تبليغاتX
از هیچ کجا تا خداحافظ

دکتر سید محمد رضا بهشتیگفت وگو با دكتر سيد محمدرضا بهشتي پيرامون وجوه انديشگي شهيد آيت الله دكتر سيد محمد حسيني بهشتي
شهيد مظلوم آيت الله دكتر سيدمحمدحسيني بهشتي، از فرزندان كم نظير و مردان باصلابت سرزمين اسلامي ايران بود كه اگرچه با وسعت مشرب و انديشه اي باز و همچنين تسلط بي نظير برمجموعه اي از علوم انساني و اسلامي مقام رفيعي در دانش و شناخت براي خود تدارك ديده بود، اما نقش برجسته ايشان در جايگاه سياسي و مديريتي كشور شايد باعث اين شده باشد كه به سهم عظيم ايشان در شناسايي و بازسازي هويت اسلامي - ايراني انقلاب ايران آنگونه كه بايد توجه نشود.آنچه كه امروز ما از اين شهيد بزرگ مي شناسيم چهره اي سراپا شور و عشق و مبارزه است، ولي بايد بدانيم كه شور در راه شكوفايي، عشق به دانستن و مبارزه با ناداني و كج فهمي پرتوي ديگر از وجود آن بزرگوار است.از اين روبر آن شدیم تا با  دكتر سيدمحمدرضا بهشتي استاد فلسفه دانشگاه تهران و فرزند بزرگوار آن شهيد يگانه   پيرامون وجوه انديشگي اين بزرگ مرد انقلاب اسلامي به بحث و گفت و گو بنشينيم. 
***شهيد دكتر بهشتي مدون قانون اساسي بودند و در دوران مديريتي خود نيز با قبول مسئوليت هايي مانند رياست قوه قضائيه و رياست ديوان عالي كشور، نقش برجسته حقوقي اي از خود به نمايش گذاردند. اگر اجازه بدهيد مدخل بحث ما همين نگاه حقوقي شهيد بهشتي باشد. بعضي از صاحب نظران حقوق اسلامي را حقوقي تنبيهي مي دانند در مقابل حقوق غرب كه حقوقي ترميمي است. با توجه به اين كه شهيد آيت الله بهشتي به وجه ترميمي قانون خيلي نظر داشت و اصولاً به شرايط جرم زايي و جرم زدايي در جامعه توجهي ويژه داشت؛ نگاه ايشان به حقوق اسلامي چگونه بود؟ 
 من اين برداشت را كه حقوق اسلامي حقوق تنبيهي است، متوجه نمي شوم . ما در متون حقوق اسلامي مي بينيم كه به شرايط اجتماعي قانون توجه بسياري شده است. مثل رساله الحقوق از امام سجاد كه در آن ۵۳ اصل حقوقي مطرح شده و همه حكايت از وجه  ترميمي دارد. به همين علت من اين توصيف درباره حقوق اسلامي را توصيف رسايي نمي دانم. اگر شما گذشته از تأمل پيرامون ابعاد نظري مسئله و همچنين شيوه هاي عملي احقاق حق در صدر اسلام در زمان حيات رسول خدا(ص) كه در معرض اين مسئله قرار داشته اند نگاه كنيد، متوجه مي شويد كه شيوه و رويكرد حقوقي اسلام، تنبيهي صرف نيست. مرحوم شهيد بهشتي با پيشينه قوي علمي در زمينه علوم اسلامي و ذهن فعال و جوالي كه در فقه داشتند و از طرف ديگر با توجه به آنكه فقه را به عنوان بريده اي از مجموعه  نگاه اسلامي به انسان نگاه نمي كردند يك نوع همه جانبه نگري را در قوانين و حقوق اسلامي دنبال كردند.وقتي ايشان در مسائل حقوقي به يك جمع بندي مي رسند به خوبي مي شود ديد كه چقدر از اين كه اين قانون چه تبعات اجتماعي و اخلاقي را در پي دارد مطلع هستند. در مجموع ،دكتر بهشتي جهت گيري كلي آن چه كه به عنوان بعد انسان شناختي قوانين حقوقي مطرح است ،يك نگاه همه جانبه داشت. فقدان اين بينش را در بعضي از تصميم گيري ها يا قانونگذاري ها كه در حال حاضر صورت مي گيرد مي توان مشاهده كرد. مثل اين كه در عرصه قضايي تصميمي گرفته مي شود در حالي كه ابعاد اجتماعي و اقتصادي آن كمتر مورد توجه است. از جمله
خصوصيات مرحوم بهشتي اين بود كه ايشان اين توانايي را داشت كه اگر در يك گوشه اي بحث اخلاق مطرح است نگاهش در جاي ديگر هم هست، اگر در بخش حقوق مي انديشد، قلمرو هاي ديگر را نيز در نظر دارد.
شايد يكي از دلايل آن است كه ايشان در درجه اول در بستر قرآني مي انديشيد و بعد انديشه فلسفي و انديشه علمي و پيوستگي اين انديشه ها به خوبي برايش ملموس بود. ايشان قبل از پيروزي انقلاب اسلامي با ديگر جوامع و فرهنگ هاي بيش از بيست كشور جهان آشنا شده بود و چند سالي را از نزديك با پيچ و خم ها و فراز و نشيب  جوامع در ارتباط بود.
دكتر بهشتي در مجموع ذهن كنجكاوي داشت و براي اين كه بتواند از دستاوردهاي انديشه و عمل ديگران بهره مند باشد خودش را با محدود نگري و تنگ نظري از آنها محروم نمي كرد و اين بعد اجتماعي حقوق و قانونگذاري از آن نكاتي بود كه در بعضي گفتارها و نوشتارهاي ايشان مشهود بود و به خوبي نمايان مي ساخت كه اين تأثير يك تجربه زيسته است كه به مدد دانش نظري مي آيد و جمع شدن آن در يك جا باعث مي شد كه يك نوع نگاه گسترده تر و افق بازتري نسبت به مسائل داشته باشند.
(متن کامل این گفت و گو را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7 PM محمد ياسر هدايتي |

گفت‌وگو با عليرضا مختارپور، مؤلف كتاب آسمان در آينه

خمش چندان بناليدم كه تا صد قرن اين عالم 

  در اين هيهاي من پيچد، برين هيهات من گردد

و با عليرضا مختارپور قهرودي نيز تنها پس از 8  قرن است كه بر هيهاي پرطنين مولانا باز پيچيده‌ايم و از حاصل تلاشي كه در هيأت كتابي گراسنگ منتشر شده جويا شده‌ايم. كتاب «آسمان در آينه» با عنوان فرعي «تجلي قرآن كريم بر ديوان كبير مولانا» حكايت از به ثمر نشستن پاره‌اي از چند هزار صفحه يادداشت‌هايي دارد كه مختارپور در سال‌هاي سال تحقيق بر آثار مولانا به ويژه ديوان كبير انجام داده است. اين كتاب ارزشمند را سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد در زمستان گذشته در شمارگان 2200 نسخه به چاپ رساند.

مختارپور پيش‌تر جداي از نظارت و مشاورت بر سري كارهاي متون كلاسيك ادبي و عرفاني و علمي انتشارات اهل قلم، كتاب‌هاي «عشق در منظومه شمسي» (واژه‌يابي عشق در ديوان كبير مولانا جلال‌الدين محمد بلخي) و «چراغ راه دينداري» را نيز به چاپ رسانده است. آنچه در گفت‌وگوي ما با اين پژوهشگر، دل سپرده به عقل و سرسپرده به عشق رفت، خود گفت‌وگويي ديگر است و مجالي جز اين مي‌خواهد.

كوتاه شده‌اي از اين گفت‌وگو را كه درباره كتاب «آسمان در آينه» انجام شده از نظرتان مي‌گذرد.

 جناب آقاي مختارپور، اولين مواجهه با عنوان فرعي كتاب يعني «تجلي قرآن كريم بر ديوان كبير مولانا» ما را بر آن وامي‌دارد تا در همين آغاز گفت‌وگو به سراغ علت وجودي ديوان كبير يعني شمس تبريزي برويم؛ شمسي كه در يكي از مهم‌ترين گفت‌وگوهاي معرفتي‌اي كه در جهان اسلام بلكه عالم انسان رخ داد، آتش به جان كسي مي‌اندازد كه خود در نوجواني‌اش، توسط عطار پيش‌بيني شده بود كه آتش بر جان عاشقان عالم خواهد زد و اين چنين شد كه مولانايي كه در فيه‌مافيه مي‌گويد در ولايت و قوم ما از شاعري ننگ‌تر كاري نبود، ديواني چند ده‌هزار بيتي غزل دارد و مثنوي‌اي در بيست‌وچند هزار  بيت پس از آن براي هميشه تاريخ معرفت به يادگار مي‌گذارد. پس در همين ابتدا درباره تاثير شگرف حضور و غيبت شمس (اگر چه 3 سال نيز همه آن بيشتر زمان نداشت) در جان‌ و به تبع آن بيان مولانا بگوييد.

آغاز خوبي است كه پيش‌تر از حرف زدن درباره آن بايد اشاره‌اي ضمني به نكته‌اي داشت و آن اين كه در برخي از كتاب‌هايي كه در طول ساليان مختلف درباره مولانا نوشته شده، گاهي اين‌گونه جلوه داده شده كه مولانا عالم معمولي و متوسطي در زمان خودش بوده است و بعد با حضور شمس تبريزي نه تنها راه عشق به حق و حقيقت بر او گشوده مي‌شود، بلكه از نظر معارف و علوم نيز در او تحولي رخ مي‌دهد و بعد تبديل به مولانايي مي‌شود كه امروز ما مي‌شناسيم و البته اين اصلا صحيح نيست. مولانا اگرچه شور و شيفتگي بعد از ديدار با شمس را پيش‌تر از آن نداشت اما از نظر علمي و معرفتي، عالمي بسيار بزرگ محسوب مي‌شده است. تحقيقات جديدي كه درخصوص مولانا انجام شده اين را نشان مي‌دهد. مثلا در كتاب «بهاءولد» پدر مولانا كه به تصحيح فريتيس ماير چاپ شده و همزمان دو ترجمه خوب نيز از آن در ايران به چاپ رسيد به روشني نشان داده مي‌شود كه پدر مولانا خود عالمي بسيار بزرگ بوده و بسياري از معارف ذوقي و عرفاني و حقيقت‌جويانه در اين كتاب هست. اصولا بهاءولد خود اهل ذكر و خلوت بوده؛ البته شمس در جهت دادن شخصيت و ارتفاع وجودي‌اي كه مولانا مي‌گيرد و حتي زباني كه مولانا به عنوان زبان ادبي، عرفاني و به تعبير من  قرآني اتخاذ مي‌كند تاثير اصلي داشته است.

از طرف ديگر اگرچه ما از شمس‌تبريزي چيز زيادي نمي‌دانيم و تنها مقالات شمس و برخي جملات پراكنده در كتاب‌ها از او به‌جا مانده اما همين مقدار نيز نشان مي‌دهد شمس عارفي بسيار عميق، فرهيخته و نكته‌بين است كه آثارش تاثير بسيار زيادي بر مولانا مي‌گذارد. اين تاثير نيز تنها از نوع حال و جذبه و شور نيست بلكه تاثيري علمي و معرفتي است. هر دوي اين بزرگواران با برخي رسوم متصوفه‌ زمان مخالف بودند و همچنين به شدت پايبند به رعايت شريعت بودند. از طرفي هر دو مقيد به مردم‌داري و مراعات اجتماعي‌اند و اين را مي‌توان در مكاتيب مولانا نيز ديد.

 ما شمس را به كثيرالسفر بودن مي‌شناسيم؛ شمس پرنده.شمسي كه خود به دنبال ولي خداست. اما در صحبت‌هاي شما صرفا به تاثير شمس بر مولانا اشاره شد.

بين مولانا و شمس رابطه‌اي دوسويه برقرار بود.در يكي از عبارات مقالات شمس كه جناب آقاي موحد (مصحح مقالات شمس) هم به درستي به آن اشاره كرده‌اند، آمده كه شمس مي‌گويد سال‌ها پيش نيز من ولي خدا را مي‌جستم اما گفتند كه دستور نيست  و هنوز بايد صبر كني. از سوي ديگر خود شمس مي‌گويد من خمي هستم از شراب رباني و اگر از اين شراب الهي به كسي چيزي برسد به واسطه مولاناست.

شمس نيز بعد از ديدار مولاناست كه به گفتن آمده و بسياري از آنچه مولانا نيز مي‌گويد از زبان شمس است؛ يعني شمس با زبان مولانا با ما حرف زده است. نظير آن را در فلسفه مي‌بينيم كه در پاره‌اي از آثار افلاطون در حقيقت اين سقراط است كه با ما حرف مي‌زند. پس مي‌توان گفت همچنان كه مي‌گويند مولانا بعد از ديدار شمس است كه مولانا مي‌شود، شمس نيز اگر مولانا نبود، عارفي گمنام در تاريخ بود كه چيز زيادي از او نمي‌دانستيم. به عبارت ديگر هم مولاناست كه شمس را ظاهر كرده و هم شمس است كه جان مولانا را از نهانخانه به درآورده است.

(متن کامل این گفت و گو را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4 PM محمد ياسر هدايتي |

حسين منزوي بر سر قبر ايرج در ظهيرالدوله گفت وگو با محمدعلي بهمني درباره شعر حسين منزوي

خبر مرگ منزوي را در يك عروسي شنيدم. حيف مرد بود.دوست داشتم اداي ديني داشته باشم.به محمد علي بهمني زنگ زدم و در نمايشگاه كتاب،غرفه دارينوش قرار گفت و گويي با او گذاشتم...اين گفت و گو را از صفحه ي  ۸ و ۵همشهري ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۳ مي خوانيد. با همان حال و هوا. راستي امروز سالروز۶۱ سالگي شاعر است....

منزوي هم غزل خداحافظي اش را خواند. محمدعلي بهمني براي تشييع جنازه منزوي به تهران آمده بود و براي نمايشگاه كتاب مانده بود، با او در نمايشگاه قرار گذاشتيم و به سراغش رفتيم.شاعر دلتنگ بود از اينكه رفيقش ديگر نيست، از اينكه كسي را كه غزلهايش را از ديرباز با شيفتگي مي خوانده، ديگر نمي تواند ببيند. از اينكه....مي گفت آنهايي كه بايد به مراسم منزوي مي آمدند و نيامدند به خودشان كم لطفي كرده اند، منزوي تا هميشه ماندگار خواهد بود و ديگر به اين لطفها نيازي ندارد.بهمني دلتنگ بود اما شرح اين دلتنگي ها را تنها در همين چند سطر اشاره مي خوانيد؛ چرا كه گفتگوي ما با او درباره منزوي تنها درباره شعر بود و شعر و به قول خودش؛ «تا باد زدنياي شما قسمتم اين باد.»

آقاي بهمني ما حسين منزوي را از دست داده ايم؛ شاعري كه حقيقتاً اعجازگري در غزل عاشقانه بود. با توجه به اينكه شعر معاصر ما شعريست كه بيشتر رويكردي اجتماعي و سياسي داشته و نسبت به قالب هاي كلاسيك هم بعضاً روي خوش نشان نمي دهد، حسين منزوي هم كسي بود كه به غزل تعلق خاصي داشت و بيشترين رويكرد را هم از منظر عشق به محيط اطراف خود داشت و همه چيز را عاشقانه مي ديد. پس از حسين منزوي، غزل و عشق بگوييد.

-من، فقدان حسين منزوي را به تمام شعرشناسان و اهل فرهنگ كشورمان تسليت مي گويم و اشاره مي كنم كه:بدخبران آنچه از او گفته اند / با دل خوش باورمان آن نبود

با چه دريغي بسرايم از او / او كه خود از خويش پشيمان نبود

وقتي ما به شعريت يك اثر بينديشيم چه عاشقانه، و چه اجتماعي نگاه اول ما بايد به شعريت شعر باشد كه منزوي چه در كارهاي عاشقانه اش و چه در كارهاي اجتماعي اش كه اتفاقاً كم هم نيست شاعر است و مجموع شعرهاي اجتماعي اش، خود مي تواند كتابي مجزا باشد- اگر چه وقتي از تغزل صحبت مي شود ذهن ما به سمت مفهوم عشق سوق پيدا مي كند- به هر جهت شعر در هر شكل بياني كه منزوي با آن برخورد مي كرد بصورت تعالي يافته اي در كلامش متجلي مي شد . منزوي تنها تغزل نمي كرد بلكه تفكر هم مي كرد و اين تفكر خاصه در غزل هاي برجسته او مشخص است.

* منزوي مطمئناً شاعري متفكر نيز هست، اما تفكري كه جانمايه آن عشق است .گاه زيبايي كه او در غزل هايش به ياري كلمات به ما منتقل مي كند تفكري در پس خود دارد كه اساسش بر عشق است و در گذشته و امروز منزوي را از افتادن به ورطه اي كه بسياري از شاعران ديگر به آن دچار شده اند بازداشته.

- البته، چرا كه اين عشق تأويل پذير و تعميم پذير است. وقتي ما مي گوييم عشق، عشق به انسان و عشق به فرهنگ نيز به عنوان بالاترين عشق ها تلقي مي شود و منزوي حقيقتاً اين دغدغه را در وجود خود داشت. منزوي را از آن زواياي پنهانش بايد ديد و نه از آن زوايايي كه خودش آشكار مي كرد.

* لطفاً از آن زواياي پنهاني وجود منزوي صحبت كنيد.

- تپشي كه منزوي براي هستي شعر داشت از همان زواياي پنهان وجود شعري منزوي است. ما عزيزاني را داريم كه خود را دگرگون كرده اند و جلوه شعرشان را زيباتر كرده اند ولي منزوي هميشه به شعر جلوه و هستي بخشيده، با اين كه بنده براي خانم سيمين بهبهاني به خاطر آن انرژي كه تا اين لحظه براي شعر گذاشته، احترام زيادي قائلم، اما به باور من بهبهاني تنها توانست شعر خودش را متحول كند در حالي كه منزوي غزل و شعر را متحول كرد. در اينجا اين وظيفه منتقدين است كه اين مسئله را مورد دقت قرار بدهند و ان شاءالله اگر فرصتي باشد بنده با تمام كم بضاعتي ام روزي اين كار را خواهم كرد.

منزوي به هر چه نگاه كرده و از هر چه حرف زده تشخص دوباره اي به آن بخشيده ،او حتي در شعر عاشورايي يعني شعري كه براي امام حسين(ع) گفته بسيار بسيار خوش درخشيده و بسياري از شاعران را تحت تأثير قرار داد است. مثل همان غزل معروف :«اي خون اصيلت به شتك ها زغديران»

از نظر مقوله هاي انساني آنچه كه منزوي از خود نشان مي داد وجه كامل شخصيتي منزوي نبود و اصلاً « او كه خود از خويش پشيمان نبود» اشاره كنم به خاطره اي. يك روز منزوي حرفي به من زد كه اين حرف هيچ وقت از يادم نمي رود.

روزي من به خاطر همان چند سالي كه از او بزرگتر بودم و زيستني كه از كوچكي با هم داشتيم اجازه اين گستاخي را به خودم دادم كه او را نصيحت كنم: گفتم، حسين جان كمي بيشتر به فكر خودت باش. منزوي جواب داد، بهمني جان، نصف قرن ديگر كه حتي ممكن است زودتر هم باشد، هيچ كس نمي پرسد منزوي يا بهمني چگونه زندگي مي كرد، سير بود يا گرسنه و ... تنها به شعرمان نگاه مي كنند و شعر من از تو بهتر است. وقتي اين حرف را زد من بلند شدم و او را بوسيدم و گفتم حرفت خيلي درست است اما مسئله اين است كه تو نمودار شعر ما هم هستي و اي كاش اين هر دو را با هم نشان مي دادي.اين شعر منزوي است كه قابل توجه است ، آن بي رحمي كه بر خودش روا داشته را جزء شعرش به حساب نياوريم، شايد آن بي رحمي ها خودش لطفي به شعر منزوي بوده است.

  منزوي را بايد از اين زاويه ها كه عرض كردم ديد. من در مراسم تشييع منزوي خيلي متأثر شدم وقتي بسياري از كسان را كه هستي شعرشان را مديون او هستند نديدم، آنهايي كه در هواي غزل امروز تنفس مي كنند بايد بدانند كه اين تنفس از ريه منزوي است.


ادامه مطلب
+ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 6 PM محمد ياسر هدايتي |

دكتر حسن بلخاريسينما را هنر هفتم مي نامند ازاين رو كه ايستايي اش را مديون هنرهاي ديگر است و به اين ترتيب توانسته بيشترين تاثيرگذاري را در دنياي معاصر داشته باشد .سينما آن هنگام كه به مفهوم هايي كه انسان امروز د چار آن است مي پردازد  پنجره هاي بسياري را پيش روي ما مي گشايد .یكي از آن مفهوم هايي كه ناخود آگاه و خود آگاه انسان معاصر و بالتبع هنرمند  امروز را به خود  مشغول كرد ه پايان زمان و نبرد  نهايي خير و شري است كه واگويه هاي انسان خيره در خويش  است.گفت وگوي حاضر با دكتر حسن بلخاري مدرس و پژوهشگر فلسفه هنر در جست و جوي همين معناست.

 عقربه ها با شتاب خود عصر امروز را د نياي انباشتگي اطلاعات کرده اند. دنيايي كه حتي حذف انسان ها هم به وسيله اطلاعات انجام مي گيرد  و ما شاهد  ترور اطلاعاتي هستيم. اصلي ترين وجهي كه دراين مسأله مورد توجه قرار مي گيرد ، هويت رسانه است همچنين از ميان حجم اطلاعات رسيده به ما ، تصوير مهم ترين نقش را ايفا مي كند . خاصه اگر بعد روانشناختي تأثير تصوير را بر درك و فهم انسان در نظر بگيريم، اين اهميت بيش از پيش روشن خواهد  شد . براي آغاز گفت وگو بیایید پيرامون اهميت رسانه و تصوير در جهان امروز صحبت كنيم .

- جهان امروز، جهان اطلاعات است. انسان خيلي سريع از سپهر قبلي كه عصر فضا بود به سپهر اطلاعات وارد  شد . اهميت و گسترد گي اين مقوله آنقدر مهم است كه مهمترين مؤلفه قد رت در عصر حاضر را اطلاعات مي د اند ؛ يعني كساني كه بر منابع اطلاعاتي سيطره د ارند ،د ر حقيقت به نحوي اهرم هاي قد رت را د ر سراسر جهان د ر د ست د ارند . به اين دليل كه اطلاعات نقشي محوري در ارائه الگو و تقليد  روحيات و نحوه نگرش انسان به زند گي د ارد .به عبارتي ديگر، اطلاعات جهت زندگي را تعيين مي كند  و نوع منش انساني را شكل مي د هد  و طبيعتاً عامل بسيار مهمي دردست قدرت ها و كشورهايي مي شود  كه برآن چير گي د ارند . د رباره اهميت اطلاعات بحثهاي گسترده اي وجود د ارد  اما د ر يك جمله اين بحث را جمع بند ي مي كنم و آن اين كه اطلاعات عاملي باورساز نيز هست.از آنجا كه رفتار انسان ها تابعي از باور آنهاست د ر جهان امروز، اگر كسي بتواند  باور و باورسازي ها را تحت نفوذ خود  د ر آورد ، مي تواند  به نحوي زمام فكري و سياسي جهان امروز را به د ست بگيرد .

ما دو ساحت زيست بوم فرد ي و زيست بوم جمعي داريم. عنصر اطلاعات در ارتباط با اين د و ساحت انسان و طبيعت چه نقشي دارد . با توجه به اين كه جهان ما به سوي د موكرات شد ن پيش مي رود ، افكار عمومي نقش قابل ملاحظه اي در پيشبرد اهد اف هر كشور د ارد  تا جايي كه مي توان گفت يكي از كلان اهرم هاي قدرت، همين تأثير و تسلط بر افكار عمومي است. همان طور كه به نظر مي رسد غرب هم به خوبي اين نكته را دريافته است و د يگر كم كم از اين كه بر نخبگان سرمايه گذاري كند ، دور شده است و به آن سمت مي رود  كه با تسلط بر افكار عمومي مقاصد خود را پيش ببرد و اين درنظريه پردازي فردي مثل «فوكاياما» كه در نظريه «پايان تاريخ» خود ، دموكراسي ليبرال را مورد توجه قرار داده به وضوح قابل مشاهده است. بنابراين رابطه عصر ارتباطات با زيست بوم  فردي انسان از يك سو و زيست بوم جمعي وي از سوي ديگر، چگونه است؟ 

- تمايزي را كه بين زيست بوم  فرد ي و زيست بوم  جمعي انسان ها د ر نظر د اريد ، د ر عصر ارتباطات تا حد  ممكن كم رنگ مي شود . شايد  د ر يك فضاي غيراطلاعاتي كه از يك عامل رسانه اي براي مشابه سازي رفتاري د ر جمع استفاد ه مي كنيد ، بتوان از تمايز زيست بوم  فرد ي با زيست بوم  جمعي به صورت بارز سخن گفت اما مي د انيد  كه يكي از مهم ترين ويژگي هاي عصر اطلاعات - كه خود تان هم اشاره كرديد- گرايش به يك نوع تفكر عمومي و جمعي است كه نمونه اش گرايش به د موكراسي ليبرال است. دموكراسي ليبرال به آزادي هاي فردي احترام مي گذارد اما واقعيت قضيه اين است كه بنابر ماهيت ذاتي دموكراسي، آزاد ي فرد در گستره جمع تعريف مي شود  و به همين دليل، جمع د ر اين نوع از قلمرو زيست بوم  فرد ي تفوق پيدا مي كند. از طرفي د يگر اصلاً اطلاعات به عنوان عاملي كه به د نبال تبديل ايده ها به كنش رفتاري است، قصد دارد تا آن اطلاعاتي را به شما بدهد كه به نوعي كنش رفتاري بيانجامد .   

يعني يك نوع آگاهي گزينشي!

- بله، آگاهي گزينشي و بعد هنگامي كه اين آگاهي تبد يل به كنش رفتاري مي شود ، آن رفتار - اگر با بروز جمعي همراه شود  - در راستاي اهد اف اطلاعات سازان قرار خواهد  گرفت. بنابر اين به نظر مي رسد  د ر عرصه اطلاعات آن چيزي كه بيشتر مطرح مي شود  آن زيست بوم جمعي است اما براي تبيين بهتر اين پاسخ بايد  گفت: د ر جهان اطلاعات محور امروز، اين فرد  است كه مخاطب قرار مي گيرد  اما غايتي كه براي مخاطب فرد ي تعيين مي شود ، رفتار جمعي است.به همين دليل، اين مسايل به نحوي چنان به هم پيوند  مي خورند  كه جد ا كرد ن شان ممكن نيست. نكته ديگر اين كه، به نظرم آن د ارند گان منابع اطلاعاتي، سعي بر نوعي مشابه سازي تمد ني را د ر سراسر جهان د ارند ؛ مثلاً هنگامي كه آراي «آلوين تافلر»، «فوكوياما» و يا حتي تئوري هاي سياسي نظم نوين جهاني جورج بوش پد ر را مورد  بررسي قرار مي د هيم، مي بينيم كه همه آنها بر اين مسأله مشابه سازي كه حاكي از يك نوع شيفتگي نسبت به پذيرفتن هنجارهاي رايج غرب د ر كشورهاي د يگرست، اتفاق نظر د ارند . د ر اينجا مي بينيد كه مشابه سازي فضاي اطلاعاتي در ساحت جمعي است، ولي مخاطب همچنان فرد  است.

در جهان ارتباطات مطمئناً بسياري از وسايل ارتباطي ما دچار تغييرات ساختاري و غيرساختاري مي شود .از جمله، حوزه هاي ارتباطي انسان ها ساحت هنر است كه ساحتي آسماني زميني دارد .در تغييراتي كه در اين ساحت پديد آمد، هنرسينما تولد يافت. سينما به عنوان هنر هفتم و به صورت يك هنر-صنعت توانست باسيطره و به كارگيري هنرهاي د يگر جايگاه وسيعي را در دنيا كسب كند.به نظر شما سينما چه تأثيري برانسان امروز داشته است؟

- عنصر سينما تصوير است. تصوير جايگاه ويژه اي د ر سيستم فكري و رواني انسان د ارد . اين جمله را من بارها گفته ام كه از د يد گاه روانشناسان هر تصوير معاد ل هزار كلمه است. تصوير نيم كره راست مغز انسان را مخاطب قرار مي د هد  و نيم كره راست محل ضبط، ثبت و د ريافت اطلاعات شهود ي است؛ يعني برخورد  شهود ي كه با اطلاعات صورت مي گيرد ، از ناحيه تصوير است و نه كلمه. اگر ما پنج حس خود  را پنج دروازه روح مان بد انيم براي ارتباط با پديد ه هاي پيراموني د ر هر شبانه روز 79 د رصد  اطلاعاتمان را از چشممان يعني از طريق تصوير به د ست مي آوريم.طبق بررسي هايي كه صورت گرفته كنش انساني محصول د ريافت هاي شهود ي است تا دريافت هاي عقلاني.دريافت هاي عقلاني در قلمرو چون و چرا و نقد  قرار مي گيرد، اما دريافت هاي شهود ي اين گونه نيست چرا كه در حيطه علم حضوري است و علم حضوري كمتر مورد چون و چرا و نقد قرار مي گيرد .پس هنگامي كه مكانيزم دريافت انسان، تصوير محور است، طبعاً سينما در مقايسه با ساير رسانه ها موفق تر عمل مي كند .

(متن کامل این گفت و گو را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ جمعه دوم شهریور 1386ساعت 3 PM محمد ياسر هدايتي |

 گفت و گو ی حا ضر با مرحوم دكتر مدد پور شهريور 1383 انجا م شد . جلال آل احمددكتر محمد مددپور

گفت و گو ي خوبي كه درباره ي  جلال آل احمد و نقد انديشه هاي وي بود اما تند مزاجي ممد پور با عث شد نهايتا براي به چاپ سپردن مطلب حرفهاي زيادي از متن حذف شود.پس به ياد جلال آل احمد كه اين روز ها در آستانه سالروز درگذشتش هستيم و به ياد دكتر محمد مددپور.خدا هر دو اين نازنينان را بيامرزد... 

 * جلال آل احمد آنگونه كه از خود نوشته اش برمي آيد، در يك خانواده روحاني به دنيا آمده و كودكي خود را در همان- «نوعي رفاه اشرافي روحانيت»- گذرانده بود. اين تربيت و تأثير فرهنگ خانوادگي در طول حيات انديشه جلال چه تأثير و تأثراتي را به همراه داشت؟

- تعبيري كه جلال در معرفي خودش به كار برده، متأثر از شرايط آن روزگار و مشرب و انديشه خودش است.اينكه زندگي روحانيت و مرجعيت را گونه اي اشرافيت تلقي كرده برمي گردد به تأثيرپذيري جلال از تفكر سوسياليستي او به جهان. روشنفكري ما هيچ وقت در دوراني كه جلال مطرح بود، نتوانست از سوسياليسم رهايي پيدا كند. حتي دولت شاه نيز كم و بيش تحت تأثير اين جنبش بود. اين تعبير جلال براي ما اين باور را مي آورد كه نگاه جلال نسبت به روحانيت و مرجعيت يك نگاه چپ است و مسلماً خود مرجعيت از زندگي خودش اين چنين تعبيري ندارد. جلال با آن نگاه اجتماعي اش فقرا و عدالت اجتماعي را دوست داشت و هيچ گاه نيز از اين حوزه خارج نشد. او طرفدار زحمتكشان و فقراست. او در زمان حضور در حزب توده، خروج از آنجا، ورود به جبهه سوم ملي و در سير و سلوك هاي ديگري كه داشت، حتي زماني كه به غرب زدگي رسيد، به شدت تحت فضاي سوسياليسم و عدالت اجتماعي است كه تئوري و ايدئولوژي غالب در دهه چهل و پنجاه است. انديشه روحانيت سنتي هيچ تأثيري در نگاه و انديشه جلال نداشته است. در گذر زمان وقتي او از حزب توده خارج مي شود و به سمت جبهه سوم ملي گرايش پيدا مي كند و بعدها از آن هم خارج مي شود؛ عملاً سير و سلوك فكري و گرايش او را به دكتر احمد فرديد و جريان فكري ايشان و تفسيرها و تأويلهايي كه از نزد خود از ايده غرب زدگي دارد، مي بينيم.

  * يعني جلال وقتي از آن نگاه ماركسيستي و مشرب سياسي خودش نيز فاصله مي گيرد، به گذشته و اصالت سنتي روحاني خود برنمي گردد؟

- جلال هيچ گاه به اصالت سنتي خود برنگشت، آن چيزي كه جلال در ايران تحت تأثير آن قرار گرفت، چيز ديگري بود كه در غرب شكل گرفته بود و در ايران، تنها بهترين بازخورد را داشت. ايرانيان بهترين پاسخ را به اين ايدئولوژي انديشه جهاني دادند. آن چيز عبارت است از تركيبي از مفهوم عدالت اجتماعي و مفهوم بازگشت به خويشتن كه يك تئوري هگلي- ماركسي بود.  

* اگر اجازه بدهيد به سراغ يكي از اصلي ترين مفاهيمي كه جلال به آن توجه داشت يعني غرب و غرب زدگي برويم.جلال در كتاب غرب زدگي مي گويد: «غرب، يعني ممالك سير و شرق، يعني ممالك گرسنه». به نظر مي رسد او در تعريف مفهومي غرب و شرق اولين نظرگاه خود را منظري اقتصادي انتخاب كرده بود. چرا؟   

- در فضاي دهه شصت و هفتاد غرب، بعد از شكست ماركسيسم و كاپيتاليسم، يك ايده در ميان روشنفكران مستقل غربي مطرح شد و آن بازگشت به خويشتن و بازگشت به هويت شرقي بود. آنها عملاً ديدند كه از آن هويتهاي غربي نصيبي نبرده اند. اكثر روشنفكران ايراني و شرقي آن تفكر سوداگرانه سوسياليستي را كم كم با يك نوع انديشه شرقي آميختند. شروع اين تحول را در آل احمد مي بينيم كه البته با الهام از دكتر فرديد تئوري خودش را مطرح مي كند.

* اگر چه جلال، تعبير غرب زدگي را از دكتر سيداحمد فرديد وام گرفته بود، اما تعريف جلال از غرب زدگي با تعريف دكتر فرديد كه شرق را ساحت معنوي انسان و غرب را «غروب حقيقت» در جان و عقل انسان مي خواند، تفاوت دارد. لطفاً در تبيين اين تفاوت صحبت كنيد.

- جلال بيان سوسياليستي و نه ماركسيستي- كه نفرت خود را از آن در گزارش سفر به شوروي اش به وضوح مي توان ديد- از جهان دارد.جلال در واقع از آن عدالت اجتماعي نمي تواند صرف نظر كند. در دهه چهل و پنجاه غالب روشنفكرها و متفكران آوانگارد، پيرو اين نگاه سوسياليستي بوده اند. بعد از شكست شوروي در تجربه سياسي ماركسيستي، روشنفكران در نظريه سوسياليستي خود تجديدنظر كردند. و كساني مانند؛ امه سزه، فرانتس فانون و رنه گنون، بازگشت به خويش و شرق را مطرح كردند.

* آيا اين افراد به يك بينش نئوماركسيستي نزديك شدند؟

- نه . نئوماركسيست را بيشتر در مكتب فرانكفورت مي بينيد. بهتر است بگوييم سوسياليستهاي معتدلي بودند كه تركيبي از ماركسيسم و سوسياليسم تخيلي را انتخاب كردند. شريعتي براي اين گرايش تعبير «به سر عقل آمدن سرمايه داري» را به كار مي بردو احزاب آنها به تدريج در اروپا پاگرفتند.جلال، ذهنيت ضد سرمايه دارانه دارد. راه عملي پيشنهادي او سوسياليسم و عدالت اجتماعي است . اوهمان راه روشنفكري را ارائه مي كند. منظورم از راه سوسياليسم، سوسياليسم ماركسيستي نيست، بلكه سوسياليسم معتدلي است كه به دنبال احقاق حقوق زحمتكشان است.تعبير غرب زدگي جلال آل احمد در كل كتاب «غر ب زدگي» بعداً در كتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» بر همين مبنا است و هيچ ربطي به تعبير غرب زدگي دكتر فرديد ندارد. فقط عنوان غرب زدگي را از دكتر فرديد وام گرفت، در حاليكه غرب زدگي در ديدگاه فرديد به معناي نيست انگاري و فروبستگي اسماء لطف الهي در اين عالم امروز يعني آخرالزمان است.

* جلال در كتاب «عبور از خط» كه تحريري از ترجمه دكتر هومن از ارنست يونگر است، تا حدودي به تعبير فرديدي غرب زدگي نزديك مي شود و خودش نيز اشاره دارد كه علت دل سپردنش به چاپ اين كتاب، همان رسيدن ديگرگونه اي به مفهوم غرب زدگي است.

- البته بايد گفت يونگر حتي از هايدگر نيز فاصله دارد چه برسد به دكتر فرديد.

(متن کامل این گفت و گو را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 3 PM محمد ياسر هدايتي |

دكتر صادق آيينه وند  استاد تاريخ دانشگاه تربيت مدرس ، سردبير فصلنامه «آفاق الحضاره الاسلاميه»و ازچهره هاي ماندگار علمي كشورند .گفت و گوي پي آمده با موضوعيت كند و كاوي تاريخ محور در سيره حضرت امير (روحي و ارواح ابي و امي له الفدا) سال 1383 در دفتر ايشان در دانشگاه تربيت مدرس انجام شده است كه  در صفحات 9 و 11 روزنامه همشهري نیزهمان وقتها چاپ شد ...خواندن آن دراين روزهاي نزديك به خورشيد بي نصيبتان نمي گذارد  

 

* در طول تاريخ شناخت حضرت و نگاه به ايشان داراي فراز و فرودها و افراط و تفريطهايي بوده است. خود حضرت در خطبه ۱۲۷ نهج البلاغه مي فرمايد:«به زودي دو گروه نسبت به من هلاك مي گردند دوستي كه افراط كند و به غير حق كشانده شود و دشمني كه در كينه توزي با من زياده روي كرده و به راه باطل درآيد. بهترين مردم نسبت به من گروه ميانه رو هستند. از آنها جدا نشويد». بنابراين اگر يك گزارش تاريخي از نگاه هايي كه به حضرت و سيره ايشان شده به دست بدهيد ممنون مي شوم.

- برداشت هايي كه از شخصيت امير المومنين مي شود تنها خاص ما ايرانيان نيست، بلكه كشورهاي اسلامي ديگر نيز از زواياي مختلف برداشت هايي از شخصيت آن حضرت داشتند. ما ايرانيان بنابر علاقه اي كه به اهل بيت داريم به خصوص آن ارادت ويژه اي كه به امير المومنين مي ورزيم، گاهي ممكن است از حدود مرزي كه خود امير المومنين علي(ع) نيز نسبت به آن اعتراض داشتند بگذريم و نگاهي غير علمي داشته باشيم. ما بايد اين نكته را مد نظر داشته باشيم كه آيا تنها محبت به اين بزرگواران كافي است و ديگر نبايد راه و سيره ايشان را ادامه دهيم؟ آيا نبايد به قول مولانا همچنان كه رسول (ص) فرمود، بگوييم: عدالتي كه علي (ع) مطرح مي كند، يعني فراهم شدن زمينه اي در جامعه تا اينكه هيچكس احساس نكند استعدادش نمي تواند پويا و شكوفا شود. اين تعريف شامل آموزش، تشكيل خانواده، مديريت جامعه، بيان حق و حقوق و بسياري زمينه هاي ديگر نيز مي شود.«شير را بچه همي ماند بدو/ توبه پيغمبر چه مي ماني بگو» يعني نبايد مشابهتي ولو محدود بين فعل ما و فعل معصوم باشد؟ اگر اين تشابه با سيره آن بزرگواران نباشد صرف محبت سودي خواهد داشت؟ بعضي از ايرانيان و درويشان و غلاه كه همان غلو كنندگان در محبت علي (ع) هستند به همان صرف محبت پايبندند و آن را كافي مي شمرند.

(متن کامل این گفت و گو را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

دكتر عليرضا قائمي نيانشانه شناسي، دانشي است كه به بررسي روابط دال ها و مدلول ها مي پردازد. اين دانش به ما كمك مي كند تا روابط معنايي را در بطن متون و در همنشيني و جانشيني دال ها متوجه شويم. بنابراين در فهم ما از متون مقدس بعنوان متوني كه ما هميشه درصدد كشف معناهاي جديد در آنها هستيم، نشانه شناسي ابزاري مفيد به حساب مي آيد. از همين رو گفت و گوي من با دكتر عليرضا قائمي نيا محقق و استاد دانشگاه پيرامون نشانه شناسي و معرفت ديني شكل گرفته است. دكتر قائمي نيا كه با تسلط به زبان هاي آلماني، انگليسي و عربي توانسته است مطالعات عميقي در باب نشانه شناسي داشته باشد از مسائل مختلفي كه در پيرامون اين حوزه از شبكه معرفت ديني بحث مي شود صحبت كرد.ماحصل این گفت وگو از نظر شما می گذرد.

 * آقاي دكتر موضوع بحث ما نشانه  شناسي و معرفت ديني است. براي شروع لطفاً در باره چيستي دانش نشانه شناسي توضيح دهيد.

- نشانه شناسي ترجمه اي است براي واژه «semiology» در انگليسي . در عربي جديد نيز نشانه شناسي، سيميولوجي و علم العلامات گفته مي شود. به طور كلي نشانه شناسي دانشي است كه از نشانه ها، مدلولات و رابطه آنها بحث مي كند.

اين تعريف يك تعريف ابتدايي است و برخي از نشانه شناسان تعريفات ديگري نيز از آن دارند. مثلاً «امبرتو اكو» مي گويد: نشانه شناسي دانشي است كه از فرايند نشانه بودن بحث مي كند. يعني، چگونه بعضي چيزها نشانه اي براي چيزهاي ديگر قرار مي گيرند. نشانه شناسي به اين شكلي كه اكنون ديده مي شود، دانش جديدي است و براي خود حدود مشخص و قواعد و ضوابط خاصي دارد. همچنين كاربردهاي آن نيز مشخص است. اگرچه مي توان سابقه اين دانش را در ديگر دانش هاي اسلامي نيز ديد. مثلاً بحث الفاظ در علم منطق بحث هاي نشانه شناسي زياد به چشم مي خورد.

* در اصول فقه نيز در بحث الفاظ مباحث نشانه شناسي وجود دارد؟

- بله، در كتاب هاي معاني بيان مخصوصاً آثار عبدالقاهر جرجاني نيز اين مباحث وجود دارد.

  * به نظر مي آيد اين رويكرد نشانه شناسي معاصر به معرفت ديني، رويكردي مخصوص فلسفه زباني معاصر است. اما در منشأ دانش  نشانه شناسي با دو متفكر مرجع روبه رو هستيم: يكي چارلز سندرس پيرس فيلسوف پراگماتيك آمريكايي و ديگري فرديناند سوسور زبان شناس برجسته سوئيسي. با اين اوصاف، شما خاستگاه اين دانش را چگونه تبيين مي كنيد؟

- نشانه شناسي جديد در اصل دو خاستگاه متفاوت دارد: يكي از سوسور شروع مي شود كه بيشتر خاستگاه زبان شناسي دارد و يكي نيز از پيرس شروع مي شود كه خاستگاهي فلسفي دارد. اكنون نيز نشانه شناسي در همين دو حوزه متفاوت يعني فلسفه و زبان شناسي رشد كرده است.

*منظور من مشخصا این است که آيا نشانه شناسي كه در باب معرفت  ديني مورد توجه ماست مأخوذ از خاستگاه فلسفي اش است يا نگاهي زبان شناسانه دارد؟

- به نظر مي آيد اين نشانه شناسي مورد توجه در معرف ديني از هر دو زمينه استفاده مي كند چرا كه هر دو حوزه يعني ديدگاه فلسفي و زبان شناسي نكات قابل طرح و توجهي دارند. نشانه شناسان متأخر نيز سعي كرده اند از هر دو ديدگاه استفاده كنند. برخي متأثر از «سوسور» هستند، برخي به ديدگاه هاي «پيرس» توجه بيشتري مي كنند، برخي هر دو ديدگاه را جمع كرده اند و عده اي ديگر مكتب هاي ديگري را مثل ساختارگرايي جديد و فرم گرايي روسي را در خود هضم كرده اند. به عنوان مثال اگرچه امبرتو اكو از پيرس بيشتر استفاده مي كند اما متأثر از ساختارگراها است.

درباره نشانه شناسي اكنون مكاتب زيادي به وجود آمده است. چارلز موريس درباره نشانه شناسي تقسيمي دارد، او مي گويد: نشانه شناسي تقسيم مي شود به نحوشناسي، معناشناسي و كاربردشناسي. در نحوشناسي از قواعد تركيب نشانه ها بحث مي شود، در معناشناسي از معناي نشانه ها مستقل از سياق و كاربرد آنها بحث مي كنيم و در كاربرد شناسي از معناي نشانه ها در سياق و در ارتباط با گوينده اي خاص بحث مي شود. بعضي از نشانه شناسان ديگر قسم چهارمي با عنوان هرمنوتيك يعني فهم نشانه ها را به آن اضافه كرده اند. البته اين هرمنوتيك در عين حال كه با دانش هرمنوتيك قرابتي دارد تفاوت نيز دارد.  

* درباره ارتباط تنگاتنگي كه مي تواند ميان نشانه شناسي و دانش هرمنوتيك براي فهم معرفت  ديني برقرار شود،هم کمی صحبت كنيد.

- پالمر به عنوان يكي از شارحان دانش هرمنوتيك مي گويد؛ هرمنوتيك تا به حال در انزواي از دانش هايي مثل نشانه شناسي، معناشناسي و پراگماتيك رشد كرده و شايد تغيير و تحولات آتيه در هرمنوتيك را تلفيقي از اينها رقم بزند. يكي از متفكران نشانه شناس معاصر به نام «سيلورمن» نيز تلاش مي كند تا ميان نشانه شناسي و هرمنوتيك تلفيقي انجام دهد. به طور كل ميان اين دانش ها يك نوع گسست و عدم همگرايي وجود دارد و براي اين كه يك نظريه درباره معرفت ديني ارائه بدهيم قطعاً همه اين مؤلفه هاي اصلي را بايد در نظر بگيريم.

* به طور كلي در فرايند نشانه شناسي و توليد معنا سه محور داريم: نشانه، موضوع و مورد تاويلي. اين سه محور در فهم ما از نشانه ها چه كاربردي دارند؟

- آن تقسيم مثلثي مربوط به نشانه شناسي پيرس است. سوسور به رابطه نشانه ها و مدلول به صورت سه ضلعي نگاه نمي كند و معنا را در يك سه ضلعي جست وجو نمي كند. معنا را در ارتباط تقابل ميان نشانه ها جست وجو مي كند.

* رابطه هايي مثل همنشيني، جانشيني و...

- بله ،البته نشانه شناسي سوسور بيشتر در زبان شناسي تأثير داشته و نشانه شناسي پيرس در فلسفه. آن سه ضلعي اين حسن را دارد كه پويايي را بيشتر نشان مي دهد. در آن سه ضلعي ميان دال و مدلول و تاويل، معنا پيدا مي شود و براي خود اين مثلث باز مي توان يك سه ضلعي ديگري را تعريف كرد و اين يك پويايي است.

(متن کامل این گفت و گو را در ادامه مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 3 PM محمد ياسر هدايتي |

استاد منوچهر صدوقي سهاعيد ولايت در گفت وگو با استاد منوچهر صدوقي (سها) محقق و مدرس فلسفه و عرفان

منوچهر صدوقي (سها) وكيلي است كه هم وكالت مردمان را دارد و هم لحظه هاي زندگي خود را در تحقيق و مطالعه عرفان و فلسفه سپري كرده است. غير از سكوت  هاي معني دار استاد در پاسخ بعضي از سئوالاتمان خاطره هايي بس دل  انگيز نيز از استاد در اين گفتگو براي ما مانده است. اينكه علامتهاي احترام (ع) و (ص) را همه بعد از ويرايش گفتگو در كنار اسامي مقدس پيامبران و ائمه اطهار گذارديم،و این که در اثناي سخن هر بار كه نام مقدسشان بر زبان جاري مي شد، استاد صدوقي را مي ديدي كه دارد تهنيت بلند خود را نثار ارواح پاك ايشان مي فرستد. و اين يعني «اي دل اگر عاشقي...»

چند روز دیگر عيدغدير است، عيد ولايت، عيد اميري امير اميران جهان امير المؤمنين علي (ع).

براي جويا شدن از انديشه ولايت در عرفان و حكمت ديني ايران به سراغ استادفرزانه منوچهر صدوقي(سها) رفتيم كسي كه با بيش از چند ده سال تحقيق و تدريس فلسفه و حكمت و عرفان اسلامي و انتشار آثار متعدد خدمت شاياني به ترويج حکمت و عرفان شیعی داشته و دارد. نکته های نغزی که استاد گاه استطرادا در اثنای بحث ما را نصیب می دادند آنچنان دل انگیزی ای برای من داشت که می خواستم به رنگ سبز آنها را در سیاهی متن مشخص کنم که دیدم باید بیشتر متن را سبز کنم و این با یک دستی و نحوه چاپ متن هم خوانی نداشت اما به شما تو صیه می کنم آن را از دست ندهید. ماحصل اين گفت و گو را مي خوانيد....

(این گفت و گو  را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 5 PM محمد ياسر هدايتي |

"فلسفه زندگي" در گفت و گو با دکتر بیوک علیزاده"فلسفه زندگي" در گفت و گو با دکتر بیوک علیزاده

 يكي از بنيادي ترين پرسش هاي بشر از خود و محيط پيرامونش همين پرسش از چيستي زندگي است. پرسشي كه شاید تمام توجه انسان را در طول حيات زيستي و معنوي اش معطوف به خود كرده است به گونه اي كه از ابعاد گوناگوني به اين مهم توجه كرده و پاسخهايي را نيز براي آن فراهم آورده است. پاسخهايي كه هر يك به فراخور حال و زاويه نگاه پرسش طرح شده و لااقل در بخشي از طرح شدن خود آرامشي ولو نسبي را نصيب پرسندگان خود كرده است. پرسندگاني كه اغلب خود را مستغرق و تنها،  در كيهان مي يابند و دائم به دنبال تفسيري حيات بخش از خود و جهان مي گردند.

يكي از اين زاويه ديدها نگاه فلسفي و انديشه ورزانه به فلسفه زندگي است، نگاهي كه شايد بتوان آن را ژرف ترين نگاه بشر به زندگي دانست.اين دغدغه موضوعي شد تا آن را با استاد و دوست بزرگوارم دكتر بيوك عليزاده  از مدرسان پر آوازه ی فلسفه و عرفان و سردبير فصل نامه ی « نامه حكمت»  در گفت وگويي در ميان بگذارم .ما حاصل گفت و گوي حاضر است كه  در دو بخش تنظیم شده، در بخش نخست به تنهایی انسان و فراروی از این تنهایی اشاره شده با این وصف که انسان تنهاي بزرگي است كه در جامه زندگي بشري به دنبال فرارفتن از تنهايي خود به رهايي مي انديشد و در اين انديشيدن، سپهر مذهب و انديشه فلسفي و ديني به او، خودشناسي و مراجعه به درون خود را گوشزد مي كند كه به قول مولانا - در پايان داستاني كه مرد به دنبال گنج ؛ تير را در كمان گذارد زه را نكشيد و تير در جلوي پايش افتاد و با حفر آن قسمت از زمين گنجي را كه در جست و جويش بود زير قدمگاه خويش يافت.

اي كمان و تيرها بر ساخته / صيد نزديك و تو دور انداخته

آنچه حق است اقرب از حبل الوريد / تو فكندي تير فطرت را بعيد

در واپسن بخش گفت وگو نیز به نگاه اگزيستانسياليستي كه به زندگي مي شود و همچنين آنچه كه در متون ديني و عرفاني ما راجع به فلسفه و معناداري زندگي مطرح مي شود اشاره شده نگاه هايي كه ما را از داشتن به بودن سوق مي دهد.

 ( اين گفت و گو سال 83 در دو شماره در صفحه ي انديشه روزنامه همشهري چاپ شده است و سايتهاي باشگاه انديشه و گروه انديشه خبرگزاري ايسجا و .... به صورت كامل آن را انعكاس داده اند. این بحث بعد تر ها در گروه اندیشه شبکه فرهنگ نیز توسط بنده و دکتر علیزاده پی گرفته شد... )

(این گفت و گو  را به صورت کامل در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 6 PM محمد ياسر هدايتي |

براي ما ايرانيان كه افتخار حضور معنوي و پاسداشت پيكر مطهر هشتمين ستاره درخشان آسمان امامت را در خاك پاك خود داريم ، ميلاد مبارك اين امام همام نيز ياد و خاطره اي بس شورانگيز است به خصوص اين كه بخواهيم سر دلبرانه و معرفت آموز زندگي اين امام را از لسان استادي خجسته پي و فرخ نهاد بشنويم كه دانش سترگش سالهاست ميراث سلف مردمان دانش پرور و خردورز اين مرز و بوم را به نمايش گذارده است، و اين شنودن حاصلي عزيز براي من  يعني همين گفت وگو را داشت. گفت وگويي چالشی با استاد دكتر سيدجعفر شهيدي، مردي از تبار نژاد گان پاك دانشی مردان پارسی . گفت و گويي با اين آغاز از استاد؛ «بسم الله الرحمن الرحيم و صل الله علي سيدنا محمد وآله الطيبين الطاهرين . ميلاد مبارك امام هشتم حضرت ثامن الحجج را به شيعيان و دوستداران آن بزرگوار تبريك مي گويم و از خداوند متعال عاجزانه درخواست مي كنم، لطف و رحمت خود را بر سر اين مردم كه افتخار تشيع را دارند، مستدام بدارد...» 

(متن کامل این گفت و گو را در ادامه ی مطلب بخوانید)


ادامه مطلب
+ چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10 AM محمد ياسر هدايتي |

عيدسعيد فطر در گفت وگو با دكترعلي شيخ الاسلامي استاد عر فان و ادبیات دانشگاه تهران

 عيد سعيد فطر روزي است كه پس از يك ماه مجاهدت و رياضت به جايي مي رسي كه ديگر در آن روزه حرام است. به پا مي خيزي ، زكات فطره ات را مي دهي، تكبير مي گويي و به شكرانه سي روز پايداري عاشقانه او را سپاس مي گويي. اگر چه هنوز قطعي نيست اما شايد هلال ماه شوال فردا شب عاشقانه ترين تماشاها را به خود ببيند. از همين رو خدمت استاد دكتر علي شيخ الاسلامي رسيديم تا پيرامون فلسفه عيد فطر و زيبايي هاي معنوي و ظاهري اين عيد بزرگ مسلمين گفت وگويي داشته باشيم.

(این گفت وگو در ۲۳ آبان ۱۳۸۳ در روزنامه همشهری چاپ شده است ؛ و جا دارد از اقدام غير فرهنگي و بي انصافانه  سايت علمي !!  تبيان  و وبسايت مهتاب – دست نوشته هاي آقای هادي( کپی این یکی واقعا خیلی ضایع بود ) – در درج کامل این گفت وگو بدون ذكر نام بنده كه به اعتبار شاگردي ودوستي من با حضرت دكتر شيخ الاسلامي و دانش و تلاشم در طراحي و پيشبردن  اين گفت وگو و ويراستاري نهايي آن اين مطلب شده است آنچه شده ؛ تشكری توامان نيشخند و سرتكان داد ني از سر تاسف براي گردانندگان اين دو سايت داشته باشم)

 

.....* يكي از محورهايي كه شرافت عظيمي به ماه مبارك رمضان بخشيده است وجود شب قدر است. ما سه يا به روايتي اگر شب بيست و هفتم را نيز حساب كنيم چهار شب قدر را در طول ماه مبارك رمضان به طور معمول از دست مي دهيم. چگونه است كه ما با از دست دادن معمول اين شبهاي عظيم و پرارزش در انتها به يك عيد مي رسيم و ديگر اينكه به طور كلي فلسفه عيد فطر چيست؟

- از شبهايي كه گفته شده بسيار مغتنم شمرده شود و حتي در روايت ديده ام كه كمتر از شب قدر نيز نيست شب عيد فطر است. يعني باز هم با همه غفلتهايي كه احياناً دچار آن شده ايم. مجال موسعي تا خود نماز عيد وجود دارد كه به آن فوز عظيم برسيم و فرصت جبران داشته باشيم. 

 وجه معنوي عيد، تجلياتي كه بر دل سالك فرو مي ريزد، بركاتي كه دريافت مي كند و زيبايي هايي كه در رؤيت خويش در مقام شهود حق با آن برخورد مي كند مجال دل بستن و ديدن ماه برآمده بر آسمان را نمي دهد.نكته ديگر اينكه غفلت عده اي به معني غفلت همگان نيست، اوليايي هستند كه نه تنها اين فرصتها را مغتنم شمرده اند كه خودخلق مي كنند. و وقتي خالق اين فرصت ها باشند، حضور در جماعت عيد كه حتماً با حضور اين اولياست، نقايص و غفلتهاي انسان را برطرف مي كند و انسان در پناه آنها توفيق رسيدن به جايگاهش را پيدا مي كند، اما درباره اين كه اصلاً فلسفه عيد فطر چيست، بايد گفت: به نظر مي رسد فلسفه برگزاري عيد در پايان ماه مبارك رمضان و ماه ذي الحجه اين تلقي را برساند كه روز رهيابي و مزدگيري از پيشگاه خداست. عيد را نيز به همين معنا به كار مي گيريم. تنها جايي كه در قرآن از عيد سخن رفته است در آيات پاياني سوره مائده است كه قوم عيسي به سراغ عيسي مي آيند و درخواست مائده آسماني مي كنند،پس عيسي دعا مي كند و دعاي او مشروط مستجاب مي شود كه ما مائده را فرو مي فرستيم به شرطي كه اين ها قدر اين نعمت را بدانند. در آنجا مي فرمايد:نزول مائده از آسمان موجب تحقق عيد براي ما مي شود. يعني ارتباط ملك و ملكوت براي بازگشت ما به مقام قربي است كه از پيش داشته ايم. ماهيت عرفان چيزي جز احساس هجران نيست. پس اگر وعده ديدار مجددي و بازجستن روزگار وصلي قرار باشد، همان عيد است.

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگويم شرح درد اشتياق

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش/ باز جويد روزگار وصل خويش

بنابراين عيد در حقيقت همان طور كه در روايات ما نيز به آن تصريح شده، مناسب ترين فرصت در رجوع انسان به مقام قرب و تعالي مبدأ اعلي است.

* با توجه به نكته جالب عرفاني كه فرموديد اجازه بدهيد نقطه عزيمت قسمت دوم بحث را با نگاه عرفاني به عيد قرار دهيم. عارفان در تعريف «عيد را تجلياتي مي دانند كه به وسيله اعاده اعمال بر قلب و دل سالك بازمي گردد» سنايي نيز مي گويد:صوفيان در دمي دو عيد كنند/عنكبوتان مگس قديد كنند

سؤال من در اينجا اين مفهوم است كه عارفان با عيد چگونه برخورد مي كنند و سالك الي الله چه تلقي اي از عيد دارد؟

- اصل رجعت و بازگشت به فطرت و مقام قرب حق جوهره و عصاره همه دعوتهاي عرفاني است. اگر بخواهيم عرفان را در يك جمله و تعبير كوتاه با ذكر چند خصوصيت تعريف كنيم، بايد بگوييم مكتب، مكتب قرب و وصل است. بزرگان ما تعبير عرفان نظري و عرفان عملي را به صورت نظري و عملي در گذشته مطرح نمي كردند. علم اصول داشتند و علم وصول، كه به سير و سلوك مي گفتند. يعني عارف رهرويي است كه با پويايي و تلاش هر چه بيشتر در رسيدن به مقصد كوشش مي كند. اين پويايي و سلوك به معناي گشودن لايه هاي وجود و شكستن ديوارها و حجاب هاي تقرب است. ما اكنون نيز در مقام قربیم  اما به مقام خود جاهل هستيم. عرفان موانعي را كه نسبت به اين معرفت وجود دارد، برطرف مي كند. بنابراين، اين نوع تلقي كه همه تلاش ها براي آگاهي نسبت به حضور مبدأ اعلي است، انسان را به تجليات الهي چنان وابسته مي كند كه خوش دارد پاداشي كه در برابر همه تلاش ها و كاركردها مي گيرد اين باشد كه نگاهي از جانب معشوق به او شود.<