ روشنفكر تكنوكرات» كه تتابع اضافات دردسرساز آن شايد ذهنيت ناآشنايي با معناي اين اصطلاحات در نزد دكتر شايگان و بلكه خواص را تداعي كند.اما واقعيت سر رشته ديگري دارد. واقعيت اينكه علامه طباطبايي با آن جوشش سرشار و كوشش پربار در آن سنت ياد شده، مدرس و مؤلف فلسفه ميشود، عرفان تدريس ميكند و تفسير قرآن مينويسد. واقعيت اينكه نميخواهد فقه و اصول كه گويي همه چيز حوزههاي علميه آن روزگار بوده همه چيز او نيز باشد و اينگونه در مقامي منيع علمي و اجتماعي، مرد فرزانه عازم ميشود.
عازم تقرير «اصول فلسفه و روش رئاليسم» ميشود تا روشنفكرانه در موضعي فلسفي در مقابل جريانات فكري و انحرافي روز قرار بگيرد. جرياناتي كه با رويكردهاي وارداتي فلسفي تيشه به ريشهها مي زنند .«بدايهالحكمه» و «نهايهالحكمه» را مينگارد تا متني معتبر و متقن و زودياب براي محصلان فلسفه اسلامي فراهم آورده باشد و از آن طرف نيز عازم تأليف اين ميشود كه «روابط اجتماعي در اسلام»را سامان دهد و «شيعه در اسلام» را تدارك ببيند و با كربن فرانسوي مشتاق بنشيند و از شيعه بگويد و بخواهد آن هم در كوراني كه بسياري يا سر سپرده علم محض خويش بودند يا درگير هول و هراسهاي سياسي سالهايي كه هيچگاه تاريخ اين سرزمين آن را فراموش نميكند سالهاي حول و حوش 1328.
مرد فرزانه، گويي اما همچنان عازم است با الميزاني كه محك شد براي فهم شيعه از قرآن و چه آبرويي خريده شد وقتي كه «المنار» رشيد رضا در ميان اهل سنت بود و ما هنوز مبناي «ان قلت»هايمان «التبيان» شيخ طوسي از چند صد سال پيشتر بود...
مرد فرزانه آن گونه كه بايد فرزانگان باشند، اخلاق و عرفاني را كه سرآمد بود نيز تدريس ميكرد و تنها اين پرسش بزرگ از معنويت خويش را شبيه يك علامت سؤال بزرگتر پيشروي ما قرار داد كه چرا فرزانه روشنفكر و پيشروي روزگارمان در اين سنت هيچ قلمي نزد يا نخواست تقرير و تحريري از او حداقل در اين حوزه- حداقل از كتابهاي كلاسيك عرفان نظري- براي ما باقي بماند؟
علامه فرزانه پيشتر از اينها صف را شكسته بود و بيشتر و بيشتر جلو آمده بود! پس چرا آنچنان كه «بدايه و نهايهالحكمه» را در انداخت، از «فصوص و منازل و فتوحات و مصباح» حداقل تقرير يا تعليقهاي برايمان نگذاشت يا دستگيرياي را كه از طرف استاد بزرگوارش آيتالله قاضي شده بود فقط در عمل ميخواست و اين چرايي كم نيست.
آيا مرد فرزانه، جامعه را آماده آن نديد، يا واجبتر از آن را ديد؟! ضرورتهايي كه در تفسير و فلسفه و حتي حديث خود را نمودند، اما عرفان نظري آن هم از جانب صاحب علمي چون او نبود، نداشت، نشد، نگذاشتند...
شما به عنوان يك مسلمان ايراني با هر نوع سطح فكر و تحصيلاتي كه داريد، مي توانيد دوستاني از اديان ديگر نيز داشته باشيد و يا اصلا فكر كنيد به كشوري با جو ديني ديگر مهاجرت كرده ايد. آيا با شباهت ها و تفاوت هاي زيادي كه ميان خود و پیروان اديان ديگر مي بينيد، سؤال هايي به ذهنتان نمي رسد؟ اينكه، چرا دين من حق است؟ آيا تمام اديان از حقيقت بهره اي دارند؟ و يا تنها دين من حق است، اما پيروان ساير اديان نيز مي توانند رستگار شوند، كه در اين صورت شما يك تفكر شمول گرا داريد.
يكي از نزديكان شما از دنيا رفته است و شما در بهت ازدست دادن او به پايان كبوترانه او مي انديشيد و باز پرسش هايي مثل اينكه پس از مرگ به كجا مي رويم؟ چرا مي رويم؟ و چگونه زندگي بعدي خود را از سر مي گيريم؟ ذهن شما را دستخوش يك خلجان عميق كرده است.
سيل در شهري جان هزاران نفر را گرفت. زلزله اي شهري ديگر را با خاك يكسان كرد. اين همه ناكامي و شر كه در جهان وجود دارد ناشي از چيست؟ سر منشا آنها كجاست؟ مگر خداوند رحمت مطلق نيست؟ آيا انسان خالق اين شرور است؟
من ديندارم. دين چه ماهيتي دارد؟ گوهر دين چيست؟ صدف آن چه چيزي است؟ آيا صدف كه به اعتبار گوهر آن ارزش دارد، بعد از دستيابي به گوهر رها مي شود؟ آيا...
اين سوال ها فقط بخشي از مسايلي است كه امروزه فلسفه دين به عنوان دانشي نو پا(البته برای محافل آکادمیک ما ) با روشي جديد و فلسفي عهده دار پاسخ به آنها شده است.اين رويكرد فلسفي به دين اگرچه در بعضي مواقع منجر به رد و انكارهايي شده است، اما در كل تلاش هاي عقلاني فيلسوفان دين پژوه كمك هاي شاياني به محكم كردن پايه هاي استدلالي و بالتبع باورمند كردن گزاره هاي ديني كرده است.محققين بارزترين نمونه دادوستد بين دين و فلسفه را در انديشه «كلمنت اسكندراني» و «اوريگن» دو متفكر افلاطوني مسيحي اسكندريه نشان مي دهند. البته نبايد تفاسير و تأويل هاي نوافلاطوني اين دو حكيم در باب اعتقادات اساسي مسيحيت را فتح باب رشته اي كه امروز فلسفه دين مي نامند دانست، بلكه قرن بيستم خود خاستگاه زماني اين دانش نوپاست؛ دانشي كه مي كوشد با عقلانيتي فلسفي و روشي جديد كه كاملا متفاوت از روش سنتي الهيات است به تبيين و بررسي گزاره هاي بنيادين ديني بپردازد
شريعت محمدي زمان را شرافت داده تا ماهي كه شب قدر را به تجربه مينشيند قرآن مجيد را نيز خواهشمند رحمت باشد و اينچنين ديدن هلال ماه شوال ابروي آن يار يگانه را ميماند كه نميداني دلت را به كدام سمت كشيده ي آن آويزان كني. اينكه سحرهاي مناجات و شبهاي برتر از هزار ماه خدا را با كدام روزها ميشود عوض كرد. افطارهاي ربنا لاتزع قلوبنامان را ديگر با ملاحت كدام لحظه باز كنيم و... از سوي ديگر انگار تولدي دوباره، بيرون كشيدنمان را از بطن تاريكي قبل از رمضان المبارك انتظار ميكشد. آن هم با نمازي به درگاه جمال آن جميل يگانه. نياز بردني كه نشئه حضوري پرعظمت را در آن ميتوان به تماشا نشست. وقتي هر مرتبهاي كه پروانههاي قنوتمان را پرواز ميدهيم نجواي عاشقانه ماست كه «اللهم اهل الكبرياء و العظمه و اهل الجود و الجبروت...»
و انگار كه شاهد سرشاري مهربانيها و بركت حضرتش هستيم كه نميتوانيم به ركوع برويم و باز بايد دست نيازمان را از عطر واژههاي تمنا پر كنيم.و باز عشق است كه به ياري بيزبانيمان بايد بيايد تا بگوييم «... ان تدخلني في كل خير ادخلت فيه محمداً و آل محمد و ان تخرجني من كل سوء اخرجت منه محمد و آل محمد(ص)...» اينگونه است كه تنها با پيوند با حضرت رحمتللعالمين و آل الله است كه ميتوان دل يك دله كرد و با چشم حسرت ماه مبارك خدا را بدرقه كرد و دل به فطر داد كه؛
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
كو گوشهاي ز ابروي همچون هلال تو
آخرين نبرد پيامبر اعظم (ص) بود، با روميان يكي از قدرتمندترين دولتهاي روزگار صدر اسلام.
«تبوك» صحنهاي بزرگ، براي اسلام در حال انتشار مينمود و دقيقا در اين غزوه كه انگار سپاه اسلام بيشترين احتياج را به شمشير و شهامت و درايت علي ع داشت، پيامبر او را بهجاي ابناممكتوم جانشين خود در مدينه منصوب كرد و خطاب به حضرت گفت؛ تو براي من مانند هارون هستي براي موسي، جز آنكه بعد از من پيامبري نيست. دقت در اين كه نسل پيامبران بنياسرائيل نه از تبار و نسل موسي بلكه از فرزندان هارون بودند و مستندات اين حديث متواتر در غالب كتب معتبر حديثي چيزي جز آشكارگي فضل و تأييد وصايت حضرت امير نيست. و آشكارگي اينكه حضرت وقتي خود را تنها ستون وحدت جامعه اسلامي ميبيند نسبت به برخي نامراديها دم فروميبندد و در قامت مشاوري امين و فرمانده نظامياي لايق تنها به يك چيز، آن هم نااميدي و يأس دشمنان از ترد بودن نهال نوپاي اسلام در ميان قبايل متعصب و برتريجوي عرب ميانديشد. اينگونه است كه اولين و اصليترين درسي كه از سيره علوي ميتوان گرفت، انديشيدن به يكدلي و يكپارچگياي است كه امت اسلامي را عاملي پويا ميشود براي پيش بردن و پيش رفتن.
اين تأمل و عمل در تحقق وحدت امت اسلامي اما هيچگاه باعث نشد تا حضرت امير ع از اصل اساسي عدالت اجتماعي و اقتصادي و آرمانهاي قرآن و سنت نبوي تخطي كند كه باز شاهد مثال آن از سيره، تحكم حضرت با ابن عباس وفادار و خيرخواه است كه پيشنهاد مماشاتي موقت با معاويه را ميدهد.
مقدمهاي كه از سيره حضرت آورده شد آن هم در روزهايي كه در آستانه خاكبوسي درگاه آن جان جانان جهان هستيم، از آنروست تا اخلاق حرفهاي سياستورزي علوي را در تعامل با خردورزي سياسي به تماشايي معناجو بنشينيم.
اين روزها كه ادعاهايي غيرمستند به برخي سازمانها و نهادهاي مردمي و اجرايي انتساب داده شده و با همه تكذيب مقامات و مسئولان ذيربط، انگار منفعتطلبيها، چونان چشمبندي، حقايق را از پيش چشم عدهاي - كه اميدواريم تنها سادهانگاري باشد و نه از روي تعمد - پوشانده، توجه به اصل اخلاق حرفهاي رسانهاي و تلاش درجهت تحقق و يكپارچگي جامعه اسلامي با هر گرايش و سليقه سياسي، ضرورتي بيش از حد دارد.وقتي فردا روزي را بهعنوان روز جهاني قدس، آن هم در سالي كه تمام توجهها معطوف به اتحاد ملي و انسجام اسلامي است پيشرو داريم، برخي رفتارهاي غيراخلاقي سياسي در قامتي رسانهاي، آن هم از سوي رسانههايي كه با بودجه عمومي اداره ميشوند، آيا جز بيتوجهي به دسيسههاي ابوسفياني صهيونيزم بينالملل توجيهي دارد؟
سازمانها و دستگاههاي خدمتگزاري كه ندانسته و بهدروغ متهم به حمايت از سرمايهگذاري صهيونيزم بينالملل در حوزه لباس و مد در داخل كشور ميشوند، چرا در فصلهاي خطيري كه التفات نهادهاي مسئول بايد به جانب بيرون از مرزها و توطئههاي دشمن باشد، درگير كوتهبيني و منافع جناحي عدهاي قليل شوند.اخلاق رسانهاي در جامعهاي كه مدعي برانگيختگياي براساس سنت نبوي و سيره علوي است آيا اينچنين بياخلاقياي تفرقهافكن را برميتابد...
بيست و هفت سال تلاش براي سر بلند بيرون آمدن از فراز و فرودهايي كه در آونگ افراطيگري و عقلانيت دچار آن بودهايم، انگار هنوز ديكته بيغلطي را پيش روي برخي قرار نداده است. نمونه اخير هتك حرمت و افراطيگري نسبت به يكي از فرزندان فاضل و مجاهد قائد كبير انقلاب از همين دست تكرار تاريخ است.
هجمههايي كه باعث شده از عاملترين شاگردان عالم حضرت امام و چهره اول مبارزه با فسادهاي اقتصادي و اجتماعي اين سالها وقتي انتقادي هم ميكند به ياد داشته باشد كه بايد در انتها بگويد: «اين بحثها منتهي به اين نشود كه عدهاي شانتاژ كنند و بگويند غلط فاحش اين ديكته ديگر دارد همه حرمتها را زير پا ميگذارد. اين كه روزناهنگاران اقتصادي هم بتوانند شاگرد نابغه سيد محمدباقر صدر صاحب «اقتصادنا» را تخطئه كنند.
آيا شاگرد ديروز درس خارج حضرت امام(ره) بايد اين روزها انتقادهاي تخصصي و دلسوزانه خود را به گونهاي مطرح كند كه به زعم برخي «خدشه به جمهوريت» وارد نشود و بتواند «پاسخگوي آخرت باشد» فاضلي كه در دهه 50 نماينده سيد محمدباقر صدر در «كنفرانس بانك اسلامي» بوده حالا بايد درس آموز تازه مثلاً اقتصادداناني باشد كه بالاي چشمشان ابرويي نيست...
افراطيگريهاي اخير كه اين بار به صورت هجمه از سوي برخي رسانهها و سايتهاي خاص نسبت به جايگاه رياست قوه قضاييه شده، خارج از هر پيشداورياي به نوعي عقبهاي از هتك حركت نسبت به يكي از اركان ركين انقلاب اسلامي يعني روحانيت دارد.
اين افراطيگري كه اين بار نه در قامت سكولاريسم و مخالفت با حاكميت دين، بلكه به عنوان حفظ ارزشهاي اصولي با غيراصوليترين روشها بروز كرده، ميتواند موريانهاي در بيشه اتحاد و انسجام ملي شود. وقتي ميشود اصل مسلم حقوق شهروندي را كه انتقاد سالم، سازنده و كارشناسي از امور است، آن هم از رئيس قوه قضاييه برنتافت آيا رخنهاي اساسي در ساحت اصولي يك رسانه به وجود نيامده است؟! اين كه حريم يك مجتهد مبارز كه از بزرگان نسل اول اين انقلاب است و مانند ديگر بزرگان نسل اولي جمهوري اسلامي هيچ گاه جز به ايراني مسلمان، خردورز و مسئول به تشخص ديگري نميانديشد، هتك كنيم، آيا به غير از بردن جامعه به قهقراي عدم عقلانيت و اعتدال راهي ديگر پيش روي ما ميگشايد؟!
اين گونه حريمشكنيها و برنتافتن انتقادات نوعي اقتدارطلبي است. اقتدارطلبياي كه معنايي جز اراده قبض حوزه عمومي جامعه را ندارد و اين اراده يعني دور كردن عقلانيت از دولت و سياست و يعني نبودن، نخواستن و نشدن، آن هم در سالي كه اتحاد ملي و انسجام اسلامي بايد سرفصل همه شعارهاي آن باشد.
اگر براي هنر رسالتي چون كاستن از رنج زيستن قايل باشيم، بي شك آن هنري كه وجوه مختلف شخصيت انسان را به عنوان منظر خود تحت الشعاع قرار مي دهد در صدر هنرهاي ديگر قرار مي گيرد و در اين ميان سينما هنري است كه با كمك دو عنصر اصلي تصوير و متن مي تواند لحظه هاي بي بديلي را در پيش چشمان مخاطب خود به تصوير بكشد. اما اين هنر- صنعت ا ز آنجا كه نمي تواند بدون ياري صنعت دغدغه هاي خود را جامه اي زيباشناختي و هنري ببخشد ـ مي توان گفت نمي تواند متولد شود و به حيات خود ادامه دهد _ به گونه اي معصوميت و لطافت خاص هنري خود را كه از آن به نوعي بكربودن و بساطت نيز مي توان ياد كرد از دست مي دهد و اين درست همان دقيقه اي است كه ادبيات به عنوان يكي از اصلي ترين سرچشمه هاي هنري در حد كمال اين حظ _ زيبا شناختي و معنا شناختي ـ از آن بهره مي برد.
اينكه ادبيات را در ساختار كلي خود چه در قالب شعر و چه در قالب داستان و رمان و قطعه ادبي، داراي اين روح كلي بكريت و بساطت دانستيم، مجال وسيعي براي توضيح و تبيين مي طلبد، اما قدر مسلم اينكه اين ويژگي ها از طريق عناصر شاخص ادبيات است كه ولو به گونه اي تضعيف شده در سينما راه پيدا كرده است.
غير از رابطه جاري ذكرشده در ميان ادبيات و سينما، تشابه ديگري كه مي توان در ميان اين دو هنر ديد، وجه همذات پنداري قوي مخاطب با اين دو هنر است.
ارتباط عيني ای كه ادبيات از طريق ديالوگ صامت كلمه با مخاطب_ اين كلمه مي تواند در پس خود تصوير را هم داشته باشد ـ و ديالوگ غيرصامت تصوير كه گاه از پس كلمه ها ساخته مي شود، از ويژگي هاي اصلي اين همذات پنداري قوي مخاطب با اثر هنري در ادبيات و سينماست.
اين همذات پنداري قوي كه از بايدهاي التذاذ هنري محسوب مي شود و آن عناصر ارتباطي ميان سينما و ادبيات باعث شده است تا همان گونه كه ادبيات در تمام گونه هاي خود هنر مسلط و فرهنگ ساز قرن هاي متوالي تمدن انساني بوده سينما نيز هنر مسلط روزگار معاصر شود، هنري مسلط بر مخاطب و نه ديگر هنرها
اگر تعريفي مؤمنانه از هنر داشته باشيم آنگونه كه انسان در هبوط خود به دنبال يافتن آن يگانه گمشده خود سري به هر سو از جمله هنر مي زند، بايد گفت؛ هنر همان دميدن روح تعهد در انسانهاست. روح تعهدي كه نجواي جنون مند هر انسان جست وجوگري مي تواند باشد و بدون شك يكي از معرَف هايي كه اين معرِِف مي تواند در حد اعلاي خود بدان تمثيل كند، هنر كتابت قرآن است كه از مجموعه هنرهاي تزئيني و هنر خوشنويسي به وجود آمده است.
اين هنر به وجود آمده تا نقش ها و رنگ هاي زميني را طرحي آسماني ببندد و براي اين كه كلمات آسماني را براي زميني ها هجي كند. جالب اين كه در طي چند قرن همان گونه كه در هنرهاي مادي ديگر _ مادي در تناسب با روحانيت هنر كتابت قرآن وگرنه هنر خود فراخواندگي از جانب لاهوت است _ در بستري جامعه شناختي مي توان سير و تحول دروني و بيروني انسانها را در خلال آثار هنري ديد؛ در اين هنر نيز كه قدسيت آسمان را به مخاطبان قدسي باور زمين ارتباط مي دهد، مي شود نگاه عاشقانه و تفكر روحاني هنرمندان معنويت گراي ايراني را نظاره كرد.
وقتي به قرآن هايي كه از پس دست هنرمندان ايراني حتي پس از چندصد سال مي نگريم؛ همه چيز انگار ما را به حضور دعوت مي كند: رنگ هاي گرم در بهتي مينويشان و رنگ هاي سرد در تباتب حيرت انگيزشان، چشم نواز و آرامش بخش، بالا و بلندي ها ،كوتاهي و كشيدگي ها، پراكندگي و انسجام ها، سياهي مركب و سفيدي كاغذ، قاب بندي ها، گل و بته ها، مرغ ها و نگاره ها، گوشواره ها و قرينه سازي ها همه و همه انگار خود عشق است، خود تعهد به جست وجو، به يافتن، به گم شدن...
و حالا وظيفه ما! در پاسداشت اين يادگاران تعهد هنري مردمان اين سرزمين چه مي تواند باشد، آيا صرف اينكه اين جاودانه هاي فرهنگي در موزه ها و اتاق هاي شيشه اي هميشه خاموش نگاهداري شود وظيفه ما به انجام رسيده است؟
آيا نبايد همچنان كه هر تمدن و فرهنگي دستاوردهاي هنري گذشتگان خود را چراغي فرا راه حركت به سوي آينده مي داند، ما نيز شبيه آنان براي هر چه بيشتر شناساندن اين پتانسيل عظيم فرهنگي و هنري چه براي حركت به سوي آينده و چه براي ايستادني راسخ در زمان حاضر، از اين همه شكوه ذوق و هنر معنوي ايراني استفاده كنيم.
با يك نگاه جمعي تصور كنيد بر فراز بلندترين قله هاي جهان ايستاده ايد. لحظات باشكوهي است، به احتمال زياد دلتان مي خواهد با تمام حنجره خود از ته دل فرياد بكشيد. فرياد هم مي كشيد و پژواك صدايتان است كه در آن ارتفاع نمي دانم چگونه خواهد بود. فريادتان را كشيده ايد اما مطمئنا اگر انساني قرن بيست و يكمي باشيد در ذهنتان به ثبت اين لحظه هاي پر غرور و باشكوه فكر مي كنيد به اينكه به همه بگوييد اين احساس مالكيت و آزادي كه اكنون حس مي كنيد چقدر باشكوه و ماندني است.
در آن بي چيزي و رهايي از هر وسيله اضافه اي؛ نقاشي كه نمي توانيد بكنيد، دستگاه ضبط صوت و فيلم برداري هم كه نداريد و اين مثل دقیقا همان حكايت تعامل ميان ادبيات و سينماي ماست در انبوه عصر تخصص و تضاد.
قله هاي بلندي كه بر فراز آن ايستاده ايم ادبيات پرشور و معنايي است كه نماد بزرگترين حجم فرهنگ و هنر سرزمين و تمدن ديرپايمان است و سينما آن فرياد تكنولوژيكي كه با آن مي توانيم به داشته هايمان افتخار كنيم. تاريخ ادبيات ما با ديروز پرشكوه و امروز قابل اعتناي خود متاسفانه به خاطر گستره جغرافيايي كم فراخ زبان پارسي نتوانسته آن طور كه بايد با ابزار خاص خود يعني كلمه و زبان خود را در مرزها و گستره هاي ديگر به صاحبان ذوق و زبان و كلمه بشناساند. گواه اينكه در غالب گفت وگوهايي كه از سوي برخي مترجمين ايراني با شاعران و نويسندگان ديگر زبان و فرهنگ ها انجام مي شود. اين شاعران و نويسندگان در برابر پرسش از آشنايي با ادبيات گذشته و امروز ايران اظهار بي اطلاعي شگفتي مي كنند و از طرفي هنگامي كه كوچكترين ترجمه و بازتابي از ادبيات فارسي به ويژه از آثار كلاسيك مان در آن سوي آبها منتشر مي شود ، سعي عجيبي در خواندن و فهم آن در ميان فرهيختگان و كتاب خوانان ايجاد مي شود و تأثير و تأثرات بي بديل خويش را نيز مي گذارد.
آری! فريادي كه از آن سخن گفتيم هنر هفتم روزگار ما يعني سينماست. سينمايي كه به ياري هنرهاي ديگر، به تاثيرگذارترين هنر معاصر بدل شده است. هنري كه به ياري صنعت و تكنولوژي توانسته فاتح تر از تمامي سرداران مهاجم تاريخ دلها و ذهن هاي مردمان جهان را تسخير كند.
اين هنر - فن كه به اعتقاد بسياري در غرب بر دوش ادبيات ايستاده است توانسته با توانش ذاتي خود آنچه كه بر دوش آن ايستاده را در جان و ذهن مخاطب خود به بي نشان ترين طرز ممكن تعميق دهد. اين تئوري كه در روزگار معاصر يعني فضاي مدرنيته ميان تمام هنرها ارتباطي اندام وار برقرار است در اينجا بيش از پيش خود را مي نمايند و اتفاقا اين تاثير و تاثرات هميشه ميمون نبوده بلكه آسيب پذيري خاص خود را نيز داشته و دارد.
وجدان ادبيات و وجدان سينما به عنوان دو هنر با ذاتي مشترك و در عين حال متفاوت با تاخر و تقدم وجودي و ماهوي آن چنان مقوله جدي ای است كه بايد براي نگريستن به آن مناظر گوناگوني را اختيار كرد اما چيزي كه نقطه كانوني تمام اين نظرگاهها محسوب مي شود بي شك همان مخاطبي به نام انسان داشتن است. مخاطبي كه به قول آلكسيس كارل پيچيده ترين موجود روي زمين است. اين مخاطب بنابر صراحت بزرگترين كتاب آسماني در رنج آفريده شده است و قلق و تلواسه اي هميشگي دارد و هنر يكي از آن چيزهايي است كه اگر چه دستاورد صرف او نيست و ساحت متافيزيكي غالب آن خود نوعي راجع آرامش به پيكره معنوي اوست اما بعد از دين مقدس ترين مفهوم نزد وجدانش است. ادبيات به اقبال ماده اصلي و اوليه آن كه كلمه است و كلمه كه نزد تمام اديان مقدس است به نوعي مادر هنرهاست و سينما كه هنر مسلط امروز است با تاريخي صد و چند ساله امروز در مقابل این مادر قد برافراشته. گفتيم بي شك سينماي برجسته جهان بر دوش ادبيات است كه ايستاده، پس امروز اگر ادبياتي غافل از سينما و يا سينمايي جداي از ادبيات داريم ريشه در كجاي فرهنگ و هنرمان مي تواند داشته باشد و اصلا آيا اين يك آسيب است؟
داستان آفرينش حوا، نخستين زن تاريخ را اگر بخواهيم در متون معتبر از عهد باستان تا به امروز جستجو كنيم، ناگزير از مراجعه به عهد عتيق و روايت آن هستيم. جداي از اسطوره ها، اولين متن مذهبي كه به صورت كلاسيك به داستان آفرينش پرداخته و ما به خاطر متن مقدس بودنش و اينكه در تقسيمات دين پژوهان مقسمي براي تاريخ دينهاي ابراهيمي و غربي (منظور از دين غربي اسلام، مسيحيت و يهوديت است در مقابل اديان شرقي؛ هندوئيزم، بودائيزم و...) است، همين عهد عتيق محسوب مي شود.
اما خلاصه داستان آفرينش حوا در عهد عتيق برآمدن و خلقت حوا از دنده چپ آدم است و اين خود سرآغاز نمادانگاري ها و شرح و تفسيرهاي مختلفي در درازناي تاريخ شده است. اين روايت و نگاه ماخوذ از آن ، اولين اثرش را در نخستين دين غربي تمدن ساز به اين گونه مي گذارد كه در تمامي تمدنهاي با زيرساختي يهودي برحسب ظاهر خداوند مذكر پنداشته شده است.
خداوندي كه آدم را تنها به يد بيضاي خود مي سازد و براي رفع ملال وي از يكي از دنده هاي او حوا را مي آفريند. با اين اوصاف، زن فرزند مذكر است و نه همتاي او. چون بدست خداوند مذكر و از دنده مخلوق مذكر آفريده شده. دنده چپ كه در رمزشناسي، خود يسار نسبت به يمين نقص است و استعاره اي از گمراهي. از طرفي دنده معادل شكم مادرست و به اين ترتيب آدم خود پدر / مادر حوا محسوب مي شود.به اين ترتيب ميان دختر آدم و يهوه بخاطر واسطه بودن آدم فاصله اي ابدي افتاده است و آنچنان كه پدر (آدم) او را در خواب آرامش بدون هيچ درد و رنجي زاييده، حوا بخاطر نقص ذاتي اش با زايمان پر از درد و رنجي محتوم تا انتهاي آفرينش به نمايندگي خالق خويش خواهد زائيد و عهده دار نقش مشروط و مادي خود است.اما اين همه ماجرا نيست چنان كه تفسيرها و شروح بعدي كه بر اين روايت آمده و تأثير شگرف آن حتي بر تمدنهاي برانگيخته از دينهايي چون مسيحيت و اسلام افق هاي فراواني را رازگشايي كرده است.اين سخن بودا كه «زن تجسم شر است» مانند ديگر نگره هاي تاثيرگذار او آميخته با تفكر سطح پايين وجودي زن و نماد گناه و پليدي بودن همراه با بسياري از انديشه هاي كهن حتي در فرهنگ عقلاني هلني تاثير بسياري در روزگاران پيشين و نحوه نگرش آنان به زنان داشته است.
اين نحوه نگرش حتي با انقلاب بزرگداشت مريم عذرا و فاطمه بتول ( س ) به عنوان دو گوهر دردانه آفرينش و تاريخ انسان اگر چه با وقفه و آشوبي سهماگين رو به رو مي شود، اما باز پس از چندي تا امروز به حيات مسلط خود ادامه مي دهد.
آن چنان كه اگوستين قديس درباره اش مي نويسد: «زن حيواني است كه نه استوار است و نه ثابت قدم، بلكه كينه توز است و زيانكار و منبع همه مجادلات و حق كشي ها...» يا حاج ملا هادي سبزواري در حاشيه اسفار او را اين گونه توصيفي وجود شناختي مي كند كه «حيواني است منقاد مرد....) و تامل در اين دو شاهد مثال از آگوستيني كه سهم زيادي در ترويج تفكر فلسفي عرفاني مسيحيت داشته يا حاج ملا هادي سبزواري كه از اجله شارحان و صاحب نظران حكمت متعاليه و فلسفه اسلامي است تلقي مجملي است از مفصل تأسف انگيز اين ماجرا.
اما دو انقلاب در تاريخ انسان به نحوي بنيان كن و زير و زبر درآميز توانست تا حدودي اين نحوه نگرش به زن را تغيير دهد و آن حضور باشكوه فاطمه زهرا(س) و مريم عذراست. بزرگداشت مريم باكره ،طوفاني ديني بود كه خواب جامعه مردسالار را به طرز شگرفي برآشفت.
جايي كه به قول استاد جلال ستاري اگر برطبق شرح اولي و ظاهربينانه از روايت عهد عتيق زني بشريت را به سقوط كشانيد (حوا)، زني ديگر وي را نجات داد (مريم). زني كه ديگر با حضور او زن آن موجود شوم و مطرود تلقي نمي شود، بلكه مي تواند وسيله رستگاري هم باشد و حتي در مقطعي پرستيده نيز شود.
حضور ناب فاطمه زهرا(س) دختر آخرين پيامبر خدا نيز از همين دست است. اگر چه برخي در تفاسير مردسالارانه خود شكوه اين عروسان خدا را نيز ماخوذ از نسبت هاي مذكرانه ايشان با پيامبر خدا (مسيح) و ائمه اطهار و حضرت امير (ع) مي دانند اما بايد گفت اين تنها تلقي اي مردسالارانه با نگاهي نامعقول است. وقتي تقدم وجودي مريم عذرا را به عنوان تنها رشته پيوند مسيح كه پدر جسماني ندارد با امت در نظر بگيريم و وجود آسماني زهراي بتول(س) نيز كه به عنوان دامان وجودي اي كه ائمه اطهار(ع) به آن واسطه از پيامبر(ص) نسب مي برند، مويد همين مطلب است.
اين نكته جداي از آنكه در آراي متالهان اهل كتاب نيز با تقريرات خاص ايشان آمده در تاويلات شيعي و اسماعيلي نيز قابل مشاهده است به اين ترتيب زن را باطن و باطن را زن مي دانند و تا جايي كه به قول كربن شيعه ميان مريم عذرا و حضرت زهراي بتول مقارنه با معنايي برقرار مي كند.
شايد تكمله اين جستار با سخني آسماني از امام موسي كاظم از جامع حديثي «عيون اخبارالرضا (ع)» حجتي باشد بر سِر بودن اين عروسان خدا و سنتشان. اين كه حضرت در مباحثه اي با خليفه عباسي وجود آسماني حضرت فاطمه و مريم «سلام الله عليهما» را قياس كرده مي گويد، همانگونه كه عيسي مسيح نبوت خود را از مريم كه زن است دارد، ذريه ائمه اطهار نيز از بطن مادرشان حضرت زهرا (س) به پيامبر مي پيوندند و ايشان به واسطه مادر از رسول خدا (ص) نسب مي برند.
سال ۲۰۰۷ است. صفحات روزنامه هاي ديجيتالي مخاطبان خود را به فضاهايي مي برد كه در روزگار گذشته كمتر تصوري از آن مي توانستيم داشته باشيم. بمباران اطلاعاتي كه هر روز نه بلكه هر ساعت خبر از اختراع و اكتشافي تازه به ما مي دهد. اطلاعاتي كه بسياري از وقتها شبيه فضاهايي است كه در داستانهاي تخيلي و فانتزي دهه هاي پيشين منتشر مي شد و تخيل ما را در ابهام خود فرو مي برد و امروز اين توان بينايي ماست كه به راحتي از كنار اين همه شگفتي يافته انسان مي گذرد و گفتيم انسان.
همه اين مقدمه چندخطي كه ديگر جزيي از روزمرگي هايمان شده در كنار اين كلمه جادويي پرسشهاي بسياري را ايجاد مي كند. با وسعت حوزه هاي ارتباطي و پيشرفت تكنولوژيكي انسان به عنوان مفهومي پيچيده و گسترده با چالشهاي بسياري روبروست. چالشهايي كه به خاطر همان ذات و ماهيت خاص انساني شايد بتوان از آن به عنوان چالشهايي خودبنياد نام برد. تا آنجا كه حافظه تاريخي انسان و تاريخ تمدن او ياري مي كند، مفهوم انسان به معناي عام از زن و مرد بوده است _ اين مسئله در لفظ صادق است و در معنا متأسفانه برگ هايي شرم آور در تاريخ وجود دارد كه مراد از انسان، مرد است _ و اگرچه در طول تاريخ به انحاء و به دلايل مختلف ستم ها و ناحقي هاي بسياري بر جنس زن وارد شده اما بايد گفت ظلم انسان قرن بيست و يكم به ويژه خود زنان بر جنس زن رقت بارترين نوع ستم در تاريخ انسانيت است. زناني كه در عصر حقوق بشر بايد براي به فروش رفتن ناچيزترين مصنوعات پيش پاافتاده مصرفي بشر _ از يك قالب صابون و يك دستگاه ضبط صوت ساده گرفته تا...ـ نهاني ترين ويژگي ها و وديعت هاي لطف را كه در وجودشان به امانت گذارده شده به حراج تماشاي حريص مصرف زدگان بگذارند.
هيچ شعاري نمي خواهيم بدهيم كه براي بي بديل ترين شعر آفرينش، شعار ناچيزترين چيزها به شمار مي آيد ،اما بعيد است كه بسياري از پژوهندگان اين زمينه يعني مطالعات زنان _ جالب اينكه خواسته و ناخواسته با اين كار هم زن را از انسان تميز مي دهيم چرا كه هيچ رشته پژوهشي و آكادميكي باعنوان مطالعات مردان نداريم _ حقارتي اينچنيني را نسبت به زن در ادوار ديگر تاريخ گزارش داده باشند.
حقارتي كه با لعاب حقوق و آزادي زن و تلون كنوانسيون هاي بين المللي فريباتر از همه فريبهاي به گفته فمينيست ها مردانه است.
۱- تفوق تكنولوژي اگر چه جهان امروز را آنچنان كه مك لوهان مي گويد دارد به دهكده اي كوچك تبديل مي كند، اما اين دهكده كوچك گاه آنچنان در توهم برخي "لي لي پوتي "مي نماياند كه تصور مي كنند كه هيچ كس جز خودشان از فراي نگاهشان نمي تواند افقي را ببيند.
به نظر مي رسد دولتمردان آمريكايي اكنون دقيقاً در همين نقطه ايستاده اند. نقطه كلمه بي نقطه اي كه در اوج لمس تكنولوژي و تحقق دهكده جهاني فراست همه را به هيچ مي انگارند و خوب اين فقط يك توهم است كه تاوان خود را نيز دارد.
نزديكترين نمونه از آن توهم ذكر شده در همين اواخر براي كساني كه ديپلماسي جهاني را دنبال مي كنند مسئله حقوق بشر و مسئله هسته اي ايران است. استراتژي هايي كه امريكايي ها با توسل به تئوري پردازي هاي غريب خود و راهبرد هايي كه براساس توهم خود به آن تمسك مي كنند امروز ديگر خيلي روتر از آن است كه بتوان آن را فراي افق ديد ديگران دانست.
۲- جهان دهكده كوچكي است و آنچه در اين ميان بسيار عجيب مي نمايد كه تكرار اين جمله را باعث مي شود تناقضات عميق عصر حقوق بشر و دموكراسي خواهي است.
وقتي استراتژيست ارشد كشوري كه منادي حقوق بشر و دموكراسي است در تعريف امپراطوري آمريكا مي گويد «امپراطوري يعني حق مالكيت بر منابع مادي و معنوي بيرون از خاك و مرزهاي آمريكا در سطح كل كره زمين بدون هيچ محدوديت و هيچ مسئوليتي.» با اين آينه تاباندن ديگر ظهور طالبانيست، حكومت صهيونيزم و فاجعه هاي ابوغريب و هزاران جنايت ديگر در هر نقطه اي از جهان يعني باژگونه كردن تمامي مفاهيم مقدس كه آنها فكر مي كنند آگاه تر از آنان به اين مفاهيم كسي نيست و دايره المعارف خودبنياد آنها از انسان يعني همه انسان در دهكده جهاني.
۳- واقعيت اين است كه دكترين هاي سياسي آمريكا امروز در هر لفظ نخبه پسند و هر لباس توده گرا بسيار آشكارتر از هر زماني ماهيت خود را آشكار مي كند.هدفهاي امروز دكترين هاي عملياتي و استراتژيكي آمريكا اگر چه خاورميانه است اما مردم اين دهكده آنقدر به هم نزديك هستند كه از خانه هم غافل نمانند، و باز براي نمونه تقبيح تروريسم كور در فاجعه سامرا است كه نشان داد اين دهكده آنقدر گنگ نيست و آنقدر هم پر از كوتوله نيست تا در فضاي «لي لي پوتي» توهم آنها هيچ كسي نتواند آن سوي منظورشان را ببيند.
بودن و شدن در جهان حق همه است و دموكراتيزاسيوني از آن دست كه استراتژيست هاي آمريكايي براي جهان مي خواهند تحت هيچ عنواني و با هيچ دكتريني پذيرفته نبوده و نخواهد شد.
دوست داشتن يك مفهوم است، مفاهيم از نظر منطقي نمي توانند حد و رسم داشته باشند تا در تعريف بيايند مثل شادي، مثل غم. پس دوست داشتن تعريف منطقي ندارد چه برسد به اين كه بخواهيم بگوييم تعريف بايد جامع و مانع باشد و معرِف اجلي از معرَف باشد و...
اين همه داستاني است كه واژه «دوست داشتن» با همان عين و شين و قافش را از دفتر بزرگ فيلسوفان گرفته- يعني همان وقت كه آناكسيمندر و فيثاغورث به دنبال علت جهان در بيرون از جهان مي گشتند تا افلاطون بزرگ و رساله اختصاصي اش تا شفاي حكيم بوعلي و اقيانوس بي پايان و بي پايا بي مثل فتوحات مكيه- تا دفتر خاطرات دختركان دبيرستاني و قرمز شدن گونه آدم هاي عاشق شده كارتون ها وقتي از جنس مخالف خود ديگري را مي بينند «بنگر كه از كجا به كجا مي فرستمت.»
حكايت غريبي است؛ دوست داشتن را مي گويم كه از ژرف ترين مفاهيم آنجا كه راز خلقت را مي جويند و تنها دليلش مي پندارند تا پيش پاافتاده ترين و مبتذل ترين صورت ها را در بر مي گيرد.
از لاهوت تا ناسوت را با يك واژه طي كردن از سر كژ فهمي باشد يا كژخواهي هيچ تأثيري در نرسيدن و رسيدن ما به پرسش هايمان ندارد. پرسش هايي ازلي و ابدي از «او» و تازه اميدوارم فكر نكني كه حداقل «او» را مي فهمي و مي شناسي كه «لو علم ابوذر في قلب سلمان، قد قتله».
دوست داشتن همه چيز ها گاه شبيه به هم است و گاه نيز فرسنگ ها با هم فاصله دارد. گاهي از پرده انزال برون مي افتد و گاه در نغمه تنزيل مي وزد. وقتي خوش است و زماني ناخوش. گاهي مي داني و مي شناسي و دوست داري و گاه نمي داني و نمي شناسي و دوست داري و خلاصه آن كه به قول ابوسعيد ابوالخير «شيري است قوي پنجه و مي گويد فاش» كه از جان گذشتن شرط اول است و به قول حضرت حافظ اصلاً خودش «شيوه رندان بلاكش» است.
۲- وجود نازنين حضرت زهراي مرضيه(س) خودش از آن مفاهيمي است كه مگر مي توان دوستش نداشت. مگر مي توان به شكرانه شنوايي اي كه خدا به ما داده تا نام مقدسش را بشنويم از پاي برنخيزيم. گلاب گل معطر وجود رسول الله، فاطمه است و اين يعني «بضعة الله» بودن، فراي از هر گونه كفري كه مي پندارند.
فاطمه خود دوست داشتن است. اما دوست داشتني كه آن قدر پرمهابت است كه حتي عقل هم وقتي مي خواهد تماشايش كند بايد آنقدر سرش را بالا بگيرد تا ناچار كلاه از سرش بيفتد و تازه باز هم ستيغ آفتاب وجود زهرا نگذارد عقل به تماشاي گوشه اي از دلبري آن وجود نازنين بنشيند.
فاطمه، فاطمه است و دوست داشتن او از آنجا كه مقتضاي ذات دوست داشتن است دوست دارانش را دو دسته مي كند. برخي از سردانايي و معرفت آنقدر بلنداي عميق وجود او را مي بينند كه سيمرغ هيچ فكر و دلي را تواناي بال كشيدن به عنقاي مغرب او نمي دانند و همين جاست كه اگر پنهان كردن شيدايي شان را نيز ناتوانند از جسارت دوست داشتن او عذر خواهند كه... . برخي ديگر نيز چونان كودك كه زيبايي آتش را مي بينند اما حريم آن را نمي دانند دست به سوي گدازندگي و شعله وري آن دراز مي كنند و موسي وار آن گونه كه در دامان آسيه بود آتش را به دهان مي برند كه بگويند دوستت داريم.
۳- مولانا با جميع مريدان از كوچه مي گذرد. پير خورشيد رخ ايستش مي دهد و مي پرسد، محمد(ص) بالاتر بود يا بايزيد بسطامي.
مولانا جواب مي دهد، سبحان الله، آفتاب اعظم كجا و پير بسطام كجا.
پير دريا باطن مي پرسد پس چرا، بايزيد مي گفت سبحان اعظم من شاني و محمد(ص) گفت الهي؛ ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادتك ؟
از دفتر ازلي دوست داشتن اين واژه ها را بر زبان مولانا ريختند كه محمد(ص) دريانوش بود و صهباي حقيقت را يكسره سر كشيده بود و پير بسطام تنگ حوصله اي بود كه به جامي عربده برساخته بود.
۴- «آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
، آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند.
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند.»
حرف تشنگي بود و نه خستگي. ياد تمام درختان منتظر افتادم.خاطره لحظه لحظه دستهاي كشيده به خورشيد كه كرامت ابر را مي بوييدند. يادت هست! چقدر فرسنگهاي رسيدن را دويديدم، چقدر صورتمان هرم عطش را نوازش كرد؛ چقدر گلويمان از محبت غبارها گريه اش گرفت، چقدر عاشق بوديم.
خيلي هامان مي دانستيم و خيلي هامان هم نمي دانستيم، مي دانستيم كه خورشيد حقيقت هميشگي ماست اما نمي دانستيم امامت باران را هم از او بايد خواست. امامت باران يعني پشت در پشت دريا منتظر باشي.
**
دلم مي لرزد مثل تو كه اين روزها دستت.
دلم مي لرزد مثل تو كه آن روزها...
از امامت باران مي گفتم كه دوازدهمين روز زمستاني چند ده سال پيش با شولاي بهاري اش بر دوش وارث تمام خوبي هاي زمين آمد.نگاهش كرامت ابري را داشت كه در ني ني اش مشت مشت عاشق شده بوديم و تفنگ تفنگ جسارت را پشت سر گذارديم.
دلت مي لرزد مثل من كه آن روزها كودك تر از آن بودم كه نبودنت را هجي كنم.كودك تر از آنكه تشنگي را مزه كنم. دلت مي لرزد مثل دل من و حق داري.پلنگ نگاه مان وسعت خالي آسمان را تاب نمي آورد كه دلمان نلرزد، دارد شب ۱۴ مي شود پس كو ماه تمام.كدام پلنگ ياغي وسعت خالي آسمان را مي تواند تاب بياورد دارد شب چهاردهم ماه مي شود، پس كجاست، ماه.
***
باران شكوه مشرقي اش را به ما سپرد/ گل مشرب شقايقي اش را به ما سپرد
پيري كه با تجرد اين جاده انس داشت / اسب و قباي عاشقي اش را به ما سپرد
هميشه گفته اند خيلي از وقت ها كلمات ياري نمي كنند تا آنچه مي خواهي بگويي اما اين بار كلمات بيشتر از همه و هميشه كمك مي كنند تا از ثقلين آن پير مانوس با تجرد اين جاده ها سخن بگويي.از شكوه مشرقي و مشرب شقايقي كه به ما سپرده شده از اسب و قباي عاشقي، از همه چيز...
مي داني يا نمي فهمي. نمي داني يا مي فهمي. صحبت از ثقلين امامت باران است.از آنچه كه به ما سپرده شده. انقلاب و مردم.انقلابي كه بايد براي مردم بماند و مردمي كه براي انقلابند.اسب و قبايي كه مرد وقت خداحافظي به ما سپرد همه چيز يك مرد است، مبادا «برادران غيور» يوسف باشيم و قبا را هبا كنيم. مبادا اسب رزم را مركب بزم كنيم. كه اين دو (انقلاب و مردم) روزي كنار هم جمع مي شوند و آن وقت «شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز كرد»
اول بايد منظورمان را از اين تركيب مشخص كنيم كه از به كار بردن اين تركيب چه منظوري را ميتوانيم مورد نظر خود قرار دهيم، پس اينگونه ميپرسم كه: <شعر انقلاب چگونه تركيبي است؟ اضافي يا وصفي؟ به عبارت ديگر شعر انقلاب شعري است كه براي انقلاب است و اضافه به آن شده يا نه! انقلاب وصفي است براي موضوعي به نام شعر.
و من ترجيح ميدهم اين تركيب را تركيبي اضافي بدانم يعني شعر را اضافهاي بدانم براي مضافاليه انقلاب، اما چيستي اين تركيب، خود حديثي ديگر است و شناخت عناصر شاكلهي آن هم واجب. اينكه هر انقلابي متشكل از دو بعد شور و عقل است كه يكي محرك است و ديگري متحرك، و باز هر انقلابي نه به عنوان يك رفرم بلكه به عنوان يك دگرگوني عظيم كه در تمامي ابعاد اعم از سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي، مورد توجه قرار ميگيرد و صدالبته آگاهي عميق نسبت به اين مسئله كه در كشوري كه انقلابي با ماهيتي ديني با نگاه عميق رهبري ويژه آن يعني نگاهي ديني براي حكومت وجود دارد و همچنين وجود شعر به عنوان يكي از بارزترين عناصر تشكيلدهنده هويت فرهنگي و ملي اين نژاد و قوم، همه و همه ما را در بازشناختن زواياي پنهان و پيداي مفهوم اين تركيب ياري ميرساند.اينكه ما در سال 57 توانستيم انقلابي با تمام ويژگيهاي عام براي هر انقلاب و خاص براي ايران داشته باشيم خود مجال تحقيق و تحليل ديگري است، اما اينكه در بستر فرهنگي اين انقلاب ضمن دگرگوني نفسي افرادي كه توانستهاند خواستههايشان را تحقق ببخشند و آن را در آفاق ميهنشان بگسترند، جلوهاي از هنر را هم ميبينيم و اينجا از آن همه، ما در تمام هنرها يعني شعر را هدف نگاه خود قرار دادهايم، پس مراد از شعر انقلاب جريان شعري است كه با به وجود آمدن انقلاب اسلامي ايران پرچمداران و پيرواني پيدا كرد كه توانستند آن را پيش ببرند و در تاريخ ادبيات ما بزعم بنده صفحات درخشاني نيز پديد بياورند.
بعد از انقلاب وقتي جامعه شعري ما مواجه با بستر فرهنگي و اجتماعي شد كه حرفهايي از نوعي ديگر دارد (يعني اگر از آزادي حرف ميزند، آزادي مقيد را در نظر دارد، اگر از عشق صحبت ميكند تشرع دارد و...) در حالت كلي دو نوع واكنش نشان داد. گروهي از همان ابتدا به همان جريان روشنفكري خود وفادار ماندند و حتي چشم خود را بر روي حوادث عظيمي كه براي اين ملّت پيش آمده بود بستند و به نوعي از حماسههاي ملي ما نيز دور ماندند. لحظههايي سرشار مانند حماسه ديني و عاشقانه هشت سال دفاع مقدس و دهها مسئله ديگر كه همه را ناديده گرفتند. در اينجا طرح يك مسئله ضروري است كه من در اين پاسخ، تفاوتي بين ادبيات انقلاب و ادبيات پايداري قائل نشدهام (و صدالبته برخلاف اعتقاد خودم و تنها به اعتباري خاص).
به هر جهت با وجود شاعران توانايي چون طاهره صفارزاده و دكتر علي موسوي گرمارودي كه هر دو از چهرههاي مطرح مبارز و مذهبي قبل از انقلاب محسوب ميشدند، ميتوان رگههاي شعر انقلاب را جستجو كرد كه بايد آن را آغازي خوش نيز دانست، چراكه دو شخصيت دانشگاهي مبارز و زندان رفته و بعضاً مورد قبول شاعران آوانگارد و روشنفكر بودند كه مهمتر از همه، آشنا به قالبهاي نوين نيز بوده و تخصصاً با قالبهاي نوين شعر فارسي كار ميكردند و زيباترين آثارشان را نيز در اين قالب پديد آوردهاند.
اما اين جريان در بعد از انقلاب نتوانست آنطور كه بايد باشد. از عمده دلايل آن هم بعضي از شاعران مطرح اين جريان بودند كه عملاً در ادبيات معاصر، متاعشان چه از منظر زبان و چه بيان پرخريدار نمينمود، و اگر باز وجود كساني چون؛ علي معلم، ضياءالدين ترابي، دكتر امينپور، دكتر حسيني، عبدالملكيان و بسياري از جوانهاي بااستعداد و باهمت نبود شايد در همان آغاز نهالي خشكيده ميشد كه به سعي ايشان چنين نشد و توانستيم در تاريخ ادبيات زبان فارسي شاهد اين جريان ادبي هم باشيم و امروز بتوانيم درباره جرياني به نام شعر انقلاب صحبت كنيم.
"دكتر علي شريعتي: مطهري پهلواني است در علوم اسلامي"
بسياري از منتقدان جريان روشنفكري ايران يكي از ايرادات اساسي كه نسبت به نوع كار دكتر شريعتي دارند عدم آشنايي عميق ايشان با بسياري از علوم اسلامي از جمله فقه و حديث و فلسفه مي دانند. آشكار است كه اين عدم آشنايي به خودي خود آسيبی اساسي تلقي نمي شود اما اگر اين روشنفكر موضع و تلقي هاي ديني و مذهبي داشته باشد آن وقت جدي تر از هميشه و بايد به آن پرداخت. جمله اي كه در صدر اين يادداشت از زبان دكتر شريعتي نقل شده نشان دهنده آگاهي خود متفكر فقيد شريعتي، از نقص خود و فضل معلم بزرگ و مجاهد زمانه اش يعني علامه شهيد مرتضي مطهري است و اين همان نقطه اي است كه اين بزرگ معلم فرهنگي انقلاب اسلامي با تكيه به آن توانست نسلي را بدون هيچ گونه انحراف از معيار از ديروز رژيم پهلوي به فرداي انقلاب اسلامي پيوند بزند.
اين متفكر شهيد كه به گماني اگر او را روشنفكر زمان خويش بناميم نيز به بيراهه نرفتيم- وقتي كه حتي بعضي از حوزويان نيز تاب تفكر و روش او را نمي آورند و چونان استاد بزرگش آيت الله خميني مهجورش مي سازند- توانسته بود با آثار قلمي و شفاهي خود ميراث عزيزي از روشنگري اسلامي در قرن جديد براي ما به ارمغان بگذارد. مطهري پهلواني در علوم اسلامي بود فيلسوفي كه آثار مكتوبش هنوز مانند معلم و مرجعي در زمينه آموزش فلسفه اسلامي است _ پاورقي بر اصول فلسفه و روش رئاليسم، شرح مبسوط و مختصر منظومه، درس هاي الهيات شفا و..- ومفسري با حداقل ۹ جلد تفسير سور مختلف قرآن متكلم و مصلحي با كتابهاي هميشه زنده اي چون عدل الهي، نظام حقوق زن در اسلام، مسئله حجاب و... و اينها همه، يعني پهلواني...
۱. و ديدم روان زنان با بسيار انديشه نيك، با بسيار گفتار نيك و با بسيار كردار نيك، [خوب آموخته شده] توسط پيشوايان ديني، كه شوهر خود را چون سالار دارند، در جامه اي زينت يافته از زر، زينت يافته از سيم، زينت يافته از گوهر ۲.و پرسيدم اين روانها كدامند ۳.سروش اهلو و آذر ايزد گفتند: «اينها روان زناني هستند كه در گيتي آب را خشنود كرده اند، زمين، گياه و همه آفريده هاي خوب ديگر اورمزد را خشنود كرده اند ۴.آنها يزش، درون و خشنودي و پرستش ايزدان را به جاي آوردند نثار و ستايش ايزدان مينوي و ايزدان گيتي كردند و... بر دين مزديسنان بي گمان بودند... (اردا ويراف نامه- فيليپ ژينيو، ترجمه ژاله آموزگار)
بازتعريف هويت ايراني مسلمان يا بهتر بگوييم مسلمان ايراني دغدغه چيره چند ده سال اخير بسياري از اهل فكر است. در تحليل و توصيف اين بازتعريف، ما دو سوي از يك معادله را داريم؛ ايران باستاني و ايران اسلامي و تمام پرسشها دقيقاً در آونگ ميان اين دو بازه است كه اتفاق مي افتد.
ما چگونه از ايران باستاني به ايراني اسلامي رسيديم و اصولاً بر هويت باستاني ما چه رفت؟ توان صدمه ديده دولت ساساني از نبرد با روميان و جامعه تحت فشار طبقاتي و پاشيدن اين دولت در هجوم اعراب مسلمان يك تكرار تاريخي است كه تنها با واكاويدن آن مي توان به نقطه ثقلي براي حركت به سمت روشنايي فهم چگونگي اين تحول پيدا كرد. فهم دينيت و مليت ما در اين واكاوي نيازمند فهم پيش زمينه هاي جامعه ايراني اسلامي از روزگار حمله خليفه دوم و سپاهيان مسلمان به سپاه بي روح ساساني است. آنچه به نظر مي رسد در اين ميان بتواند نقطه عزيمت ما براي فهم اين پيش زمينه ها باشد، فرهنگ ديني ايراني است.
اگر «دينيت» را به تعبير برخي از پژوهشگران روشنفكر معاصر جنبه فطري شده پندارها و رفتارهاي ديني بدانيم، ديگر مي توانيم شكوه محمد(ص) را جانشين جايگاه والاي زرتشت ببينيم و ايمان به يگانگي الله را همان اهورا مزداي دادگر، كه اين بار عميق تر و دروني تر باور به آسمان را در شخصيت و روح مليت ما مي دمد.اين گونه است كه از ارداويراف نامه تا معراج نامه هرچه راه سپرده مي شود اين جان ايراني است كه ثمردارتر مي شود. ريشه تشيع و عرفان در ايران زمين دقيقاً ميوه مبارك همان شكوفه هاي ديرپاست كه مليت و دينيت ما را در شاخساري واحد طعمي ناب مي بخشد و با اين وصف بايد بسياري از تحليل هاي كژ رفته را درخت و بار ناديده تلقي كرد.
درازناي تاريخ ايران زمين نيز با تمام سرگذشتهايي كه بر خود ديده است، حديث پر پيچ و خمي شبيه داستان پردازي هنديان و نمونه ايراني اش هفت پيكر است كه خود داستان در داستان است و هر دولت ايراني ماننده بانوي گنبدي و به رنگي داستان خود را دارد از آن هنگام كه ايران جزئي از كل حكومت اسلامي پنداشته مي شد تا امروز كه خود كلي است از جزئي از دولتهاي اسلامي. حكايت بهرام شاه و بانوي گنبد سياه كه يادتان هست. از هركدامِ مليت و دينيت خود كه جدا بمانيم سرنوشتي جز آن نداريم كه در هبوط حيرت دميده خود سياه پوشان شويم.
راه يافتن به شبكه معرفت ديني بي گمان حاصل ممارست و مداقه در منابع گزاره ها و آموزه هاي آن دين به حساب مي آيد و يكي از اصلي ترين منابع هر ديني متون مقدس آن دين است. اديان ابراهيمي با داشتن متون مقدس تا حدزيادي متفاوت (چه در كاركرد و چه در ساختار) از ديگر اديان ،هميشه توجه خاصي به اين متون داشته اند و پيروان اين اديان با رشد روزافزون دانشهاي بشري مطالعات علمي زيادي درباره اين متون انجام داده اند، مطالعاتي كه اگر چه روشنگرانه تلقي مي شود اما امكان آسيب هاي جدي خود را نيز به همراه داشته و دارد.
يكي از رشته هايي كه با داشتن دو سرمنشأ فلسفه و زبان شناسي تلاش زيادي در فهم اين متون داشته، دانش نشانه شناسي است. نشانه شناسي سهم بسيار زيادي در مطالعات تحقيقي و حتي انتقادي دين پژوهان معاصر دارد.اگرچه كاربرد اين دانش نوين در فهم متون مقدس عمر بسياري ندارد، اما بايد گفت در همين مدت كوتاه نيز دين پژوهان غربي تلاشهاي بسيار زيادي را در فهم عهد عتيق و جديد به وسيله كشف رابطه و قواعد حاكم بر دال ها و مدلول ها داشته اند. به طوري كه اكنون تئوريهاي ابزاري اي كه دانش نشانه شناسي براي درك متون مقدس در اختيار ما مي گذارد بسيار كارا و دقيق به نظر مي آيد.
متاسفانه دانش نشانه شناسي در كشور ما تنها با چند كتاب ترجمه اي آن هم بيشتر از بعد زبان شناسي معرفي گرديده است و در محافل آكادميك ما خبري از تحقيق و مطالعات نشانه شناختي نيست تا چه رسد به ابزارسازي آن براي فهم متون مقدس اسلامي.البته ذكر اين نكته نيز ضروري است كه تفاوت ماهوي متون مقدس اسلامي با متون مقدس اديان ديگر اين توجه را هميشه به ما گوشزد مي كند كه بعد از فهميدن دقيق دانش و ابزارهايي كه در اختيار درك و شناخت ما قرار مي دهد، بايد به نوع برخورد آن و تفاوت ماهوي موضوع متن مورد كنكاش نيز توجه كنيم تا برخوردي بي بصيرت و ابزارزده نداشته باشيم.
آيت الله شهيد مرتضي مطهري
هله رعد است، هلا برق بپا خواهد خواست
امت واحده از شرق بپا خواهد خواست
كار صعب است در اين راه بگويم يا نه؟
توامانند مه و ماه بگويم يا نه؟ (علي معلم دامغاني)
[ بازجويي لشگر ۱ گارد بعد از دستگيري ۱۵/۳/۴۲]
س:با تفهيم تبصره ذيل ماده ۱۲۵ قانون مجازات عمومي مشخصات كامل خود را شرح دهيد.
ج: مرتضي، شهرت مطهري، فرزند محمدحسين، شماره شناسنامه ،۲۲۳۳ صادره فريمان، متولد ۱۲۹۸ فريمان، شغل مدرس علوم دينيه در مدرسه مروي و دانشكده معقول و منقول، داراي عيال و پنج بچه كه بزرگترين آنها ده سال دارد، آدرس منزل خيابان ري، كوي دردار، كوچه دبستان سميعي، دين شيعه اثني عشري.
آيت الله شهيد مرتضي مطهري، دانشمند فرزانه اي كه پرورش يافته مكتب فلسفي حضرت علامه طباطبايي(رض) و مكتب فقهي، اصولي و سياسي امام خميني(ره) بوده اند، از اركان مهم پايه گذار فرهنگي و فكري انقلاب اسلامي به حساب مي آيند. شهيد مطهري كه به قول مرحوم شريعتي «پهلواني در علوم اسلامي» بود از مسئول ترين افراد _ به ويژه در قبل از انقلاب كه مسئوليت سنگين تري بود- در حفظ معيارها و موازين اسلامي بود و اين مسئوليت خودخواسته و به تعبير خود ايشان خداخواسته در همه آثار گفتاري و نوشتاري ايشان مشهود است. مردي كه جز از سر مسئوليت انساني و اسلامي خود نه قلمي زد و نه سخني راند.
شهيد مطهري كه از بزرگترين و اصلي ترين فعالان حسينيه ارشاد كه نقش عظيمي در هدايت جوانان دهه پنجاه و شصت داشت، بودند اگرچه در نهايت با رنجيدگي خاطر از آن سامان استعفا داد اما هيچ گاه مسائل شخصي خود را با وظيفه اجتماعي اش يكسان نپنداشت و هميشه در تلاش براي آگاهي دادن بود. اين معلم شهيد كه بحق روز شهادتش را روز معلم ناميده اند و حضرت امام در آن روز حاصل سي سال تعليم خود را به سوگ نشستند، علي رغم عدم تسلط بر منابع دست اول فكري و فلسفي غرب كه به زبانهاي اروپايي نگاشته شده بود، از طريق ترجمه آن آثار و هوش سرشار خود به نقدي عالي در حوزه معارف و فلسفه ماديگري مي پرداخت....
(این یادداشت را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)
آيت الله دكتر بهشتي
كه از صفاي تو تابد سپيده سان فردا
شكسته ظلمت شب تا دميده اي آري
سپيده اي تو برادر سپيده اي آري (علي معلم دامغاني)
آيت الله دكتر سيد محمد حسيني بهشتي كه در دوم آبان ماه ۱۳۰۷ چشم به زمین گشود و در هفتم تير ۱۳۶۰ چشم بر آسمان بست، از ياران مبارز و مجاهد حضرت امام بود. مردي كه تزكيه را هيچ گاه بدون تعليم پي نگرفت و وقتي از پيوند حوزه و دانشگاه نيز صحبت مي كرد خود هم آيت الله بود و مجتهد هم دكتر و متخصص.
دكتر بهشتي كه هم افتخار شاگردي علامه طباطبايي را داشت هم در تحصيلات آكادميك با فراگرفتن زبان انگليسي و بعدترآلمانی به سطح وسيعي از آگاهي دست يازيده بود، با تفكري باز شمول گرا و واقع بين گامهايي اساسي در قبل و بعد از انقلاب براي شكوفايي انديشه فجر كشيد. ويژگيهاي شخصيتي ذكر شده باعث شده بود كارهاي ايشان در سطح بالايي از كارآمدي و اصول گرايي باشد.
فعاليتهاي اساسي، زيربنايي و مثمرثمر كه بسياري از آنها تازه بعد از انقلاب و بعد از شهادت زودهنگامشان به بار نشست.
(این یادداشت را به صورت کامل در ادامه مطلب بخوانید)
دکتر علی شریعتی
نه هيچ گردم از قفا نه هيچ در برابرم
در اين سفر پگاه تر سوار شد برادرم
در اين سفر سوار شد برادرم پگاه تر
به هر كه مي رود بگو پگاه تر بگاه تر (علي معلم دامغاني)
(این یادداشت را به صورت کامل در ادامه مطلب بخوانید)
آيت الله سيد محمود طالقاني .jpg)
مصيبت تو كه پيش امام خواهد برد
كدام جرأت ياغي پيام خواهد برد
كه زخم سنگ قضا شيشه امل بشكست
به فتنه بازوي اسلام را اجل بشكست
كه مي برد خبر از شام هجر حيدر را
كه كشت محنت صحراي درد، اشتر را
اميد شادي اسلام و خصم كافر مرد
به داغ محنت اسلاميان اباذر مرد (علي معلم دامغاني)
پيرمردي كه او را در مجاهده و مبارزه چونان ابوذر زمان مي دانستند در شهريور ماه هزار و سيصد و پنجاه و هشت در حالي مردم را ترك كرد و به سراي باقي شتافت كه هنوز آثار دهشتناك زندانهاي رژيم پهلوي و مبارزات سنگيني كه تا آخرين لحظه دست از آن نشست، ضربات جبران ناپذيري را بر روح اين ابوذر زمان ايران بجا گذاشته بود.مردي كه حضرت امام چندين روز پس از فوت او وقتي در فيضيه تهران به ياد او صحبت مي كند مي گويد:«ما برادري را از دست داديم و ملت پدري و اسلام مجاهدي را.»
آيت الله طالقاني كه مبارزه خود را از سال ۱۳۱۸ يعني از دوران پهلوي اول شروع كرد، اولين زندان و تبعيد سياسي خود را نيز در همان سالها تجربه كرد و خود در كنار حضرت امام و مبارزان ديگر به عنوان چراغي فرا راه مبارزان ديگر به تعليم و تربيت مجاهدان و مبارزان مي پرداخت. زنده ياد شريعتي مي گويد: «در آن سالهاي خفقان و ظلماني، هر وقت به تهران مي آمدم، تنها مسجد «هدايت» و آيت الله طالقاني بودند، كه همچون مناره اي در كوير نمايان بودند و مي درخشيدند.»ایشان كه در كودكي و به واسطه پدر توانسته بود آيت الله مدرس را درك كرده و با شركت در جلسه هاي ايشان با انديشه هاي مرحوم مدرس نيز آشنا شده بود ، در سال ۱۲۹۰ در طالقان به دنيا آمد و بعد از تحصيلات در قم و نجف به تهران مي آيد تا ادامه مبارزات خود را پي بگيرد......
(این یادداشت را به صورت کامل در ادامه مطلب بخوانید)
۱. من، تو، او، ما، حرف هايي براي گفتن و نگفتن و درد.
بودا زماني كه براي همه زمان ها مي گفت كه زندگي رنج است ... تنها حقيقتي نانوشته را شفاهاً گفت تا بعدها از قول او مكتوب كنند. حقيقتي كه از هميشه تا هميشه همراه انسان است و انساني كه همواره از خود مي پرسد زندگي چيست؟
شايد بلندترين و عالي ترين پاسخ بشر به اين پرسش كه مستقيماً به خودش و ماهيتش بر مي گردد همين باشد كه بفهمد گم شده است و از اهالي اين دير خراب آباد نيست.او را آورده اند، اينكه مرغ باغ ملكوت بوده، در عالم مثال بوده و حالا اين جا كجاست؟ اين نواهاي ناقور و دهل كه فكر مي كنند خوش مي نوازند مگر جز، اندكي از ماننده آن ناقور كل است و يا نه اين «ني» كه دواي هر كه از ياري بريده است چه؟ و اي واي كه دو سه روز اين قفسي كه از بدنمان ساخته اند چه صعب است تحملش.
۲. يكي از عرفا مي گويد:«مرد را دردي اگر بايد خوش است / درد بي دردي علاجش آتش است»
آيا انسان اين بزرگترين تنهاي آفرينش بي درد هم مي تواند باشد كه اگر داراست دردي دارد و اگر ندار نيز دردي و البته كه «لقد خلقنا الانسان في كبد» (۱) بزرگترين گواه است بر اين همزاد هميشگي انسان كه به دنيا مي آيد تا روزگار وصل خويش را بازجويد و بيچاره آن كس و زهي نادان كه جست و جويش در بيابان تفتيده دنيا با نور لرزان شمعي باشد آن هم در وسط آشكارگي خورشيد ظهر تابستان با اين همه رنج.
۳. درد هم انواعي دارد. دردي كه مي تواند غمي جاودانه را به تو هديه كند- از آن سان كه مهرداد اوستا از آن گفتن و از آن شنيدن را با مردم بي درد، بزرگ دردي مي داند(۲) - و يا دردي كه مي تواند تمام غم هاي خوب دنيا _ از آن دست كه حافظ به خواجه عاقل مي گويد هنري بهتر از آن نيست(۳) _ را از تو بگيرد. حكايت غريبي است و غريب تر اينكه تنهايي انسان هم اين گونه است. گاهي از شدت انبوهي تنها هستي و گاهي از تنهايي خود به خود مي بالي . وقتي حقيري و تنهايي و گاه آنقدر بزرگي كه اگر پيراهنت آسمان هم باشد پوست مي دراني و باز هم تنهايي.
۴. من، تو، او، همه ی مامنتظر هستيم تاچراغي يا دريچه اي بياورند شايد بشود ازدحام كوچه خوشبخت را هم ديد.
* با خبر شدم چند روزی استاد بزرگوارم دکتر علیزاده به علت ضایعه ای مغزی در بیمارستان بستری بوده اند . مثل همیشه دیر فهمیدم... دکتر اکنون به سر کلاسهاشان برگشته اند .در تماس تلفنی ای که با ایشان داشتم می گفتند تنها کاری که از دست ما بر می آید دعاست. یاد پاراگراف آخرین گفت و گوی پست قبلی افتادم...شما هم این دوست و استاد بزرگوار را از دعای خیر فراموش نکنید
۱- سوره بلد آيه ۴ (به درستي كه انسان را در رنج آفريديم)
۲- از درد سخن گفتن و از درد شنيدن / با مردم بي درد نداني كه چه دردي است
۳- ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق / برو اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين
بيست و چهارم آذر ماه پانزدهمين سالگرد روزنامه ي همشهري «الكبريت في يدي و دويلاتكم من ورق» (كبريت در دستان من است و دولتکهاي شماست كه كاغذي است).دولتهاي مصغّر عرب كه صبرا و شتيلا را نابينا شده بودند،اينگونه مورد خطاب نزار قبّاني بزرگ قرار گرفتند. قبانياي كه پول داده بودند تا كشته شود، واژههاي اعتراضش را كبريتی ساخته بود براي جان دولتهاي كاغذي عرب.
حالا اما كبريت روزگار، ديگر از جنس كلمه و فرياد صرف نيست؛ از جنس مشت و موشك است.چهار ماه بيشتراز جنگ 33روزه اسرائيل و لبنان نميگذرد. جهان هنوز در بهت است.
حماسه مقاومت سيدحسن نصرالله دو ساحت متفاوت را تجربه ميكند. درلبنان بحرانزده با نخست وزيري سينيوره و خلع سلاح نظامي و انزواي سياسي دارد دست و پنجه نرم ميكند و در كشورهايي كه حالا سيدحسن نصرالله سمبل ابنالحيدربودن است، با نمايشگاههاي هنري و كنفرانسهاي بينالمللي كه در رثاي مقاومت برگزار ميشود، لبخند ميزند.
سكه حماسهاي كه اوج بشكوه مقاومت 33روزه لبنان بود، دو رو دارد؛ رويي با فرجامي تراژيك در لبنان كه ذات حماسه است و رويي مختوم در غزل در خارج از لبنان و اينكه حماسه چون به غزل ختم ميشود، زيباست. سيدحسن نصرالله و حماسه مقاومت اين روزها مصداق دقيق نحنابناءالحيدر است.از سويي «امالعبايه»اي است كه عباي اين شكوه مقاومت را چونان اسطوره مردانگي دارد در دنيا به اهتزاز ميچرخاند و از سويي ترورهايي است كه ميخواهند آشوبش را به حزبالله و تهديد او بر سرنگوني دولت با دعوت به تظاهرات عمومي، نسبت دهند.
سيدحسن اين روزها كبريت محض است و دولتهاي كاغذي زيادياند كه پرواي اين شعور شعلهور را دارند؛ اسرائيل، دولت سينيوره، دولتهاي عرب. مقاومت، اين روزها عجيب حيدري است. در خانه حديثها دارد و در بيرون نفسها بايد بزند و تنها هوشياري رهبران حزبالله است كه ميتواند اين تلاطم را به ساحل نجات برساند؛ هوشيارياي از جنس همان آتشي كه بر خيال خام كاغذي اسرائيل در همين نزديكيها انداخت.
۱) نوجوان 15 ساله را كه خود، بعدها مي گويد: هنوز مو بر صورتم نروييده بود ، پدر به نزد فيلسوف پرآوازه 55ساله مي فرستد. فيلسوف وقتي اين نوجوان را در كنار خود مي بيند، بر پا مي خيزد، در آغوشش مي گيرد و مي پرسد: آري؟ نوجوان مي گويد: آري . لبخند، پهناي چهره فرزانه پرآوازه را به تمامي قاب مي گيرد و ناگهان نوجوان كه اين لبخند را مي بيند، مي گويد: نه . فيلسوف ابرو در هم مي كشد و با دستي جامه خود را جمع كرده، عتاب آلود و پر از ترديد، اين بار به چشمان پسر زل مي زند و مي گويد: در كشف فيض الهي، امر را چگونه يافتي؟ آيا همان چيزي است كه از راه تعقل و تفكر به آن دست يافته ايم؟ جواب پسرك، نه تنها رنگ فيلسوف را مي پراند و زانوان او را به لرزه درمي آورد بلكه زنگي مي شود در گوش تاريخ انديشيدن بشر و زانوان فلسفه را عميق تر از حتي ضربه التهافت... امام غزالي به لرزه درمي آورد. پسر، جوابي براي هميشه انسان داد: آري و نه ؛ و بين نعم و لا، تطير الارواح من موادها و الاعناق من اجسادها (و ميان اين آري و نه، ارواح از مواد خود و گردن ها از اجساد خود در پروازند...).
آنچه گذشت، حكايتي غريب از اولين ملاقات ابن عربي- بنيان گذار عرفان نظري- و ابن رشد- فيلسوف بزرگ اندلس- است؛ ملاقاتي كه در عالم ظاهر، تنها يك بار ديگر اتفاق افتاد و آن وقتي بود كه در سال 595هجري قمري در قرطبه، چهارپايي بر طرفي از خود تابوت ابن رشد را حمل مي كرد و برطرف ديگر براي حفظ تعادل، نوشته ها و كتاب هاي ابن رشد را ؛ و ابن عربي در مشايعت جنازه، اين بيت را سرود:
هذا الامام و هذه اعماله/ يا ليت شعري هل اتت آماله
(اين امام است و اينها آثار اوست؛ اي كاش مي دانستم كه آيا به آرزوهايش رسيده است يا نه).
بازخواني اين حكايت، نشانه اي است از اهميت تاثير شگرف ابن عربي در تفكر اسلامي كه.......
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
در پي ساختن گزارههايي است كه با آن بتوان سطحي مطلوب از كرامت انسان را بهدست داد. ارزش و كرامتي كه با تعريفي خودبنياد از مدرنيته همراه است. انساني كه بتواند خوب توليد كند تا خوب مصرف كند و در اين بسط فروكاستن مفهوم دين به مفاهيمي مثل اخلاق و معنويت و ايمان (با تعريف مدرنيته از آن) نتوانسته و اصولاً و حقيقتاً با آن گزارشي كه مدرنيته از اين سه مفهوم ميدهد نميتواند راهي را فراروي انسان مدرن قرار دهد.
يكي از دستامدهاي اين انسانگرايي كشف و جعل حقوقي تازه است براي رسيدن به آن تعريف خودبنيادش از انسان. كنوانسيونهاي حقوقي مختلفي كه ميخواهند جزمهاي تاريخي و اجتماعي را بشكنند و افقي ديگر را به انسان نشان دهند......
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
« او ذهن تاريكي دارد كه از تيرگي قرون وسطي نشأت ميگيرد. او يك موجود ضعيف است كه از روح اصلاحات در جهان مسيحيت بهره نبرده است و اقدام اخير او تلاشي براي احياي ذهنيت جنگهاي صليبي است. او مانند هيتلر و موسيليني سقوط ميكند...»
اين جملات اظهار نظر تند «صالح كاپوسوز» معاون رهبر حزب اسلامي رجب طيب اردوغان نخستوزير تركيه در برابر رسانههاي دولتي آن كشور درباره سخنراني اخير پاپ بود. پاپي كه اصالتي آلماني دارد و يكي از مخالفين اصلي پيوستن تركيه به اتحاديه اروپاست با تأكيد هميشگي بر اين كه تركيه بر اساس هويتي اسلامي بنا شد و ورود اين كشور به اروپا با ريشههاي مسيحياش كاري ضد تاريخي است.......
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
دهان هايي كه از خوراك بسته مي شوند؛ از معنا پر مي شوند و اين معنا جان ميهماني خداوند است. ميهماني كه سفره الوان آن سرشار از گرسنگي و تشنگي است. ماه رمضان تنها در اسلام است كه به ماه ميهماني خداوند تعبير شده و دقيق تر اينكه اصولاً و صراحتاً در اسلام است كه روزه با شمايل خاص خود تمام قامت به عنوان اصولي اصيل در دين خودنمايي مي كند.
نگاهي ديرينه انگار به تاريخ دو دين غربي يهوديت ومسيحيت مفهوم روزه را به عنوان پرهيز با ماهيتي ديگرگون و ذاتي اندوهناك نشان مي دهد. ماهيت و ذاتي كه ديگر در آن صحبت از ضيافتي قدسي و دهاني از سر معنا باز شدن مطرح نيست، بلكه رويكردي پوزش خواهانه است در هنگامه ورود اندوه و زحمت ها و بليه هاي غيرمترقبه. آنچنان كه گويي حكم ناموس طبيعت است كه در هنگامه مصيبت، جد و جهد را رها كرده ،خوردن و آشاميدن را يكسره آسودگي گرفته و از اين رو آن را به كناري نهاده است. (بنگريد آيه پنج و هفت از باب سوم كتاب يونس در عهد عتيق؛ وقتي يونس از شكم ماهي نجات يافت و فرمان آمد كه به نينوا برود و رسالت بگذارد و مردمان نينوا در پس آن رسالت و تنذير از مرگ و عذاب ايمان آورده پلاس پوشيده روزه گرفتند و... نداكنان فرمودند كه انسانيان و بهائم و گاوان و گوسفندان، چيزي را نچشند و مأكولات را نخورند و آب را ننوشند... و اين گونه خدا اراده عذاب را از ايشان برگرداند).
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
( اين يادداشت را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)
۱_ پاپ بنديكت شانزدهم نامي بود كه 19 آوريل 2005 همه مسيحيان جهان بايد به خاطر مي سپردند. روزي كه بعد از چهارمين راي گيري كه ميان 115 كاردينال به وقوع پيوست بالاخره دود سفيد از دود كش واتيكان به هوا برخاست و پاپ جديد بر اريكه پاپي واتيكان تكيه زد. اين پاپ حالا چند روزي است كه با اظهار نظري موجب موضع گيري هاي فراواني در جهان شده.
پاپ در حال سخنراني در دانشگاهي در آلمان ضمن درس گفتارهاي شفاهي اش متني مربوط به سده چهاردهم ميلادي را مي خواند كه در آن متن پادشاه بيزانس با خردمندي ايراني محاجه مي كند و تلويحا مي گويد عقيده اي كه توسط پيامبر مسلمانان ترويج شده جز دعوت به شرّ و خروج از انسانیت چیز دیگری نیست!.........
این یادداشت را به صورت کامل در ادامه مطلب بخوانید :
۱ـ از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود / شاهزاده جوان هيچ چيز كم نداشت. همه کمربستگان به خدمت او بودند. دختران زیبا روی مهتابی و پسران برنای سپید دندان. پدر شاهزاده خواب ديده بود كه اين پسر نه بر سلوك او خواهد شد. حكيمان و معبران گفته بودند او را بايد حفظ كرد تا حفظ كرد. اما شد، آنچه بايد ميشد. شاهزاده شبي به ماه زد. مرگ را ديد و بيماري و پيري را فهميد. شاهزاده خواست نادانياش را بر زمين بكوبد و سرانجام پاي درختي به حقيقت رسيد و بودا شد. زيستن رنج است، تولد رنج است، پيري رنج است، بيماري رنج است. مرگ رنج است.
نجار جوان جز ملكوت خدا نه ميپنداشت، نه ميخواست. چشمهاي آبياش آسمان مهرباني بود براي رمهگان رميده از خدا، سرازير از هر چه تعلق بود، نه زني داشت و نه فرزندي، ملكوت خدا بود و رنجي عظيم براي نردبان اين ملكوت بودن. ميگفت دنيا رنج است و اين رنج از آن گناه ازلي است كه دامنگير انسان است. بايد رها شد و به ملكوت پدر پيوست. پسر شدن براي پدر آسماني،همان رهايي از رنج و گناه برآمده از اين رنج است.
گفته شده فتح مكه بود، «لا اقسم بهذا البلد» خداوند به مكه سوگند ياد ميكند. شهري كه حرمت آن را بر پيامبر روا نداشتند و سوگند ياد ميكند به پدري كه اين شهر را بنا نهاد و فرزندي كه پديد آورد و دوباره سوگند ياد ميكند. اين بار آسمان و زمين را ميلرزاند كه؛ «لقد خلقنا الانسان في كبد» ما انسان را در رنج و مشقت آفريديم.
2 - چرا من اين همه كوچك هستم ، كه در خيابانها گم ميشوم/ همه ما گم شدهايم. رنج يعني گم شدن و وقتي سوگند ياد ميكنند كه در رنج آفريده شدهايم، غمگنانهترين زمزمه عالم را داريم كه ما هيچگاه پيدا نميشويم از الف تولد تا ياي مرگ. آرامش يعني پيدا نشدن در رنج و خوگرفتن به سرنوشت محتوممان.
نميخواهم در پوچانگاري بغلتم كه اصلاً جنس حرفم از اين بيهودگيها نيست. من از آن «ستاره قرمز» ميگويم. در اين ميان اگر اطمينان قلبي به ذكر خداست. آرامشي فراي رنج نيست.دل دادن و فهم قويم است از رنج. از آنچه او ميخواهد.«لقد جئتمونا فردا كما خلقناكم اول مره» ما شما را تنها به نزد خود باز ميگردانيم، همچنان كه اولين بار شما را آفريديم. از درخت تنومند تنهايي جز ميوه رنج چه ثمري ميتواند به بار بنشيند.
3 - چه سرنوشت غمانگيزي، كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس ميبافت ، ولي به فكر پريدن بود/ اديان آمدهاند تا رنج و تنهاييمان را تفسيري كنندتا بفهميم و مهمتر از آن بگويند كه اين رنج و تنهايي پايان محتوم ماست. اما فرجام انسان اين نيست.
«حكايت غريبي است» پايان محتوم و فرجامي نه به اين سان داشتن! از صبح خلقت تا اكنون، ديگر عادت كردهاي به رنج بردن. ميداني با اين رنج خواهي مرد ولي به فكر پريدنيم، تار و پود تنهاييمان را عمري ميتنيم و در خيال بال نفس ميكشيم. راستي «بالت چهطور است؟»
4 - من پلههاي پشت بام را جارو كردهام ، و شيشههاي پنجره را شستهام ، كسي ميآيد/ انسان در رنج آفريده شده. انسان تنهاست. انسان منتظر است. هميشه. همه. عاليترين دستامد انسان كه وجه مميزهاش از حيوان در بالاترين نقطه تعالياش محسوب ميشود، هنر و فلسفه است كه هر دو از انسان تنهاي در رنج منتظر ميگويند.
5 - و اسمش آنچنانكه مادر، در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند ، يا قاضيالقضات است/ بوداي پنجم، سوشيانت است، ماشيح، صاحبزمان است و او كه ميآيد كسي است كه تمام پروانهها از شوق او ذات زيستنشان، خواب پريدن است.
6 - كسي ديگر ، كسي بهتر ، كسي كه مثل هيچكس نيست/ و مثل آن كسي است كه بايد باشد.
همين.
سلام! پنجره را كه از دوشت پايين گذاشتي، آسمان را هم از چشمانت به تماشا بگذار تا پرنده ها نبودن آبي را دق نكنند، گفتم پرنده، راستي بالت چه طور است؟ اگر از بال ما مي پرسي؛ ملالي نيست جز حس تلخ بي آسماني و پريدن.
اينجا همه خوبند اما فقط وقتي ماه به نيمه مي رسد شهر پراز خورشيد تماشا مي شود. چلچراغ ها رنگي، دلها رنگي تر آن قدر رنگي كه دوست داري همه جانت در گذشتن از كوچه ها و خيابان ها رنگي شود.
اينجا همه خوبند اما فقط وقتي كه شب خواب مي بينند كه مي آيي و حس مي كنند كور مي شوند اگر دروغ بگويند.
سلام و لطفاً از اينجا به بعد را فرشته ها نخوانند.
دلم خيلي، خيلي، خيلي، برايت تنگ شده، يادت هست كه وقتي تازه خورشيد را ديدم، پدر بزرگ بعد از اذان، اللهم كن لوليك... در گوشم خواند و دلم رفت، اولين بار كه طعم سفيد محبت مادر را مزمزه كردم لالايي اللهم كن لوليك... بود و دلم رفت و حالا كه ديگر دل رفته و نيامده و نيامده و نيامده...
پدر بزرگ يك صبح بعد از سجاده رفت، مادر يك شب بعد از سجاده. ببين چقدر بزرگ شده ام، آنقدر بزرگ كه مي توانم سخاوتمندانه برايت بنويسم.
« مگر شب شوم بي تو بودن چه چيز دارد كم از جهنم؟
چنان شكوفايم از نگاهت كه روي خاكسترم برآيد.
چمن چمن ارغوان و شيريني و نرگس و مريم از جهنم* »
مي توانم برايت بنويسم؟
يا حضرتا كجاي اين شب پرتلاطم اندوهواره نبودنت را به ساحل فرجت مي رساني؟
ببين چقدر بزرگ شده ام. به اندازه همه هزار و چند سال نيامدنت.
سلام، از اينجا به بعد را لطفاً شما هم نخوانيد.
يوكابد جوان بود كه موسي آمد.يعقوب پير بود كه يوسف آمد.آخرين ريسه هاي چراغاني بهشت بود كه زهرا(س) به آغوش پدر بازگشت.
خدا كند دايي محمد «مادر بزرگ مي گفت؛ محمد جوانم» پروانه ات شده باشد. محسن مشهدي اكبر كه از سوسنگرد تا بهشت را يك نفس دويده بود هم.
عليرضا پسر مريم خانم كه شلمچه بدجور عاشقش كرده بود، جوان بود كه آمد ببيندت.ما كه پير شديم نيامدنت را.
سلام ! لطفاً از اينجا به بعد را فقط فرشته ها بخوانند.
فرشته هايي كه با من سوار مي شوند اين قطار شلوغ را.
هي، بال هايتان زير پا نماند، صبر كنيد هر ايستگاه خلوت تر مي شود. سيصد و سيزده ايستگاه بيشتر نمانده.
سيصد و سيزده ايستگاه است و انگار دارد قطار خالي مي شود.
روزنامه جيولاندپستن دانمارك- پرتيراژترين روزنامه دانماركي- با چاپ تصاويري موهن كه در آن مستقيماً به ساحت پيامبر اسلام توهين شده بود، آتشي را در خرمن كاهاندود تصورات خود روشن كرد. بسياري از اهالي انديشه و قلم اين مسأله را تقبيح كردند و نتايج حاصله از خشم مسلمانان را امري طبيعي و ازپيشدانستهشده قلمداد كردند. بعد از دانمارك، چند روزنامه نروژي هم دست به اين خبط زدند. پرچم نروژ و دانمارك در برخي از كشورهاي اسلامي به آتش كشيده شد، سفارتهايشان مورد تهديد قرارگرفت و تظاهرات مسلمانان بود كه پشت سر هم- حتي در كشورهاي اروپايي و آمريكا- خشم توفنده يكميليارد و چند صد ميليوني مسلمانان جهان را به نمايش گذاشت. در خبرها آمد كه فلمينگ رز- دبير فرهنگي و كاريكاتوريستي كه تن به چاپ اين تصاوير در جيولاند پستن داده بود- به مرخصياي هميشگي رفت. در ايران هم تظاهرات بود و تجمع و محكومكردن و آتشزدن پرچم و تحصن در مقابل سفارتخانههاي نروژ و دانمارك.
اما اين همه ماجرا نبود. در ايران، سال 85 با عنوان سال پيامبر اعظم خوانده شد؛ پيامبر مهرباني و رأفت. همه شعارها معطوف به اين مسأله بود. نمايشگاه بينالمللي كتاب با حديث نبوي: «اگر علم در ثريا باشد، مرداني از فارس به آن خواهند رسيد» شروع شد. مانورها و افتتاح پروژههاي عمراني همه، رنگ و بوي سال پيامبر اعظم را داشت و حالا ما در آستانه عيد برانگيختگي هستيم.
سال 85 همه ما يكباره يادمان آمد كه سال برانگيختگي متمم مكارم اخلاق است. يادمان آمد كه سال رحمهللعالمين است و... .
اما اگر فقط چند لحظهاي درنگ كنيم بايد يادمان بيايد كه توجهات ما از سر يك توهين وقيح و زشت به تمامي هويت و اگر بخواهيم با تاملتر بگوييم، تشخص وجودي ماست.
1426 سال از تاريخ قدسي ما(تاريخي كه خداوند بر انسان، منت وجود مطلقه خليفهالهياش را گذارده) ميگذرد و بايد يك اهانت وقيح و رذيلانه، ما را متوجه ساحت اعظم پيامبر كند.
... داريم به سراشيبي سال 85 نزديك ميشويم. سال پيامبر اعظم هم ميگذرد. گيرم سال پيامبر اعظم را ده سال ديگر هم تمديد كرديم! به تمامي روشنفكران مسلمان تاريخنابلدي كه داستان مسجد ضرار و آن شاعر هتاك پيامبر را فراموش كردهاند هم لگام زديم، اصلاً تهران مدينهالنبي و سال هفتم هجرت است.
سيدحسن نصرالله هم فرزند حيدر است و يهوديان قلعه خيبر هم كه آتشبس را پذيرفتهاند. فلمينگ رز مثل سلمان رشدي خفهخون گرفته، كودكان قانا خوابيدهاند. قذاقي ديگر خواب امام موسي صدر را نميبيند. صدام اعتصاب غذاي كلهگنجشكي ميكند. طارق رمضان هنوز روشنفكر است. رايس با آنجلا مركل دوره زنانه گذاشتهاند.
شهردارها رئيس جمهور ميشوند. رئيسجمهور، تهران را شهرداري ميبيند. مانا نيستاني مهدورالدم است. شوراي شهر جلسه هيأت دولت تشكيل ميدهد. دكتر سروش كلاسهاي آموزش فحش به سبك مثنوي گذاشته. افلاطون خوشحال است از اينكه همه استادان گروه فلسفه تهران دارند اتوپيا را ميسازند. تهران بوي گند سياست ميدهد. اويس قرني، سال 68 از اين كوچهها رفته.
آقا ببخشيد! شما پيامبر ما را نديدهايد...؟
زحمت مي كشي و رنج مي بري. هميشه جواب سئوال هايت را استادانت از كتابها پيدا نمي كنند، مي ماني، خسته نمي شوي، پيش مي روي.
در اتوبوس، تاكسي، پارك، يك ميهماني دوستانه، فرقي ندارد نشسته اي. كتاب «بدايه الحكمه» يا جلد چهارم تاريخ فلسفه كاپلستون «از دكارت تا لايپ نيتس» در دستت است. نگاهي به كتابت
مي اندازد .سر صبحت باز مي شود.
: دانشجو هستيد؟/- بله./: چه رشته اي؟/- فلسفه.
(با نگاهي از سر تعجب كه انگار از مريخ آمده اي يا «اول ما خلق الله» ت مشكل دارد)
: آخرش چه كاره مي شوي، به چه دردي مي خورد؟
- اگر خاطره تمام سئوالهاي بي جوابت در دوره ليسانس در تو زنده شود حق داري. خودت را جمع و جور مي كني.با خودت مي گويي؛ شايد پاسخ اين سئوال را حداقل در دوره فوق ليسانس بتواني پيدا كني. پس دوباره، كتاب مي خواني و كتاب مي خواني و كتاب مي خواني: فكر مي كني و زحمت مي كشي و رنج مي بري. فوق ليسانس قبول شده اي.
كتاب «نهايه الحكمه» يا فرقي ندارد جلد هشتم تاريخ فلسفه كاپلستون «از بنتام تا راسل» در دستت است.در اتوبوس، تاكسي، پارك، يك ميهماني دوستانه فرقي ندارد نشسته اي. كسي نگاهي به جلد كتابت مي اندازد.
: دانشجو هستي؟/- بله
: چه رشته اي؟/- كارشناسي ارشد فلسفه/(نگاهت مي كند اين مرتبه حتم داري از اورانوس آمده اي)
: خيلي سخت است. نه؟/- متبخترانه لبخند مي زني. و مي گويي: بايد تشنه دانايي باشي و عشق به آگاهي و معرفت داشته باشي. بايد....
: آخرش چه كاره مي شويد؟(تمام علامت سؤالهاي دنيا پيش چشمت رژه مي روند)
- آخرش... (يادت مي آيد ابن رشد گفته: همان طور كه برخي مردم واقعا عابد هستند و برخي به ظاهر عابد ولي در واقع اهل ريا و خودنمايي و همان طور كه برخي از طلا و نقره ها واقعي هستند و چيزهايي وجود دارند كه به نظر مي رسد طلا و نقره اند، همچنين برخي قياس ها نيز واقعا قياس اند و برخي شبيه قياس، يعني در حقيقت، قياس نيستند، كه آنها را مغالطه مي ناميم)*
- آخرش... ان شاءالله، فيلسوف مي شوم./(نگاهت مي كند اين مرتبه انگار از بيرون از منظومه شمسي آمده اي...)
* تلخيص السفسطه، ابن رشد، تحقيق محمد سليم سالم، ص ۲-۴.
فرانسيس بيكن مي گويد: «اطلاع ساده و سطحي از فلسفه، شخص را به انكار وجود خالق سوق مي دهد، ولي اطلاع وسيع و عميق از فلسفه شخص را متدين و خداشناس مي نمايد».
درست است ذات فلسفه كاري با اويي كه بايد باشد و هست ندارد، اما فيلسوفان به عنوان دقيق ترين انسان ها كه در جست وجوي حقيقت همه چيز در همه جايند، اولين سؤالشان از خود هستي است و اين پاسخ گريزي از وجود باري ندارد. فلسفه آن گونه كه فيلسوف و سياستمدار انگليسي گفته است وراي هر چيزي - جز وحي- مي تواند ما را به شناسايي آن ذات يگانه رهنمون شود و در اين ميان به قول پوپر ما بايد بر شانه هاي غولان بايستيم و با پژوهش در آثار آنان پنجره هاي بيشتري را براي تنفس در هواي آزاد فلسفه در اختيار داشته باشيم.
نو جواني بعضي از ما كم و بيش با نوستالوژيهاي مشتركي همراه است. يك دسته از اين نوستالوژي ها نويسندگان محبوب آن زمان مان هستند.نويسندگاني كه گاه از فرط دوست داشتن و تاثير پذيري از ايشان نوجواني مان را هرچند مدتي با رنگ آميزي آنها از دنيا
مي ديديم." آلبر كامو" يا به قول آن حاج آقاي جوانشناس ناصح " اكبر كامو" از آن دست نويسندگان است.
گاهي پيدا كردن بعضي از اين نوستالوژيهاي مشترك خيلي لذت بخش ميشود . يادداشت دوست خوبم محمدرضا ارشاد دقيقا به همين خاطر اينجا آمده است.محمدرضا ارشاد كه بعدا خيلي بيشتر از او خواهم نوشت ؛ دوست فاضل بي ادعايي است كه در اين ادعا سراي چندروزه توفيق همکاری با او را داشته ام .فوق ليسانس زبانهاي باستاني است اما انگليسي و فرانسوي را خيلي خوب ميداند .ادبيات را ميشناسد وبهتر از آن فلسفه واسطوره را. يادداشت او را از دست ندهيد.
منطق بنياد گرايي و طغيان كامويي
محمد رضا ارشاد- نيهيليسم سرنوشت جهان ماست و در اين ميان بنيادگرايي و نيهيليسم دو روي يك سكهاند. اگر نيهيليسم در هنگامهاي به ظهور رسيده كه ناقوس مرگ تمامي ارزشها به صدا درآمده است، بنيادگرايي در اين غوغاي بيبنيادي ميكوشد تا بنياد پيريزد.
بنيادگرايي- در هر شكل آن- با اين پرسش روياروست كه چگونه ميتوان در غياب بنيادها، بنيادي در انداخت؟ به بيان بهتر، بنيادافكني با ارجاع به چه بنيادي امكان وجود مييابد، وقتي كه پنداري حتي بنيادي از آغاز نبوده است؟ بنيادگرايان به نام چيزي اعمال خود را موجه ميسازند كه دستخوش فروپاشي شده است؛ به همين خاطر بنيادگرايي بر منطقي پارادوكسي استوار است. در اين ميان، كنش بنيادگرانه معطوف به خشونتي غريزي ميشود كه بر آن غايتي جز اعمال كوركورانه متصور نيست. براي مثال، اگر در گذشته ميتوانستيم از جنگهاي صليبي سخن بگوييم، درست به اين دليل بود كه هنوز بنيادها در جايي استقرار داشتند و ارجاع ما به آنها مشخص بود؛ اما اكنون چه؟ چگونه ميتوان در جهاني چنين بيمعنا، معنا آفريد؟ تمام مسئله همين است