تبليغاتX
از هیچ کجا تا خداحافظ

« صفحه تلفن همراهم روشن و خاموش می شد .انگار یک پیامک خودش را داشت به در و دیوار گوشی می کوبید تا بخوانمش. دکمه را که فشار دادم، دیدم جای شماره نوشته خدا.ماندم.هیچ وقت نصف شب  به من پیامک نزده بود.متن مسیج چشمم را دزدید.نوشته بود.صبور باش زينبْ‌ناز زیبای من.خوشم آمد.خدا هم بالاخره به زیبایی ام اعتراف کرده بود.
فردا صبح که از خواب بلند شدم انگاری صبورترین زينبْ‌ناز زمین بودم اما گرفتاری های عالم و آدم بود که نازل میشد.تا زينبْ‌نازت کم آورد.خیلی خیلی.دیگر نماز هم نمی خواندم. به مادر میگفتم دیدی خدا هم دروغ گفته بود. تا این که تو آمدی.آن هم شب قدر.شب بیست و سوم واقعا آمده بودی...»
زن ایستاد.چادرش را باد پیچاند دور رعنایی اش.زن خندید. با ردیفی از مروارید های سفید.همانطور که او دوست داشت.میگفت وقتی می خندی انگار سلطان بحرین مروارید می بخشد.مروارید خلیج. و زينبْ‌ناز به ناز ابرو در هم می کشید.
قاب عکس روبروی زن اما دلتنگ خدا حافظی شده بود. زينبْ‌ناز گفت سلام .

+ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

:« در یک نیزار کمین زده بودند .کوچکترین اشتباه هم عملیات را لو می داد و هم همه ی گردان قتل عام میشدند. همه تا گردن در آب بودند .یکی زخمی شده بود .آب نیزار در زخم گلو می رفت و صدا تولید می کرد.فرمانده  اشاره کرد که اگر صدا ادامه پیدا کند، عراقی ها متوجه کمین می شوند.همسنگرش مجبور می شود دوستش را آرام زیر آب بکشد....
داستان واقعی است.احمد دهقان  داستان اصلی مجموعه داستان "من قاتل پسرتان هستم" را بر همین اساس می نویسد .مازیار میری هم فیلم "پاداش سکوت" را بر همین  اساس ساخت »
سکوت کرد. سکوت کردم.چیز اضافی تری نداشتم بگویم.
 سپیده سمایی سه میز آن طرف تر بود .گفت می دانستی،اصل داستان خاطره ای واقعی است . گفتم :می دانستم. گفت : می دانستی آن دو تا برادر بودند ؟
سکوت ،نه، لال شدم.

+ یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 3 PM محمد ياسر هدايتي |

می گویم فاطمه ام مگر می شود چشم تو خوب نشود.نگاهم می کند.
 دستی به گیسوان جوانش می کشم . انگاری همه کودکی ام در فضا  پراکنده می شود.
در آغوشش می گیرم ، می گویم باور نمی کنم  چشمی که عمری بارانی ذکر آل الله بوده باشد نتواند ببیند. هرچه قدر هم که اذیت شده باشد.
خیسی صورتش را نفس می کشم.دلش به نسخه ی سفید پیش رویش است.با خودم فکر میکنم، نگاهی که عمری است همسایه ی قرآن و مفاتیح است ،نسبتی با ندیدن نمیتواند داشته باشد.
یاد نوجوانی هایم می افتم وقتی به خواهش دوست و همسایه  و خویشاوند  طنین دلکش صدای مادر به ذکری یا دعایی پیش میرفت و من تنها کسی بودم که دوست نداشتم بخواند و او میدانست پسرک نوجوانش چرا نمی خواهد او بخواند.او میدانست.
امروز اما بی تاب بود و بی تاب تر.گفتم می خواهی چیزی برایت بخوانم.
تپش های دلش آری بود.
گفتم شرط می بندم از حدیث فواطم چیزی نمی دانی،فاطمه ام.
گفتم از علامه ی محدث شيخ محمد‌بن محمد‌بن احمد چشتي  داغستاني است از کتاب «اللؤلؤه الثمينه في الآثار المعنعنه المرويه».
گفت چرا فواطم.گفتم آخر نام همه راویانش تا فاطمه ی زهرا _روحی و ارواح ابی و امی له  الفداه_ که از پدر مهربانش نقل میکند همگی فاطمه است .
گفت بگو.
گفتم: سيد محمد غماري شافعي در كتابش از  فاطمه دختر حسين رضوي، فاطمه دختر محمد رضوي، فاطمه دختر ابراهيم رضوي،  فاطمه دختر حسن رضوي، فاطمه دختر محمد موسوي، فاطمه دختر عبدالله علوي،  فاطمه دختر محمد بن احمد بن موسي مبرقع،  فاطمه دختر احمد بن موسي مبرقع، فاطمه دختر موسي مبرقع ، فاطمه دختر امام رضا(ع)، فاطمه معصومه(س) دختر امام موسي كاظم،  فاطمه دختر امام صادق(ع)، فاطمه دختر امام باقر(ع)،  فاطمه دختر امام سجاد(ع)،  فاطمه دختر امام‌حسين(ع)،  زينب دختر امير‌المؤمنين(ع) و فاطمه كبري(س) نقل مي‌كند كه فرمودند: رسول خدا گفت: «ألامن مات علي حب آل محمد مات شهيداً»
صورت فاطمه ام مروارید پوش شد. گفتم قربان آسمانت. گفت کاش آبی بماند .

+ چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 6 PM محمد ياسر هدايتي |

سیگار روشن،بالکن تاریکمان را نور می داد .
 گفتم  معرفت گاو را عشق است .گفت: وقتی به دستور متوکل قرار شد قبر را خراب کنند ، ابتدا برآنجا آب بستند و بعد ابراهیم دیزج را ماموریت دادند تا با گاوانی زمین قبر را شخم بزند. گاوها از یمین و یسار قبر رد می شدند و از روی قبر نمی رفتند . گاوها را تا پایین قبر آوردند.گاوها تکان نمیخوردند. دیزج گفت شلاقشان بزنید.گاو ها زیر شلاق مردند؛ اما از روی قبر رد نشدند.
گفت :به اندازه کافی خیس شدم، ببندم تا نسوزم.
بالکنمان داشت بی نور می شد.
 الاحتجاج طبرسی را بستم.

+ سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

زن گفت : ببین  اون لحظه اصلا مهم نیست کارت داشته باشی یا قبلا گفته باشی.
فقط رضایت خانواده ات مهمه.
مرد گفت: خیلی سخته .زن گفت :خیلی.
زن پرسید :نظر تو چیه؟ مرد گفت: حقاً که خدا نامرد آفریده .
زن گفت :وجود یه آدم موافق در اون جمع خیلی مهمه.
مرد سر زن را محکم به سینه اش فشار داد.زن چشمهاش را بست.
مرد آرام دستش را از زیر گردن زن بیرون کشید.
کیف زن خلوت بود .مداد چشم، آیینه ای کوچک.کیف پول ، گواهینامه ،کارت اهدای
عضو را که از کیف در آورد ،نگاه نکرده پاره اش کرد.
احساس خیانت داشت.چرخید .انگار هیچ جایی برای پنهان شدن نداشت.
مرد دوباره  دراز کشید. چشم هایش را که بست ؛ دست زن را روی خیسی صورتش حس کرد.
زمزمه زن راشنید؛«اون لحظه فقط رضایت تو مهمه.»

+ سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12 PM محمد ياسر هدايتي |

صبح دو شنبه زنگ زده بود به دفترگروه .گفته بود با آقای هدایتی کار دارم.
صدایش خیلی آشنا بود.گفت شما در یادداشتی که شنبه  درصفحه 13 روزنامه چاپ شده ، نوشته اید تار و پود تنهایی مان را عمری می تنیم و در خیال بال نفس می کشیم.
گفتم : خب.
گفت خیال بال یعنی چی؟
لال شدم. از پریدن گفتم . از آنجایی که هستیم و نیستیم. از عالم مثل افلاطون، تا باغ ملکوت حافظ. لال شده بودم اما.
گفت :  چیزی بگویم ، ناراحت نمی شوید.گفتم :نه.
گفت: من فکر کردم کسی که یاداشت به این زیبایی را نوشته خودش اهل پریدن است.
خنده ام گرفت.گفتم برادر من اگر این گونه بود که هیچکسی نمی توانست و  نباید چیزی می نوشت.خندید. دلم گرفت.
 صدایش آشنا بود اما.

+ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12 PM محمد ياسر هدايتي |

زن گفت : «مگه میشه چیزی درباره ی من باشه  اما بهم نگی و بگی رازه» .مرد باز گفت:« این یه رازه».
مرد می دانست  زن می داند .زن هم می دانست مرد می داند که می داند. اما این یک راز بود. زن مرد را خوب می شناخت . مرد هم زن را خوب می شناخت .زن نمی دانست . مرد هم نمی دانست.
زن از  پسر های کوچکشان گفت . مرد از دخترشان .مرد از رویاهایش گفت . زن از تنبورش . زن تنها بود . مرد نمی دانست.
مرد هم تنها بود . زن نمی دانست .عقربه ها می خواستند همدیگر را بغل کنند.زن و مرد مزاحم بودند. زن باید خدا حافظی می کرد . مرد هم . راز تنها  مانده بود. نه زن راز را به خانه اش می برد . نه مرد . زن، زن داشت. راز را خانه ببرد  که چه ؟(در دلش گفت) مرد هم شوهر داشت. راز تنها مانده بود.
عقربه ها برای به هم رسیدن له له می زدند.زن، راز بود . راز، مرد بود .عقربه ها طاقتشان تمام شد.

+ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1 PM محمد ياسر هدايتي |

اس ام اس زد: یا  یحیی خذ الکتاب بقوه
فهمیدم پسرش  به دنیا آمده.اسم یحیی را خیلی دوست داشت.
چشم روشنی برایش یک تشت کوچک نقره کار بردم.
وقتی کادو را باز کرد خیلی گریه کرد. خیلی . بغلم کرد.

                      ***
روی کارت عروسی پسرش نوشته بود.
عروسی حسینم  است. تنهام نذاری رفیق .

+ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12 PM محمد ياسر هدايتي |

کوچه شلوغ تر از همیشه بود . گفتند: گمنام است. یاد حاج سید یعقوب افتادم.
حاج سید که آمد، بلند گو را  دست گرفت: بسم الله الرحمن الرحیم. من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فانا دیته. گفت:روضه ی امروز من همین حدیث قدسی بود. جلوی تابوت را که گرفت ، رفتم پشت سرش.آرام زمزمه کرد.سلام بابا .خوش آمدی بابا.

+ جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6 PM محمد ياسر هدايتي |

 اس ام اس زد؛ میخوامت.
جواب دادم: من امروز روزه ام . بهم رحم کن. گناه دارما.
نوشت ؛
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
نوشتم؛ سحرم ، امروز پونزده رجبه .
اس ام اس زد؛ منم سحرم نه افطار.

+ جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

برایش آفلاین گذاشتم؛
گفته اند قیس ابن عامر  با خواندن این مصرع اُشتُلم وار طومار روزگارش در پیچیده شد .
حتی نپرسید چه مصرعی بود.
برایش نوشتم ؛ قضا ها لغیری و ابتلانی بحبها،
انگار شانه بالا انداخته باشد نوشت؛ یعنی چی اون وقت...
آرام شدم از نفهمیدنش .

+ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 6 PM محمد ياسر هدايتي |

پشت کامیون نوشته بود:
میگن خدا هست با همه /  نکنه  خدا همون غمه
همین طوری سلام نکرده رفتم سر دیوان محتشم؛
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال / او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال
روشن شدم.

+ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 6 PM محمد ياسر هدايتي |