تبليغاتX
از هیچ کجا تا خداحافظ
۱ـ به زبان ساده ما ايرانيان او شاه خراسان است؛  وقتي از بغض گلوگيرمان اجازه مي‌خواهيم تا دست به سينه از هركجا كه باشيم رو به حرمش بگوييم «السلام‌عليك  ايها‌السطان يا علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع)» اما كمتر ايراني شيعه‌اي وجود دارد كه نداند چه شاه‌ها كه گدايي اين حرم، افتخار شاه نشيني‌شان بوده است.
ياد ابونواس، شاعر بزرگ عصر عباسي مي‌افتيم كه در مديحه معروفش درباره حضرت مي‌گويد از من پرسيدند تو با اين همه بلاغت و شيرين سخني چرا دهان از مدح رضا(ع) فروبسته‌اي؟ و چنين خطاب به خود كه نه بلكه به تمام اديبان پس و پيش از خود جواب مي‌دهد:  «قلت لا اهتدي لمدح امام /كان جبريل خادما لابيه؛ من را توانايي مدحت آن امامي نيست كه جبريل خدمتگزار پدرش بوده است».  گفتيم كه سادگي ما ايرانيان او را شاه خراسان مي‌شناسد و چه كنند واژه‌ها كه لكنت مي‌گيرند در مدح آفتاب خاوري سرزمين مادري‌شان. حتي وقتي مثل جامي بزرگ نيز سلامي كني كه
سلام علي آل طه و ياسين  / سلام علي آل خير النبيين
سلام علي روضه حل فيها /  امام يباهي به الملك والدين
امام به حق شاه مطلق كه آمد /  حريم درش قبله‌گاه سلاطين
باز انگار چيزي كم دارند كلمه‌ها براي از او گفتن؛  براي اويي كه به قول قيصر فقيد:
بوي توحيد مشروط بر بودن توست   /     اي كه آيات قرآن تو را مي‌شناسند.
اما بايد يادمان باشد لكنت واژه‌ها و لنگاني معرفت،  هيچ دلي را به ساحل نمي‌رساند، كه گرداب‌هاي هايل غفلت آنقدر در اين شب هولناك بسيارند كه چه بسا تركستان مي‌شود همان مقصد از مبدأ پسنديده ما.آري،  لنگاني معرفت هيچ دلي را به سامان نمي‌رساند و  اين‌گونه مي‌شود كه به قول صفارزاده فقيد:
غريب ما هستيم/ لطف شما /رسيدگي به غربت ماست.
شايد بي‌شگون باشد در قرين شدن تولدشان با هشتمين روز هشتمين‌ماه هشتاد‌و هشتمين سال قرن چهاردهم شمسي، از غريبي خودمان و واژه‌هايمان بگوييم اما طمع است ديگر! نمي‌گذارد از او كه شاه خراسان است، چيزي نخواهيم؛ خانه خوب، بچه خوب، ازدواج خوب، ماشين خوب، آقا  پايم درد مي‌كند، آقا دوستم فردا مي‌ميرد، آقا  دلم تنگ شده.  آري شگون ندارد از غريبي‌مان حرف بزنيم آن هم پيش غريب‌الغربا، ببخشيد...
۲- هجرت حضرت علي‌بن‌موسي‌الرضا به سرزمين پارسي زبان ما جداي از اندوهگيني‌اي كه براي اهل بيت حضرت و علويان و وابستگان هاشمي ايشان داشت، بركتي سرشار براي ايرانيان دوستدار خاندان مينوي منش و علوي روش اهل الله داشت. اين جستار اما به انگيزه ميلاد حضرت در يازدهم ذيقعده سال 148هجري نظر دارد به يكي از انواع رهنمودهاي علمي- اعتقادي حضرت در آن روز جامعه اسلامي. اعتقاد به وحدت اسلامي و پرهيز از هرگونه مجادله متباين با وحدت مسلمين آن هم در روزگاري كه بعد از شهادت حضرت موسي‌بن‌جعفر فرقه‌هاي متعددي در نفي نص امامت امام‌رضا(ع) اصرار داشتند،  مسئله بسيار مهمي است كه در سيره نظري و عملي حضرت مي‌‌توان به تماشا نشست؛  امري كه در اين جستار با مويد آوردن حديث سلسله الذهب كوشيده شده تا واشكافي شود.
( متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)
ادامه مطلب
+ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 3 PM محمد ياسر هدايتي |

مرقد مولانا قدس سره پله پله تا ملاقات او؛به انگیزه روز بزرگداشت مولانا
۱
- هشتم مهرماه در تقويم ايراني روز مولاناست؛ روزي كه عادت كرده‌ايم در آن روز از مولانا و عظمت او صحبت كنيم؛ با تصحيح مثنوي نيكلسن آمريكايي و ترجمه بهترين كتاب‌ها در انديشه مولانا از كساني چون بانوشيمل، پروفسورچيتيك، دكتر دين‌لوئيس و نهايتا مولوي پژوهان تركي چون گولپينارلي.
جايي براي خجالت كشيدن نيست؛  نه اينكه اين يادآوري شرم‌آور نباشد، نه! بلكه پيشاروي حضرت مولانا و ميراث جهانگيرش جايي براي پنهان شدن و از پس آن دزدانه‌وار نگاه كردن و خجالت كشيدن نداريم. اما دزدانه‌وار نگاه كردن به كجا؟ نمي‌نويسيم قونيه تا ياد بازار داغ تورهاي قونيه با اسم پرطمطراق بزرگداشت مولانا نيفتيم. گستاخي اين واژه‌ها را ببخشيد و حمل كنيد برترسي كه مي‌لرزاند تن اهالي خرد و فرهنگ اين مملكت را وقتي به اين فكر مي‌كنند كه از بس مفاخرمان را همسايه‌هاي دور و نزديك از خود كرده‌اند شايد در آينده‌اي نه چندان دور مجبور شويم از چين مفاخر فرهنگي و هنري براي خودمان وارد كنيم؛  شبيه حكايت‌ آن مسئولي كه به مسئول بالادست‌تر خود در اهميت شناخت بنايي توضيح مي‌داد كه قرار است به عنوان آثار باستاني و تاريخي ، از اين بنا براي جلب توريست بهره‌برداري شود!
2- در بررسي همين انگشت شمار آثار در خور تامل، در شرح و تفسير ميراث معنوي مولانا به زبان فارسي، چيزي كه بيشتر از همه توجه مخاطب را جلب مي‌كند، برداشت‌هاي عاشقانه و تفسير عشق از نگاه مولانا جلال‌الدين محمد است؛  برداشتي كه البته بسيار اصيل است و واقعي؛  چرا كه صحبت از جان وجهان مردي است كه به همت عشق توانست پاي بر تارك گردون بگذارد و بگذرد؛ مردي كه فريادش بلند است كه «به جز عشق، به جز عشق دگر كار نداريم»  و اينگونه تكليف خود را با خلق  جهان يكسره براي همه روشن مي‌دارد. در اين مجال اما كه با گلايه و نيش آغاز شد از آنچه ماترك تهيدستي ماست از ميراث باشكوه و جهانگير  مولانا،  سعي شده تا جنبه‌اي ديگر از انديشه‌هاي آسمان فرساي اين آموزگار متمثل به نبي به نمايش گذاشته شود.
عقلانيت، اهميت خردورزي و علم‌خواهي و معرفت‌جويي، آن جنبه از انديشه مولاناست كه گاه در افواه عوام فروگذار شده و كژفهمي تعارض عشق و تعالي‌جويي با خردورزي و معرفت‌جويي به مثابه تيغي مخاطبان را از لب لباب ميراث انديشگي مولانا و گاه حتي شارحان غيرخودي(در معناي جغرافيايي و زباني) جدا كرده است.
                                                                 ***
«حتي در نواحي دوري چون ايالت سند، بعضي عرفا تمامي كتاب‌هاي كتابخانه خود را به ديگران بخشيده‌اند و تنها 3 كتاب براي خود نگاه داشته‌اند: قرآن، مثنوي و ديوان حافظ.»
اين فراز غرورآميز نقل به مضموني است كه بانوي شرق شناس و مولانا پژوه بزرگ معاصر آنه ماري شيمل از كتاب ترجمه نشده غلام مصطفي قاسمي (چاپ كراچي1959) مي‌كند. واقعيت اين كه ميراث معنوي مولانا چه در قالب شعر و نظم و چه كشيده شده در بند نثر در  طي زماني و مكاني خود مخاطبان بسياري را صيد خود مي‌كند، انكارناپذير است. اين واقعيت(آنچنان كه گفته‌ آمد) غرورآميز اما نوعا به مثابه
متناقض‌نمايي‌هاي بدوي خود مولانا، رويه‌اي غم‌انگيز نيز دارد؛ غم‌انگيز از آن جهت كه جهان جان مولاناي‌مان آنقدر توسع دارد كه در صيد مخاطبان خود گاه بدفهمي و كژ فهمي‌هاي بسياري را در مخاطبان نسبت به انديشه‌هاي اين بزرگمرد همه زمان‌ها برجا مي‌گذارد تا جايي كه مثلا مايي كه به تبعيت جامي در قرن نهم مثنوي معنوي را تفسير قرآن به زبان پهلوي (فارسي) مي‌دانيم اما به تعبير شيخ بهايي نيز اعتقاد داريم:
«من نمي‌گويم كه آن عاليجناب /هست پيغمبر، ولي دارد كتاب
مثنوي او چو قرآن مدل /هادي بعضي و بعضي را مضل»
از جمله كژفهمي‌هاي راه يافته در فهم انديشه مولانا در رفتن به سوي معشوق حقيقي و از او دم زدن است. در سلوكي كه به مانند قماري عاشقانه نهايتا عاشق در باختن آن نيز قمارباز‌وار هيچ هوسي جز قمار ديگر و در حقيقت پيش رفتن در فناي عاشقي ندارد. اما اين كژ فهمي در كجا اتفاق افتاده است؟
(متن کامل مقاله را درادامه مطلب بخوانید)
ادامه مطلب
+ سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

درنگی در مفهوم نیایش در اندیشه اسلامی
فرقي ندارد. حتي اگر انسان بهره‌مند روزگار نو شده اكنوني نيز باشي، باز يك موجود رازورزي؛  حتي راز بزرگ تو نيز تغييري نكرده است با راز بزرگ نياكانت در چندهزار سال پيش.تو رازهاي كوچكي داري كه مثل ستاره‌ها دور خورشيد راز اعظم تو مي‌گردند و سال‌هاست كه انسان در پس پاسخ به اين رازها پله‌هاي معبد نيايش را گام برمي‌دارد، شايد آن رمز جاوداني را بيابد كه البته نيز مي‌يابد و اما اين بار باز رازي از نو وجودش را پر مي‌كند و خوش اينكه اين نوشدگي راز، بسيار دوست‌داشتني است براي انسان چرا كه او را مقيم  دائم معبد نيايش و دعا مي‌كند. وجود رازورز انسان با دعاست كه صيروريت ويژه‌اي را تجربه مي‌كند، حتي اگر به تعبير ابن‌عربي نام آن وجود اعلي و صاحب راز اعظم را بلد نباشد و از ياد برده باشد؛ او كه نام خويش را مي‌داند. او كه مي‌داند بنده‌اش چه مي‌خواهد. پدر كه لكنت زبان و ناداني‌شناسايي فرزندش را بهانه بر نياوردن نيازش نمي‌كند... . اما رازهاي كوچكي كه هميشه نيز هستند، همان نداشته‌هاي هميشگي است؛ نداشته‌هايي كه تا لحظه آخر كه با مرگ بيدار مي‌شويم، داشتن‌شان را مي‌خواهيم. خوب كه نگاه كنيم مي‌بينيم هيچ وقت آسمان بودنمان از اين همه ستاره‌هاي پرشمار رازهاي كوچك زيست‌مان و خورشيد راز اعظم وجودي‌مان خالي نيست؛  چه در دخمه‌اي جنگلي در كوره‌ دهاتي در هند باشي و آفتاب‌سوخته و گرسنه و نيمه‌برهنه پاره‌اي از اوپانيشادها را  زمزمه كني، چه در پنت‌هاوس آسمان‌خراشي 50طبقه در قلب منهتن، معطر و سير و مسرور صحيفه سجاديه روبه‌رويت باز باشد. انسان مقيم معبد نيايش است. گفتيم كه فرقي ندارد.
نوشتار حاضر اما درنگي دارد در مفهوم نيايش در فرهنگ اسلامي شيعي. چه شيعه را پژوهندگان خرد و ذوق غير از ولايت و امامت و جهاد و شهادت به نيايش نيز مي‌شناسند. آنها مي‌دانند كه نيايش براي شيعه غير از توجهي ذاتي آنچنان كه گفته‌شد (ذات انسان مقيم معبد نيايش است) حضوري عرضي نيز دارد. چرا كه پناهگاه معصومين و مقدسين دين و مكتب ما بوده در اوقاتي كه جز كلام پيچيده در بلاغت و آرايه آن هم خطاب به پيشگاه حضرت سلام، سلامتي در پي نداشته است، و اينگونه چراغ راه براي ما هميشه روشن بوده، از كميل علي تا عرفه حسين و صحيفه سجاد كه بهانه وجودي اين نوشتار نيز ميلاد صاحب اين زبور آل‌محمد است در پنجم شعبان سال 38هجري؛  معصومي كه شيخ كليني در كافي او را «ابن‌الخيرتين» مي‌نامد چرا كه از سوي پدر به بهترين عرب يعني قريش و تيره هاشم نسب مي‌برد و از طرف مادر ايراني است و نژاده؛  مردي كه امام ساجدين است و صاحب اخت‌القرآن.
                                                             ****
۱ – متون مقدس اديان جهان، اولين آيينه تمام‌نماي مشتركات حيات زيسته انسان در طول تاريخ خود است. اين متون بازتابنده سير رابطه انسان با وجودي فرابرتر و متعالي است؛ رابطه‌اي كه در هر صورت‌بندي و در هر ساختار زباني‌اي و با هر نشانه‌شناسي‌اي كه به مطالعه آن بپردازيم، رابطه‌اي رازآميز و با شكوه است ميان موجودي داني و صاحب راز و  وجودي عالي و صاحب راز. در اين ميان رازي مشترك است كه موجود داني  مي‌پندارد خود صاحب آن است و براي رمزگشايي آن دست به دامن وجود عالي مي‌شود و وجود عالي كه مي‌داند صاحب اين راز موجود داني نيست با در حيرت‌انداختن رمزگشايي راز براي موجود داني او را
راز آشناتر مي‌كند. اين رابطه همان است كه انسان‌پژوهنده امروز آن را در قالب نيايش‌واره‌ها كه ماحصل گفت‌وگوي موجود داني با وجود عالي است مي‌بيند؛  گفت‌وگوهايي كه برحسب موقعيت‌هاي زماني، مكاني، تاريخي و همين‌طور نژادي و جنسيتي و شخصيتي موجود داني متفاوت از هم هستند اما در سطوح معرفتي مشتركاتي عميق نيز با هم دارند. اينكه موجود داني در همه زمان‌ها خسته، دل‌آزرده و غمگين است، او نمي‌داندهاي زيادي دارد و مهم‌تر از همه تنهاست. اما آن وجود عالي، خسته و غمگين نيست، نمي‌داند ندارد و مهم‌تر از همه تنهايي‌اش آن‌قدر بزرگ،  است كه انگار تنها نيست. اديان به انسان ياد دادند اين تنهاي بزرگ تنهايي كوچك انسان‌ها را دوست دارد،  جواب نمي‌دانم‌هايشان را به آنها ياد مي‌دهد و خستگي و آزردگي خاطرشان را برطرف مي‌سازد  اما به يك شرط؛  آنها  بايد بخواهند. خواستن هم مثل هر رفتار ديگري آداب دارد.
انسان ادب خواستن داني از عالي را از مقدسين هر دين يا خود متون مقدس اديان فرا گرفت  و اينگونه انسان به نجواهاي نهاني خود با وجودي بيرون از خودش صورت استعلايي بخشيد. اديان آمدند تا انسان با رازهايش تنها نباشد و كندوكاو براي رمزگشايي آنها باعث نشود روزي گمان كند رازهايش تمام شده است؛  روزي كه انسان با رازهاي سرگشاده خود دهشتناك‌ترين بي‌معنايي وجودي خود را تجربه كند؛  روز وقوع واقعه.
۲ – دعا يعني «خواهاني به سوي خدا»؛  اين را ناظم‌الاطبا در معناي لغت دعا نوشته است. همچنان كه علامه دهخدا در يادداشت‌هاي خود ذيل عنوان اسم مصدري دعا مترادف زيباي «خداي خواني» را ثبت كرده است.
در معناي اصطلاحي دعا يا همان نيايش فارسي در كشاف اصطلاحات الفنون تهانوي آمده:  «دعا در عرف علما كلمه‌اي است انشايي دلالت‌كننده بر طلب با اظهار خضوع و آن را سؤال نيز گويند...».
اما در حوزه دين‌پژوهي و معنويت‌پژوهي جديد ميان دعا و نيايش يا مناجات تفاوت اصطلاحي و معنايي قائل مي‌شوند. اينكه دعا به معناي خواست و طلب چيزي از وجود عالي است اما مناجات و نيايش ارتباط قلبي و وجودي موجود داني با وجود عالي است. از طرفي در تعبيرهاي ديگر اهل خرد، ما در نيايش و دعا با يادكرد كسي كه هميشه حاضر است مي‌خواهيم پرده غفلت موجوديت خود را كنار بزنيم و نه اينكه توجه وجود هميشه حاضر را جلب كنيم.
در اديان مختلف نيايش‌ها با مراسم و آداب مختلف سفارش‌شده‌اي همراه هستند كه در بسياري از اوقات روح نيايش به خاطر عينيت و تكلف آن آداب  توسط برخي دستخوش تلاطم‌هايي نيز مي‌شود. گفتني‌ها بسيار زياد است اما مجالِ ‌كم،  الزام پرداختن به مفهوم نيايش در اسلام را ضروري مي‌نماياند.
( متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1 PM محمد ياسر هدايتي |

درنگي در بعثت هميشه جاري محمدي
اگرچه نگاري به مكتب نرفته و خط ننوشته بود اما آن كس كه بايد درس نامه رستگاري انسان را مي‌آموزاند، آخرين معلم نيز شد.40سال صبر گذشت تا قرار تقدير بر اين شد، تا اويي كه به غمزه‌اي مسئله‌آموز صد مدرس بايد مي‌شد، فراخوانده شد به خواندن. خواندن نام پروردگاري كه انسان را آفريد. از خون بسته. او كه انسان را نيز خود آموزاند.
آن مرد كه در 40سالگي‌اش از رحمت خداوندي آمد و خود دليل رحمت جهان شد، از يگانگي خالق گفت و اينكه ظلم نكنيد و اين جوهره آموزه‌هاي مردي بود كه آورده شده بود تا آخرين حجت رساننده باشد. آخرين آموزگار انسان، در قامت پيامبري فروفرستاده شده از عصمت آسمان‌ها.
خالق يكي است و ظلم نكنيد. گفتيم اين جوهره درس‌نامه رستگاري انسان بود كه گويي از پس اين همه بي‌قراري تاريخ انسان رسيده بود به 40سالگي محمد‌بن عبدالله و قرار شد 23سال او باشد و تلاش آفتاب‌وار براي اينكه انسان بتواند اين جمله را كليد رستگاري خود داشته باشد.و اينچنين شد كه كافران و ظالمان تنها دشمنان مردي شدند كه رحمت للعالمين بود.
23سال تلاش محمد‌بن عبدالله، كافران را فهماند كه خداوند يكي است اما ظالمان كه گويي تقدير ازلي قابيلي بر بودن‌شان حكم مي‌راند با سربرآوردن از نفاق همچنان ظالم ماندند و اينگونه گويي هنوز بايد آن بعثت باشكوه جاري باشد اما نه براي مهار مستي شتران كفر كه براي بردباري و آيينه‌داري در مقابل راسوهاي نفاق كه در وقت ظلم، شتران فحل مست شبه جزيره‌اند انگاري. و چه سرگذشت شبيهي دارند اديان به هم.مگر نه‌اينكه وقتي متي در باب بيست‌ودوم كتابش از قول عيسي مي‌گويد، مال قيصر را به قيصر ادا كنيد و مال خدا را به خدا. زلالي كلام مسيح را گم‌شده در آن مي‌يابيم. آنگونه كه قرن‌ها بعداز كلام محمد‌بن عبدالله كه مي‌گويد: الملك يبقي مع‌الكفر و لايبقي مع‌الظلم. مسلماناني را مي‌بينم كه سر مي‌دهند، چه فرمان يزدان، چه فرمان شاه.
پس اگر قرار باشد بعثت جاري پيامبر راستي، ميهمان اكنون انسان نيز باشد (وه كه چه آرزوي بلند و روشني) جز فرمان بر نابودي ظالم و توقف بر هر ظلمي چه چيز ديگر مي‌تواند رستگاري انسان باشد؟!
فروكاهيدن لفظي و نه معنايي آموزه‌هاي اصيل حضرت محمد(ص) به 2 گزاره بسيط خداوند يگانه است و ظلم نكنيد آنچنان كه در درآمد اين نوشتار رفت نه از سر زبان‌پردازي كه از سر مداقه‌اي است كه مي‌توان در تتبع در تاريخ اسلام و همچنين آنچه تحليل اهل پژوهش و معرفت است به آن رسيد. در ايضاح مفهومي اين ادعا غير از نشان‌آوردن از فصل‌الخطاب پيام پيامبر و سيره رفتاري و گفتاري حضرت‌محمد(ص)، تحليل تاريخي وضعيت مردمان مخاطب آن هنگام رسول خدا و مخاطبان هميشگي اين پيام (كه بايد به آن اعتقاد داشت چرا كه در غير اين اعتقاد ديگر وحي و بعثت از كاركرد اصيل خود دور مي‌ماند) نيز مورد توجه است. اين ادعا هنگامي دقيق‌تر مي‌شود كه ما فحواي دو گزاره را در يك گزاره جمع كرده و نهايتاً نيز در تحويل قسمت اول آن (يعني اعتراف به يگانگي و يكتايي پروردگار رجل و اعلا) به قسمت دوم آن به اين آموزه برسيم كه اصولاً بعثت حضرت‌محمد(ص) مبتني بر نفي هرگونه ظلم و ظالم است.
تحويل اساس بعثت پيامبر بر نفي هرگونه ظلم و ظالم در درجه اول به تبيين معرفتي مفهوم ظلم برمي‌گردد. در لغت واژه ظلم به معناي قراردادن چيزي در غير جاي خويش و منحرف شدن از جاده و ميانه‌روي معنا مي‌شود. ستم‌كردن و بيدادگري مترادفات ديگر ظلم است. تهانوي صاحب كشاف اصطلاحات فنون درباره معناي اصطلاحي ظلم در شريعت آن را تعدي از حق به‌سوي باطل و مترادف ستم معرفي مي‌كند.
اما آنچه بيشتر از هر چيز در توضيح ادعاي پيش‌گفته مورد نظر است توجه قرآن به‌عنوان فصل‌الخطاب به مفهوم ظلم است. در قرآن ظلم در گونه‌هاي مختلف و در ذيل آن در معناي بسيار متعددي به‌كار گرفته شده است...
 (متن کامل مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

در باژگونگي و راستي مفهوم زن در انديشه اسلامي
جانت تازه مي‌شود از اين احساس ناب و بلند؛ وقتي جمله‌اي اينچنين آن هم به‌عنوان يك حديث و در قالب سنت ديني، منقول از پيامبرت مي‌شنوي؛ «ما اكرم النساء الاكريم و لا اها نهن الا لئيم» گرامي نداشت زنان را مگر آنكه خود بزرگوارست و به ايشان اهانت روا نداشت مگر پست و فرومايه.
اما شعف شنيدن اين روايت و بسيار از اين دست وقتي سبز مي‌شود و زنده‌تر مي‌كند جان شنونده را كه بداند  چه بر اين وجود پر رمز و راز طبيعت آمده است. ويژه آنكه اين جمله بر زبان پيامبري در هزار و چهارصد و اندي سال پيش رفته است؛ پيامبري كه بي‌شك رحمه للعالمين بودنش چيزي مهم كم داشت اگر اين‌گونه نبود. اگر نمي‌گفت «خياركم خيركم لنسائه... گزيدگانتان نيكوكارترين مردم‌اند با زنان خويش». اگر براي همسرانش زانو زمين نمي‌زد تا ركاب بگيرد و زنان مكرمه‌اش پاي بر زانوي ايشان نهاده سوار مركب شوند و اگر دست دخترش را نمي‌بوسيد. در روزگاري كه طلاق (شغار) رسم بود و مثل مي‌زدند «نعم الختن القبر» قبر براي دختر بهترين داماد است...
باري اما امروز وضعيت جهاني زن مسلمان در روزگار نو شده معاصر چه نسبتي برقرار مي‌كند با آنچه انسان داشت و آنچه با اسلام پيدا كرد يا در يك نگاه شمول‌گرايانه‌تر توحشي كه نسبت به وجود زن در گوشه و كنار اين روزگار روا داشته مي‌شود خود روشن‌ترين نسبت‌ها را واگويه مي‌كند... و كيست كه در وضعيت موجود تأمل كرده باشد و با آمار بالاي خشونت‌هاي بي‌حد و حصر نسبت به اين وجود ظريف انساني برخورد نكرده باشد. از خشونت‌هاي منجر به جرح و قتل گرفته تا خشونت‌هاي اجتماعي و زيستي و حتي اقتصادي. از خانه‌هايي كه ديگر امن نيستند تا خشونت‌هاي مدرن در فضاي مجازي. جستار زير اما به انگيزه روز زن فراهم آمده است؛ روزي كه در تقويم ملي – مذهبي ما روز ميلاد بانوي آب و آفتاب و اميره  رحمت حضرت فاطمه – سلام خداوند بر او باد – است.
اين درنگ ادعاي آن‌را دارد كه توجه به زن و اعاده حيثيت وجودي براي او تنها در اسلام است كه پرداخته شده است و توجه ويژه اسلام با محوريت شخص پيامبر (ص) در بعد از رحلت ايشان دوباره دستخوش مردسالاري مضاعف تاريخي تازه مسلمانان شد و منشي كه گمان مي‌رود از همان آغازين تاريخ مي‌خواست تا زن، جنس دوم بلكه پست‌تر باشد باز اين‌بار با شمايلي تازه جان گرفت و از آنچه روح حقيقي اسلام بود دور و دورتر شد. اما آنچه در اين جستار مي‌خواهد ويژه باشد اين ادعا نيز هست كه مغفول ماندن پيام اسلام درباره زن روند قاطبه انديشه اسلامي در بعد از پيامبر نبود و ما در ابعاد اجتماعي و فكري مي‌توانيم ريشه‌ها و نگرش‌هاي متفاوتي مأخوذ از اين ريشه‌ها را در مكتب اهل بيت و عرفاني كه باز منشعب از همين تشيع است پي‌بگيريم.
 (متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11 AM محمد ياسر هدايتي |

( این مقاله را  پیشتر در تاریخ  30 خرداد 1384 با اسم  یاسر زفرقندی برای روزنامه همشهری نوشته بودم  که  بعدتر خبر گزاری فارس و سایت بانک مقالات و اطلاعات فارسی  نیز مقاله را به نقل از همشهری کامل باز چاپ کردند.اجرشان ماجور)
سوم جمادي الثانی به روايتي  معتبر روز شهادت حضرت زهراي مرضيه(س) است. تأمل در سيره حضرت فاطمه(س) به عنوان دردانه پيامبر(ص)، مادر عصمت و طهارت و الگوي زن مسلمان افق هاي زيادي را پيش روي ما مي گشايد. اينكه شناخت سيره حضرت در چه سطوحي مي تواند طبقه بندي شود، مشخصه هاي اين سطوح چه هستند و به  طور كلي سيره حضرت به چه مقاطع تاريخي قابل تقسيم بندي است؟ از مسائلي است كه در مقاله حاضر به آن پرداخته شده است.
وجود زهراي مرضيه(س) بعنوان مادر معنوي پيامبر و كسي كه آغاز ذريه خاندان عصمت و طهارت از وجود مبارك ايشان است. نقطه كانوني در پژوهش پيرامون شخصيت و سيره اهل بيت(ع) است. زندگي ايشان از ابعاد گوناگوني مي تواند قابل تفسير و تبيين باشد. آن چنان كه در طول تاريخ نيز با نگره هاي مختلفي به آن نگريسته شده است. به طور كلي بايد گفت ما در جريان بازشناسي سيره حضرت با توجه به نقش مبنايي ايشان در بروز تفكر شيعه بلافاصله بعد از رحلت پيامبر(ص) با دو سطح مختلف فهم روبرو هستيم. يك سطح فهم خواص و عالمان دين از سيره حضرت و سطح ديگر فهم عوام است.
نظربه اينكه سيره حضرات معصومين(ع) در بطن زندگي مردم جاري است، سطح درك مردم عادي و به طور كل عوام متوقف بر چند ويژگي است. بنابر مقتضيات تاريخي، روان شناختي و جامعه شناختي اولين سطح فهم از سيره معصومين كه همان تعدي و ظلمي است كه برايشان رفته مي باشد ميان اقشار مردم واسطه فهم شده است. دومين سطح يا لايه شناختي مكتب اهل بيت مبارزات آنهاست كه البته با پيش فهمي عوامانه به باور مردم عادي رسيده است و اينها همه خود باعث دخل و تصرفات شخصي در سيره ايشان در ميان مردم مي باشد. اما لايه هاي معناشناختي سيره اهل بيت(ع) خود بعنوان يكي از اصلي ترين منابع معرفتي اسلام و به ويژه تشيع تنها مورد نظر خواص است. البته اين به آن معنا نيست كه اين قسمت از فهم سيره اهل بيت اولا و بالذات مختص به خواص باشد و غير از آن نيز قابل تصور نباشد. بلكه اصولا يكي از وظايف خواص در فهم لايه هاي معناشناختي سيره معصومين(ع) ترويج الگوسازي و قابل فهم كردن معارف آن براي ديگر قشرهاي جامعه است.چرا كه اگرچه  گاهي عامه مردم از نخبگان اثر مي گيرند اما هميشه نیز اين گونه نيست و گاهي نيز پيش مي آيد كه عوام راه خود را از نخبگان جدا مي كنند و به نوعي تلاش عالمان ديني تلاشي بايد باشد براي مبارزه با باورهاي كژي كه عامه مردم در ذهن خود ساخته اند.
در يك نگاه كلي در فهم سيره حضرت زهرا(س) مي توان زندگي ايشان را به سه بخش مجزا تقسيم كرد. بخش اول ولادت ايشان تا ازدواج با حضرت علي بن ابي طالب
بخش دوم از آغاز زندگي مباركشان تا رحلت پيامبر(ص) و ماجراي سقيفه
خش سوم از ماجراي سقيفه تا شهادت ايشان كه البته در تاريخ قطعي آن نيز به مانند تاريخ تولدشان اختلافاتي ميان مورخان وجود دارد.
 (متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ جمعه یکم خرداد 1388ساعت 2 PM محمد ياسر هدايتي |

برای شیخ شوریده ی نیشابوری
آنگاه كه جلال‌الدين نوجوان به همراه كارواني از خاندان و در رأس آنها پدر بزرگوارش بهاءولد از بلخ به قصد حج (اما در حقيقت در‌امان‌ماندن از تلخي تاراج تاتار) به سمت‌وسويي امن مي‌رفتند در سر راه خويش به تختگاه بزرگ خراسان، نيشابور اثيري رسيدند؛ شهري كه سرشار بود از نفس‌هاي امام ابوحامد غزالي، حكيم خيام و امير معزي. در همين اثنا بود كه به‌رغم توقف كم كاروان بهاءولد ديداري دست داد ميان پير سپيدموي فرزانه شيخ فريدالدين با بهاءولد؛ ملاقاتي كه گويي جان هر دو عاشق را به چالاكي پرواز فرامي‌خواند. در اين ميانه بود كه به تعبير استاد علامه عبدالحسين زرين‌كوب «شيخ نيشابور درباره فرزند بهاءولد در خود احساس اعجاب و علاقه يافت، از حالت روحاني پر تفكر او به شگفت آمد و عمق فكر و قدرت بيان او را شايسته تحسين ديد». در اينكه در آن ملاقات روحاني چه گذشت حضرت داناي دانايان آگاه‌تر است اما وقت وداع بود كه پير فرزانه نيشابوري نسخه‌اي از مثنوي اسرارنامه خود را كه حاصل جواني‌اش نيز بود به جلال‌الدين نوجوان بخشيد و رو به بهاءولد كرده، گفت: زودا باشد كه اين پسر آتش در سوختگان عالم زند. كاروان از نيشابور به سمت بغداد، از قومس و ري و همدان دينور گذشت.
شيخ فريدالدين محمدبن‌ابراهيم عطار نيشابوري اگرچه در ناصيه جلال‌الدين محمد شعله‌وري عشقي سوزان را ديد اما شايد نمي‌دانست كه اسرارنامه‌اش نيز آن‌قدر مولاناي جوان را مجذوب مي‌كند كه يكي از گرانقدرترين كتاب‌هاي تاريخ انسان را به تاسي از اسرارنامه شيخ (البته با كمي تسامح) و بر همان سبك برمي‌سازد.سخن درباره يكي از پرابهام‌ترين چهره‌هاي عرفان و ادب پارسي است و اين تقدم عرفان بر ادب در روزگارما با وجود پژوهش‌هاي گسترده عاشقان اين پير شوريده‌سر، ديگر مجالي براي ادعايي تازه نمي‌تواند باشد.ابهام در تاريخ تولد و وفات عطار به‌رغم توضيحات مفصل علامه فقيد محمد قزويني در مقدمه تذكره‌الاوليا ( به تصحيح نيكلسون) و كاوش‌هاي علامه فروزانفر، استاد فقيد سعيد نفيسي و سيدصادق گوهرين و عطارپژوه بزرگ غربي، هلموت ريتر همچنان گويي افزاينده زواياي نامشكوف ديگر بر اين ابتدايي‌ترين مسئله كاوش در زندگي يك انديشمند است.اما به پيروي از پژوهشگران قوم و با احترام به تلاش‌هاي سترگ استاد فرزانه دكتر شفيعي كدكني- اين هم‌ولايتي عطار- مي‌توانيم برمبناي آنچه ايشان در مقدمه خويش بر منطق‌الطير پژوهيده‌اند تاريخ تولد و وفات عطار را 553 تا 627 هجري قمري در نظر بگيريم.جدا از ابهام در تاريخ تولد و وفات شيخ عطار، انتسابات بسيار  آثاري به اين پير فرزانه كه به تعبيري 114 عدد نيز برشمرده شده (دكتر مهدي حميدي در كتاب جنجالي‌اش كه برگرفته از مقالات ايشان در مجله يغماست اين عدد را به دست مي‌دهد) از ديگر نكات تاريك و مبهم‌كننده چهره عطار است. همچنين وجود عطارهاي بسياري را كه از قضا دستي در شعر نيز داشته‌اند بايد به اين موضوع اضافه كرد؛ دكتر كدكني تنها در فاصله سال‌هاي 582 تا 640 هجري از 24نفر كه نسبت و شهرتشان «عطار» بوده نام مي‌برد و جالب  آنكه برخي در كنار آثارشان نام كتاب‌هاي مهم شيخ‌فريدالدين مثل اسرارنامه و منطق‌الطير را برده و در تذكره‌ها خود را جا كرده‌اند.
اما اگرچه عارف- شاعر دانستن عطار حرف تازه‌اي نيست مي‌تواند با نقبي به ديروز و امروز تحقيقات عطارپژوهان در درجه اول و استادان عرفان و ادبيات در درجه دوم محملي از يادكرد اين متفكر بزرگ دوران‌ها باشد.
به نظر مي‌رسد عطار نيشابوري آنچنان كه دانشمند بزرگ معاصرش خواجه‌نصيرالدين طوسي او را پيري خوش‌گفتار مي‌شناساند اولين قهرماني در ادبيات فارسي باشد كه توانسته ادبيات را از فخامت و جزالت زباني و بياني‌اش در خدمت مردم كوچه و بازار درآورد و خط بطلاني بكشد بر اينكه ادبيات تنها پايگاهي براي درباريان و درس‌خواندگان است. شايد بهتر باشد بگوييم اين عطار بود كه شعر پارسي را از ملكيت اهل مدرسه به در آورد و در عرصه اجتماع به كار گرفت. سقايان، پيله‌وران و بازاريان و خلاصه اغلب اصناف جامعه اين‌بار قهرمانان و عاملان قصه‌هاي عطار شدند و اين اولين گام بود در پيشبرد ادبيات تعليمي عرفا. اگرچه نمي‌توان فضل تقدم سنايي را  در  وارد‌كردن طبقات فرودست اجتماعي در شعر فارسي ناديده گرفت اما به‌واقع آن توجه و اهميت اصلي در اين جريان به گواه خود متن، قهرماني جز عطار ندارد؛ او  به همين بهانه نيز مي‌تواند از آن تشبيهات و تلميحات و قواعد دست‌و‌پاگير بياني و بديعي ادبيات فاخر پيش از خود رها شود و از مردم همان‌گونه بگويد كه مي‌گويند. زباني ساده‌تر از ادبا و شاعران سلف خود براي بيان معنايي متفاوت از دنياي پادشاهان و اهالي دربار. نكته باريك‌انديشانه‌اي كه در اين توجه مي‌توان متفطن آن شد، قابليت عرفان و تصوف خراساني است كه اين شهامت، بلكه ضرورت را ايجاب كرده تا عطار نيز وقتي مي‌خواهد سخن از آنچه زهد راستين و عشق حقيقي و انقطاع از ماسوي‌الله تلقي مي‌شود بگويد، اين‌گونه از شخصيت و بيان آناني كه مخاطبان واقعي تصوف خراساني‌اند بهره‌مند شود.شايد نشود آن‌گونه كه استاد ارجمند دكتر شفيعي‌كدكني بي‌محابا بر عرفان ابن‌عربي مي‌تازد و آن را صرفا جابه‌جايي پارادايم‌هاي مشخص و ايجاد نوعي گزاره (معني‌نما) و بازي با الفاظ مي‌داند، ما نيز چنين تلقي‌اي از عرفان ابن‌عربي و ادبيات متاثر از آن داشته باشيم. در نقطه مقابل اما جدا از احتياج به اثبات اين نظر بايد ادبيات عرفاني‌اي را كه پيران و مشايخ خراسان و به طور كل شرق جهان اسلام با تعاليمشان برجاي گذاشته‌اند ميراثي گرانبها و عالي براي تاريخ تفكر معنوي انسان دانست. عطار نيشابوري با طبع‌آزمايي در غزل و رباعي و مثنوي و قصه‌گويي در مثنوي با طرز بياني كه گذشت آنچنان از شوريدگي احوال و وجنات خود سخن مي‌گويد كه به‌حق در حدفاصل سنايي و مولانا او را بايد از بزرگ‌ترين عارفان شاعر ايران‌زمين دانست كه مي‌دانند. به تعبير علامه زرين‌كوب «شعر تعليمي صوفيه قبل از آنكه نزد مولانا به كمال واقعي برسد در كلام عطار سوز و شور تازه‌اي به دست آورد كه در سخن سنايي نبود و اين راز تشخص عطار در ادبيات عرفاني است.»
از سوي ديگر بي‌پروايي‌ها و عشق‌نوازي‌هاي شيخ شوريده نيشابوري صرفا در هوايي عرفاني خلاصه نمي‌شود. اگر به تعبير دكتر نصرالله پورجوادي (در كتاب باده عشق) عطار در ساختن تركيبات جديد و در رواج‌دادن تعبيرات و مضاميني كه شعراي پيشين درباره شراب و مستي الست و عشق ساخته بودند نقش موثري داشته و شعراي بعد، از اين حيث تحت تاثير اشعار او بوده‌اند، اما دور از انصاف است كه حضور طبقه‌اي جديد از مردمان را به عنوان عقلاء مجانين و به تعبير صريح عطار، ديوانگان در اشعار و به‌خصوص مثنوي‌هايش در نظر نگرفت.

اين طبقه از اشخاص كه گاه‌گاه سروكله‌شان در برخي داستان‌هاي عطار پيدا مي‌شوند نشانه اعتراض عرفاني و گاه اعتراض اجتماعي  نيز هستند. در حقيقت عطار مي‌كوشد تا با رفع‌حرج‌كردن از شخصيت‌هايش از زبان ايشان آنچه نااميدي فلسفي‌اش است را آن‌گونه كه همشهري متقدمش خيام مي‌گفت يا جذبات عرفاني‌اي را كه  مي‌دانست پيش‌تر چه بر سر مرادهاي شوريده سرش چون حلاج آورده در زبان قصه و شعر بيان دارد؛ با سبكي كه سبك ايراني است و در ذات خود گونه‌اي هندي است؛ قصه در قصه، كه گاه قصه‌اي اصلي بدنه مثنوي را تشكيل مي‌دهد و قصه‌هاي فرعي هر كدام حكمتي خاص را در راستاي قصه واحد دنبال مي‌كنند؛ مثل منطق‌الطير و مصيبت‌نامه و گاه چون اسرارنامه- كه به نوعي آنچنان كه گفته شده مولانا نيز در فراهم‌آوردن مثنوي نظر به آن داشته، داستان واحدي وجود ندارد- و مجموعه‌اي از قصه‌هاي مختلف با حكمت‌هايي گوناگون در بيان عشق و قلندري و معرفت عرفاني و روحاني است كه البته از منابعي چون قرآن و كتب عرفاني پيش از خود و مثل‌هاي عاميانه بهره برده است.تاثير بي‌بديل شعر تعليمي عرفاني نزد عطار و آنچه او در قالب ديوان و مختارنامه و مصيبت‌نامه و اسرارنامه و منطق‌الطير و... از خود براي معرفت‌جويان عرفاني و روحاني بعد از خود باقي گذاشته و همين‌طور آنچه از بي‌توجهي عطار به زبان پرتكلف و صنعت‌پردازانه سابقه ادبيات فارسي به دست مي‌آيد و شوريدگي‌هاي وجودي شاعر، همه و همه گواه است بر پيشي وجه عرفاني عطار بر اينكه دغدغه شاعري داشته باشد.
پير عاشق‌سر نيشابوري كه در مقدمه مصيبت‌نامه خود فرياد مي‌دارد « شاعرم مشمر كه من راضي ‌نيم» جز بيان عشق قلندروار خود كه سراسر هيبت و خطر است را نمي‌خواهد به دام طنازي و كرشمه قوافي و عروض و صنايع بديعي گرفتار كند. او در همان مصيبت‌نامه (آنچنان كه بعدها مولانايي كه هنوز اندرخم يك كوچه‌اي كه عطار هفت شهر آن را گشته مانده نيز قريب به همين مضمون را مي‌گويد كه قافيه انديشم و دلدار من/ گويدم منديش جز بر ديدار من) تاكيد مي‌كند كه قصدش بيان حال است و اگر وزن و قافيه آن با آنچه نزد شاعران معمول است فرق دارد باك نيست.
شايد ذكر قصه دعوايي ادبي در مجله يغما درباره عطار در پايان اين مجال بي‌مناسبت نباشد. داستان از اين قرار است كه حوالي سال‌ 1345 دكتر مهدي حميدي شيرازي در مجله يغما با مقالاتي تند بسياري از ابيات عطار را نقل كرده و به استهزا كشيد و شيخ عارف را پرگو و كم‌انديش و با زبان نيمه‌گنگ و بنيادگذار نخستين ولگردي‌هاي شعر فارسي خطاب كرد و البته اين مقالات بعدتر در سال 47 در كتابي با عنوان «عطار در مثنوي‌هاي گزيده او و گزيده مثنوي‌هاي او» توسط اميركبير منتشر شد. در همين كتاب پاسخ‌هاي استادان بسياري كه در «يغما» چاپ  شده بود نيز در پيوست كتاب آمده بود كه پاسخ استاد سيدجلال‌الدين آشتياني اين بود:‌ دكتر حميدي فقط شعر خوب مي‌گويد و از شرايط استادي اگر شاعري باشد نه چيز ديگر، بايد او را استاد دانست. بسيار غيرقابل تحمل بود. خدا بيامرزد شاطر عباس قمي را. كاش در اين زمان موجود بود. پاروي نان‌پزي را كنار مي‌گذاشت و استاد ادبيات مي‌شد. مگر عظمت عطار و بزرگي او مرهون شاعري اوست؟... كسي را كه ممدوح بزرگ‌ترين عرفاي اسلامي است و عارف محقق و متاله بي‌نظير شيخ‌محمود شبستري در شأن او گفته است:
مرا از شعر‌گفتن عار نايد
كه در صد قرن يك عطار نايد

+ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11 AM محمد ياسر هدايتي |

به ياد استاد علي اكبر غفاري احياگر ميراث حديثي شيعه
بعد از وفات پيامبر اسلام(ص) همانگونه كه خود حضرت در حديث معروف ثقلين به آن اشاره كردند دو چيز گرانبها براي مسلمانان باقي ماند. قرآن و عترت همان ماتركي بود كه پيامبر(ص) براي امت بعد از خويش گذارد. قرآن كه كلام ناب و جان فزاي پروردگار است كه بر لسان مبارك پيامبر نازل شده بدون هيچ كم و كاستي و از منظر علما و دانشمندان چه لفظ آن و چه معني آن كاملاً همان است كه پيامبر(ص) از جانب پروردگار مأمور به ابلاغش بوده است و اگرچه در كتابت آن در همان صدر اسلام اغلاطي راه يافته بود اما با كوشش فراوان ائمه اطهار و صحابه و راهنمايي هاي خود پيامبر آنچه كه امروز به عنوان «مابين الدفتين» به ما رسيده است در ميان همه مسلمانان به عنوان اصل و اساس همان كلامي تلقي مي شود كه خداوند از طريق فرشته وحي اش بر رسول اكرم نازل فرموده است. اما عترت كه دومين امانت الهي در نزد ما مسلمانان بود. برخلاف قرآن حضوري دويست و چند ساله بيشتر نداشت و دقيقاً از همين نقطه است كه سنت به عنوان دومين منبع معرفت اسلامي و ميراث شرافت و فضيلت و ايمان معرفي مي شود. سنت كه بعد از قرآن دومين سرچشمه احكام و دستورات اسلامي است در شيعه به مجموعه گفتار و اعمال و تقارير پيامبر و معصومين(ع) گفته مي شود و اين سنت در دانشي به نام حديث در عالم اسلام نمودار شد. اگرچه احاديث نيز در زمان پيامبر مانند قرآن بيشتر به قوت حافظه اعراب انتقال پيدا مي كرد و كمتر مكتوب مي شد اما با گذشت زمان همان گون كه نياز به مكتوب شدن قرآن پيدا شد نيز به نوشتاري كردن احاديث منقول از پيامبر، معصومين و صحابه (كه البته اين مورد اخير از نگاه بعضي از اهل سنت جايز است) پرداختند.
جلال الدين سيوطي صاحب  الاتقان در كتاب تدريب الراوي نقل مي كند كه صحابه و تابعين (كه همان درك كنندگان صحابه محسوب مي شوند) در نوشتاري كردن حديث اختلاف پيدا كردند. گروهي مانند، ابن عمر، ابن مسعود، زيدبن ثابت، ابوموسي، از مكتوب كردن حديث كراهت داشتند و گروهي نيز مانند حضرت علي(ع)، جابر، ابن عباس و عمربن عبدالعزيز آن را جايز مي دانستند كه البته ممانعت از كتابت حديث تا آغاز سده دوم توسط قدرت غالب و به دستور خليفه دوم ادامه يافت. البته اين ممانعت باعث نشد تا ائمه معصومين و پيروان راستين آنها خود ولو در خفا به اين كار همت نگمارند. به هر صورت و به هر دليل كه ممانعت از كتابت حديث ايجاد شده بود (از جمله اين دلايل بعضاً سياسي، حرف خليفه دوم بود كه مي گفت: يهود كه اين كار را با منقولات پيغمبرشان انجام دادند، از كتاب خدا دست برداشتند و به سنت پرداختند) در قرن دوم توسط عمربن عبدالعزيز از حصر بيرون آورده شد، عمربن عبدالعزيز كه بعد از معاويه دوم تنها حاكم شيعه دوست مرام بني اميه محسوب مي شد( او همان كسي بود كه دستور داد ديگر امامان جماعت بر منابر علي-ـروحی له الفدا- و خاندانش را سب نكنند) به حاكم مدينه ابوبكربن محمد نوشت: «حديث را جمع كن كه مي ترسم علم علما نابود شود.» از اين زمان بود كه كار تدوين حديث توسط جمعي شروع شد و پس از آن مجموعه هايي از آثار نبوي فراهم آمد و زماني نگذشت كه طبقه اي ديگر از علماي اسلامي به نام محدثين در ميان دانشمندان اسلامي پيدا شدند. محققاني كه غير از جمع آوري احاديث از راه هاي گوناگون به مسائلي پيرامون صحت و سقم آن از نظر متن و راوي مي پرداختند و اينچنين معرفت حديثي كه شامل علومي مانند درايه، رجال، و فقه الحديث است به وجود آمد. از طرفي دانش حديث كه همان سنت محسوب مي شود غير از كاربست معرفتي و كاربردي كه پيدا كرد يعني غير از منبع و سرچشمه احكام اسلامي شدن در بسياري از دانشهاي ابتدايي صدراسلام مانند تفسير، لغه و... كاركردي وثيق و وسيع پيدا كرد. در نزد شيعه از متقدماني كه به تأليف كتاب حديث پرداخته اند (طبق نقل تأسيس الشيعه) سلمان فارسي و ابوذر غفاري اند كه سلمان حديث جاثليق و ابوذر وقايع پس از رسول اكرم را جمع آوري و تدوين نمود و با اين اوصاف مي توان ديد كه اهل بيت در تدوين حديث بر اهل سنت سبقت داشته اند چرا كه اولين مجموعه حديثي اهل سنت از امام مالك (وفات در ۱۷۹ ه ) كه از تابعين است، مي باشد. و اين مجموعه متأخر است از احاديث جمع آوري شده و منقول از ياران حضرت علي و امام باقر و امام صادق(علیهما) بعد از اين است كه ميراث حديثي شيعه توسط عالمان بزرگي چون شيخ كليني، شيخ صدوق، شيخ طوسي، شيخ مفيد و در دوران متأخرتر علامه مجلسي، علامه نوري، شيخ حرعاملي و... پاسداشته شده است. 
حاصل اين پاسداشت علمي و معرفتي كه ريشه در ايمان و فضيلت جويي اين بزرگان داشته كتب اربعه حديثي شيعه است. اين كتب عبارتند از اصول كافي، تأليف شيخ كليني (وفات ۳۲۹ ه) كه بيست سال براي جمع آوري آن از شيوخ معتمد و ثقات شيعه زحمت كشيد. اين كتاب حاوي ۱۶۱۹۹ حديث است.
كتاب دوم «من لا يحضر الفقيه» از شيخ صدوق است كه حاوي ۵۹۲۰ حديث است. كتاب سوم و چهارم با نامهاي (تهذيب) و (استبصار) از شيخ طوسي است كه اولي بالغ بر ۱۳۵۹۰ حديث و دومي نيز بالغ بر ۵۵۱۱ حديث را داراست. اين كتب كه به كتب اربعه حديثي شيعه نام بردارند از ديرباز مورد مراجعه عالمان و محققان قرار گرفته بود اما متأسفانه با توجه به وضعيت اسفبار چاپ در گذشته و همچنين نسخه برداري هاي متعدد و ضعف راويان و مشكلات ديگري كه البته در علوم حديث قابل طرح و صحبت است داراي اشكالات اساسي و فني شده بود كه با مجاهدت محققان و متخصصان علوم حديث، امروز ديگر با افتخار مي توانيم اين كتب و بعضي ديگر از كتب حديثي را منقح و تصحيح شده و پيراسته بدانيم.
يكي از اين عالمان خدوم مرحوم استاد ميرزا علي اكبر غفاري بود. محقق برجسته و استاد فرهيخته دانش حديث مرحوم علي اكبر غفاري در سال ۱۳۰۳ شمسي در تهران و در خانواده اي متوسط و مذهبي به دنيا آمد. اين مرد بزرگ كه از همان ابتداي كودكي گويي بر ناصيه اش شكوه يك عمر تحقيق و مطالعه مذهبي را نوشته بودند، در جلسات قرائت قرآن و مجالس علمي و مذهبي تهران شركت مي كرد و دروس حوزوي را در خارج از مدرسه تا پايان شرح لمعه تلمذ كرد و براي شركت در درس تفسير مرحوم آيت الله اشرافي عازم شهر قم گرديد و همزمان نيز از محضر جلسات تفسيري مرحوم ميرزا خليل كمره اي نيز مستفيض مي گشت. يكي از افتخارات استاد علي اكبر غفاري همكاري و شاگردي محدث و محقق توانا سيدجلال الدين محدث ارموي بود كه همچنين تأثير زيادي بر آثار تحقيقي مرحوم غفاري از جهت تحقيق، مقدمه نويسي، تعليق و... داشته است. همچنين مرحوم علامه ميرزا ابوالحسن شعراني كه از نوادر دانش روزگار خويش بودند از ديگر تأثيرگذاران اصلي بر استاد غفاري بود و مرحوم غفاري از ايشان نيز بسيار ياد مي كردند. استاد علي اكبر غفاري در آغاز جواني با كاركردن در كتاب فروشي اسلاميه به سرپرستي آقاي آخوندي به صرافت تحقيق و بررسي و سپس بازچاپ پيراسته اي از متون اسلامي افتادند و اينچنين قدم در راه پرفراز و نشيبي نهادند كه سرانجام به يكي از تك ستارگان آسمان بي بديل تصحيح و تنقيح متون حديثي شيعه بدل شدند، تا آنجا كه در ششمين دوره انتخاب كتاب ولايت و دوازدهمين نمايشگاه بين المللي قرآن كريم به خاطر نيم قرن كوشش صادقانه در تحقيق و انتشار آثار ارزشمند و درخور اسلامي مورد تشويق و تقدير قرار گرفتند و همچنين در دومين همايش چهره هاي ماندگار به عنوان يكي از چهره هاي ماندگار كشور در عرصه تحقيق و پژوهش در علوم اسلامي تجليل شدند. استاد غفاري علاوه بر تحقيق و نشر، سالها در دانشگاه هاي مختلفي مانند دانشگاه تهران، تربيت مدرس، دانشگاه بين المللي امام خميني و دانشگاه امام صادق مشغول تدريس بودند و در اين اواخر مخصوصاً دانشجويان رشته علوم و قرآن حديث دانشگاه امام صادق حضور درخشان و پرتلالو استاد محقق و باتقواي خويش را هرگز فراموش نمي كنند. حضوري كه چنان بزرگان سلف ميراث مكتوب شيعه تا ابد ملازم و مؤانس سترگي آثار به جا مانده از خود خواهد بود.
استاد غفاري كه به خاطر علاقه بسيار به شيخ صدوق (همچنان كه بسياري از آثار اين عالم بزرگ تشيع را تنقيح و تصحيح كردند) حتي نام انتشارات خود را از نام شيخ برگرفته و انتشارات صدوق نام نهادند و با بيش از ۵۰ عنوان كتاب كه حدود دويست و پنجاه جلد مي شود توانستند در زمينه ترجمه و تحقيق و بررسي متون اسلامي گامي بسيار مؤثر در ترويج فرهنگ شيعي بردارند.
پاره اي از عناوين اين كتابها از قرار زير است:
۱- تصحيح و تعليق المحجه البيضاء في تهذيب الاحياء ملامحسن فيض كاشاني ۲- تصحيح و تعليق معاني الاخبار شيخ صدوق ۳ _ ترجمه ثواب الاعمال و عقاب الاعمال شيخ صدوق ۴ _ تصحيح و تعليق الاختصاص شيخ مفيد ۵ _ تقديم و تعليق و تصحيح الاصول من الكافي شيخ كليني ۶ _ تصحيح و تعليق من لايحضر الفقيه شيخ صدوق ۷ _ تصحيح الخصال شيخ صدوق ۸ _ تحقيق الامالي شيخ مفيد ۹ _ تصحيح و تعليق تهذيب... شيخ طوسي ۱۰ _ تصحيح و تعليق الغيبه شيخ طوسي ۱۱ _ تصحيح و تعليق الاستبصار... شيخ طوسي ۱۲ _ تصحيح وحواشي تفسير روض الجنان و روح الجنان ابوالفتوح رازي...
و بيش از سي و هشت عنوان ديگر كه هركدام شايد چندين مجلد باشد حاصل تلاش اين عالم و محقق فرزانه است.
از ديگر نكات قوت علمي استاد غفاري عربي نويسي و ترجمه هاي دقيق ايشان است كه اين دو مورد در مقدمه نويسي هاي ايشان و همچنين ترجمه متون حديثي كه استاد انجام داده اند به وضوح قابل مشاهده است تا جايي كه آيت الله سبحاني درباره عربي نويسي ايشان مي گويند؛ [استاد غفاري] هر زمان كه به عربي مي نوشت _اگرچه كم مي نوشت- اما بسيار عالي و به نحو احسن انجام مي داد و موردتوجه و قبول جهان عرب واقع مي شد و به نظر من اين كه فردي در تهران بدون اين كه به هيچ كشور عربي سفري داشته باشد، كاملا موردقبول عرب ها بنويسد خود كرامتي ديگر است.
اما از آنجا كه اگر مرگ را حق نبودي شايسته تر از رسول كه بودي براي زندگي جاودانه، روح بي قرار اين مرد محقق و مصحح و اين پاسدار ميراث مكتوب كهن شيعه سرانجام در بامداد چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۳ برابر با ۱۲ رمضان ۱۴۲۵ هجري از قفس جانش پرواز كرد و پس از پنجاه سال تلاش علمي در سن هشتاد و پنج سالگي در جوار مزار شيخ صدوق به جاودانگي پيوست.
روحش قرين كساني باد كه هماره از گفتارشان مي نگاشت. 

+ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 9 AM محمد ياسر هدايتي |

(درباره زبور آل محمد )
روز های اول شعبان همیشه برای من  لبریز از حضوری قدسی است . تولد مقتدایانم  حسین بن  علی و علی بن الحسین  و مرادم ابا الادب عباس (ع) ثانیه های این روز ها را هم بهشتی میکنند. این برکت را با این مقاله ام که پیشتر در هفدهم اسفند هشتاد و سه در صفحه اندیشه همشهری چاپ شده و بعضی  از سایت ها نیز لطف کرده آن را در نت باز چاپ کرده اند با شما در میان می گذارم.
     
۱- از ابتدايي ترين الفاظي كه انسان براي گفت وگو با متافيزيكي كه بدان معتقد است تا روحاني ترين و عميق ترين كلماتي كه بر زبان پيروان اديان ابراهيمي جاري است، همه را مي توان در ذيل عنوان نيايش و دعا جمع آوري كرد و به بازشناسي آن پرداخت.
از آنجا كه انسان را آن چنان كه منطقيان به ما مي شناسانند، بايد حيوان ناطق ناميد، وجه نطق انسان كه همان تفكر و نمود ظاهري آن گفتار است،بايد جزء جوهر انسان بدوي و امروزي دانست. اين وجه نطق براي انسان تنها يك پل ارتباطي ميان خود و محيط پيرامونش نيست، يا به عبارت ديگر پلي بين انسان عينيت يافته و محسوسات ديگر نيست، بلكه انسان از آنجا كه ارتباط وثيقي نيز با متافيزيك خود داشته و دارد بايد به دنبال راه برقراري ارتباط با آن سوي خود نيز باشد. ارتباطي كه او را مطمئن كند كسي در آن سوي با او مرتبط مي شود، به او آرامش مي بخشد و مي تواند در لحظات سختي براساس همان اظهار نياز به كمكش بشتابد و... به اين ترتيب نيايش يا دعا در تمامي لحظه هاي انسان _ چه لحظه هايي كه به عنوان يك عادت بدان دست مي يازد چه لحظه هايي كه از سر نياز به دنبال يك ارتباط است _ وجود دارد و اين واگويه شبيه يك نور در تكثر شيشه هاي رنگي جان و دل انسان ديروز و امروز به رنگ ها و شكل هاي مختلف _ اما همه متشكل از يك ذات _ تجلي يافته است.
پاره آينه هايي كه گاه اوپانيشادها و ريگ ودا مي شود و گاه كتب معتبر مقدسي چون عهد عتيق و جديد و پاره هايي از معجزه جاودانه قرآن و كتبي كه در حاشيه كتابهاي مقدس اديان و ملل مختلف به تحرير درآمده است. اينكه ماكس مولر «وداها» را مربوط به ۱۲۰۰ سال قبل از ميلاد و پل تيليش زماني بين ۵ تا ۶ هزار سال قبل از ميلاد مسيح را تاريخ نوشته شدن اين متون مقدس هندي مي دانند، خود نشان از آن مي دهد كه حتي تاريخ نگارش اين متون( يعني فاصله زماني _ تكويني تبديل تفكر به گفتار و گفتار به نوشتار) نيز از قديمي ترين دغدغه هاي انسان بوده است، انساني كه به دنبال آن بوده است تا با نواها و نيايش هاي مذهبي كه حاصل تاملات آگاهانه است رابطه اي قوي تر و قويم تر با آن وجود متعالي كه خالق اوست داشته باشد.
2- نيايش هاي انسان در بستر تفكر مذهبي _ همان گونه كه گفته شد _ به انحاء و در سطوت هاي مختلف آشكار شده است و يكي از علل تنوع اين گفت وگوي مهم انسان با وجود متعالي طرز نگاه و بالطبع تأمل در آن وجود متعالي است كه البته اين مسئله نيز گاه در تنوع نگاه خود نيز دچار كثرت مي شود. آنچنان كه در عهد عتيق ما هم كتاب «جامعه سليمان» را داريم كه متأثر از فرهنگ هلنيسم است و با تفكري سخته و تاملات دقيق فلسفي همراه است و هم كتاب «مزامير داود» كه تعبدي خاص را نشان مي دهد كه مأخوذ از جامعه شباني آن روزگار مخاطبان است و از طرفي ديگر كتاب «غزل، غزل هاي سليمان» كه نگاهي تغزلي دارد. در حالي كه همه اينها در زير مجموعه آيين يكتاپرستانه پيامبران بني اسرائيل وجود دارد كه در آن «يهوه» خداي جبار و منتقم و قهار است و كمتر از آن گونه كه دين حنيف اسلام و مسيحيت به رأفت و مهرباني الله و پدر آسماني پرداخته اند، عنايت شده است.
همچنين است كه در اديان اين نيايش ها تبديل به سرودهايي مذهبي شده و بسته به نوع فرهنگ خاصي كه آن دين در آن رشد مي كند، خوانده و اجرا مي شود.
(متن کامل این مقاله را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10 AM محمد ياسر هدايتي |

سالي پيشتر بود كه در ميان جمعي از فرهيختگان كه براي صحبت درباره موضوعي معرفتآميز و تفكربرانگيز گردهم آمده بودند هميشه استاد  »مدكتر رضا داورياردكاني«به مناسبتي كه از وضعيت فلسفه‌‌خواني و فلسفهداني، داد سخن ميراندند، جملهاي نغز و از سر عبرت گفتند كه از اتفاق آن را در صفحه  اندیشه روز نامه همشهریبر تارك ستوني نشانديم. آن جمله اين بود  »نخستين فيلسوف كشته شددر توضيح اين جمله پر عبرت كه انگار چون آيينهاي، تمام روزگاري كه بر فلسفه و بهويژه فلسفه اسلامي رفته، باز ميتاباند؛ بايد گفت وقتي سقراط را (با اندكي تسامح و نديدن پيش سقراطيان) مذبوحانه به نوشيدن جام شوكران محكوم كردند و او نيز شجاعانه تن در داد تو گويي اين سرنوشت خردورزي شد كه رفيق شفيق، تكفير و تفسيق و حتي كشته شدن باشد؛ اما اين مقدمه بهانهاي باشد براي سخني ديگر به مناسبت اين مجال كه سخني گزاف نيست، اگر » مكتب اصفهان« را ناجي تفكر عقلاني اسلامي يا به عبارت دقيقتر فلسفه اسلامي دانست.

مكتب اصفهان -كه مانند اكثر مكاتب، گروهها و نحلههاي فكري و نظري روزگار پيشامدرن، اعضايش با آگاهي به سراغ مكتبسازي و مرامنامه داشتن و مسمي تراشيدن براي اسم نرفتهاند- مكتبي فلسفي است كه در عصر صفوي پا گرفت و در همان عصر نيز به اوج رسيد.

مكتب اصفهان باعنواني كه3 تن از  زندهكنندگان فلسفه اسلامي يعني سيدجلالالدين آشتياني، سيدحسين نصر و هانري كوربن به آن دادهاند و سعي بليغي كه در نشان دادن مختصات فكري آن به عمل آوردهاند، يك كانون اتكابراي مشروعيت علوم عقلي در مقابل علوم نقلي در تفكر اسلامي است.

اين مكتب كه با فيلسوف، فقيه محدث و مفسر بزرگ عصر شاه عباس يعني ميرداماد
پا گرفت، عملاً سعي كرد تا در چند راهه فكري كه تا  آن روزگار جريان داشت با حضور نسبي تفكر مشايي، اشراقي و ابن عربيگون از يك طرف و  دانش فقه و حديث و تفسير از طرف ديگر، توحيدي عقلاني با تأكيد بر تقدم شهود در معرفت ايجاد كند. واضعان تعبير مكتب اصفهان و حتي كساني چون توشي هيكو ايزوتسو كه بعدتر سعي در بسط و تشريح اين مكتب داشتند علاوه بر 3 ركن مكتب اصفهان يعني ميرداماد، شيخ بهايي و ميرفندرسكي به نامهاي ديگري چون قاضي سعيد قمي، ملاشمساي گيلاني و ملا رجبعلي تبريزي نيز اشاره كردهاند.

اما در اين ميان نام چهره درخشان اين مكتب به عمد از قلم افتاد تا او را به همراه 2 تن از شاگردان برجستهاش ديگرگون معرفي كنيم. كسي كه در مكتب او 2 شاگرد برجسته چون فيضكاشاني و عبدالرزاق لاهيجي وفادارانه فلسفه شيعي را تحقيق ميكردند، كسي نميتواند باشد چون خاتم المتالهين، ملاصدراي بزرگ كه مكتب اصفهان با پرچمداري او عقلانيت مبتني بر شهود را مساوق وجودي فلسفه شيعي ايراني كرد.

ملاصدرا دقيقاً همان كسي بود كه خواست آرزوي نهايي آنچه مكتب اصفهان تحقق آن را ميخواست، باشد؛ يعني تركيبي لطيف و دقيق از همه نگرشهاي عقلاني گوناگون كه گاه از فرط گونهگوني در تضاد با يكديگر بودند و گنجانيدن همه آنها تحت آموزههاي شرع نبوي و علوي.

تقدير اين كه بود كه شاه عباس صفوي در روزگاري كه ايوان مخوف در روسيه، اكبرشاه در هندوستان و اليزابت اول در انگلستان بود، از بزرگترين و مقتدرترين شاهان صفوي بلكه اعصار ايران باشد و ايران اسلامي اوج رونق اقتصادي و سياسي خود را توأم با حضور علماي بلندآوازه شيعي تجربه كند و اصفهاني كه پس از جنگ چالدران و كشيده شدن پايتخت از تبريز به قزوين و نهايتاً اصفهان پايتخت سياسي و فرهنگي جهان شيعه شده اوجي ديگر را با پا گرفتن مكتب اصفهان تجربه كند و ديگر باره نيز گويي تقدير چنين شد تا درخشان‌ترين چهره اين مكتب در شيراز زاده شده باشد، 15سال در كهك قم به تهذيب و تزكيه پرداخته و بعد براي تدريس به شيراز بازگردد و نهايتا در راه زيارت خانه خدا در بصره جان‌به‌جان آفرين متعال تسليم كند و تنها حضور او در اصفهان براي تلمذ باشد كه البته آن چند ده سال به درازا كشيد.

از سخن دور نشويم كه با توجه به سيطره برخي دانشمندان جزمي‌نگر از طرفي و حضور برخي صوفيه رنگ باز از طرف ديگر و اضافه كنيد به آن تلاقي معرفت‌مشايي و اشراقي با  يكديگر و همچنين هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي‌اي كه عارفي بزرگ چون ابن‌عربي ارائه كرده بود و بالاتر از همه معرفت شيعي برخاسته از عطر خاندان علوي، پا گرفتن مكتب اصفهان نعمتي بي‌بديل و ثمربخش مي‌نمود و الحق كه چنين نيز بود و ماحصل آن يعني حكمت متعاليه در روزگاري كه در سردر برخي مدرسه‌هاي علميه به صورتي ويژه ممنوعيت تعليم فلسفه را اعلام كرده بودند، آفتابي گرم بر پيكر سرمازده اهل خرد  شد.كوشش مكتب اصفهان براي استوار كردن گستره‌هاي سترگ فلسفه و عرفان با تعاليم ائمه اطهار در حضور پررنگ فيلسوفي چون ملاصدرا كه در كنار دايره‌المعارف عظيم حكمت متعاليه يعني اسفارالاربعه، تفسير قرآن و شرح بر كتاب گرانسنگ حديثي‌اي چون اصول كافي دارد خود گواهي است بر آنچه گفته شد. گفتيم مكتب اصفهان ناجي تفكر عقلاني در اسلام است اما خود همين مكتب و حكمت متعاليه نيز سال‌هاي سال دستخوش خطرات مخالفان خود بودند آنچنان كه با تمام رواداري حتي شاگردان ملاصدرا؛ يعني به تعبيري نسل سوم مكتب اصفهان مي‌بينيم كه مرحوم ذبيح‌الله صفا در تاريخ ادبيات خود آورده است كه ملامحمدطاهر قمي، ملامحسن فيض كاشاني را  با آن ايمان روشنش به خاطر اشتغال به فلسفه «شيخ مجوسي» مي‌خواند و اين داستان به وقتي ديگر بايد گذاشت كه همه حكايت‌ همان است كه اول سخن رفت و اين كه نخستين فيلسوف كشته شد و پس مكتب ناجي نيز خود نجات‌دهنده‌اي مي‌خواست، چون حضرت امام‌خميني(ره) و علامه طباطبايي و شهيد مطهري.

+ دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12 PM محمد ياسر هدايتي |

مطهري و عقلانيكردن دين  
چه انگشت به گزيدن بالا ببريم و چه اَبرو به انكار، امروز يعني 12 ارديبهشتماه، انگار در تقويمهاي ما نوشته شده روز عادت به مطهري، روز چند مقاله، گفتوگو، يادداشت، پرونده ويژه و همان قرارداد نانوشته حرفهاي تكراري در رثاي معلم شهيد؛معلمي كه مغضوب بودنش را نزد برخي و آن رنجي كه برد از آن را فراموش كردهايم و عادت كردهايم به مطلوب بودنش؛ مطلوبيتي كه اگر بيمعرفت به مغضوبيتش باشد باز هم جفايي چون دوستي نادانان با او داشتهايم و اين همان داستان پر آب چشمي است كه در معرفت به اسطورههاي نه امروز كه هميشهمان، حكايتش رفته است. 
۳
 شهر( مشهد، قم و تهران) در واكاوي زندگي علمي و عملي استاد شهيد 3مركز ثقل است كه بايد آنها را خوب فهميد؛ مشهد كه زادگاه ايشان است با حضور پر قدرت نگاهي تفكيكي كه در عين حال تحت جرياني مذهبي و سياسي، هرگونه حركت سياسياي را به علتهايي كه برميشمرد روا نميداند؛ قم  آن زمان كه زادگاهي بود براي طلبگي و شكوفايي علمي استاد كه مجتهدانی متهجد با نگاهی قاهرهرگونه نوآوري و عقلانيت فلسفي را در دين از هیچ کس بر نمی تافتند  (چه تلخ است یاد آوری آنچه با دو استاد بزرگ وفیلسوف ایشان یعنی  حضرت خمینی و علامه طباطبایی رفت) و تهران سكونتگاه كه استاد از همه مغضوب واقع شدنها به آنجا پناه ميبرد و آن هم با داستانهاي حسينيه ارشاد و ادامه طعنها و حرفها...  اين دقيقاً همان گرانيگاه شناخت منش و روش حقيقي استاد شهيدي است كه  عادت كردن به او، همدوش غبار معاصرت اين هشدار را ميدهد كه تا چند وقت ديگر (بخوانيد نسل ديگر) همه آنچه اين شهيد متفكر و مصلح فرجام تلاشش تلقي ميكرد تنها نقشي بر باد ميشود و شايد خاطرهاي در ياد.
اما آنچه  كه  شهيدِ مطهر را در كانونهايي در اين 3 شهر مغضوب كرده بود تنها در يك جمله ميتوان چنين خلاصه كرد كه ايشان به دين عقلاني ميانديشيد و در اين ميان فلسفه اسلامي مهمترين بلكه كارآمدترين ابزار نشان ميداد.
استاد شهيد آنجا كه به عقلاني كردن دين به عنوان يك پروژه نگاه ميكرد با استادي مسلم در فلسفه اسلامي و سعي در مفهومسازي در اين دستگاه توانمند  به پي افكندن بناي اسلام متعقلانه در روزگار ازدحام فلسفههاي غربي و ايسمهاي رنگارنگ ميانديشيد و اينگونه شد كه از اهالي مكتب تفكيك كه هيچ دانشي را در خور ياري فهم دين نميدانستند و برخي مجتهدين متهجد كه فلسفه را كفر محض ميپنداشتند گرفته تا آنان كه حقيقت را جز در هيابانگهاي فرهنگ و فلسفه غرب جستوجو نميكردند همه در سعي صادق استاد به ترديد نگريستند و شد، آنچه شد.
مطهري كه خود را (به نقلي از شاگردانش) فيلسوف فطرت ميدانست با غور و تأمل در فلسفه اسلامي كه بسياري آن را تنها مفاهيم مجرد و انتزاعياتي محض ميپنداشتند توانست با فيلسوفي و نه صرفاً شرح و تدريس فلسفه، پروژه عقلاني كردن دينمداري و دينورزي زمانه خود را به گواه آثار پر بركتش سامان دهد.از ويژگيهاي بارز اين فيلسوفي با توجه به تعلق خاطر اصلي ايشان به حكمت متعاليه ملاصدرا، نگاه دستگاهمند به اين ساحت از فلسفه بود. فهم نظاممند شهيد مطهر از فلسفه صدرايي در بسياري از مواقع حتي به مشخص كردن اينكه خود ملاصدرا نيز در پارهاي اوقات از مباني خويش خارج شده، انجاميده و اين نكته نغزي است كه در فيلسوفي ايشان ميتوان نشان داد.
از جمله ابتكارات مهم شهيد فرزانه نگرش نو به  مباحث معرفتشناسانهاي است كه سعي در مطرح كردن آن در فلسفه صدرايي دارد و به گواه متخصصان امر اين چيزي نيست كه به راحتي با تأمل در مثلاً اسفار به عنوان مهمترين مرجع فلسفه صدرايي بتوان به آن دست يافت. اينكه تا قبل از ملاصدرا مسئله معرفت، علم و ادراك در آثار فيلسوفان مسلمان بحثي كاملاً استطرادي بوده اما ملاصدرا آن را از اقسام هستي و از عوارض ذاتيه وجود برميشمارد در نگاه نظاممند شهيد مطهري به اين صورت سامان مييابد كه مثلاً در تعليقات و مقدمهاي كه بر مقاله اول (مقاله سوم، جلد اول) علم و ادراك كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم مينويسد، مجموعه بحثهايي كه درباره علم و ادراك وجود دارد را طبقهبندي كرده و به نظرات فيلسوفان غربي درباره معرفت و چفت و بستهاي نظري آن ميپردازد و نهايتاً نشان ميدهد كه راهحل اساسي در مشكل معرفت در فلسفه اسلامي ارائه شده و به بازخواني و بازسازي آن همت ميگمارد. همينطور است كه حتي كتاب مستقلي درباره شناخت مينويسد و مرتباً در تعليقاتي كه بر كتاب استاد برجسته خود علامه طباطبايي (اصول فلسفه و روش رئاليسم) داشته از اينكه ما تا ذهن را نشناخته باشيم نميتوانيم فلسفه داشته باشيم دم ميزند و اين يعني پيشرو بودن در تقدم معرفتشناسي بر مباحث ديگر فلسفه.
 ذهن نقادانه و بصيرتمند شهيد مطهر در تسلط بر مباني صدرايي تا آنجا ريزبين است كه در درسهاي اسفار و منظومهشان موارد چندي پيش ميآيد كه اشاره ميكنند به اينكه در اين موارد صدرا از مباني خودش تخطي كرده و مطابق آن پيش نرفته.از ديگر ويژگيهاي برجسته تعمق فلسفي استادشهيد، توجه ايشان ( مانند متفكران معاصرغربي)  به پيشينه و تاريخ انديشه به طور اعم و مباحث ويژه مورد تأملشان به طور اخص است كه اين خود در فهم و فهماندن مسائل علمي و فكري، امروز بسيار مورد اهميت قرار داده ميشود. اما آنچه كمي پيشتر گفته شد مبني بر استفاده ابزاري شهيد مطهري از فلسفه در فهم عقلاني دين و ديانت و بلكه دفاع از آن را ميتوان در ساحتي ديگر تحت عنوان كلام جديد به تماشا نشست و به پيشرو بودن استاد در آن اشاره كرد. از ميان برجستهترين كتب ايشان وقتي به «مقدمهاي برجهان بيني اسلامي» رجوع كنيم، صراحتا در جلد دوم كتاب به اينكه جهان بيني فلسفي وجهان بيني مذهبي وحدت قلمرو دارند اذعان شده است. استاد شهيد در اين كتاب ضمن اينكه جهانبيني را نوع برداشت و طرز تفكر يك مكتب درباره جهان و هستي اعم از انسان و كائنات برميشمارد،انواع جهانبيني را نيز در سه دسته جهانبيني علمي، فلسفي و مذهبي محصور ميداند و در همين موقعيت است كه صراحتا اعلام ميدارد « در برخي مذاهب مانند اسلام، جهانشناسي مذهبي در متن مذهب، رنگ فلسفي، يعني رنگ استدلالي به خود گرفته است» و بنابراين نتيجه ميگيرد كه «جهانبيني اسلامي در عين حال يك جهان بيني عقلاني و فلسفي است» با اين تفاوت كه استاد نهايتا قائل به قداست جهانبيني مذهبي ميشوند و اينكه جهانبيني فلسفي قداست ندارد. از طرف ديگر با كمي تسامح در تعريف دانش كلام و پيروي از آنان كه كلام را معرفتزا ميدانند و اعتقاد دارند به مانند فلسفه در كلام نيز تحصيل معرفت ميشود، آنگونه كه گفته ميشود، بايد استاد شهيد را از بنيانگذاران كلام جديد در همان پروژه عقلاني كردن دين و ديانت دانست.
 شهيد مطهر نه تنها در تدريس خود ديگر آن متون كلاسيك كلامي را كارآمد نديده، متوسل به پرداختن فلسفي (استدلالي) به مباحث روز شد و خطاب به حوزههاي علميه براي نخستينبار از كلام جديد حرف زد بلكه باز با ارجاع به كتاب «مقدمهاي بر جهانبيني اسلامي» ميتوانيم نخستين متني را كه به نوعي دورهاي خاص از كلام جديد است و باز به تعبير متخصصان ساختار خاص خود را نيز دارد جويا شويم. آنگونه كه پژوهشگران معرفت امروز، دورههاي كلام جديد را در ايران به سه دوره از مشروطه تا انقلاب ايران، از انقلاب اسلامي تا پايان دهه دوم و از دهه سوم تا امروز به بعد گزارش ميدهند، شهيد مطهري در قامت نه يك شارح و متكلم منفعل بلكه در قامت يك فيلسوف و متكلم فعال كه حتي خود توليد شبهه كرده و در پي پاسخگويي به آن است پروژه عقلاني كردن دين را دنبال ميكرد.
اما آنچه درآغاز اين نوشتار از عادت كردن به مطهري و مغضوبيتها و مطلوبيتهاي او گفته شد دغدغههايي است كه بايد به آن پاسخ داد وگرنه باز انگار مانند ارديبهشت سال 1358 ديگر هجرت از شهر علما به دانشكده الهيات تهران و صبوري بر كنايههاي بدتر از شمشير نيز اثر نخواهد گذارد و آخرالدواء،داغ .

+ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

و قاف حرف آخر عشق است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خبر آوار بود. آواري صبح‌گاهي، درست مثل آوار فرورديني خبر مرگ سيدحسن حسيني يار پيش رفته قيصر امين‌پور. همو كه برايش در آخرين كتابش «دستور زبان عشق» نوشته بود؛

هر چه شعر گل كنم، گوشه جمال تو! / هر چه نثر بشكفم، پيش پاي تونثار

انگار اين بار قيصر جانش را شعر كرده براي رفيق. از او توقعي جز اين هم نبود كه خودش مي‌گويد: از تمام رمز و رازهاي عشق جز همين سه حرف ساده ميان تهي/ چيز ديگري سرم نمي‌شود...

 حالا انگار بايد آن‌گونه كه محمدعلي بهمني در سال 69 در سوگ اخوان   سروده بود، بزرگ شاعري هم پيدا شود و در سوگ قيصري كه جز عشق نمي‌خواست بفهمد، حرفي بزند يا حداقل از درد خبر رفتنش بگويد، آن‌گونه كه بهمني گفت:

ابرهاي خبر اين بار چه باراني بود / سخت سردم شده اين سوز زمستاني بود

***

نام قيصر امين‌پور، خاطره‌اي به ياد ماندني در ذهن چندين نسل است. چندين نسل از اهالي چند سوي فرهنگ و هنر. ژورناليسم، نقد ادبي، شعر كودك و نوجوان، شعر بزرگسال، ترانه، پرورش استعدادهاي شعري و تدريس دانشگاهي.  نه اين كه پاسداشت رسم ايراني نكوداشت هنرمند از دست  رفته ،جز اغراق چيز ديگري ميهمان بساط گسترده‌مان نباشد، نه! حداقل درباره قيصر امين‌پور اين ‌گونه نيست. و براي تمامي آنچه از طراوت او گفتيم بزرگترين گواهي‌مان، كارنامه كاري قيصر «حالا بدون روم و سناي» ماست، سردبيري سروش نوجوان به همراه بيوك ملكي در بهترين دوره‌هاي حيات اين نشريه دهه هفتاد، نقدهايي كه در مطبوعات دهه شصت و هفتاد پيرامون ادبيات مي‌نوشت و پايان‌نامه دكترايي كه با راهنمايي دكتر شفيعي كدكني با عنوان «سنت و نوآوري در شعر فارسي» و اين اواخر كتاب شعر و كودكي‌اش كه به همت نشر مرواريد چاپ شده گواهان درخشيدن او در حوزه ژورناليسم و نقد ادبي است.ديگرگواه پرتيراژترين شدن كاست نيلوفرانه يك، علي‌رضا افتخاري است كه هنوز تاثيرگذارترين ترانه آن را كه كار امين‌پور بود بسياري زمزمه شبانه‌شان دارند تصنيف «خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا كن» كه باعث تيراژ سه ميليوني كاست نيلوفرانه يك شد.

امين‌پور با آن زبان صميمي توانست در سه قالب شعري نيمايي، رباعي و غزل جاودانه‌هاي بسياري از خود براي ما به يادگار بگذارد و اين مدعا را چه نشاني بهتر از اين آخرين كتابش «دستور زبان عشق» كه در فاصله كمتر از چند ماه به چاپ دوم خود رسيده، همين‌طور است پيشوايي او در به پا داشتن خانه شاعران معاصر ايران و دفتر شعر جوان كه شوق‌ها و استعدادهاي بسياري را طي دو دهه دستگيري كرده و لحظه‌هاي بي‌بديلي را  در خاطر  شاعران جوان نقش زده است.

آن جلسه‌هاي پارك‌شهر و بعدتر سه راهي دولت هنوز نفس‌هاي آشناي كسي را انگار گم دارند.

اما استادي امين‌پور به اين جلسات ختم نشده بود و فارغ‌التحصيلي از مقطع دكتراي ادبيات فارسي دانشگاه تهران و بعد عضويت در هيأت علمي گروه ادبيات فارسي اين كهن مركز معتبر دانشگاهي كشور كسوتي ديگر از مدعايي است كه پيشتر به آن اشاره شد.

امين‌پور 48سال بيشتر نداشت و دريغا گويي او را با آنچه از او گفتيم و ذكر آثار منتشر شده‌اش بايد كامل كرد. اولين مجموعه‌هاي شعر امين‌پور به ترتيب «در كوچه آفتاب» و «تنفس صبح» بود كه انتشارات حوزه هنري آن را چاپ كرد. در كوچه آفتاب مجموعه رباعي‌هاي امين‌پور بود با نگاه غالب به جنگ و شهادت و ايثار. تنفس صبح نيز بيشتر غزل بود و چند شعر نيمايي كه نويد حضور شاعري قوي و متعهد را در ميان شاعران انقلاب نويد مي‌داد. در سال 1365 انتشارات برگ مجموعه شعر نوجوانانه‌اي از او با عنوان «ظهر روز دهم» منتشر كرد. اين منظومه شعري عاشورايي براي نوجوانان بود كه با استقبال بسيار و تجديد چاپ‌هاي مكرر روبه‌رو شد. چاپ مجموعه شعر« آينه‌هاي ناگهان »؛ ديگر قيصر امين‌پور را به عنوان يكي از قوي‌ترين شاعران انقلاب مطرح كرد و با انتشار گزيده اشعار او كه انتشارات مرواريد در كنار سري گزيده‌هاي خويش از شاعران مطرح معاصر در سال 78 چاپ كرد. ديگر نام قيصر امين‌پور در جامعه شعري ايران به عنوان قله‌اي شعري و ماندني در تاريخ ادبيات شعر فارسي تثبيت شد.

بعد از اين كتاب‌ها، كتاب «گل‌ها همه آفتابگردانند» در سال 81 باز توسط نشر مرواريد به چاپ سپرده شد و همچنان با استقبال مخاطبان تجديد چاپ شد. «دستور زبان عشق» با كمي تاخير بعد از كتاب «شعر و كودكي» امين‌پور در سال 86 درآمد كه دستچيني از شعرهاي او در قالب‌هاي رباعي،‌آزاد، غزل و نيمايي است كه در سال‌هاي 80تا85 سروده بود.

اين كتاب اگرچه با استقبال چندان خوبي از سوي منتقدان مواجه نشد اما همچنان در ميان مردم مانند ديگر آثار امين‌پور با شوق مخاطبان همراه بود به طوري كه در فاصله كمي به چاپ دوم رسيد.

براي اين آخرين كتاب قيصر جلسات نقد بسياري برگزار شده بود. كه اتفاقا امين‌پور كه دستي در طنز هم داشت به اشارت در يكي از آنها گفته بود. «دستور زبان عشق» آخرين دفترم نخواهد بود. اما وقتي براي نوشتن اين سطرها بارديگر كتاب را ورق مي‌زنم انگار چيزي مرا مي‌خواند؛ وقتي مي‌بينم اولين شعر كتاب درست همان است كه بر پشت جلد كتاب خودنمايي مي‌كند و به خواندن دعوتت مي‌كنند، به خواندني كه انگار فرجام خود شاعر است.

شاعري كه چونان اسلاف خود فرجام آخرين كتابش را انگار فرجام خود مي‌ديده و  مي‌سرايد...

«قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام!»

متن كامل را در صفحه ۱۷ همشهري روز پنجشنبه  ۱۰ آبان بخوانيد

+ سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

جلال آل احمد 17شهريور است و آقا معلم هنوز مي‌نويسد!

  آقا معلم با آن سبيل‌هاي پرپشت و صدايي كه حتي طعم سيگار اشنوي آن را از چند متري هم مي‌توان  تشخيص داد، دارد 84 ساله مي‌شود.  84 سال آقا جلال بودن كم نيست. نه نمي‌خواهيم آقا معلم‌مان را از «چشم برادر» ببينيم يا «شوهر من جلال»‌وار بشناسيمش. مگر نه اينكه آقاجلال را آل قلم مي‌شناسند و باز مگر نه اينكه خودش گفته «قلم اين روزها براي ما شده يك سلاح و با تفنگ اگر بازي كني، بچه‌هاي همسايه هم كه از تير اتفاقي‌اش مجروح نشوند، كفترهاي همسايه كه پر خواهند كشيد...»
آقا اجازه! ديگر براي همسايه‌ها كفتري نمانده... 

«مردم معمولاً از شناختن خودشان فرار مي‌كنند يا به اين فكر نمي‌افتند كه خودي هم دارند. ولي عزيز دلم، من مي‌خواهم اين سنگ‌ها را با خودم وا بكنم تا در نتيجه بتوانم با تو هم وابكنم. من بايد خودم را بشناسم و اين كاغذها وسيله‌اي است براي همين كار. تحمل داري بشنوي؟» (نامه جلال به سيمين 19 اسفند 1331)

گونه‌هايي كه جلال آل احمد به عنوان محملي براي نوشتن انتخاب كرده ساحت‌هاي گوناگوني از شخصيت اين نويسنده بزرگ روزگارمان به دست مي‌دهد. جلال روزنامه‌نگار مقاله‌نويس، جلال مترجم فرانسه، جلال تك‌نگار‌نويس حرفه‌اي و جلال سفرنامه‌نويس حرفه‌اي‌تر يا جلال داستان‌نويس، جداي از  زاويه ديد‌هايي كه به ما براي  شناخت از او به دست مي‌دهد، بر اصلي ترديد‌ناپذير نيز تأكيد مي‌كند كه نوشتن براي جلال آل احمد يعني بودن و اينكه اين معلم روشنفكر، متفكر خلف روزگار خودش بود؛ روزگار سرگرداني‌ها.

نوشتن و ترادف معنايي آن با بودن در نگاه جلال از آن استدلال‌هايي نيست كه بخواهيم صغرا و  كبراهاي زيادي كنار هم بگذاريم. كافي است تنها يك دوره، البته با تورقي عميق، نگاهي به آنچه از او بجا مانده بيندازيم؛آنچه  اكنون مصداقي است براي ‌آنكه امروز آقامعلم هميشه معترض را 83‌ ساله بدانيم.

كتابهاي جلال اكنون سنگي نه بلكه بارگاهي باشكوه بر فراز جان شيفته اين معلم است. مجموعه‌اي از 4 رمان (سرگذشت كندوها، مدير مدرسه، نون والقلم و نفرين زمين) و 5 مجموعه داستان كوتاه (ديد و بازديد، از رنجي كه مي‌بريم، سه تار، زن زيادي، 5 داستان). همچنين 3 كتاب تك‌نگاري و بيشتر از 16 جلد كتاب اعم از ترجمه و تأليف و مجموعه مقاله از كسي كه عمر مفيد نويسندگي‌اش حدود 28 سال بيشتر نبوده روشن‌ترين گواه است بر ادعايي كه پيشتر از اين آمد. اين‌ها را اضافه كنيد به نامه‌ها و يادداشت‌هاي جلال كه برخي از آنها در چند جلد چاپ شده است و يقين به اينكه جلال آل احمد معنايي جز نوشتن براي زندگي خود متصور نمي‌شد.

از طرفي نثري برون‌گرا و عينيت‌جو با مشخصه‌هاي كم‌  و ‌بيش‌ خاص است كه امضاي جلال را در صدر همه نگاشته‌هاي او به رخ مي‌كشد و با وجود همه انتقادها، جايگاه سبكي نثر و تأثير شگرفش را بر نويسندگان و خاصه داستان‌نويسان بعداز خود غير‌قابل‌انكار مي‌‌نماياند. جلال نوشتن را در   21‌سالگي در آغاز طريق سرگرداني خود  در همان سال‌هاي پيوستن به حزب مشهور آن دوره با رساله‌اي در همان حال و هوا شروع كرد و تازه   22ساله بود كه اولين داستان كوتاه خود را در مجله سخن چاپ كرد و  اين آغاز ماجراي نويسنده معترض روزگار ماست.اگر بخواهيم نگاه به نثر و جايگاه نويسندگي آل‌احمد را در يك جريان سبك‌شناختي بررسي‌ كنيم، مي‌توانيم نثر معاصر فارسي را به‌عنوان مقسمي در جريان سبك‌شناختي در 3 بازه زماني سال‌هاي مشروطه، سال‌هاي پس از مشروطه تا  1320 و  از  1320 به بعد مورد مداقه قرار دهيم. نثر آل‌احمد متأثر از نويسندگان پيشروي جريان داستان‌نويسي ايران در انطباق با اين جريان سبك‌شناختي به همراه نويسندگان ديگري چون ساعدي، چوبك، به‌آذين و... در سومين دوره اين جريان قرار مي‌گيرد و طبعاً در همين بازه است كه نثر خود او نيز سرنموني براي نثر  معاصر فارسي به شمار مي‌آيد. اما آنچه اين سرنموني را براي نثر جلال به ارمغان آورد در مجالي كوتاه مي‌توان چنين برشمرد:

الف) كوتاه و بلند كردن جمله‌ها و تقطيع‌هاي متفاوت و فراروي از نحو مرسوم نثر دوره‌هاي گذشته و حتي نويسندگان هم‌ نسلش.

 ب) تلگرافي نوشتني كه جاي كنايه‌زدن را به وفور براي نويسنده باز مي‌گذارد.

ج) دقت و جزئي‌نگري‌اي كه در ژرف ساخت‌ها اتفاق نمي‌افتد، بلكه در توضيح وجه ديگري از برونه‌هايي است كه غالباً از آن غفلت مي‌كنيم.

د) اعتراض و انتقادي كه هميشه نثر آل‌احمد را در فضايي عصباني و عصيان‌زده نگاه مي‌دارد.

هـ) آشفته‌نويسي و گاه فرارفتن از هر قاعده‌اي كه ژانر مي‌خواهد تحميل كند.

و) طنزي كه پيرو آن اعتراض‌ها و انتقادها با تمام تلخي خود انگار در جان جملات آل‌احمد در هم تنيده شده است.

همان‌طور كه پيش‌تر نيز گفته شد آل احمد همه چيز را محملي براي نوشتن مي‌خواست و در اين ميان در جست‌وجوي آن بود كه هر امكاني را به محك قلم بگيرد.

از قالب رمان گرفته كه منتقدان مهمترين فرم دموكراتيك دنيا مي‌دانندش تا تك‌نگاري‌هاي روزنامه‌نگارانه يا سفرنامه‌اي كه باز همان جلال است اما انگار جان شيفته‌اش قلم هميشه بي‌تابش را بي‌تاب‌تر مي‌كند و شعر مي‌گويد (خسي در ميقات آنجايي كه شبي از مدينه به مكه در اتوبوسي بدون سقف مي‌گذراند را دوباره بخوانيد).

تا به حال درباره جلال آل احمد و آثارش سطرهاي زيادي نوشته شده، حتي وقتي نويسنده نيز زنده بود، شلاق منتقدان چه بر مباني فكري و محتواي قلمش و چه اسلوب و نوع نوشتنش نواخته مي‌شد.اما از نويسنده‌اي چون جلال شايد هرگز باوركردني نبود اگر تيغ اعتراض و انتقاد خود را حوالت آنها يي كه روزگاري جلوي تنها سلاح و توتمش يعني قلمش مي‌ايستادند، نمي‌كرد.جلال در رساله كم حجم يك چاه و دو چاله‌اي كه در پايان آن اتوبيوگرافي‌اي تحت عنوان «مثلا شرح احوالات» نيز چاپ كرده به نوعي با بسياري از منتقدين و مثلاً منتقدينش و آنهايي كه چاله و چاه‌هاي سر راه قلمش بودند، تسويه حسابي در خور كرده. همايون صنعتي‌زاده، ابراهيم گلستان، آيدين آغداشلو، محمود كيانوش و ناصر وثوقي از جمله اين تسويه‌حساب شده‌ها بودند و البته هر يك به فراخور حال خود. و اينها ناظر بر بعدي ديگر از نوشتن جلال بود كه گويي به عنوان نويسنده‌اي كه مانيفست اصلي‌اش همان تعهد اجتماعي، سياسي و حتي تاريخي نويسنده است، بايد جامه عمل نيز بپوشاند. دقيقاً به همين خاطر است كه مخاطبان آثار آل‌احمد هيچ نوشتاري را از او نمي‌دانند كه به داوري و قضاوت نپرداخته باشد. به عبارتي جلال به عنوان داناي كل حتي در داستان‌هايش هميشه در مقام ارزش داوري قرار دارد و نه صرف يك راوي و اين خود زبان طعن منتقدان روشمند و تكنيكال ادبيات را بارها بر آثار او باز كرده كه «آل‌احمد قصه‌نويس مهمي نيست، او در قصه‌هايش هم مقاله مي‌نويسد....، اگر چه نثرش از زيباترين نثرهاي فارسي است...»

اما آنچه از يك چاه و دو چاله گفته شد ساحتي ديگر از جان نويسنده را اگر چه تلخ ،اما واقعي بر ما مي‌نماياند و آن اينكه آل احمد نيز گاه اسير سرنوشت محتوم روشنفكري در ايران، هيچ نقدي را برخود روا نمي‌دارد مگر از خود  و اين نقد بر نتافتن ها را   در برخي ديگر از نوشته‌هايش نيز (به خصوص نامه‌هايش) مي‌توان به وضوح ديد.

  شايد آل‌احمد براي پيراستن خود از اين آلايش جامعه روشنفكري به بيشتر از 46 سال عمر نياز داشت؛ آل‌احمدي كه پس از چند ماه تحصيل در حوزه نجف آنجا را رها كرد و مخفيانه در دارالفنون دور از چشم پدر به درس خواندن پرداخت و سرانجام هم به قول خود از «بيماري دكتر شدن، شفا يافت» و خواست كه همان معلم نويسنده باشد؛ معلمي كه به همسر داستان‌نويس‌ در سفرش مي‌نوشت: «اصلا تو بگذار چشم‌هايت از دنيا پرشود. آدم هر چه بيشتر ببيند و بيشتر بشنود و بيشتر تجربه كند، بيشتر عمر كرده است.»

+ شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 2 PM محمد ياسر هدايتي |

 به انگيزه بر انگيختگي حضرت رحمةالعالمين محمد مصطفي(ص)

 عيد برانگيختگي محمد (ص) به عنوان حضرت رحمة العالمين در نزد اهل حكمت نوعي تجلي آشكار حقيقت محمديه است؛ كه تجلي اصلي آن در ازل با پرتو حسنش آتش به همه عالم زده و اين برانگيختگي در برهه اي تاريخي شكوهي هميشگي را با خاتميت پيامبر (ص) به انسان هبه كرده است. پس در بعثت شكوه خليفه الله بودني كه صاحب امانت سنگين شعور و عشق است به انسان فهمانده شده انساني كه از خون بسته آفريده شده و با قلم است كه به او مي آموزند، آنچه بايد رستگار شود.

۱-«كار ما غارتگري و هجوم به همسايه و دشمن است و گاه هم اگر جز برادر خويش كسي را نيابيم او را غارت مي كنيم»

قطامي از شاعران جاهلي شبه جزيره گوياترين معني را در بيان سبعيت و بدويت مردم شبه جزيره در قبل از بعثت پيامبر با اين مضمون به تماشا مي گذارد.

همه تصور عرب باديه نشين اين است؛ شتر و شمشير و شراب و شعر و زن كه اين آخري را گاه بسيار ناچيزتر از چهار چيز برشمرده ديگر مي پنداشتند. چنان كه زن جاهلي كالايي بود جز دارايي  پدر، شوهر و يا پسر و او را چون اموال ديگر به ارث مي بردند و يا از طريق جنگ تصرف مي كردند. و گاه به تعبير قرآن (انعام/ ۱۵۱) بي گناه تر از هميشه بخاطر ترس از فقر و ناداري در كودكي، ايشان را زنده به دهان مكنده جهل تاريك خويش در گورها مي سپردند.

يهوديت در ميان اين بدويان سخنور از حدود سيزده قرن قبل از ميلاد يعني زمان خود حضرت موسي در حجاز رسوخ كرده بود. اما يهوديان شبه جزيره از نژاد آرامي و عربهاي نويهود بودند نه از نژاد اسرائيل فرزند ابراهيم و هنوز ملاطفت مسيح بخاطر اختلافات فرقه اي مسيحيان در ريگستان دلهاي آنها به شكوفه ننشسته بود و دين قاطبه پرستش بت بود و بت.

اما سبب اين بت پرستي را هشام بن محمد كلبي در كتاب الاصنام خويش اين چنين نقل مي كند: كه هر گاه كسي از مكه كوچ مي كرد بخاطر بزرگداشت حرم و دلبستگي به مكه سنگي از سنگهاي حرم را با خود مي برد و هر جا وارد مي شد آن سنگ را مي نهاد و به دور آن طواف مي كرد همچنان كه بنا بر عادت موروثي از ابراهيم و اسماعيل (عليهما السلام) دور كعبه طواف مي كردند. سپس رفته رفته جهل ايشان بر عقلشان چيرگي يافت و اصل عمل ابراهيم حنيف را فراموش كرده به پرستش همان سنگهاي به زعم خويش متبرك كشيده شد. و اولين كس در رسم كردن پرستش بت «عمرو بن لحي» است كه از مردم شام بت پرستيدن را ديد و در پاسخ گرفتن از آنها در پرستيدن بت شنيد كه به شفاعت از بتها طلب باران مي كنيم و با توسل به آنان بر دشمن چيره مي شويم. عمروبن لحي از آنان چند بت گرفت به مكه آورد و در كعبه نصب كرد. و اينچنين رسم بت پرستي در ميان ايشان قوت گرفت تا جايي كه غير از بت بزرگ هبل و سه بت مونث لات و منات و عزي هر منطقه اي نيز براي خود صاحب خداوندگار ويژه اي شد.

و محمد (ص) بود كه روز فتح مكه به مسجد الحرام آمد و در حالي كه بت ها در پيرامون كعبه سرپا بودند با گوشه كمان در چشمها و صورتهاي آنان مي كوبيد و مي فرمود «جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل كان زهوقا» و دستور داد بتها سرنگون را از مسجد بيرون بردند و سوزاندند.

هشام اين واقعه را به زبان شعر از «راشد» پسر «عبد الله سلمي» اين گونه روايت مي كند كه:

قالت: هلم الي الحديث! فقلت لا / يا بي الا له عليك و الاسلام

او ما رايت محمداً و قبيله / بالفتح، حين تكسرالاصنام؟

لرايت نور الله اضحي ساطعا / والشرك يغشي وجهه الاظلام

«معشوق گفت: باز آي به داستان گذشته ! گفتم نه، خداي و اسلام تو را از آن باز مي دارد و آن را روا نمي شمرد. مگر نديدي محمد (ص) و يارانش را در روز فتح (مكه) آنگاه كه بتان در همه شكسته مي شد. هر آينه نور خدا را درخشان مي ديدي و شرك را مي نگريستي كه تاريكي چهره اش را فرا گرفته بود»

۲-«مصطفي آمد كه آرد همدمي»

ماه رمضان است شيعه مي گويد رجب،محمد طبق عادت معهود كه سالي يك ماه به تحنف مي رفت در غار حرا به عبادت مشغول بود، خود مي گويد؛ من خفته بودم كه جبرئيل با نمطي از ديباج كه در آن كتابي بود نزد من آمد گفت  بخوان، گفتم خواندن نمي دانم، ديگر بار مرا بفشرد، چنان كه پنداشتم مرگم رسيد. سپس مرا رها كرد و گفت بخوان! گفتم چه بخوانم، گفت بخوان «اقرا با سم ربك الذي خلق. خلق الانسان من علق. اقرا و ربكم الاكرم. الذي علم با لقلم. علم الانسان ما لم يعلم....

اين فراز اساس برانگيختگي حضرت رحمة العالمين است.

برانگيختگي كه از همان آغاز به خواندن امر مي كند. طرفه آنكه در همه شبه جزيره آن گاه هفده نفر بيشتر سواد خواندن و نوشتن ندارند. بدويان شاعران زبان آور بسيار دارند اما فقط زبان آور و نه اهل كتابت و خواندن و اكنون پروردگار به برگزيده ترين خويش فرمان خواندن مي دهد، خواندن نامي كه انسان را از (نطفه و سپس) خون بسته آفريده است. خواندن نامي كه بس گرامي است همو كه با قلم به انسان كتابت و آنچه كه نمي دانست آموخت.

حكايت شگفتي است. شبه جزيره عربستان است و تنهايي مفرط انسان، مصر، يونان، روم، هند ، چين، ايران،تنهايي مفرط انسان است و طلوع خورشيد در شب اين نقطه از تنهايي با روشنايي كه مطمئناً براي هميشه تاريخ غريب مي نمايد. ميان اين قوم خداوند را به صاحب قلم و دانايي بودنش ستايش كردن چه ساحتي از افق را براي ما مي  خواهد بگشايد، اين گونه خدا را ستودن مگر در ميان حكماي ايران باستان است يا دانايي شهري يوناني پيش رو داريم.

۳-به موجب اين برانگيختگي محمد (ص) خاتم فرستادگان شد تا همدمي براي تنهايي مفرط انسان باشد. اين خاتميت يعني نه براي ديروز و امروز كه براي فردا هم.

واقعه بعثت به عنوان برانگيختگي آخرين رسول الهي براي تبشير و تنذير اين بار نه مردمان بلكه رسولان باطني كه همان عقول هستند بي شك نه در گستره تاريخي خود كه خارج از تمام طول حيات انديشه بشري افقي تازه از معنا را پيش روي ما مي گذارد. اين خاتميت با كلمه است كه شروع مي شود و مربي مطلق انسان است كه در اين دوره از تاريخ انسان مي خواهد خود را متحقق در كلمه ببيند و« هي العليا ».اگر مفهوم كلمه را در گستره اي معنايي با عقل يكسان بپنداريم، مي توانيم تمام هم و تلاش محمد(ص) را در تأكيد خاتميت او بيشتر درك كنيم. خاتميتي كه بلوغ فكري انسان را نشانه رفته و رسولان باطني (عقول) را از اين پس نايبان خدا مي داند. محمد(ص) با كلمه،همدم انسان را عقل او قرار داد عقلي كه فراتر از حكمت حكماي باستان ايران و تفكر ظريف هندو چيني و دانايي يوناني است، عقلي كه آبشخور آن كلمةالله است. عقلي كه مدينه النبي برساخته« آرمان شهر»خواهي او در حيات ايده آل طلب انسان است. عقلي كه اسلام را شكرانه اين خاتميت قرار مي دهد و مي گويد:« لااكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي».عقلي به بلندي آنچه پروردگار خطاب به فرشتگان گفت سجده كنيد بر آدم كه او مي داند آنچه شما نمي دانيد و چه رند فرشتگاني كه گفتند ما نمي دانيم جز آنچه تو به ما بياموزي.

اين عقل از ولادت تا بعثت از بعثت تا هجرت و از هجرت تا وفات پيامبر يك تاريخ ويژه و مستقل است، تاريخي هويت ساز.

+ جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

نگاهی به نفيس ترين قرآن چاپي ايران «مصحف ايران»

هزار سال عاشقي، چيز كمي نيست، هزار سال دلبري، هزار سال دل سپردن به كلامي ازلي و ابدي، هزار سال دل بردن كلمة الله...

هزار سال يعني از قرن چهارم تا چهاردهم هنرمندان جان سوخته و فراخوانده ايراني كه با خط، تذهيب، نگارگري، قاب بندي و تجليد مي خواسته اند تنها خادمان كوچكي در آستانه قرآن شمرده شوند و از ديرباز تا به حال در گوشه و كنار موزه هاي مختلف در خاموشي نشسته بودند، يكباره در مصحفي واحد دوباره جان گرفته اند، آسمان هم يادش مي آيد كه گفته بودند« انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»

ترك و فارس، كرد و خراساني، لر و بلوچ، شافعي و شيعه، حنفي و حنبلي همه بوده اند همه، از قرن چهارم تا قرن چهاردهم عاشقانه دست به دست هم داده اند تا امروز در «مصحف ايران» ما جاودانگي كلمة الله را در قرن ها هنر ايراني به تماشا بنشينيم، قرن ها سرسپردگي جان هاي هنرمند ايراني در آستان جانان، مصحف ايران پيوند زمين و آسمان است و اما چگونه اين پيوند در تابلويي ملكوتي كه اكنون پيش روي ماست امكان دارد حديث مفصلي دارد كه از نظرتان خواهدگذشت.

«نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت...»

از مجموعه بسياري از آيات قرآني و تفاسير صحيح آن اينچنين برمي آيد كه پيامبر اسلام با خواندن و نوشتن آشنايي نداشته اند و هيچ سابقه اي در خواندن و نوشتن نيز از ايشان در دست نيست. اما اين وضعيت به طور كلي نيز بر آن روزگار شبه جزيره عربستان حاكم بوده و به ناگزير پيامبر(ص) در هنگام نزول قرآن غير از حفظ خود و حفاظي كه از صحابه بوده اند از معدود كساني از مسلمين كه توانايي خواندن و نوشتن داشته اند نيز براي نگارش قرآن استفاده كرده تا به اين ترتيب در صيانت و حفظ كلمات الهي نهايت توجه و دقت شود. در تاريخ قرآن و علوم قرآني اسامي كتاب وحي آمده است كه موفق ترين آنان علي(ع) و زيدبن ثابت به خاطر ملازمت بيشتر در همراهي رسول خدا، معرفي شده اند. ضمن اين كه حضرت علي(ع) و زيد از حافظان قرآن نيز بودند. به هر صورت بعد از وفات حضرت محمد(ص) و گسترش اسلام در سرزمين هاي مختلف و به تبع لزوم نشر و گسترش مفاهيم و فرهنگ قرآن به عنوان اساسي ترين دستورات و لب لباب اسلام _ همانطور كه پيامبر در حديث ثقلين به آن اشاره كرده بود _ لازم بود تا قرآن به صورت مكتوب گسترش پيدا كند، همچنين باز در همان زمان حضرت علي(ع) و به فرمان ايشان است كه ابواسود دوئلي به اعراب گذاري و نقطه گذاري همه آيات قرآن پرداخت تا آيات همچنان در نگارش ها و قرائت هاي مختلف حتي در ميان غير اعراب نيز از تحريف و صدمه صيانت شود.

از طرفي اين نگارش در زمان خود پيامبر نيز با ذوق و سليقه كاتبان همراه مي شد تا جايي كه شهيد ثاني در منية المريد و علامه مجلسي در بحارالانوار رواياتي را آورده اند كه در آنجا در شيوه نگارش برخي از حروف و كلمات قرآن دستورات و راهنمايي هاي آميخته با ذوق و سليقه اي از خود نشان مي دادند: اين كه ليقه را در دوات قرار ده، قلم را كج نگاه دار، باء را بلند بنويس، سين را از هم پراكنده ساز، ميم را كور و درون پرننويس، رحمن را كشيده بنويس و...

دكتر سيدمحمدباقر حجتي در كتاب ارزشمند تاريخ قرآن خود دو دسته روايت را مي آورد كه در زمان رسول خدا نويسندگان وحي قرآن را به خط نسخ و يا خط كوفي مي نگاشته اند.

به تدريج طبق دلايلي كه در سطور گذشته نقل شد، لزوم نگارش قرآن در ديگر سرزمين هاي اسلامي نيز احساس شد و اين نگارش بسته به ذوق و فرهنگ نگارندگان قرآن به نوع هاي مختلفي انجام مي شد و البته در ايران باتوجه به ذوق و شور هنرمندانه ايرانيان كه تمدن باشكوه ايراني را نيز به مدد همين ذوق هنرمندانه -كه اكنون پاري از آن در موزه هاي جهان و ايران به تماشا گذاشته شده- پايه گذاري كرده اند، اين نگارش وارد مرحله تازه اي شد.

شايد همان طور كه قرائت و لفظ قرآن باعث به وجود آمدن علوم بلاغي شد و به نوعي روش هاي زيباشناختي كلام را به وجود آورد و همچنين تأثير آن بر ذوق شعري پارسي و عربي، بايد گفت نگارش قرآن نيز پايه به وجود آمدن هنرهاي تزئيني و همچنين اهميت فوق العاده نسبت به هنر خوشنويسي شد و اينچنين از همان قرون اوليه اسلام تابه حال در اكثر سرزمين هاي اسلامي به ويژه در ايران هنرهايي مانند تذهيب، تجليد، نگارگري و قاب بندي و حاشيه سازي و در رأس همه اينها هنر خطاطي به طرز مينويي رحمت انگيز گسترش پيدا كرده است.

استاد مرحوم سيد محمدباقر نجفي يكي از كساني بود كه با آگاهي از اين پيشينه بي بديل و ارزش بي نظير كتابت قرآن در طي بيست و پنج سال پژوهش به گردآوري و تنظيم مجموعه اي عالي از انواع اين هنرها و كتابت قرآن از قرن چهارم تا قرن چهاردهم پرداخت و حاصل آن اكنون در مصحفي به نام «مصحف ايران» چاپ و منتشر شده است.

درواقع مصحف ايران مجموعه اي بديع از صد و هشتاد نسخه خطي قرآن مجيد است كه طي هزار سال توسط هنرمندان و خطاطان ايراني كتابت شده است. از لحاظ ترتيب آيات، مجموعه يك قرآن كامل است و ترتيب انتخاب نسخ به گونه اي است كه ابتداي مصحف به خط كاتبان قرن چهارم است و انتهاي آن به كتابت خطاطان معاصر، از نكات قابل توجه در گردآوري اين مجموعه اين است كه چون به طور معمول در تمام نسخ قرآني موجود، تذهيب، نگارگري و حاشيه بندي «سوره فاتحه الكتاب» به طور ويژه و متفاوت با بقيه صفحات صورت مي گيرد، در تنظيم اين مصحف شريف، فاتحه الكتاب تمامي نسخ مورد استفاده ،آمده است، به اين صورت كه هرجا بخش مربوط به يك نسخه تمام مي شود و ادامه سوره و يا آيه از نسخه بعدي مي آيد، در ابتداي آن فاتحه الكتاب و در بعضي مواقع آيات ابتدايي سوره بقره هم آمده است. يعني به تعداد كاتبان و نسخ مورد استفاده، فاتحه الكتاب آمده است، كه جداي از ساير ويژگي هاي ممتاز اثر،اين ويژگي خودش به تنهايي آن را تبديل به يك دايرة المعارف و موزه قرآني كرده است...

(متن کامل این مقاله را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

 درنگي بر مفهوم تنهايي در انديشه دكتر علي شريعتي

لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مره «ما شما را تنها به نزد خود بازمي گردانيم، همچنان كه اولين بار هم شما را تنها آفريديم.»

۱- انسان تنهاست. تنهايي در تمام معناهايش، شعور دلهره آوري است كه به قول فلاسفه اگزيستانس بر روح و جان آدمي چنگ مي زند. باور اين تنهايي در سه ساحت مذهب، هنر و عشق كه زيستگاه علوي انسان محسوب مي شود، داراي رنجي تماشايي است.

تنهايي انسان در يك نگاه كلي به دو ساحت تنهايي فيزيكي و مادي و تنهايي معنوي تقسيم مي شود كه همان گونه كه اشاره رفت، هر دو وجه چيرگي خود را بر جان انسان دارند. تنهايي فيزيكي؛ نازل ترين احساس تنهايي است كه رنج ناشي از آن نيز بستگي تام به جاني دارد كه اين تنهايي را با خود حمل مي كند. وقتي نتوانيم با افرادي ديگر باشيم يا ارتباط برقرار كنيم اين تنهايي كه محصوريت طبيعي و فيزيكي نيز در ذات خود دارد رخ مي نماياند. انساني كه دچار اين گونه تنهايي شده از منظر روانشناسي و جامعه شناسي به فردي منزوي تبديل مي شود كه توانايي برقراري ارتباط با ديگران را از دست داده و دچار نوعي انزواجويي شده است. تنهايي در اين نوع خود قابل درمان است و بالتبع رنج آن نيز درمان پذير است و قابل انقطاع. از بعدي ديگر اين تنهايي خود قابل مطالعه است چرا كه اگرچه ابتدايي ترين منظور از تنهايي به ويژه در حوزه فهم عامه، همين معنا است اما در سير مطالعه و تدقيق پيرامون مفهوم تنهايي با اين منظور ابتدايي در سطحي كلان تر نيز برخورد مي كنيم كه در آنجا ديگر اين منظور يك وجه خود خواسته و پراگماتيك از يك نظر و تامل عميق است.

جداي از تنهايي فيزيكي، تنهايي معنوي را داريم، كه فصل الخطاب و اصل منظور از احساس تنهايي است. در اينجا ديگر تنهايي يك حس عميق تلقي مي شود كه البته مي تواند منشأهاي خاص خود را داشته باشد. طيف هاي مختلفي از انديشمندان حوزه هاي مختلف از فيلسوفان و دين پژوهان گرفته تا انسان شناسان، روانشناسان و جامعه شناس ها در بازكاوي مفهوم تنهايي و يافتن تأملاتي كه خاستگاه اين احساس مي شود بحث كرده اند. يكي از اين تصويرها كه احساس تنهايي را به فرد متبادر مي كند، احساس جاي نداشتن در تصور و ذهن ديگران است. اين كه هر انساني دوست دارد در ذهن و خيال ديگران باشد و انگيزه شهرت طلبي و ميل به خودنمايي و خودفريبا نشان دادن در تصور و آگاهي ديگران ريشه در همين احساس دارد. تحليل اين حس در حوزه روانكاوي است و نگاه فرويدي به اين مفهوم را مي طلبد كه خود مجال وسيع ديگري طلب مي كند.

نوعي ديگري از احساس تنهايي به مسأله حب ذات و سطوح ذهني عافيت جويي انسان برمي گردد. اين نوع انسان اين احساس را عميقاً در خود پرورش مي دهد كه هيچ كس او را به خاطر خودش دوست ندارد و هركس كه كوچك ترين مراوده اي با او دارد تنها از سر ميل و انتفاع ناشي از آن است كه او يا مي تواند به آن شخص نفعي برساند يا ضرري را از او دور كند. اين مسأله و توجه به آن چون جزء ساختار رواني انسان قرار مي گيرد و اراده و اختياري نيز نسبت به آن در روح انسان وجود ندارد نمي تواند مورد ارزش داوري قرار گرفته و صرفاً به عنوان مسأله اي غيرارادي مطرح مي شود. به تعبير استاد ملكيان و يادآوري اين كه اولين بار كانت اين نكته را تذكر داد كه «هرچه روانشناسي رشد كرد ما انسان ها فهميديم كه چقدر خود دوست و خود خواهيم و نزديكي ما به ديگران صرفاً از سر مطلوب بودن نتيجه حاصله براي خودمان بوده است.»

نوع سومي از تنهايي معنوي كه در تقريرات مختلف انديشمندان آمده، حسرت از حصار گذشته و آينده اي است كه شخص را در «آن» خود محبوس كرده است.اما تلقي از تنهايي به عنوان رنجي معنوي كه انسان آن را مي چشد تا به تعالي خاص تري برسد، رنجي خداي گونه آن طور كه در اساطير و متون مذهبي ما آمده و سمت و سوهايي كه چراغ تنهايي براي روح و جان ما مي تاباند، بحثي ديگرگون است.

تا به حال تنهايي از منظر جامعه شناسي و روانشناسي آن گونه كه ذكر آن رفت چه از بعد فيزيكي و چه از منظر معنوي آن تنها مزايايي بود كه اين حس را روشن مي كرد. اما تنهايي خودخواسته   كه احساس عميق معنوي و فلسفي اي با آن همراه است نيز وجود دارد كه به نوعي تنهايي به سوي جمعيتي است كه اتفاقاً در آن انواع قبلي نيز اگرچه كم سو اما قابل رويت است.

ما در ازدحام تنهايان به سر مي بريم- تام تيلور-

۲- انساني كه به اعتقاد جامعه شناسان مدني بالطبع است، در عالي ترين و عميق ترين زواياي روح خود در جست وجوي تنهايي خويش است و اين راز متناقض نماي اين جمع گراي تنهاست. گفتيم كه سه ساحت مذهب، هنر و عشق به عنوان سه معبر آفتابي انسان براي تحمل رنج زيستن در بالاترين نمود خود اين تنهايي را به او گوشزد مي كنند. دكتر علي شريعتي كه در زواياي مختلف فرهنگ و روشنفكري اين مرز و بوم به انديشيدن پرداخته، تأملي جدي درباره مفهوم تنهايي داشته است. براي فهم و بازكاوي نگاه شريعتي به مفهوم تنهايي مقدمه اي بر انسان شناسي شريعتي و شناخت او از انسان امري ناگزير به نظر مي آيد.انسان در ساحت نگاه شريعتي با ابعاد مختلفي كه دارد سويه هاي متفاوتي از تفكر و تأمل را نيز برمي انگيزاند. او در نوشته ها و سخنراني هايي كه بعد يا قبل از مرگ دريغ انگيزش از خود بر جاي گذاشته؛ نوشته هايي تحت عنوان انسان و اسلام، انسان و تاريخ، انسان- اسلام و مكتب هاي غربي، انسان آزاد- آزادي انسان، اگزيستانسياليسم، و همچنين بحث هاي استطرادي در لابه لاي نوشته هاي مستقل ديگرش به طور كلي خطاب خود را به انسان كلي و انسان ايراني در گذر از سنت به مدرنيته با فريادي عميق از دل مي رساند...

(متن کامل این مقاله را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

اين مقاله را  تير ماه  84 براي روزنامه همشهري با اسم مستعار محمد ياسر زفرقندي نوشته ام.همان روزها سايت هاي دفتر  مطالعات و تحقيقات زنان، آفتاب، مناسبتها و چند وبلاگ گاه با ذكر منبع و نام من وگاه بي آن اقدام به باز چاپ مقاله كردند... کار همه شان ماجور  

 بدرود فاطمه(س). فردا ديگر چشمهاي نبايد تو را نمي بينند. فردا ديگر آن همه سينه پرعداوت پس مانده از حقدهاي بدر و احد و خندق نمي توانند در فضايي تنفس كنند كه تو و علي(ع) نفس مي كشيده ايد، كه علي(ع) هم ديگر در چاه هاي مدينه داد دلتنگي اش را سر خواهد داد. بدرود اي خير كثيري كه تا هميشه تاريخ جاري خواهد بود. تويي كه فريادهاي ستيهنده ات خواب هاي ناخوش نامردمان را برهم مي زد. بدرود اي حقيقت مجسم انسان، زن، شيعه ...

۱- دقيقاً هفتاد روز از هجدهم ذيحجه سال دهم هجري گذشته است كه آخرين فرستاده خداوند، رحمة للعالمين حضرت محمد(ص) به لقاي ابدي حق شتافته. بيست و هشتم صفر سال يازدهم هجري است. هفتاد روز بيشتر از اين نگذشته است كه پيامبر در آخرين سفر حج خود رو به مردم كرده مي گويد، مردم! نمي دانم سال ديگر شما را خواهم ديد يا نه. مردم! هر خوني كه در جاهليت ريخته شده زيرپا مي گذارم. خون و مال شما بر يكديگر حرام است تا آن گاه كه خدا را ملاقات كنيد(۱). در بازگشت از مدينه در منزل جحفه آن جا كه راه مردم مصر، حجاز و عراق از يكديگر جدا مي شود در مكاني به نام (غدير خم) فرمان الهي را بايد اجرا كند: دست علي(ع) را گرفته بالا مي برد: «من كنت مولا فعلي مولاه...» بر هر كسي كه من ولايت دارم، علي مولاي اوست. خدايا بپيوند با كسي كه به او بپيوندد و دشمن بدار كسي را كه او را دشمن دارد و دوست بدار كسي را كه او را دوست بدارد و دشمن باش با كسي كه دشمن اوست و خوار كن كسي كه او را خوار كند و حق را با او بگردان، هرجا كه بگردد. آن كس كه حاضر است اين سخنان را به آن كس كه غائب است برساند. (۲) پيامبر در اين سفر احكام حج را به مردم تعليم داد و امتيازات قريش را در زيارت خانه خدا از ميان برد. درست در همين سفر بود و دقيقاً هفتاد روز بيشتر نگذشته بود كه نسياني اين چنيني چون صاعقه اي كه برقوم عاد آمده گويي همه را كور و كر كرده حافظه ها را به يغما برده بود. آنچنان كه همين مردم كه پيشتر سفارش شده بودند جنازه فرد مؤمن بر زمين نماند پيكر پيامبر خود را رها كرده غسل و كفن و دفن و نماز را به خاندان بني هاشم واگذار كرده خود در ايوانچه سايبان دار بني ساعده گرد هم آمدند تا مبادا آفتاب حقيقت بر ايشان بتابد و سايه گمراهيشان كفايتي بس خطرناك براي ايشان كرد. هفتاد روز پيش پيامبر امتيازات اشرافي قريش را _كه خود نيز از همان قوم و قبيله بود- در زيارت خانه خدا از ايشان سلب كرد و امروز سخني از آستيني بيرون مي آيد كه از پيامبر شنيدم كه فرمود: «الائمه من قريش». داغ ها تازه شده انگار دوباره مويه هاي مادران كفر در عصر بدر از پس كوچه هاي جنازه كشان مكه وزيدن گرفته. دوباره رجزهاي زنان گريبان چاك كفر در تهييج شوهران و پسران و برادرانشان در هتك حرمت به پيامبر و مسلمانان در دامنه احد زنده شده. اربابان غلام ازدست داده بارسنگين عدالت مانده بردوششان را رم كرده زمين مي گذارند. سران اوس و خزرج ياد قبل از صلح حديبيه و رياست يثرب برافروخته شان كرده و اينها اكنون همه التهابي برنده شده در زير ايوانچه سايبان دار بني ساعده. آن چنانكه شهرستاني در اختلاف پنجم مسلمانان در ملل والنحل مي گويد: در هيچ هنگامي، در اسلام هيچ شمشيري چون شمشيري كه به خاطر امامت (خلافت) كشيده شد بر بنياد دين اسلام آهيخته نگرديد.» (۳)در اين ميان فاطمه زهرا(س) است كه با چشمان غم آلوده از مرگ پدري چون محمد(ص) هجمه هاي نشانه رفته به ريشه اسلام را مي بيند و اين بار فغانش دردناك تر از هميشه است و او كه از پدر شنيده كه نزديكترين فرد است در ملحق شدن به پيامبر(ص) بعد از رحلتش، آخرين شعله هاي خويش را باشكوه تر از هميشه مي خواهد. چنان كه گفته وقتي پيكر پاك رسول الله(ص) را به خاك سپردند فاطمه به انس بن مالك گفت: چگونه دلتان راضي شد كه پيامبر را در زير خاك ها پنهان كنيد؟ و پس از آن بسيار گريست و چنين مرثيه خواني كرد: اغير افاق السماء و كورت شمس النهار و اظلم العصران و الارض من بعد النبي كئيبه اسفاً عليه كثيره الرجفان فليبكه شرق البلاد و غربها و لتبكه مضر وكل يمان وليبكه الطود المعظم جوده والبيت ذوالاستار و الاركان يا خاتم الرسل المبارك ضوءه صلي عليك منزل القرآن ...

( اين مقاله را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)


ادامه مطلب
+ سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12 PM محمد ياسر هدايتي |

مسجد پيامبر۱- اولنا محمد، آخرنا محمد، اوسطنا محمد... 

 ۲- اگر وجود را دايره اي بدانيم و مركز ثقلي براي آن متصور شويم كه نقطه اتم و اكمل اين دايره باشد، بايد وجود سرمدي خاتم الانبيا حضرت محمد (ص) را مركز ثقل بدانيم و اين اعتقاد تمامي حكماء و عرفاي مسلمان است كه چه از باب نظر و چه در ساحت عمل وجودي كامل تر و تام تر از محمد (ص) را سراغ نمي دهند. در چيستي اين وجود كامل بايد گفت وقتي صحبت از وجود كامل مي شود، بايد انسان كامل كه مظهر تمامي صفات جميله و جليله خداوند است را مدنظر قرار داد. قطب كامل و وجود اعظم يعني همان انسان كامل و انسان كامل نه به آن معنا كه قوس صعود و نزول دايره تكامل محدود شده است بلكه انسان كامل يعني تازه اين اول عشق است و در آموزه هاي شيعه اضافه كنيد كه بعد از نبوت است كه يا علي گفتيم و عشق آغاز شد.

۳- محمد (ص) به اعتبار وصف خود قرآن هم اسوه حسنه است و هم رحمه للعالمين، و هر كدام از اينها دنيايي است از معنا.

معناي بودن در ميان مردم و لارهبانيه في الاسلام را جز اين چيزي ديگر براي معناكردن رسا نيست. پس بايد اين الگو و اسوه حسنه در تماشاي ما باشد تا بتوانيم بفهميم و عمل كنيم و از طرفي ديگر رحمتش را كه عين همان اسوه بودنش است به جان و دل بچشيم و راز ضرورت بازخواني سنت و سيره رسول الله نيز دقيقا در همين نكته است و البته بس دشوار.

رحمه  للعالمين بودن يعني «اي دل اگر عاشقي...» و اسوه حسنه بودن يعني با تمامي تعلقاتي كه با آنها هيچگاه نبوده اي يك حضور را تجربه كني و چقدر دردناك است كه او كه خداي محمد بودن را زيبا مي داند فرياد بدارد «الم نشرح لك صدرك...» آيا ما سينه تو را گشوده  نداشتيم آيا ما بار سنگيني را از دوش تو بر نداشتيم آنگاه كه از گراني و طاقت فرسا بودن آن گويي داشت كمرت مي شكست، و چقدر اين فرياد نيز پر از آرامش است، پر از خواستن. و اسوه حسنه بودن يعني با هر قبيله بدوي آن گونه حرف بزني كه حالا بعد از چند هزار سال بلكه تا آخر زمان به كار انسان و سامان انسان بيايد.

رحمه  للعالمين و اسوه حسنه جهان بودن يعني پيامبر جانها باشي و امام پيكرها، حضور درون  باشي و شكوه بيرون

(متن کامل این مقاله را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11 AM محمد ياسر هدايتي |

حضرت ابراهيم در قرباني يگانه پسرشدين پژوهان معاصري كه به پژوهش و كاوش در اديان ابتدايي مشغول هستند چندين ويژگي مشترك را ميان اديان ابتدايي برمي شمارند كه يكي از اين ويژگي ها قرباني كردن است. شايد بتوان گفت انجام و اهداي قرباني يكي از اساسي ترين پايه هاي پيدايش ديگر اركان مذهبي باشد. انسان اوليه ديندار براي احساس نزديكي به وجودي كه او را مقدس مي انگاشت و برايش برتري قائل بود دست به الحاح و زاري مي زد و اظهار عجز مي نمود و گاه نيز براي كامل كردن نياز خود به درگاه آن موجود بي نياز به قرباني كردن روي مي آورد. قرباني ها خواه حيواني و خواه انساني همه به منظور احساس نزديكي با آن موجود مقدس بوده است. البته تقديم هدايا و قرباني ها بدون سخن گفتن و استفاده كردن از كلمات مناسب ميسر نمي شده است و همين نقطه را مي توان به عنوان اولين بذرهاي نيايش تلقي كرد البته اين بدان معنا نيست كه به وجود آمدن نيايش و ادعيه و اوراد ديني ابتدايي ،صرفاً از همين خاستگاه بوده است. مسئله ديگر اين بوده كه انجام و اعمال مراسم قرباني _كه البته به مرور از صورتي ساده به گونه اي پيچيده تغيير شكل داده بود _ نياز به مكان و جايگاه خاصي داشت و به همين منظور محل هايي به وجود آمد كه كم كم به معابد و مقابر مقدس تبديل شد. از طرفي ديگر باز اين انجام مراسم و مناسك با تشريفاتي همراه شد كه به تدريج از حالت انضمامي شان كاسته و تبديل به شرايطي شدند كه امكان پذيرفته شدن قرباني بدون آن ميسر نبود و از همين رو نيز افرادي كه وظيفه شان هدايت كردن اين مراسم ها براي انجام درست تشريفاتشان بود به عنوان طبقه اي از كاهنان و روحانيون ديني به وجود آمدند.

جداي از اين تبيين رفتارشناختي كه حاصل مطالعه برون ديني دين پژوهي معاصر است قرباني كردن يكي از اجزاء مهم بسياري از دين هاي الهي در زمان انسان متمدن است، چرا كه نفس قرباني كردن به درگاه خداوند دليل بر توبه، اعتراف، تقديس، كفاره و شكر مي باشد. در اديان به خصوص در شريعت موسوي قرباني بر دوگونه تلقي مي شده است. يكي قرباني خوني و ديگر قرباني غيرخوني. قرباني خوني، ذبح حيوانات اهلي پاك مانند گاو و گوسفند و كبوتر بود و قرباني غيرخوني عبارت از ميوه هاي نوبر فصل هاي مختلف سال، شراب، روغن و آرد بوده است. مراسم اين قرباني ها بايد در حضور كاهنان انجام مي شده است. چنانكه در «سفر لويان ۱:۶» آمده است: «و قوچ بي عيبي از گله ها به حساب تو، از راه قرباني تقصيري به كاهن بياورد و كاهن از برايش بخصوص گناهي كه سهواً به ناداني كرده است كفاره نمايد كه از برايش عفو كرده خواهد شد.»...

  (این مقاله را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

شب قدري چنين عزيز و شريف / با تو تا صبح خفتنم هوس استدرنگي بر آيه شريفه مباركه «انا انزلناه في  ليلةالقدر»

شب نوزدهم ، بیست و یکم و  بيست و سوم رمضان به اعتبار بسياري شب قدرتلقي مي شود شبي بهتر از هزار ماه كه خورشيد فاصله افق هايش را برما مي تابد تا شب قدري بيايد و ...از همين رو از ديرباز دانشمندان و مفسران مسلمان پيرامون اين مفهوم عظيم (شب قدر) باريك انديشي هاي بسيار كرده اند كه از زواياي مختلف معناشناسانه و معرفت شناسانه قابل تامل و تدقيق است. مطلبي كه از پي مي آيد با نگاه و تاملي بر نخستين آيه سوره قدر، به تبييني معنا شناسانه از قدر پرداخته است.... 

 ( اين مقاله را به صورت كامل در ادامه مطلب بخوانيد)


ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 2 PM محمد ياسر هدايتي |

نزديكي هاي سيزده رجب كه مي شود هميشه هوايي ام . روزهایی كه  دوست دارم در ثانيه هايش فقط چرخ بزنم  و فرياد كه؛ مرده بدم زنده شدم ..........پارسال سيزده رجب شنبه بيست ونهم مرداد بود و خوب آدينه اي كه قرار باشد خورشيد فردايش تولد حضرت امير باشد اگر جانت تا صبح دوام بياورد شايد داماد كام كار گنبد سياه شوي.به  هر حال اين يادداشت نسبتا مفصل را با هواي چميدن در آن آدينه  براي صفحه اول  صفحات مياني همشهریعلي از كعبه آمد يا كعبه از علي نوشته بودم. يا علي

 

 

1- حجاب معاصرت، حجاب غليظي است. آن قدر غليظ كه گاهي آفتاب ميانه روز را هم نتواني ببيني، آفتاب ميانه ظهر تابستاني كه در روشنايي و گرمايش حرباي آفتاب نديده هم شك ندارد. حجاب معاصرت را اضافه كنيد با چشم بندي كه مي بندند و يعني اين كه نوري نباشد مي خواهيم بخوابيم.

 تابستان حقيقت است سال بيست و سوم هجري ماه ذي الحجه.

بلاذري صاحب فتوح البلدان و انساب الاشراف باسناد خود از ابن عباس مي آورد: «كه عمر پيش از زخم خوردن گفت نمي دانم با امت محمد چه كنم!»

- وقتي كسي را شايسته خلافت است داري چه جاي غصه است!.

علي را مي گويي؟

- بله با خويشي و دامادي او با پيامبر و سابقه اي كه در اسلام دارد و مجاهده هايي كه در راه خدا كرده شايسته اين منصب است!

درست است اما اندكي بذله گو و خوش طبع است!

- طلحه چه طور؟

مرد متكبر و خودخواهي است.

- عبدالرحمان بني عوف؟

مرد خوبي است، اما ناتوان است.

- سعد چه طور؟

سعد مرد حمله و جنگ است. اگر كار شهري را به عهده او بگذارند در اداره آن در مي ماند.

- درباره زبير چه عقيده اي داري؟

مرد زيرك متلون بخيلي است كه گاه رضا مومن و گاه غضب كافر است. كسي بايد عهده دار اين كار شود كه توانا باشد نه با خشونت و مهربان باشد، نه از روي ناتواني ببخشد و اسراف نكند.

- عثمان چطور است؟

اگر عثمان اين كار را بر عهده بگيرد پسران ابي معيط را بر گردن مردم سوار خواهد كرد و اگر چنين كرد او را مي كشند.

سابقه اش در خويشي و نزديكي به پيامبر مجاهده در راه اسلام و ايمان غيرقابل كتمان است اما اندكي بذله گو و خوش طبع است، زهي دليل! و باز هم به قول حضرت سلمان كردند و نكردند.

نمي دانم آيا علي را نديدن حجاب معاصرت است يا حجاب نفس؟

نديدن علي، يعني نديدن حضوري كه سايه  اسلام است، از ليله المبيت تا غسل و كفن و دفن پيكر پاك پيامبر(ص). به نظر مي رسد اگر بخواهيم حجاب معاصرت را مطرح كنيم اين حجاب تنها مانعي است براي آن دسته از عوام مسلمانان كه هر از چند گاهي براي زيارت رسول خدا(س) و تجديد حيات معنوي شان نزد پيامبر(ص) و گاه حضرت علي(ع) مي آمدند و اگر ذكر و خاطره اي از علي نيز بوده تا زمان حيات پيامبر كه جسته و گريخته شنيده اند و بعد از رحلت ايشان با منع كتابت و تدوين حديث در زمان ابوبكر و دشمني قسم خورده چون معاويه و مروان و... ديگر توانايي درك اين انسان لاهوتي عصر خود را نداشته اند. گواه جهل مركب اين عوام در تاريخ استدلال مردان انصار در محاجه حضرت زهرا(س) است كه اگر علي(ع) زودتر پيش قدم شده (و تغسيل و تدفين پيامبر را نيمه كاره رها كرده دوان به سمت سقيفه شده بود) ما با او بيعت مي كرديم. اما حجاب معاصرت براي برخي ديگر بهانه اي سخيف تراز هر چه گمان بريم است. همانهايي كه بايد مي ديدند تا بفهمند و چشم بستند تا نبينند و اين گونه بگويد كه نفهميدند. اين برخي، بارها كنار علي شمشير زده اند، آيه هاي قرآن را به محض جوشيدن از سرچشمه وحي به خامه كشيده اند، در شعب ابي طالب گرسنگي ها چشيده اند، ديده اند كه پيامبر چگونه دخترش را به او مي سپارد تا شبانه به مدينه هجرت كنند. ترسي را كه عمربن عبدود در روز احزاب بر مهره هاي كمرشان انداخته بود هنوز حس مي كنند. سپر در خيبر را در فيروزي بر شعاع آفتاب ديده اند و بالاتر از همه من كنت مولاه فهذا علي مولاه را به رساترين بانگ تاريخ شنيده اند....

اين جا ديگر حكايت ندانستن و ناداني از ندانستن نيست. اين جا «كرديد و نكرديد» است. «الملك العقيم» است. اينجا حق اسلام را باز هم نبايد داد و آن هم به بالاترين جرم كه «علي(ع) خوش طبع است» ...

 

 


ادامه مطلب
+ چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |